🍂
ما، در هیچ حال، قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد؛
چرا که غم، ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد .
انسان های بی اندوه،
به معنای متعالی کلمه،
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود.
از این صافی انسان ساز نترس
📙 #نادر_ابراهیمی
@tnarr
ما، در هیچ حال، قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد؛
چرا که غم، ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد .
انسان های بی اندوه،
به معنای متعالی کلمه،
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود.
از این صافی انسان ساز نترس
📙 #نادر_ابراهیمی
@tnarr
🍂
پدربزرگم آدم بزرگ و شریفی بود ، آنقدر بزرگ که هنوز هم پیرمرد های محله ما مرا به اسم نوه حاج ... می شناسند .
آقاجون حلال و حروم سرش میشد ، اصالت خانوادگی داشت ، متولی و بانی مسجد بود ، واسطه دعوا ها و اختلاف ها می شد ، آنجا ها که ترس ازبین رفتن حقی بود ، آقاجون حلال ترین آدم ممکن بود .
پدر بزرگ در روز های جوانی عاشق یک دختر چشم روشن زیبا شده بود ، مادربزرگ من ، اما پدرش مخالف این ازدواج بود ، آن روزها حرف حرف پدرها بود ، آقاجون به اجبار با فاطمه خانم ازدواج می کند ، فاطمه دختر عموی آقاجون بود ،خانواده دار بود ، شاید به اندازه مادر بزرگ من زیبا نبود ، اما خانم متین و فهیمی بود و از همه مهمتر اینکه بابابزرگ را عاشقانه دوست می داشت، یک دوست داشتن یک طرفه ...
پدر آقاجون که از دنیا رفت ، او دوباره سراغ مادربزرگ میره، مامان زینب با آقاجون که ازدواج کرد ، دیگه اجازه نمیداد شوهرش پیش فاطمه خانم بره ، فاطمه خانم از آقاجون سه تا دختر داشت ، آقاجون گاهی وقت ها به همسر اولش سر می زد ، اما پیش خودش عذاب وجدان داشت احساس می کرد که فاطمه رو رها کرده و تنها گذاشته ...
چند سال پیش که آقاجون از دنیا رفت ، پدرم به سراغ فاطمه خانم رفت ، بابابزرگ از پدرم خواسته بود که از شریک اول زندگیش حلالیت بگیره ، اون روز، جنازه آقاجون وسط اتاق بود و مامان زینب و بچه هاش و فاطمه خانم کنارش نشسته بودند.
بابا از فاطمه خانم خواست که آقاجون رو بخاطر تنها گذاشتنش ، بخاطر سال هایی که آقاجون کنارش نبوده ، بخاطر بی وفاییش و همه کارهایی که در حقش باید میکرده و نکرده ببخشه و حلال کنه ، میگفت بابابزرگ علی تو این دنیا هیچ حقی رو پایمال نکرده و زندگیش درست و طاهر بوده .
بجز حقی که از فاطمه به گردنش مونده .
فکر می کردم فاطمه خانم عقده این همه سال تنهایی و بی کسی رو سر جنازه بی جون بابابزرگ در میاره اما اون بزرگ تر از اونی بود که من گمان می کردم .
فاطمه خانم در حالی که اشک ها رو از روی گونه هاش پاک میکرد
گفت ، من علی را همان روزی که رفت حلال کردم . میگفت علی تقصیری نداشت ، علی تمام زندگی من بود ، این ها رو که گفت کمی مکث کرد و با صدایی پر از درد و غصه زمزمه کرد
مگر آدم میتونه زندگیش رو نبخشه
«مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره حلال نکنه»
آخه مگر میشه ...؟
@tnarr
پدربزرگم آدم بزرگ و شریفی بود ، آنقدر بزرگ که هنوز هم پیرمرد های محله ما مرا به اسم نوه حاج ... می شناسند .
آقاجون حلال و حروم سرش میشد ، اصالت خانوادگی داشت ، متولی و بانی مسجد بود ، واسطه دعوا ها و اختلاف ها می شد ، آنجا ها که ترس ازبین رفتن حقی بود ، آقاجون حلال ترین آدم ممکن بود .
