Forwarded from سیگنال 🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂
دیشب لابلای تعاریف حقوق بین الملل و جزوه های امتحان ،ناگهان یاد صادق افتادم ، رفیق دوران کودکی ، اهل روستای دورافتاده نزدیک جنگل بود ، با آن موهای طلایی وصورت کشیده و لاغرش ، یک جوری، لبخندی روی لبم نشست ، با بقیه فرق داشت ، تمام راه را از روستای دوازده خانواریشان تا مدرسه پیاده می آمد ، ساده بود ، از آن ساده هایی که این روز ها کم اند ، درسش خوب نبود ، نه این که تنبل باشد ، بنده خدا هرچه می خواند ، گوشش دروازه بود و در کله اش نمیماند، آن اول ها وقتی معلمان بچه تنبل ها را میبرد پای تخته و همه شان را یک پرس چوپ درخت انار مهمان می کرد ، دیدم دلم طاقت دیدن آب شدنش جلو جمع را ندارد ، آن هم منی که همیشه بادی در غب غب داشتم که بچه زرنگه کلاسم ،بچه با آبرویی بود ، اما دلم طاقت حسرت چشمان صادق را نداشت ، گریه کردنش اشک مرا هم در می آورد ، آن روز هم که دبیر ادبیاتمان گفت هوایش را داشته باش ، رفاقتمان بیشتر جان گرفت ، کیفم را برداشتم و رفتم ته کلاس ، صادق پاک بود و بی آلایش ، گاهی شعر های تالشی می خواند ، اخه مهاجر بودند ، سنگینی شعر هایش به خاطر دختر عمویش بود ، بعد ها فهمیدم در خانوادشان عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان می بندند ، مال او را هم انگار ...
صادق نه درسش خوب بود نه آنقدر خوش بر و رو که دل آدمی مثل مرا بخواهد ببرد ، نه حتی حالش حال من بود ، همه این ها را نداشت اما بجایش دلی دریایی داشت ، جانی عاشق که آن روزها کم بود ، که حالا هم کم است ،بهترین نبود اما اصالت داشت
فکر صادق را که می کنم ، یک حس خوبی برایم تازه می شود ، این که آن روز ها هوایش را داشتم ، از انشاهایی که برایش می نوشتم و نمره بیست پای دفترش که نوشته های من بود و معلم ادبیاتمان نمی دانست ، از آن روز که در مدرسه معلم علوممان بخاطر ته کلاس نشستن ،کنار صادق که شاگرد دوساله بود تحقیرم کرد ...
حالا که نه صادق است و نه خبری از آن روزهای خوش بچگی ، نه حال دلش را می دانم و نه قصه دلدادگی هایش را
اما به این یقین دارم که جای خالی این جنس آدم ها را روزی احساس می کنیم
که آمدنشان شاید قرار بوده چیزی به ما اضافه کند ، حتی بعد از این همه سال در پستوی خاطرات سیاه و سفید کودکانه مان
حالا هم که او نیست
می بینم چقدر خوب میشد که ما آدم ها لابلای رفاقت ها و محبت های رابطه های خودمان ، یادمان نرود که هوای صادق های زندگی هایمان را داشته باشیم ، شاید نردبان بالا رفتن های مادی زندگی ما نباشند اما قطعا وسعت بزرگی دلشان از ما آدم های بهتری می سازد
یادمان نرود هوای« صادق » های زندگیمان را داشته باشیم
زیرا که گوهرند وکمیاب ...
@tnarr
دیشب لابلای تعاریف حقوق بین الملل و جزوه های امتحان ،ناگهان یاد صادق افتادم ، رفیق دوران کودکی ، اهل روستای دورافتاده نزدیک جنگل بود ، با آن موهای طلایی وصورت کشیده و لاغرش ، یک جوری، لبخندی روی لبم نشست ، با بقیه فرق داشت ، تمام راه را از روستای دوازده خانواریشان تا مدرسه پیاده می آمد ، ساده بود ، از آن ساده هایی که این روز ها کم اند ، درسش خوب نبود ، نه این که تنبل باشد ، بنده خدا هرچه می خواند ، گوشش دروازه بود و در کله اش نمیماند، آن اول ها وقتی معلمان بچه تنبل ها را میبرد پای تخته و همه شان را یک پرس چوپ درخت انار مهمان می کرد ، دیدم دلم طاقت دیدن آب شدنش جلو جمع را ندارد ، آن هم منی که همیشه بادی در غب غب داشتم که بچه زرنگه کلاسم ،بچه با آبرویی بود ، اما دلم طاقت حسرت چشمان صادق را نداشت ، گریه کردنش اشک مرا هم در می آورد ، آن روز هم که دبیر ادبیاتمان گفت هوایش را داشته باش ، رفاقتمان بیشتر جان گرفت ، کیفم را برداشتم و رفتم ته کلاس ، صادق پاک بود و بی آلایش ، گاهی شعر های تالشی می خواند ، اخه مهاجر بودند ، سنگینی شعر هایش به خاطر دختر عمویش بود ، بعد ها فهمیدم در خانوادشان عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان می بندند ، مال او را هم انگار ...
