#برای_همه_آنانکه_نور_را_باور_دارند
🍂
قهرمان کتاب های دبستان و دوران کودکی ما دهه ی هفتادی ها امروز دیده از جهان فروبست.
تقریبا کسی نیست که ریز علی خواجوی یا همان دهقان فداکار قصه ها را نشناسد .
این که می گویم قصه راستش برایم خودم همیشه بیشتر شبیه یک داستان مصور خیالی بوده ، حداقل برای ما ها که دهه سوم زندگی را تجربه میکنیم این طور بوده .
این که یک انسان ، نیمه شبی ،جامه خود را به آتش می کشد و خود را در مسیر حرکت قرار می دهد و به روایت هایی از سوی مسافرین نیز متوجه رفتار ناپسندی میشود .اما او صبر می کند و همه این ها بخاطر اطمینانیست که او به درست بودن عملش دارد حتی به قیمت آن که کسی هم باورش نداشته باشد . این ها همه نقل نداشته های جامعه امروز ماست ،در کشاکش مصائب و دشواری هایی که زندگی برای مردممان رقم زده، راه درست را گم کرده ایم و البته کسی هم دیگر برای نجاتمان از جامه خود آتش نخواهد افروخت.
دیگر کسی در قبال دیگر تکلیفی ندارد ،حقیقتش این است انگار قرار نیست کاری به کار کسی داشته باشیم ، در عین آن که می دانیم در حوالی زندگی های خودمان شاید کسی با تلالویی از نور راهش را پیدا کند .
ما آدم های امروزی اهل معامله ایم ، تجارت را خوب را یادگرفته ایم ، جنس ارتباط تایمان با هم دیگر بیشتر رنگ کاسبی پیدا کرده است . جامعه ای که همه سر در لاک خودشان دارند ، و دیگران ابزاری هستند برای رسیدن ما به امیال و آرزوی های پست مادیمان ،انگار کسی قصد درست کردن کسی را ندارد .البته آن هایی که چون دهقان فداکار چراغی به دست گرفته اند همیشه به قهرمان داستان ها تبدیل نشده اند ، چه بسا حتی همان مسافرین در پای قطار قهرمان را سلاخی ندانسته هایشان کنند ، که البته تمام بزرگی این عمل به همین دیده نشدن وگاه آزرده شدن از جانب مردمیست که مقصد را نمی شناسند و پای در بی راهه می نهند ...
به تمام کسانی که چراغی به دست خواهند گرفت، باید گفت که ایمان را
این گوهر با ارزش که موهبتی است آسمانی دردل خود بزرگ کنند ، که در راه برافروختن چراغ هدایت گاهی باید بیشتر از یک پیراهن را فدا کرد ،این خداست که به معامله می اندازد ما را
گاهی به قیمت جامه ای بی ارزش
گاهی هم به قیمت آبرو و جانمان ...
@Tnarr
🍂
قهرمان کتاب های دبستان و دوران کودکی ما دهه ی هفتادی ها امروز دیده از جهان فروبست.
تقریبا کسی نیست که ریز علی خواجوی یا همان دهقان فداکار قصه ها را نشناسد .
این که می گویم قصه راستش برایم خودم همیشه بیشتر شبیه یک داستان مصور خیالی بوده ، حداقل برای ما ها که دهه سوم زندگی را تجربه میکنیم این طور بوده .
این که یک انسان ، نیمه شبی ،جامه خود را به آتش می کشد و خود را در مسیر حرکت قرار می دهد و به روایت هایی از سوی مسافرین نیز متوجه رفتار ناپسندی میشود .اما او صبر می کند و همه این ها بخاطر اطمینانیست که او به درست بودن عملش دارد حتی به قیمت آن که کسی هم باورش نداشته باشد . این ها همه نقل نداشته های جامعه امروز ماست ،در کشاکش مصائب و دشواری هایی که زندگی برای مردممان رقم زده، راه درست را گم کرده ایم و البته کسی هم دیگر برای نجاتمان از جامه خود آتش نخواهد افروخت.