پدر بزرگ در روز های جوانی عاشق یک دختر چشم روشن زیبا شده بود ، مادربزرگ من ، اما پدرش مخالف این ازدواج بود ، آن روزها حرف حرف پدرها بود ، آقاجون به اجبار با فاطمه خانم ازدواج می کند ، فاطمه دختر عموی آقاجون بود ،خانواده دار بود ، شاید به اندازه مادر بزرگ من زیبا نبود ، اما خانم متین و فهیمی بود و از همه مهمتر اینکه بابابزرگ را عاشقانه دوست می داشت، یک دوست داشتن یک طرفه ...
پدر آقاجون که از دنیا رفت ، او دوباره سراغ مادربزرگ میره، مامان زینب با آقاجون که ازدواج کرد ، دیگه اجازه نمیداد شوهرش پیش فاطمه خانم بره ، فاطمه خانم از آقاجون سه تا دختر داشت ، آقاجون گاهی وقت ها به همسر اولش سر می زد ، اما پیش خودش عذاب وجدان داشت احساس می کرد که فاطمه رو رها کرده و تنها گذاشته ...
چند سال پیش که آقاجون از دنیا رفت ، پدرم به سراغ فاطمه خانم رفت ، بابابزرگ از پدرم خواسته بود که از شریک اول زندگیش حلالیت بگیره ، اون روز، جنازه آقاجون وسط اتاق بود و مامان زینب و بچه هاش و فاطمه خانم کنارش نشسته بودند.
بابا از فاطمه خانم خواست که آقاجون رو بخاطر تنها گذاشتنش ، بخاطر سال هایی که آقاجون کنارش نبوده ، بخاطر بی وفاییش و همه کارهایی که در حقش باید میکرده و نکرده ببخشه و حلال کنه ، میگفت بابابزرگ علی تو این دنیا هیچ حقی رو پایمال نکرده و زندگیش درست و طاهر بوده .
بجز حقی که از فاطمه به گردنش مونده .
فکر می کردم فاطمه خانم عقده این همه سال تنهایی و بی کسی رو سر جنازه بی جون بابابزرگ در میاره اما اون بزرگ تر از اونی بود که من گمان می کردم .
فاطمه خانم در حالی که اشک ها رو از روی گونه هاش پاک میکرد
گفت ، من علی را همان روزی که رفت حلال کردم . میگفت علی تقصیری نداشت ، علی تمام زندگی من بود ، این ها رو که گفت کمی مکث کرد و با صدایی پر از درد و غصه زمزمه کرد
مگر آدم میتونه زندگیش رو نبخشه
«مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره حلال نکنه»
آخه مگر میشه ...؟
@tnarr
🍂
گاهی که بی قراری و پریشانی سراغم را میگیرد ،سعی میکنم به سمتی فرار کنم ، به هرسمتی می روم پرتگاه است،راستش اصلا راه فراری نیست.
وقتی درست حسابی اسیرم میکند و در بندام می کشد ، مینیشم به پای صحبت با خودم ،فلسفه می بافم ، چراغ منطق را خاموش میکنم همه چیز را از نگاه دل می نگرم ، منظور ازدل هم حتما می دانید این قلبی که در گوشه چپ سینه می تپد نیست، دل یکجایست در روح آدم ، احتمالا محل زایش علمی اش مغز است ، من اما اسمش را گذاشته ام عقله دل ، عقلانیتی که به دل بند می خورد اشتباه نمی کند ، اصلا دل هیچگاه کج نمیرود ،بد نمی شود ،دل آدمی پاک ترین قسمت وجود هر انسانی است.
در گیر و دار این فلسفه بافی ها ،به یک نیاز بر میخورم ، یک سوال ، ادمیزاد چرا دل می بندد؟
چرا تشنه محبت است ؟
چرا همیشه احساس نیاز میکند .
نیاز ، فکر میکنم جواب تمام سوال هایم همین است .اگر دنیا جلوه ای از دوست داشتن و محبت باشد قطعا ماهیتی ثابت دارد ، بقول سهروردی ماهیت به ذات است نه وجود .
اما امروزه آنچه ما در رفتار و علایق انسانیمان میبینم رنگ دیگری دارد.
از ابتدای حیات ریشه تمام علایق ما بر عادت و علاقه و وابستگیست. مهر مادر،و فرزند .عشق به خانواده و زن و همسر .حب مال و مقام و جاه دنیایی این ها همه اش نوعی عشق است نه دوست داشتن ، عشق یعنی من تو را می خواهم برای خودم .عشق منیت دارد ،خودخواه است .سلطه گری می کند.
