به وقت #خاطرات عقد
😐🙌خاطره خوبی ندارم از عقد من عقد خودم بود طالاری ک میخواستم رو کنسرل کردن ی سالن خیلی بعد گرفتن مهمون ها جا نمیشدن لباس عقد نگرفتن برام ۱ ساعت قبل عقدم رفتم ی لباس هول هولکی گرفتم مبجوری حتی یدونه کاشت ناخون نبردن منو گفتن پول نیس ولی .. خودشون ۳ . ۴ ملیونی لباس گرفتن 😐😂بترش میدونی چیه نذاشتن کفشی ک خودم میخوام رو بگیرم ی کفشی گرفتم اونجا پام لیز خورد وسط افتادم زمین
متنفرم از روز عقدم حال بهم زن ترین خاطرع زندگیمه
: @TimeToWedding 🤍"
😐🙌خاطره خوبی ندارم از عقد من عقد خودم بود طالاری ک میخواستم رو کنسرل کردن ی سالن خیلی بعد گرفتن مهمون ها جا نمیشدن لباس عقد نگرفتن برام ۱ ساعت قبل عقدم رفتم ی لباس هول هولکی گرفتم مبجوری حتی یدونه کاشت ناخون نبردن منو گفتن پول نیس ولی .. خودشون ۳ . ۴ ملیونی لباس گرفتن 😐😂بترش میدونی چیه نذاشتن کفشی ک خودم میخوام رو بگیرم ی کفشی گرفتم اونجا پام لیز خورد وسط افتادم زمین
متنفرم از روز عقدم حال بهم زن ترین خاطرع زندگیمه
: @TimeToWedding 🤍"
😐878❤52👍34🤣25👀21💔20
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤116😐48👍22👏3👀3
به وقت #خاطرات عروسی
سلام
دخترم ۱۷
من شب عروسی پسر عموم انقدر رقصیده بودم و یادم رفته بود چیزی بخورم و حتی شامم نخوردم آخرای عروسی دیگه فشارم افتاده بود داشتم غش میکردم😂
ولی خوش گذشت عروسی خوبی بود
: @TimeToWedding 🤍"
سلام
دخترم ۱۷
من شب عروسی پسر عموم انقدر رقصیده بودم و یادم رفته بود چیزی بخورم و حتی شامم نخوردم آخرای عروسی دیگه فشارم افتاده بود داشتم غش میکردم😂
ولی خوش گذشت عروسی خوبی بود
: @TimeToWedding 🤍"
😐529🤣211👍28❤17👏4👀4
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍22😐15❤5🤣1
به وقت #خاطرات عروسی
ارزش خواندن بالاااااا
دعوت شده بودیم عروسی یکی از اقوام دور
خونواده ما خیلی وقت شناسه راس ساعت رسیدیم ولی در کمال تعجب دیدیم خیلی شلوغه و همه مهمونا مثل ما زود اومدن😐
مراسم توی تالار بود که قسمت زنونه مردونه با معماری دو طبقه از هم جدا میشد
مادرم و داداش کوچیکم رفتن قسمت زنونه طبقه بالا
منم داشتم تو حیاط منتظر یه آشنا میگشتم که حداقل غریبی نکنم😬
یهو دیدم تدارکاتی صدا میکنه آقایون بفرمایید شام طبقه پایین
گفتم چقدر زود هنوز که شروع نشده نکنه ما دیر اومدیم🤔
خلاصه همراه جماعت شدم و معذب رفتم نشستم وسط چهار تا آدم هیکلی ماشالا سیبیلا کت کلفت منم یه جوون لاغر استخوانی 😑
دیدم خدایا من چرا اینجا هیچکس نمیشناسم یهو دیدم به زبان ترکی حرف میزنن😐
دیگه واقعا عجیب شد هرچقدر فکر کردم دیدم آخه نه عروس ترکه نه دوماد هردوتا لر هستن!!🫤
خلاصه گفتم شاید فامیل ترک هم داشتن دعوت کردن که من اومدم قسمت اونا نشستم🤔
غذا آوردن سبزی پلو با ماهیچه سلطنتی🫠
من ترکی بلد بودم باهاشون ترکی حرف میزدم سر سفره و حسابی گرم گرفتم باهاشون و صد بار گفتم که چقدر فامیلای پایه ای هستن و خوشحال شدم از آشنایی باهاشون😍
هی برام غذا میکشیدن بزور
میگفتن دو پرس بخور سه پرس بخور تو جوونی پسر جااااان😂