دیگر کسی در قبال دیگر تکلیفی ندارد ،حقیقتش این است انگار قرار نیست کاری به کار کسی داشته باشیم ، در عین آن که می دانیم در حوالی زندگی های خودمان شاید کسی با تلالویی از نور راهش را پیدا کند .
ما آدم های امروزی اهل معامله ایم ، تجارت را خوب را یادگرفته ایم ، جنس ارتباط تایمان با هم دیگر بیشتر رنگ کاسبی پیدا کرده است . جامعه ای که همه سر در لاک خودشان دارند ، و دیگران ابزاری هستند برای رسیدن ما به امیال و آرزوی های پست مادیمان ،انگار کسی قصد درست کردن کسی را ندارد .البته آن هایی که چون دهقان فداکار چراغی به دست گرفته اند همیشه به قهرمان داستان ها تبدیل نشده اند ، چه بسا حتی همان مسافرین در پای قطار قهرمان را سلاخی ندانسته هایشان کنند ، که البته تمام بزرگی این عمل به همین دیده نشدن وگاه آزرده شدن از جانب مردمیست که مقصد را نمی شناسند و پای در بی راهه می نهند ...
به تمام کسانی که چراغی به دست خواهند گرفت، باید گفت که ایمان را
این گوهر با ارزش که موهبتی است آسمانی دردل خود بزرگ کنند ، که در راه برافروختن چراغ هدایت گاهی باید بیشتر از یک پیراهن را فدا کرد ،این خداست که به معامله می اندازد ما را
گاهی به قیمت جامه ای بی ارزش
گاهی هم به قیمت آبرو و جانمان ...
@Tnarr
🍂
حساب دل دادن و مبتلا شدن انسان از تمام رخ داد های زندگی جداست ، زمانی که دل می سپاری ، روحت را به بند معشوق می سپاری و جانت محصور اراده اوست ، دیگر مجال فراغت و آسایش برای انسان نخواهد بود ، وقتی دل می سپاری ، به آتشی خانمان سوز لبیک گفته ای و این سوز و گداز عشق است که عاشق را به بهای تلاطم و بی قراری پاک و زلال می کند ، و تو باید آنچنان صیقل یابی که روحت پاک باخته و رها گردد
رها چنان قطره ای که با ابری
وداع می کند و به سوی دریا می شتابد
و تو نیز ای انسان پر می کشی
تا سرحدات آسمان پر می کشی ...
@Tnarr
حساب دل دادن و مبتلا شدن انسان از تمام رخ داد های زندگی جداست ، زمانی که دل می سپاری ، روحت را به بند معشوق می سپاری و جانت محصور اراده اوست ، دیگر مجال فراغت و آسایش برای انسان نخواهد بود ، وقتی دل می سپاری ، به آتشی خانمان سوز لبیک گفته ای و این سوز و گداز عشق است که عاشق را به بهای تلاطم و بی قراری پاک و زلال می کند ، و تو باید آنچنان صیقل یابی که روحت پاک باخته و رها گردد
رها چنان قطره ای که با ابری
وداع می کند و به سوی دریا می شتابد
و تو نیز ای انسان پر می کشی
تا سرحدات آسمان پر می کشی ...
@Tnarr
🍂
گمان می کردم آنچه در دلم سکنا گرفته
محبت است
گمان می کردم دلیل تلاطم ها و بی تابی های دلم آتشی سوزان است
فکر می کردم آنچه بی قرارم می کند ، دلتنگیست ، نداشتن است .
آه که غلط پنداشته بودم
هیچ کدامشان ساکن قلبم نبوده و نیستند
در دل من فقط خدا بود ...
مابقی فقط صنایع حضور اوست
دچار یعنی این که خدا هست
و دیگر هیچ ...
@Tnarr
گمان می کردم آنچه در دلم سکنا گرفته
محبت است
گمان می کردم دلیل تلاطم ها و بی تابی های دلم آتشی سوزان است
فکر می کردم آنچه بی قرارم می کند ، دلتنگیست ، نداشتن است .
