به وقت #خاطرات عروسی
سلام من دخترم الان ۲۱ سالمه میخوام خاطره عروسی تعریف کنم . تقریبا ۵.۶ سالم بود رفته بود عروسی پسرخاله مامانم . اخرای عروسی مامانم و خاله هام رفتن تو حیاط تالار عکس بندازن منم بدو بدو دنبالشون رفتم ولی مامانمو گم کردم ولی نمیدونم چیشد از آشپزخونه تالار سردراوردم . وااییی یادمه اونایی که تو اشپز خونه بودن پشماشون ریخته بود این از کجا اومده . بنده خدا یکیشون دستمو گرفت برد بیرون منو تحویل مامانم داد کلی هم کتک خودم . چندسال پیش هم عروس تو خواب قلبش وایساد بعد دوتا بچه فوت کرد
: @TimeToWedding 🤍"
سلام من دخترم الان ۲۱ سالمه میخوام خاطره عروسی تعریف کنم . تقریبا ۵.۶ سالم بود رفته بود عروسی پسرخاله مامانم . اخرای عروسی مامانم و خاله هام رفتن تو حیاط تالار عکس بندازن منم بدو بدو دنبالشون رفتم ولی مامانمو گم کردم ولی نمیدونم چیشد از آشپزخونه تالار سردراوردم . وااییی یادمه اونایی که تو اشپز خونه بودن پشماشون ریخته بود این از کجا اومده . بنده خدا یکیشون دستمو گرفت برد بیرون منو تحویل مامانم داد کلی هم کتک خودم . چندسال پیش هم عروس تو خواب قلبش وایساد بعد دوتا بچه فوت کرد
: @TimeToWedding 🤍"
😐663👍30❤18👀15💔11🤣9
#سوال
نظر شما چیه؟🤔
به نظرتون آدم باید بله برون بره؟ آخه جای چهارتا آدم بزرگه
مثلا خاله های کوچیک تر برن چیکار
: @TimeToWedding 🤍"
نظر شما چیه؟
به نظرتون آدم باید بله برون بره؟ آخه جای چهارتا آدم بزرگه
مثلا خاله های کوچیک تر برن چیکار
: @TimeToWedding 🤍"
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍251😐146👏8🤣8❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤348😐21👍15👏4👀3
به وقت #خاطرات عروسی
یبار با دختر عموم خواهرم قرار بود بریم زیر لباس عروس از این طرف بریم کیکشو بخوریم اون موقع من ۸ سالم بود خواهرم۱۱دختر عموم ۹ بعد رفتیم. زیر میز به من گفتن برو زیر لباسه عروس شرمنده من بچه بودم نمیفهمیدم چون ظریف بودم کوچلوی بودم معلوم نبود زیر لباس عروس.... بعد رفتم زیر لباس عروس عروس پاشد برقصع اون موقع با اون آهنگه من عاشق تر از پیشم مد بود وسط تالار تا عروس آمد قر بده من اون زیر بودم یدفه عروس چرخید قر داد بعد من شبیه این بچه گدا وسط تالار موندم داشتن فیلم میگرفتن بعد فیلمبردار گفت تو آنجا چیکار میکنی نگاکردم بدوبدو رفتم زیر میز از این طرف خواهرمو دختر عموم کیک سرقت کرده بودن گرفتیم باهم خوردیم عروسه پشماش ریخته بود میگفت این چطور زیر لباس من بوده من حتی صحنه زیر لباس عروس یادمه ولی این تنها عروسی نبود رفتم زیر لباسش در کل یجورایی با این ترفند ما کیک میخوردیم 😂 العان تو جمع منو به تجاوز به لباس عروس معروفم
: @TimeToWedding 🤍"
