🍂
در این دنیا چیز های بسیاری هست که عقل من درکش نمی کند ، مثل همین قطعه که محمد عبدالرحمن آن را خوانده ، در کنار صدای شر شر باران روی سقف خانه ،که تمام درد و غصه آدم را زنده می کند، دلتنگی های یک عصر بارانی برای هیچ عاقلی قابل فهم نیست ، اصلا بعضی چیز ها در این عالم برای نفهمیدن است ، کدام زبان و کلمه ای قدرت بیان زخم دل انسان را دارد ؟ میبینی جانم...
ما آنقدر درد داریم که عقل عاجز است از درمانش ، عشق و محبت را عقل نمی فهمد
نداشتن را نمی فهمد ، سوختن را نمی فهمد
عقل برای یک آدم دیوانه زیادیست
تمام آنچه که انسان باید بداند و درک کند
با دل میسر می شود ، آدم های عاشق با دلشان زنده اند ، این را می دانم ، که اگر دل نبود ، انسان انسان نبود ، «یک تکه خاک محاسبه گر»
ما دیوانه ها با دلمان زنده ایم ..
@tnarr
در این دنیا چیز های بسیاری هست که عقل من درکش نمی کند ، مثل همین قطعه که محمد عبدالرحمن آن را خوانده ، در کنار صدای شر شر باران روی سقف خانه ،که تمام درد و غصه آدم را زنده می کند، دلتنگی های یک عصر بارانی برای هیچ عاقلی قابل فهم نیست ، اصلا بعضی چیز ها در این عالم برای نفهمیدن است ، کدام زبان و کلمه ای قدرت بیان زخم دل انسان را دارد ؟ میبینی جانم...
ما آنقدر درد داریم که عقل عاجز است از درمانش ، عشق و محبت را عقل نمی فهمد
نداشتن را نمی فهمد ، سوختن را نمی فهمد
عقل برای یک آدم دیوانه زیادیست
تمام آنچه که انسان باید بداند و درک کند
با دل میسر می شود ، آدم های عاشق با دلشان زنده اند ، این را می دانم ، که اگر دل نبود ، انسان انسان نبود ، «یک تکه خاک محاسبه گر»
ما دیوانه ها با دلمان زنده ایم ..
@tnarr
🍂
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم...
#نادر_ابراهیمی
📙آتش بدون دود
@tnarr
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم...
#نادر_ابراهیمی
📙آتش بدون دود
@tnarr
🍂
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
مثل پدر نیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد...
#اوخواهدآمد
@tnarr
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
مثل پدر نیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد...
#اوخواهدآمد
@tnarr
🍂
ما، در هیچ حال، قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد؛
چرا که غم، ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد .
انسان های بی اندوه،
به معنای متعالی کلمه،
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود.
از این صافی انسان ساز نترس
📙 #نادر_ابراهیمی
@tnarr
ما، در هیچ حال، قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد؛
چرا که غم، ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد .
انسان های بی اندوه،
به معنای متعالی کلمه،
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود.
از این صافی انسان ساز نترس
📙 #نادر_ابراهیمی
@tnarr
🍂
پدربزرگم آدم بزرگ و شریفی بود ، آنقدر بزرگ که هنوز هم پیرمرد های محله ما مرا به اسم نوه حاج ... می شناسند .
آقاجون حلال و حروم سرش میشد ، اصالت خانوادگی داشت ، متولی و بانی مسجد بود ، واسطه دعوا ها و اختلاف ها می شد ، آنجا ها که ترس ازبین رفتن حقی بود ، آقاجون حلال ترین آدم ممکن بود .
پدر بزرگ در روز های جوانی عاشق یک دختر چشم روشن زیبا شده بود ، مادربزرگ من ، اما پدرش مخالف این ازدواج بود ، آن روزها حرف حرف پدرها بود ، آقاجون به اجبار با فاطمه خانم ازدواج می کند ، فاطمه دختر عموی آقاجون بود ،خانواده دار بود ، شاید به اندازه مادر بزرگ من زیبا نبود ، اما خانم متین و فهیمی بود و از همه مهمتر اینکه بابابزرگ را عاشقانه دوست می داشت، یک دوست داشتن یک طرفه ...
پدر آقاجون که از دنیا رفت ، او دوباره سراغ مادربزرگ میره، مامان زینب با آقاجون که ازدواج کرد ، دیگه اجازه نمیداد شوهرش پیش فاطمه خانم بره ، فاطمه خانم از آقاجون سه تا دختر داشت ، آقاجون گاهی وقت ها به همسر اولش سر می زد ، اما پیش خودش عذاب وجدان داشت احساس می کرد که فاطمه رو رها کرده و تنها گذاشته ...