خلاصه که واقعا شام چسبید اصلا عشق کردم 😋
غذا تموم شد داشتم سومین نوشابه رو سر میکشیدم که تدارکاتی اومد گفت
آقایون عزیز مهمون های عروسی بعدی تشریف آوردن شما بیزحمت از این در خارج بشید که از اونا پذیرایی کنیم
من گفتم چقدر زود عروسی تموم شد
ای بابا ولی خدایی خوشگذشت
خندون و خرم اومدم بیرون که یهو یخ کردم
دیدم تازه فامیلای خودمون دارن میان😂😂
آقا چشمتون روز بد نبینه از این در رفتم بیرون از اون در دوباره اومدم تو
بیچاره اون تدارکاتیه چنان داشت نگام میکرد اومد موقع شام دوباره بالاسرم گفت عزیز شما چیزی نیاز نداری گفتم نه عااااالی که اونم خندید گفت نوش جووونت😂😂😂😂
خلاصه همیشه سروقت رسیدن هم کار درستی نیست عزیزان😂😂😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
ارزش خواندن بالاااااا
دعوت شده بودیم عروسی یکی از اقوام دور
خونواده ما خیلی وقت شناسه راس ساعت رسیدیم ولی در کمال تعجب دیدیم خیلی شلوغه و همه مهمونا مثل ما زود اومدن😐
مراسم توی تالار بود که قسمت زنونه مردونه با معماری دو طبقه از هم جدا میشد
مادرم و داداش کوچیکم رفتن قسمت زنونه طبقه بالا
منم داشتم تو حیاط منتظر یه آشنا میگشتم که حداقل غریبی نکنم😬
یهو دیدم تدارکاتی صدا میکنه آقایون بفرمایید شام طبقه پایین
گفتم چقدر زود هنوز که شروع نشده نکنه ما دیر اومدیم🤔
خلاصه همراه جماعت شدم و معذب رفتم نشستم وسط چهار تا آدم هیکلی ماشالا سیبیلا کت کلفت منم یه جوون لاغر استخوانی 😑
دیدم خدایا من چرا اینجا هیچکس نمیشناسم یهو دیدم به زبان ترکی حرف میزنن😐
دیگه واقعا عجیب شد هرچقدر فکر کردم دیدم آخه نه عروس ترکه نه دوماد هردوتا لر هستن!!🫤
خلاصه گفتم شاید فامیل ترک هم داشتن دعوت کردن که من اومدم قسمت اونا نشستم🤔
غذا آوردن سبزی پلو با ماهیچه سلطنتی🫠
من ترکی بلد بودم باهاشون ترکی حرف میزدم سر سفره و حسابی گرم گرفتم باهاشون و صد بار گفتم که چقدر فامیلای پایه ای هستن و خوشحال شدم از آشنایی باهاشون😍
هی برام غذا میکشیدن بزور
میگفتن دو پرس بخور سه پرس بخور تو جوونی پسر جااااان😂
خلاصه که واقعا شام چسبید اصلا عشق کردم 😋
غذا تموم شد داشتم سومین نوشابه رو سر میکشیدم که تدارکاتی اومد گفت
آقایون عزیز مهمون های عروسی بعدی تشریف آوردن شما بیزحمت از این در خارج بشید که از اونا پذیرایی کنیم
من گفتم چقدر زود عروسی تموم شد
ای بابا ولی خدایی خوشگذشت
خندون و خرم اومدم بیرون که یهو یخ کردم
دیدم تازه فامیلای خودمون دارن میان😂😂
آقا چشمتون روز بد نبینه از این در رفتم بیرون از اون در دوباره اومدم تو
بیچاره اون تدارکاتیه چنان داشت نگام میکرد اومد موقع شام دوباره بالاسرم گفت عزیز شما چیزی نیاز نداری گفتم نه عااااالی که اونم خندید گفت نوش جووونت😂😂😂😂
خلاصه همیشه سروقت رسیدن هم کار درستی نیست عزیزان😂😂😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.87K👍172😐28❤21👀8👏3
به وقت #خاطرات عروسی
سلامم 🙂
زیاد طولش نمیدم
عروسی خالم بود رفتم آرایشگاه تر زد تو صورتم
عروسی پسر عموم رفتم بازم تر زد تو صورتم!