آه که غلط پنداشته بودم
هیچ کدامشان ساکن قلبم نبوده و نیستند
در دل من فقط خدا بود ...
مابقی فقط صنایع حضور اوست
دچار یعنی این که خدا هست
و دیگر هیچ ...
@Tnarr
وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
«و مؤمنان باید در هر حال
بر خدا توكل كنند.»
🍂
روز های سخت و دشوار زندگی همراه عُسرهای بی پایانش ، سراغ هر آدم در وادی ابتلا را خواهد گرفت ، رنج و صبر تحمل بر مصیبت ها
و مشکلات و نهایتا نا امید شدن زیر بار وزنه های سنگین دنیایی ،شانه های هر انسانی را بی شک خم خواهد ساخت، چرخ روزگار اما برای مومنین طور دیگری نقش می زند...
حرف باور و ایمان به تو که می آید ، تمام معادلات و قاعده های زمینی رنگ حقارت به خود می گیرند ، زندگی عرصه تمام رخ داد ها و آمد و شدها و بالا و پایین رفتن های طوفان گونه است ، این باور به حضور توست که به ما معنایی از جنس آرامش و اطمینان عطا می کند ، لحظات بریدن ها و جدا شدن و کم آوردن تنها امتحانیست برای سنجش عیار ایمان ما ...
نمی دانم در کدامین مرحله از ساعت های سخت یا آرام زندگی هستید اما یادمان نرود وعده های حق خدا را ، و معتقد باشیم که روزی ساعتی و لحظه ای نتیجه این صبر و توکل را با یسرهای بعد از دشواری به ما خواهند چشاند ، زمین و آسمان گواه یقین قول های او به مومنان حقیقی اش هست و تنها اوست که وعدهایش را خلافی نیست
باور داشته باشیم به گشایش هایی که کلیدش در دستان خداست ،و این که او هیچگاه مومنان به محبت خود را
تنها رها نخواهد کرد ...
@Tnarr
«و مؤمنان باید در هر حال
بر خدا توكل كنند.»
🍂
روز های سخت و دشوار زندگی همراه عُسرهای بی پایانش ، سراغ هر آدم در وادی ابتلا را خواهد گرفت ، رنج و صبر تحمل بر مصیبت ها
و مشکلات و نهایتا نا امید شدن زیر بار وزنه های سنگین دنیایی ،شانه های هر انسانی را بی شک خم خواهد ساخت، چرخ روزگار اما برای مومنین طور دیگری نقش می زند...
حرف باور و ایمان به تو که می آید ، تمام معادلات و قاعده های زمینی رنگ حقارت به خود می گیرند ، زندگی عرصه تمام رخ داد ها و آمد و شدها و بالا و پایین رفتن های طوفان گونه است ، این باور به حضور توست که به ما معنایی از جنس آرامش و اطمینان عطا می کند ، لحظات بریدن ها و جدا شدن و کم آوردن تنها امتحانیست برای سنجش عیار ایمان ما ...
نمی دانم در کدامین مرحله از ساعت های سخت یا آرام زندگی هستید اما یادمان نرود وعده های حق خدا را ، و معتقد باشیم که روزی ساعتی و لحظه ای نتیجه این صبر و توکل را با یسرهای بعد از دشواری به ما خواهند چشاند ، زمین و آسمان گواه یقین قول های او به مومنان حقیقی اش هست و تنها اوست که وعدهایش را خلافی نیست
باور داشته باشیم به گشایش هایی که کلیدش در دستان خداست ،و این که او هیچگاه مومنان به محبت خود را
تنها رها نخواهد کرد ...
@Tnarr
🍂
تنهایی رو بلد شین.
تنهایی بدرد بخور ترین فرصت زندگی ِ آدم ِ که باور کنه جاهای خالی رو!
من بچه که بودم یک دوست خیالی داشتم؛ همیشه حس میکردم اگه یکی کنارم بشینه اون له میشه .
نزارید هرکسی کنارتون بشینه ممکنه تنهایی تون له بشه .