چند سال پیش که آقاجون از دنیا رفت ، پدرم به سراغ فاطمه خانم رفت ، بابابزرگ از پدرم خواسته بود که از شریک اول زندگیش حلالیت بگیره ، اون روز، جنازه آقاجون وسط اتاق بود و مامان زینب و بچه هاش و فاطمه خانم کنارش نشسته بودند.
بابا از فاطمه خانم خواست که آقاجون رو بخاطر تنها گذاشتنش ، بخاطر سال هایی که آقاجون کنارش نبوده ، بخاطر بی وفاییش و همه کارهایی که در حقش باید میکرده و نکرده ببخشه و حلال کنه ، میگفت بابابزرگ علی تو این دنیا هیچ حقی رو پایمال نکرده و زندگیش درست و طاهر بوده .
بجز حقی که از فاطمه به گردنش مونده .
فکر می کردم فاطمه خانم عقده این همه سال تنهایی و بی کسی رو سر جنازه بی جون بابابزرگ در میاره اما اون بزرگ تر از اونی بود که من گمان می کردم .
فاطمه خانم در حالی که اشک ها رو از روی گونه هاش پاک میکرد
گفت ، من علی را همان روزی که رفت حلال کردم . میگفت علی تقصیری نداشت ، علی تمام زندگی من بود ، این ها رو که گفت کمی مکث کرد و با صدایی پر از درد و غصه زمزمه کرد
مگر آدم میتونه زندگیش رو نبخشه
«مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره حلال نکنه»
آخه مگر میشه ...؟
@tnarr
پدربزرگم آدم بزرگ و شریفی بود ، آنقدر بزرگ که هنوز هم پیرمرد های محله ما مرا به اسم نوه حاج ... می شناسند .
آقاجون حلال و حروم سرش میشد ، اصالت خانوادگی داشت ، متولی و بانی مسجد بود ، واسطه دعوا ها و اختلاف ها می شد ، آنجا ها که ترس ازبین رفتن حقی بود ، آقاجون حلال ترین آدم ممکن بود .
پدر بزرگ در روز های جوانی عاشق یک دختر چشم روشن زیبا شده بود ، مادربزرگ من ، اما پدرش مخالف این ازدواج بود ، آن روزها حرف حرف پدرها بود ، آقاجون به اجبار با فاطمه خانم ازدواج می کند ، فاطمه دختر عموی آقاجون بود ،خانواده دار بود ، شاید به اندازه مادر بزرگ من زیبا نبود ، اما خانم متین و فهیمی بود و از همه مهمتر اینکه بابابزرگ را عاشقانه دوست می داشت، یک دوست داشتن یک طرفه ...
پدر آقاجون که از دنیا رفت ، او دوباره سراغ مادربزرگ میره، مامان زینب با آقاجون که ازدواج کرد ، دیگه اجازه نمیداد شوهرش پیش فاطمه خانم بره ، فاطمه خانم از آقاجون سه تا دختر داشت ، آقاجون گاهی وقت ها به همسر اولش سر می زد ، اما پیش خودش عذاب وجدان داشت احساس می کرد که فاطمه رو رها کرده و تنها گذاشته ...
چند سال پیش که آقاجون از دنیا رفت ، پدرم به سراغ فاطمه خانم رفت ، بابابزرگ از پدرم خواسته بود که از شریک اول زندگیش حلالیت بگیره ، اون روز، جنازه آقاجون وسط اتاق بود و مامان زینب و بچه هاش و فاطمه خانم کنارش نشسته بودند.
بابا از فاطمه خانم خواست که آقاجون رو بخاطر تنها گذاشتنش ، بخاطر سال هایی که آقاجون کنارش نبوده ، بخاطر بی وفاییش و همه کارهایی که در حقش باید میکرده و نکرده ببخشه و حلال کنه ، میگفت بابابزرگ علی تو این دنیا هیچ حقی رو پایمال نکرده و زندگیش درست و طاهر بوده .
بجز حقی که از فاطمه به گردنش مونده .
فکر می کردم فاطمه خانم عقده این همه سال تنهایی و بی کسی رو سر جنازه بی جون بابابزرگ در میاره اما اون بزرگ تر از اونی بود که من گمان می کردم .
فاطمه خانم در حالی که اشک ها رو از روی گونه هاش پاک میکرد
گفت ، من علی را همان روزی که رفت حلال کردم . میگفت علی تقصیری نداشت ، علی تمام زندگی من بود ، این ها رو که گفت کمی مکث کرد و با صدایی پر از درد و غصه زمزمه کرد
مگر آدم میتونه زندگیش رو نبخشه
«مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره حلال نکنه»
آخه مگر میشه ...؟
@tnarr