و حالا این ماه عروسی پسر عمه ام هست میخوام برم آرایشگاه ولی نمیخوام برم!!!
اعصابم خرابه اون دوتا آریشگاه قبلی که رفتم اصلاخوب نبود حالا تعریف این یکی رو خیلی شنیدم
نیمدونم چیکا کنم اصن ... 🫥🫤
: @TimeToWedding 🤍"
سلامم 🙂
زیاد طولش نمیدم
عروسی خالم بود رفتم آرایشگاه تر زد تو صورتم
عروسی پسر عموم رفتم بازم تر زد تو صورتم!
و حالا این ماه عروسی پسر عمه ام هست میخوام برم آرایشگاه ولی نمیخوام برم!!!
اعصابم خرابه اون دوتا آریشگاه قبلی که رفتم اصلاخوب نبود حالا تعریف این یکی رو خیلی شنیدم
نیمدونم چیکا کنم اصن ... 🫥🫤
: @TimeToWedding 🤍"
😐440🤣107👍48👀14❤9💔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍206❤87😐34🤣6👏5👀3
به وقت #خاطرات عروسی
سلام دخترم ۱۸
حدودا کلاس چهارم و پنجم بودم ک عروسی یکی از فامیلامون بود و منم چون قدم بلنده و دختر کم داشتن منم واسه رقص حنا بندون بردن(تو مراسم کوردا هست نمیدونم فرهنگای دیگه داشته باشن یا نه)
ازونجا ک قدم زیادی بلنده هیچوقت کفش پاشنه بلند پام نکرده بودم و اون شب اولین بارم بود.
بزور راه میرفتم چ برسه به رقص😂و جوگیر شدم بین چیزایی ک باید باهاشون میرقصیدیم سبد سیبو برداشتم خیلییییی سنگین بود و مث خر پشیمون بودم ولی رقصه شروع شده بود و دوربینا زوووم🤦♀😂
تو فیلمه همش با خودم کلنجار میرم بتونم درست راه برم نیوفتم و سیبا از دستم نیوفتن😂
: @TimeToWedding 🤍"
سلام دخترم ۱۸
حدودا کلاس چهارم و پنجم بودم ک عروسی یکی از فامیلامون بود و منم چون قدم بلنده و دختر کم داشتن منم واسه رقص حنا بندون بردن(تو مراسم کوردا هست نمیدونم فرهنگای دیگه داشته باشن یا نه)
ازونجا ک قدم زیادی بلنده هیچوقت کفش پاشنه بلند پام نکرده بودم و اون شب اولین بارم بود.
بزور راه میرفتم چ برسه به رقص😂و جوگیر شدم بین چیزایی ک باید باهاشون میرقصیدیم سبد سیبو برداشتم خیلییییی سنگین بود و مث خر پشیمون بودم ولی رقصه شروع شده بود و دوربینا زوووم🤦♀😂
تو فیلمه همش با خودم کلنجار میرم بتونم درست راه برم نیوفتم و سیبا از دستم نیوفتن😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣535😐57👍30❤13👀10
#سوال
نظر شما چیه؟🤔
سلام،دخترم24،من بایه آقایی چهارساله تورابطم، به بهانه های مختلف خواستگاریو عقب میندازه،دوسال اول خدمت بود،خدمتش ک تموم شد ،بهش گفتم وقتش نشده پاپیش بزاری گفت کارندارم گفتم اشکال نداره گفت نه خانوادم راضی نمیشن بیان،دنبال کار میگشت پیدا نمیکرد،رفت رستوران کارکرد بهش گفتم الان کار داری دیگ ،گفت آره ولی حقوقش کمه،الانم که مریض شده و میگه تا مریضیم خوب نشه و نرم سرکار نمیتونم بیام خواستگاری،به نظرتون چیکار کنم؟
بهم میگه عاشقتم و اگه نبودم رابطمونو تموم میکردم،ولی حس میکنم عاشقم نیس واقعن💔
: @TimeToWedding 🤍"
نظر شما چیه؟
سلام،دخترم24،من بایه آقایی چهارساله تورابطم، به بهانه های مختلف خواستگاریو عقب میندازه،دوسال اول خدمت بود،خدمتش ک تموم شد ،بهش گفتم وقتش نشده پاپیش بزاری گفت کارندارم گفتم اشکال نداره گفت نه خانوادم راضی نمیشن بیان،دنبال کار میگشت پیدا نمیکرد،رفت رستوران کارکرد بهش گفتم الان کار داری دیگ ،گفت آره ولی حقوقش کمه،الانم که مریض شده و میگه تا مریضیم خوب نشه و نرم سرکار نمیتونم بیام خواستگاری،به نظرتون چیکار کنم؟
بهم میگه عاشقتم و اگه نبودم رابطمونو تموم میکردم،ولی حس میکنم عاشقم نیس واقعن💔
: @TimeToWedding 🤍"
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍545😐74👀47🤣31❤21
به وقت #خاطرات عقد
سلام برو بچ😂
یه خاطره از اولین مشروب خوردنم..همیشه فانتزیم این بود ک بار اول مست میشم پیش عشقم باشم..