نزارید هیچکس بانزدیک شدنش این حریم ُ خراب کنه .
اصلا بگید کنار تنهایی تون بشینه که اگه رفت؛ بازم رفیقِ تنهاییون له نشده براتون بمونه !
تنهایی رو بلد شید؛
خیلی از آدما بودنشون بدرد نمیخوره
سیدهفاطمه حسینیان
#شما_فرستادین
@tnarr
تنهایی رو بلد شین.
تنهایی بدرد بخور ترین فرصت زندگی ِ آدم ِ که باور کنه جاهای خالی رو!
من بچه که بودم یک دوست خیالی داشتم؛ همیشه حس میکردم اگه یکی کنارم بشینه اون له میشه .
نزارید هرکسی کنارتون بشینه ممکنه تنهایی تون له بشه .
نزارید هیچکس بانزدیک شدنش این حریم ُ خراب کنه .
اصلا بگید کنار تنهایی تون بشینه که اگه رفت؛ بازم رفیقِ تنهاییون له نشده براتون بمونه !
تنهایی رو بلد شید؛
خیلی از آدما بودنشون بدرد نمیخوره
سیدهفاطمه حسینیان
#شما_فرستادین
@tnarr
🍂
سیاه و سفید می شوم گاهی
خاکستری ها همیشه گنگ و نامفهوم اند
میشناسم تاریکی های بند بند وجودم را ، می شناسم هر آنچه دیگران خوبی
می شناسند و من اما می دانم که خوب نیستم. می دانم درست بودن ، دشوار است ومن هنوز خام و ناپخته ام ، می دانم بلد راه نیستم ، می دانم ادا و خواهش هست تمنا هایم و می شناسم تاریکی وجودم را ...
اما مگر ما انسان ها ، خالی و تهی از نوریم ، مگر پشت تمام آن همه ناخالصی ها و تاریکی ها تلالو نوری نیست ؟
راستش فکر می کنم همه ما ، با داشته ها و درستی احوالمان باز هم ، به آنچه که باید شویم و باشیم فاصله خواهیم داشت.
اصلا انگار قرار بر نرسیدن است ، بر سکون و واماندن همیشگی در راه ...
همه بدانند ، همه خوبت پندارند
همه مومنت پندارند ، همه حتی نشاسند و تکذیبت کنند ...
این ها مگر چقدر می ارزد ، تا اینجای زندگی تنها کور سوی نوری که تو را نشان می دهد ، دل مرا زنده نگه دارد، عقل و دلم به هم می زنند و برایم فلسفه بافی می کنند ، به کجا باید رفت ، چقدر میشود تاب آورد ؟...
آیا رسیدنی و وصالی خواهد بود
همه آن همه بی چیزی و کدورت جان و بی عملی و خودکامگی های عقلانی را می دانم
اماتنها یک باور و یقین شهودی ، امیدم را زنده نگه می دارد ،
من هنوز دلی دارم که دلتنگ می شود
هنوز دلیل پریشانی های دلم تنها تویی
و فکر می کنم ، این تنها مامن وجود انسان که جایگاه ابدی توست ،برای همه چیز کافیست ...
هرچه هست در دلیست که بی تاب خداست ...
@Tnarr
سیاه و سفید می شوم گاهی
خاکستری ها همیشه گنگ و نامفهوم اند
میشناسم تاریکی های بند بند وجودم را ، می شناسم هر آنچه دیگران خوبی
می شناسند و من اما می دانم که خوب نیستم. می دانم درست بودن ، دشوار است ومن هنوز خام و ناپخته ام ، می دانم بلد راه نیستم ، می دانم ادا و خواهش هست تمنا هایم و می شناسم تاریکی وجودم را ...
اما مگر ما انسان ها ، خالی و تهی از نوریم ، مگر پشت تمام آن همه ناخالصی ها و تاریکی ها تلالو نوری نیست ؟
راستش فکر می کنم همه ما ، با داشته ها و درستی احوالمان باز هم ، به آنچه که باید شویم و باشیم فاصله خواهیم داشت.