صادق نه درسش خوب بود نه آنقدر خوش بر و رو که دل آدمی مثل مرا بخواهد ببرد ، نه حتی حالش حال من بود ، همه این ها را نداشت اما بجایش دلی دریایی داشت ، جانی عاشق که آن روزها کم بود ، که حالا هم کم است ،بهترین نبود اما اصالت داشت
فکر صادق را که می کنم ، یک حس خوبی برایم تازه می شود ، این که آن روز ها هوایش را داشتم ، از انشاهایی که برایش می نوشتم و نمره بیست پای دفترش که نوشته های من بود و معلم ادبیاتمان نمی دانست ، از آن روز که در مدرسه معلم علوممان بخاطر ته کلاس نشستن ،کنار صادق که شاگرد دوساله بود تحقیرم کرد ...
حالا که نه صادق است و نه خبری از آن روزهای خوش بچگی ، نه حال دلش را می دانم و نه قصه دلدادگی هایش را
اما به این یقین دارم که جای خالی این جنس آدم ها را روزی احساس می کنیم
که آمدنشان شاید قرار بوده چیزی به ما اضافه کند ، حتی بعد از این همه سال در پستوی خاطرات سیاه و سفید کودکانه مان
حالا هم که او نیست
می بینم چقدر خوب میشد که ما آدم ها لابلای رفاقت ها و محبت های رابطه های خودمان ، یادمان نرود که هوای صادق های زندگی هایمان را داشته باشیم ، شاید نردبان بالا رفتن های مادی زندگی ما نباشند اما قطعا وسعت بزرگی دلشان از ما آدم های بهتری می سازد
یادمان نرود هوای« صادق » های زندگیمان را داشته باشیم
زیرا که گوهرند وکمیاب ...
@tnarr
" لِایِّ الاُ مُورِاِلیکَ اَشکُواوَلِما
مِنها اَضِجُّ وَابکی"
🍂
همیشه سخت بوده و هست ...
گاهی صبر کردن می شود دردآورترین لحظات زندگی یک آدم ، گاهی ظرف واندازه قلب انسان طاقت این حجم سختی را ندارد
گاهی دل میشکند ،آدم کم می آورد ، انتظار و چشم به راه بودن گاهی از خود مصیبت هم دشوار تر می شود .
برای کسی که به انتظار نشسته دنیا
می شود جهنمی که از درون می سوزاندت و رخ نشان نمی دهد
گاهی در میان این حجم ناامیدی خدا هم دستان انسان را در کوره راه های بی پناهی رها می کند ، رها می کند که بشکند انسان را ، که ویران کند خواسته های دل را ، روزهایی می رسد که آدم احساس می کند به انتها می رسد ، که دل آنقدر می سوزد که بزرگی حرمت اشک های انسان هم یارای آرام کردنش را ندارد
گاهی صبر بر ابتلا و امتحان های خدا می شود محال ترین اتفاق زندگی ما آدم ها ...
گاهی هم ظرف دلمان پر می شود و بندبند وجودمان غرق شکایت می شود
گاهی هم ترس برم می دارد که بریزد ، بریزد آبروی نداشته من و آنچه که تو اسمش را گذاشته ای ایمان
بریزد و من بمانم و یک دنیای
ترسه از نداشتنت ...
@tnarr
مِنها اَضِجُّ وَابکی"
🍂
همیشه سخت بوده و هست ...
گاهی صبر کردن می شود دردآورترین لحظات زندگی یک آدم ، گاهی ظرف واندازه قلب انسان طاقت این حجم سختی را ندارد
گاهی دل میشکند ،آدم کم می آورد ، انتظار و چشم به راه بودن گاهی از خود مصیبت هم دشوار تر می شود .