خلاصه تو دوران عقد این اتفاق افتاد و من و شوهرم باهم خوردیم..چشمتون روز بد نبینه..این(شوهر بی مخم) نکرد کم کم بگه بخور یا مثلا مزه اینا زیاد بخورم..وای نصف ی بطری مثلا خوردم دیدم یهو کل دنیا داره دور سرم میچرخه..رسیدیم دم در خونشون..شب بود مامان باباش خواب بودن..خوانواده شوهر منم از اونا ک حسابی مذهبین..آقا پیاده شدم شوهرم دید دارم تلو تلو میخورم افتادم رو خنده..عین تو فیلما..وای ب غلط کردن افتاده بود..فقط شانس آوردیم خوابیده بودن مامان باباش.وگرنه کار جفتمون تموم بود😂فقط جلو دهنمو گرفته بغلم کرد منو برد طبقه بالا..منکه دقیق یادم نمیاد ولی فقط داشت میگفت چ گهی بود خوردم ب خودش..میزد تو سر خودش.ک اینا بیدار نشن سر من..خلاصه ی رب بعدش من تگری زدم رو تشک مادر شوهر کل تشک سفید شد بنفش😂یکم بهتر شدم...تا س روز کشیک میدادیم این رو تشکیا رو چطوری ببریم بیرون بشوریم نفهمن..خلاصه این اولین و آخرین باری بود ک مست کردم😂
: @TimeToWedding 🤍"
سلام برو بچ😂
یه خاطره از اولین مشروب خوردنم..همیشه فانتزیم این بود ک بار اول مست میشم پیش عشقم باشم..
خلاصه تو دوران عقد این اتفاق افتاد و من و شوهرم باهم خوردیم..چشمتون روز بد نبینه..این(شوهر بی مخم) نکرد کم کم بگه بخور یا مثلا مزه اینا زیاد بخورم..وای نصف ی بطری مثلا خوردم دیدم یهو کل دنیا داره دور سرم میچرخه..رسیدیم دم در خونشون..شب بود مامان باباش خواب بودن..خوانواده شوهر منم از اونا ک حسابی مذهبین..آقا پیاده شدم شوهرم دید دارم تلو تلو میخورم افتادم رو خنده..عین تو فیلما..وای ب غلط کردن افتاده بود..فقط شانس آوردیم خوابیده بودن مامان باباش.وگرنه کار جفتمون تموم بود😂فقط جلو دهنمو گرفته بغلم کرد منو برد طبقه بالا..منکه دقیق یادم نمیاد ولی فقط داشت میگفت چ گهی بود خوردم ب خودش..میزد تو سر خودش.ک اینا بیدار نشن سر من..خلاصه ی رب بعدش من تگری زدم رو تشک مادر شوهر کل تشک سفید شد بنفش😂یکم بهتر شدم...تا س روز کشیک میدادیم این رو تشکیا رو چطوری ببریم بیرون بشوریم نفهمن..خلاصه این اولین و آخرین باری بود ک مست کردم😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣861😐128👍65❤18👀9
به وقت #خاطرات عروسی
سلام.