اما دوست داشتن ریشه ای الهی دارد ،من تورا برای خودم نمی خواهم ،من خودم را برای تو می خواهم و تو را برای او .نیاز همین است .ما به دوست داشتن خدا نیاز داریم ،بدون او ما تهی هستیم ، یک تکه خاک بی حاصل .اصل دوست داشتن برای خداست .همین بی قراری که سراغم را می گیرد ،یعنی یک جایی در دلم احساس نیاز و تشنگی میکند .ناراحت کننده ترین بخش داستان شاید این باشد که انسان تا زمانی که نمیرد آرام نخواهد گرفت ،آن آرامش ابدی را میگویم .اما گاهی خدا جلوه ای زمینی میگیرد ،گاهی او در بندگانش متجلی می شود .کم پیش می آید انسانی را بیابید که مانند شما تشنه ی یک محبت آسمانی باشد.
در دنیایی که همه عشق رابرگزیده اند ،دوست داشتن دشوار است. اصلا نایاب است.اما خدا همیشه حواسش به مبتلایان به خودش هست .درمان می شود برایمان .راه نشان می دهد ،در این دنیا هیچکس و هیچیز اتفاقی نیست، آدم هایی که در مسیر زندگیمان قرار میگیرند همه و همه قطعا بر اساس برنامه خداست که به ما برخورده اند ،اصلا هزار دلیل منطقی وجود دارد که نگاه های ما به هم گره نخورد اما اراده خدا بر آن بوده .گاهی هرچه قدر هم بگردیم ،مهر و محبت حقیقی را نمیتوانیم بیابیم .باید منتظر ماند ،او خودش به سراغمان خواهد آمد . و چه نیکو گفته بود شمس لنگرودی که عشق جستنی نیست بلکه آمدنی است.
اگر دوست داشتن هایمان برای او شد
قطعا بی پاسخ نخواهد ماند ...
@tnarr
گاهی که بی قراری و پریشانی سراغم را میگیرد ،سعی میکنم به سمتی فرار کنم ، به هرسمتی می روم پرتگاه است،راستش اصلا راه فراری نیست.
وقتی درست حسابی اسیرم میکند و در بندام می کشد ، مینیشم به پای صحبت با خودم ،فلسفه می بافم ، چراغ منطق را خاموش میکنم همه چیز را از نگاه دل می نگرم ، منظور ازدل هم حتما می دانید این قلبی که در گوشه چپ سینه می تپد نیست، دل یکجایست در روح آدم ، احتمالا محل زایش علمی اش مغز است ، من اما اسمش را گذاشته ام عقله دل ، عقلانیتی که به دل بند می خورد اشتباه نمی کند ، اصلا دل هیچگاه کج نمیرود ،بد نمی شود ،دل آدمی پاک ترین قسمت وجود هر انسانی است.
در گیر و دار این فلسفه بافی ها ،به یک نیاز بر میخورم ، یک سوال ، ادمیزاد چرا دل می بندد؟
چرا تشنه محبت است ؟
چرا همیشه احساس نیاز میکند .
نیاز ، فکر میکنم جواب تمام سوال هایم همین است .اگر دنیا جلوه ای از دوست داشتن و محبت باشد قطعا ماهیتی ثابت دارد ، بقول سهروردی ماهیت به ذات است نه وجود .
اما امروزه آنچه ما در رفتار و علایق انسانیمان میبینم رنگ دیگری دارد.
از ابتدای حیات ریشه تمام علایق ما بر عادت و علاقه و وابستگیست. مهر مادر،و فرزند .عشق به خانواده و زن و همسر .حب مال و مقام و جاه دنیایی این ها همه اش نوعی عشق است نه دوست داشتن ، عشق یعنی من تو را می خواهم برای خودم .عشق منیت دارد ،خودخواه است .سلطه گری می کند.