برای کسی که به انتظار نشسته دنیا
می شود جهنمی که از درون می سوزاندت و رخ نشان نمی دهد
گاهی در میان این حجم ناامیدی خدا هم دستان انسان را در کوره راه های بی پناهی رها می کند ، رها می کند که بشکند انسان را ، که ویران کند خواسته های دل را ، روزهایی می رسد که آدم احساس می کند به انتها می رسد ، که دل آنقدر می سوزد که بزرگی حرمت اشک های انسان هم یارای آرام کردنش را ندارد
گاهی صبر بر ابتلا و امتحان های خدا می شود محال ترین اتفاق زندگی ما آدم ها ...
گاهی هم ظرف دلمان پر می شود و بندبند وجودمان غرق شکایت می شود
گاهی هم ترس برم می دارد که بریزد ، بریزد آبروی نداشته من و آنچه که تو اسمش را گذاشته ای ایمان
بریزد و من بمانم و یک دنیای
ترسه از نداشتنت ...
@tnarr
🍂
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمیگوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن
فرود نمیآرند..
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همینهایند و سرمایهٔ ماوراییِ هرکسی به اندازهٔ حرفهاییست که برای نگفتن دارد
حرفهای بیتاب و طاقتفرسا که همچون زبانههای آتشند.. و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیدهاند..
کلماتی که پارههای بودنِ آدمیند.
اینان همواره در جستجوی مخاطبِ خویشند،
اگر یافتند، یافته میشوند
و در صمیمِ وجدانِ او آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند و دَمادَم، حریقهای دهشتناکِ عذاب برمیافروزند...
#علی_شریعتی
@tnarr
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمیگوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن
فرود نمیآرند..
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همینهایند و سرمایهٔ ماوراییِ هرکسی به اندازهٔ حرفهاییست که برای نگفتن دارد
حرفهای بیتاب و طاقتفرسا که همچون زبانههای آتشند.. و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیدهاند..
کلماتی که پارههای بودنِ آدمیند.
اینان همواره در جستجوی مخاطبِ خویشند،
اگر یافتند، یافته میشوند
و در صمیمِ وجدانِ او آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند و دَمادَم، حریقهای دهشتناکِ عذاب برمیافروزند...
#علی_شریعتی
@tnarr
🍂
در این دنیا چیز های بسیاری هست که عقل من درکش نمی کند ، مثل همین قطعه که محمد عبدالرحمن آن را خوانده ، در کنار صدای شر شر باران روی سقف خانه ،که تمام درد و غصه آدم را زنده می کند، دلتنگی های یک عصر بارانی برای هیچ عاقلی قابل فهم نیست ، اصلا بعضی چیز ها در این عالم برای نفهمیدن است ، کدام زبان و کلمه ای قدرت بیان زخم دل انسان را دارد ؟ میبینی جانم...
ما آنقدر درد داریم که عقل عاجز است از درمانش ، عشق و محبت را عقل نمی فهمد
نداشتن را نمی فهمد ، سوختن را نمی فهمد
عقل برای یک آدم دیوانه زیادیست
تمام آنچه که انسان باید بداند و درک کند
با دل میسر می شود ، آدم های عاشق با دلشان زنده اند ، این را می دانم ، که اگر دل نبود ، انسان انسان نبود ، «یک تکه خاک محاسبه گر»
ما دیوانه ها با دلمان زنده ایم ..
@tnarr
در این دنیا چیز های بسیاری هست که عقل من درکش نمی کند ، مثل همین قطعه که محمد عبدالرحمن آن را خوانده ، در کنار صدای شر شر باران روی سقف خانه ،که تمام درد و غصه آدم را زنده می کند، دلتنگی های یک عصر بارانی برای هیچ عاقلی قابل فهم نیست ، اصلا بعضی چیز ها در این عالم برای نفهمیدن است ، کدام زبان و کلمه ای قدرت بیان زخم دل انسان را دارد ؟ میبینی جانم...
ما آنقدر درد داریم که عقل عاجز است از درمانش ، عشق و محبت را عقل نمی فهمد
نداشتن را نمی فهمد ، سوختن را نمی فهمد
عقل برای یک آدم دیوانه زیادیست
تمام آنچه که انسان باید بداند و درک کند
با دل میسر می شود ، آدم های عاشق با دلشان زنده اند ، این را می دانم ، که اگر دل نبود ، انسان انسان نبود ، «یک تکه خاک محاسبه گر»
ما دیوانه ها با دلمان زنده ایم ..
@tnarr
🍂
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم...
#نادر_ابراهیمی
📙آتش بدون دود
@tnarr
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.
پس کمکم کن تا پخته بازگردم...
#نادر_ابراهیمی
📙آتش بدون دود
@tnarr