یبار با دختر عموم خواهرم قرار بود بریم زیر لباس عروس از این طرف بریم کیکشو بخوریم اون موقع من ۸ سالم بود خواهرم۱۱دختر عموم ۹ بعد رفتیم. زیر میز به من گفتن برو زیر لباسه عروس شرمنده من بچه بودم نمیفهمیدم چون ظریف بودم کوچلوی بودم معلوم نبود زیر لباس عروس.... بعد رفتم زیر لباس عروس عروس پاشد برقصع اون موقع با اون آهنگه من عاشق تر از پیشم مد بود وسط تالار تا عروس آمد قر بده من اون زیر بودم یدفه عروس چرخید قر داد بعد من شبیه این بچه گدا وسط تالار موندم داشتن فیلم میگرفتن بعد فیلمبردار گفت تو آنجا چیکار میکنی نگاکردم بدوبدو رفتم زیر میز از این طرف خواهرمو دختر عموم کیک سرقت کرده بودن گرفتیم باهم خوردیم عروسه پشماش ریخته بود میگفت این چطور زیر لباس من بوده من حتی صحنه زیر لباس عروس یادمه ولی این تنها عروسی نبود رفتم زیر لباسش در کل یجورایی با این ترفند ما کیک میخوردیم 😂 العان تو جمع منو به تجاوز به لباس عروس معروفم
: @TimeToWedding 🤍"
🤣789😐132👍45❤17👀6
به وقت #خاطرات عروسی
منم یه خاطره از عروسی خودم دارم
من و پسر عمه م بعد سال ها بعد کلی مصیبت بهم رسیدیم
اینجوری که اون از من سه سال بزرگتر بود من از ۹ سالگیم دوسش داشتم ما خیلی عاشق هم شده بودیم خیلیی
بخاطر همین من تو مراسم عروسیم خیلی هیجان زده بودم و پاهام سست بود و نتونستم خوب پاشم برقصم
هنوزم حسرت میخورم چرا کم رقصیدم🗿
حتی تو رقص دو نفریمون از هیجان انقد دستام سرد بودن که بی حس شده بودن نمیتونستم درست برقصم 💔💔
: @TimeToWedding 🤍"
منم یه خاطره از عروسی خودم دارم
من و پسر عمه م بعد سال ها بعد کلی مصیبت بهم رسیدیم
اینجوری که اون از من سه سال بزرگتر بود من از ۹ سالگیم دوسش داشتم ما خیلی عاشق هم شده بودیم خیلیی
بخاطر همین من تو مراسم عروسیم خیلی هیجان زده بودم و پاهام سست بود و نتونستم خوب پاشم برقصم
هنوزم حسرت میخورم چرا کم رقصیدم🗿
حتی تو رقص دو نفریمون از هیجان انقد دستام سرد بودن که بی حس شده بودن نمیتونستم درست برقصم 💔💔
: @TimeToWedding 🤍"
❤822😐155🤣37👍30👀14👏5
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍33❤7😐7
به وقت #خاطرات عروسی
میدونم طولانیه ولی بخونین😂
خاطره عروسی من برمیگرده به سال 90 عید نوروز 9 سالم بود کلی آدم جمع شدیم رفتیم مسافرت عروسی هم بود کلی ذوق داشتم مخصوصا اینکه همبازی هام هم بودن و هم مسافرت و تفریح بود و هم 2 تا عروسی یکیش 2 فروردین بود دومی هم 6 یا4 فروردین
یکی عروسی دختر خاله و پسر دایی بابام بندر ماشهر (عروسی خونه بابای عروس بود) دومی هم عروسی دختر عمه بابام بود اونم بندر کنگان بود
خاطره من مال عروسی اوله رفتیم عروسی اولی و کلی رقصیدیم و کلی شکلات جمع کردم بس که رو سر عروس میریختن مامانم هر بار منو میدید با دس پر میرفتم میگف شکلاتها رو از کجا میاری تو گذشت و گذشت آخر شب شد و زنا منتظر دستمال عروس از اونجایی که قرار بود عروس رو بیارن شیراز عروسی بگیرن و دیده بودن عیده و کلی مهمون میاد ماهشهر گفته بودن عروسی رو خونه بابای عروس میگیرم بعد عروس رو میبریم شیراز اتاق عروس دوماد رو هم شیراز آماده کرده بودن نه خونه پدر عروس زنا هم منتظر گرفتن دستمال