اما دوست داشتن ریشه ای الهی دارد ،من تورا برای خودم نمی خواهم ،من خودم را برای تو می خواهم و تو را برای او .نیاز همین است .ما به دوست داشتن خدا نیاز داریم ،بدون او ما تهی هستیم ، یک تکه خاک بی حاصل .اصل دوست داشتن برای خداست .همین بی قراری که سراغم را می گیرد ،یعنی یک جایی در دلم احساس نیاز و تشنگی میکند .ناراحت کننده ترین بخش داستان شاید این باشد که انسان تا زمانی که نمیرد آرام نخواهد گرفت ،آن آرامش ابدی را میگویم .اما گاهی خدا جلوه ای زمینی میگیرد ،گاهی او در بندگانش متجلی می شود .کم پیش می آید انسانی را بیابید که مانند شما تشنه ی یک محبت آسمانی باشد.
در دنیایی که همه عشق رابرگزیده اند ،دوست داشتن دشوار است. اصلا نایاب است.اما خدا همیشه حواسش به مبتلایان به خودش هست .درمان می شود برایمان .راه نشان می دهد ،در این دنیا هیچکس و هیچیز اتفاقی نیست، آدم هایی که در مسیر زندگیمان قرار میگیرند همه و همه قطعا بر اساس برنامه خداست که به ما برخورده اند ،اصلا هزار دلیل منطقی وجود دارد که نگاه های ما به هم گره نخورد اما اراده خدا بر آن بوده .گاهی هرچه قدر هم بگردیم ،مهر و محبت حقیقی را نمیتوانیم بیابیم .باید منتظر ماند ،او خودش به سراغمان خواهد آمد . و چه نیکو گفته بود شمس لنگرودی که عشق جستنی نیست بلکه آمدنی است.
اگر دوست داشتن هایمان برای او شد
قطعا بی پاسخ نخواهد ماند ...
@tnarr
🍂
نخستین عید بعد از ازدواجمان که لبنانیها رسم دارند دور هم جمع میشوند، مصطفی در مؤسسه ماند و نیامد به خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم: «دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟» مصطفی گفت: «الان عید است. خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههایشان. اینها که رفتهاند، وقتی برگردند، برای این دویست، سیصد نفر یتیمی که در مدرسه ماندهاند تعریف میکنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچهها ناهار بخورم، سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند». گفتم: «چرا از غذایی که مادر برایمان فرستاد، نخوردید؟ نان و پنیر و چای خوردید». گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفتم: «شما دیر آمدید بچهها نمیدیدند شما چی خوردهاید». اشکش جاری شد، گفت: «خدا که میبیند».
#مصطفی_چمران
📙 نیمه پنهان ماه
@tnarr
نخستین عید بعد از ازدواجمان که لبنانیها رسم دارند دور هم جمع میشوند، مصطفی در مؤسسه ماند و نیامد به خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم: «دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟» مصطفی گفت: «الان عید است. خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههایشان. اینها که رفتهاند، وقتی برگردند، برای این دویست، سیصد نفر یتیمی که در مدرسه ماندهاند تعریف میکنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچهها ناهار بخورم، سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند». گفتم: «چرا از غذایی که مادر برایمان فرستاد، نخوردید؟ نان و پنیر و چای خوردید». گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفتم: «شما دیر آمدید بچهها نمیدیدند شما چی خوردهاید». اشکش جاری شد، گفت: «خدا که میبیند».
#مصطفی_چمران
📙 نیمه پنهان ماه
@tnarr
🍂
بعضیوقتها آدمها
با نگاهشان حرف میزنند
حرفهایی که گفتنش
ساعتها طول میکشد گاهی
«با یک نگاه منتقل میشود ...»
📙 #پایی_که_جاماند
ص۱۰٤
@tnarr
بعضیوقتها آدمها
با نگاهشان حرف میزنند
حرفهایی که گفتنش
ساعتها طول میکشد گاهی
«با یک نگاه منتقل میشود ...»
📙 #پایی_که_جاماند
ص۱۰٤
@tnarr
تینار
🍂 بعضیوقتها آدمها با نگاهشان حرف میزنند حرفهایی که گفتنش ساعتها طول میکشد گاهی «با یک نگاه منتقل میشود ...» 📙 #پایی_که_جاماند ص۱۰٤ @tnarr
🍂
آدم مبتلا زبانش را به بند می کشد و راز دلش را شاید بتواند در پستوی دلش نگاه دارد
اما با چشمانش چه کند ..؟
@tnarr
آدم مبتلا زبانش را به بند می کشد و راز دلش را شاید بتواند در پستوی دلش نگاه دارد
اما با چشمانش چه کند ..؟
@tnarr