میخام یه خاطره بگمتازه عروس بودم نمیدونم حسابه یا ن
یه روز خونه جاریم بودم نمیدونستم برای شام چی بپزم ازون پیشنهاد گرفتم گفت لوبیا پلو بزار
منم اومدم خونه اقا 🤣ازون جایی که اصلا با اشپزی اوکی نبودم و زیاد بلد نبودم اوموم لوبیا قرمز گذاشتم تو زود پز که مثلا بپزه با گوشت و اینا بعد تفت دادم و دم انداختم🤦♀وای با چه اعتماد ب نفسیم بردمش شوهرم گفت این چیه گفتم لوبیا پلو دیگه بیچاره هیچی نگفت من لوبیا پلو رو فکر میکردم همون استامبولی 🤷♀اقا فرداش رفتم خونه جاریم دیدم لوبیا سبز در اورده گفتم میخای چی بپزی گفت لوبیا پلو گفتم خب چرا اینو میندازی... مثلا دستور پخت دادن بهش 🤣😂وای وقتی فهمیدیم تا چندماه نقل مجلس بودم
: @TimeToWedding 🤍"
سلام.
میخام یه خاطره بگمتازه عروس بودم نمیدونم حسابه یا ن
یه روز خونه جاریم بودم نمیدونستم برای شام چی بپزم ازون پیشنهاد گرفتم گفت لوبیا پلو بزار
منم اومدم خونه اقا 🤣ازون جایی که اصلا با اشپزی اوکی نبودم و زیاد بلد نبودم اوموم لوبیا قرمز گذاشتم تو زود پز که مثلا بپزه با گوشت و اینا بعد تفت دادم و دم انداختم🤦♀وای با چه اعتماد ب نفسیم بردمش شوهرم گفت این چیه گفتم لوبیا پلو دیگه بیچاره هیچی نگفت من لوبیا پلو رو فکر میکردم همون استامبولی 🤷♀اقا فرداش رفتم خونه جاریم دیدم لوبیا سبز در اورده گفتم میخای چی بپزی گفت لوبیا پلو گفتم خب چرا اینو میندازی... مثلا دستور پخت دادن بهش 🤣😂وای وقتی فهمیدیم تا چندماه نقل مجلس بودم
: @TimeToWedding 🤍"
🤣947👍37😐34❤18👀7
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍24❤8👀3
تجربه خواستگاری :
سلام
25 سالمه وقتی 22 سالم بود یه خواستگار میخواست بیاد که همون اول گفتم نیاد ولی چون اون کسی که معرفی کرده بود اصرار میکرد و پدرم یکم باهاش رو دربایستی داره اجازه داد ولی گفت تو جوابتو بگو چشمتون روز بد نبینه پسره اومد 5 برابر من بود من ریز نقشم یه شلوار جذب پوشیده بود با یه تیشرت که تا رو سینش باز بود یه زنجیر ضخیمم تو گردنش بود جورابم نپوشیده بود دیدمش ترسیدم از هیز بودنشم که نگم یه یسره هم سرتاسر مجلس میخورد فکر کردم میخواد پول گل رو در بیاره من که حاظر نشدم باهاش برم تو اتاق حرف بزنم پدرمم دست به سرشون کرد رفتن به اونی که اینا رو اوورده بود هم گفت دیگه واسه دختر من خواستگار نیار
: @TimeToWedding 🤍"
سلام
25 سالمه وقتی 22 سالم بود یه خواستگار میخواست بیاد که همون اول گفتم نیاد ولی چون اون کسی که معرفی کرده بود اصرار میکرد و پدرم یکم باهاش رو دربایستی داره اجازه داد ولی گفت تو جوابتو بگو چشمتون روز بد نبینه پسره اومد 5 برابر من بود من ریز نقشم یه شلوار جذب پوشیده بود با یه تیشرت که تا رو سینش باز بود یه زنجیر ضخیمم تو گردنش بود جورابم نپوشیده بود دیدمش ترسیدم از هیز بودنشم که نگم یه یسره هم سرتاسر مجلس میخورد فکر کردم میخواد پول گل رو در بیاره من که حاظر نشدم باهاش برم تو اتاق حرف بزنم پدرمم دست به سرشون کرد رفتن به اونی که اینا رو اوورده بود هم گفت دیگه واسه دختر من خواستگار نیار
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.05K👍111😐30❤13👀7