اصلا انگار قرار بر نرسیدن است ، بر سکون و واماندن همیشگی در راه ...
همه بدانند ، همه خوبت پندارند
همه مومنت پندارند ، همه حتی نشاسند و تکذیبت کنند ...
این ها مگر چقدر می ارزد ، تا اینجای زندگی تنها کور سوی نوری که تو را نشان می دهد ، دل مرا زنده نگه دارد، عقل و دلم به هم می زنند و برایم فلسفه بافی می کنند ، به کجا باید رفت ، چقدر میشود تاب آورد ؟...
آیا رسیدنی و وصالی خواهد بود
همه آن همه بی چیزی و کدورت جان و بی عملی و خودکامگی های عقلانی را می دانم
اماتنها یک باور و یقین شهودی ، امیدم را زنده نگه می دارد ،
من هنوز دلی دارم که دلتنگ می شود
هنوز دلیل پریشانی های دلم تنها تویی
و فکر می کنم ، این تنها مامن وجود انسان که جایگاه ابدی توست ،برای همه چیز کافیست ...
هرچه هست در دلیست که بی تاب خداست ...
@Tnarr
Forwarded from سیگنال 🍂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂
دیشب لابلای تعاریف حقوق بین الملل و جزوه های امتحان ،ناگهان یاد صادق افتادم ، رفیق دوران کودکی ، اهل روستای دورافتاده نزدیک جنگل بود ، با آن موهای طلایی وصورت کشیده و لاغرش ، یک جوری، لبخندی روی لبم نشست ، با بقیه فرق داشت ، تمام راه را از روستای دوازده خانواریشان تا مدرسه پیاده می آمد ، ساده بود ، از آن ساده هایی که این روز ها کم اند ، درسش خوب نبود ، نه این که تنبل باشد ، بنده خدا هرچه می خواند ، گوشش دروازه بود و در کله اش نمیماند، آن اول ها وقتی معلمان بچه تنبل ها را میبرد پای تخته و همه شان را یک پرس چوپ درخت انار مهمان می کرد ، دیدم دلم طاقت دیدن آب شدنش جلو جمع را ندارد ، آن هم منی که همیشه بادی در غب غب داشتم که بچه زرنگه کلاسم ،بچه با آبرویی بود ، اما دلم طاقت حسرت چشمان صادق را نداشت ، گریه کردنش اشک مرا هم در می آورد ، آن روز هم که دبیر ادبیاتمان گفت هوایش را داشته باش ، رفاقتمان بیشتر جان گرفت ، کیفم را برداشتم و رفتم ته کلاس ، صادق پاک بود و بی آلایش ، گاهی شعر های تالشی می خواند ، اخه مهاجر بودند ، سنگینی شعر هایش به خاطر دختر عمویش بود ، بعد ها فهمیدم در خانوادشان عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان می بندند ، مال او را هم انگار ...
صادق نه درسش خوب بود نه آنقدر خوش بر و رو که دل آدمی مثل مرا بخواهد ببرد ، نه حتی حالش حال من بود ، همه این ها را نداشت اما بجایش دلی دریایی داشت ، جانی عاشق که آن روزها کم بود ، که حالا هم کم است ،بهترین نبود اما اصالت داشت
فکر صادق را که می کنم ، یک حس خوبی برایم تازه می شود ، این که آن روز ها هوایش را داشتم ، از انشاهایی که برایش می نوشتم و نمره بیست پای دفترش که نوشته های من بود و معلم ادبیاتمان نمی دانست ، از آن روز که در مدرسه معلم علوممان بخاطر ته کلاس نشستن ،کنار صادق که شاگرد دوساله بود تحقیرم کرد ...
حالا که نه صادق است و نه خبری از آن روزهای خوش بچگی ، نه حال دلش را می دانم و نه قصه دلدادگی هایش را
اما به این یقین دارم که جای خالی این جنس آدم ها را روزی احساس می کنیم
که آمدنشان شاید قرار بوده چیزی به ما اضافه کند ، حتی بعد از این همه سال در پستوی خاطرات سیاه و سفید کودکانه مان
حالا هم که او نیست
می بینم چقدر خوب میشد که ما آدم ها لابلای رفاقت ها و محبت های رابطه های خودمان ، یادمان نرود که هوای صادق های زندگی هایمان را داشته باشیم ، شاید نردبان بالا رفتن های مادی زندگی ما نباشند اما قطعا وسعت بزرگی دلشان از ما آدم های بهتری می سازد
یادمان نرود هوای« صادق » های زندگیمان را داشته باشیم
زیرا که گوهرند وکمیاب ...
@tnarr
دیشب لابلای تعاریف حقوق بین الملل و جزوه های امتحان ،ناگهان یاد صادق افتادم ، رفیق دوران کودکی ، اهل روستای دورافتاده نزدیک جنگل بود ، با آن موهای طلایی وصورت کشیده و لاغرش ، یک جوری، لبخندی روی لبم نشست ، با بقیه فرق داشت ، تمام راه را از روستای دوازده خانواریشان تا مدرسه پیاده می آمد ، ساده بود ، از آن ساده هایی که این روز ها کم اند ، درسش خوب نبود ، نه این که تنبل باشد ، بنده خدا هرچه می خواند ، گوشش دروازه بود و در کله اش نمیماند، آن اول ها وقتی معلمان بچه تنبل ها را میبرد پای تخته و همه شان را یک پرس چوپ درخت انار مهمان می کرد ، دیدم دلم طاقت دیدن آب شدنش جلو جمع را ندارد ، آن هم منی که همیشه بادی در غب غب داشتم که بچه زرنگه کلاسم ،بچه با آبرویی بود ، اما دلم طاقت حسرت چشمان صادق را نداشت ، گریه کردنش اشک مرا هم در می آورد ، آن روز هم که دبیر ادبیاتمان گفت هوایش را داشته باش ، رفاقتمان بیشتر جان گرفت ، کیفم را برداشتم و رفتم ته کلاس ، صادق پاک بود و بی آلایش ، گاهی شعر های تالشی می خواند ، اخه مهاجر بودند ، سنگینی شعر هایش به خاطر دختر عمویش بود ، بعد ها فهمیدم در خانوادشان عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان می بندند ، مال او را هم انگار ...
صادق نه درسش خوب بود نه آنقدر خوش بر و رو که دل آدمی مثل مرا بخواهد ببرد ، نه حتی حالش حال من بود ، همه این ها را نداشت اما بجایش دلی دریایی داشت ، جانی عاشق که آن روزها کم بود ، که حالا هم کم است ،بهترین نبود اما اصالت داشت
فکر صادق را که می کنم ، یک حس خوبی برایم تازه می شود ، این که آن روز ها هوایش را داشتم ، از انشاهایی که برایش می نوشتم و نمره بیست پای دفترش که نوشته های من بود و معلم ادبیاتمان نمی دانست ، از آن روز که در مدرسه معلم علوممان بخاطر ته کلاس نشستن ،کنار صادق که شاگرد دوساله بود تحقیرم کرد ...
حالا که نه صادق است و نه خبری از آن روزهای خوش بچگی ، نه حال دلش را می دانم و نه قصه دلدادگی هایش را
اما به این یقین دارم که جای خالی این جنس آدم ها را روزی احساس می کنیم
که آمدنشان شاید قرار بوده چیزی به ما اضافه کند ، حتی بعد از این همه سال در پستوی خاطرات سیاه و سفید کودکانه مان
حالا هم که او نیست
می بینم چقدر خوب میشد که ما آدم ها لابلای رفاقت ها و محبت های رابطه های خودمان ، یادمان نرود که هوای صادق های زندگی هایمان را داشته باشیم ، شاید نردبان بالا رفتن های مادی زندگی ما نباشند اما قطعا وسعت بزرگی دلشان از ما آدم های بهتری می سازد
یادمان نرود هوای« صادق » های زندگیمان را داشته باشیم
زیرا که گوهرند وکمیاب ...
@tnarr