خلاصه گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم به همسایه که از فامیلشون هم بود گفتن عروس دوماد رو میفرستیم خونه شما کاراشون رو بکنن زنا پشت در دستمال بگیرن و برن اینا عروس رو آماده کردن از در خونه بابای دختره تا خونه همسایه باز کلی شکلات ریختن روسر عروس من همینطور دامن لباسم رو گرفته بودم و شکلات جمع میکردن پشت سرشون اینا رفتن تو خونه و ما پشت در بودیم
شنیدم زنا میگن شکلاتها تموم شد برید یه بسته دیگه بیارید یا چند کیلو بخرید بیارید که وقتی دستمال رو بهمون دادن بریزیم سر دوماد منم خوشحال که بازم شکلات میریزن یهو زنا گفتن بچه ها برید خونه بابای عروس اونجا آهنگ گذاشتن
من میگفتم من نمیرم میخوان شکلات بریزن به زور ما رو فرستادن و گفتن که میایم اونجا شکلات میریزیم باز
ما هم گول خوردیم برگشتیم 😂
پاتختی رو هم شیراز خونه پدر دوماد گرفتن وقتی از مسافرت برگشتیم رفتیم برا تبریک و..... اینا خونشون دوتا قسمت داره دوتا ساختمون جدا وقتی رفتیم به مامانم گفتم من میخوام برم پیش عروس مامانم گف بیا بریم شربتی چیزی میارن عروس هم میاد پیشمون گفتم نه پدر دوماد سیگار میکشه خفمون میکنه میرم پیش عروس آقا من رفتم دیدم در نیمه بازه و عروس دوماد افتادن رو همدیگه در حال لب و بوس اونجا مونده بودم که برم تو یا نرم اگه میرفتم تو زشت بود اگه میرفتم پیش مامانم اینا هم میگفتن چرا برگشتی مگه در رو برات باز نکردن
من حدود 5 یا 10 دیقه پشت در بودم که چیکار کنم گفتم الان اینا بلند میشن میبینن من پشت درم و دارم نگاه میکنم هم زشت میشه دل و زدم به دریا و بدون یاالله و چیزی رفتم تو با صدای بلند گفتم سلام
بنده های خدا کپ کرده بودن زود دس و پاشون و جمع کردن یه سلام احوال پرسی کردن و لباساشون رو مرتب کردن
بنده خدا عروسه هی بهم میگف چی دیدی میگفتم هیچی 😂
: @TimeToWedding 🤍"
میدونم طولانیه ولی بخونین😂
خاطره عروسی من برمیگرده به سال 90 عید نوروز 9 سالم بود کلی آدم جمع شدیم رفتیم مسافرت عروسی هم بود کلی ذوق داشتم مخصوصا اینکه همبازی هام هم بودن و هم مسافرت و تفریح بود و هم 2 تا عروسی یکیش 2 فروردین بود دومی هم 6 یا4 فروردین
یکی عروسی دختر خاله و پسر دایی بابام بندر ماشهر (عروسی خونه بابای عروس بود) دومی هم عروسی دختر عمه بابام بود اونم بندر کنگان بود
خاطره من مال عروسی اوله رفتیم عروسی اولی و کلی رقصیدیم و کلی شکلات جمع کردم بس که رو سر عروس میریختن مامانم هر بار منو میدید با دس پر میرفتم میگف شکلاتها رو از کجا میاری تو گذشت و گذشت آخر شب شد و زنا منتظر دستمال عروس از اونجایی که قرار بود عروس رو بیارن شیراز عروسی بگیرن و دیده بودن عیده و کلی مهمون میاد ماهشهر گفته بودن عروسی رو خونه بابای عروس میگیرم بعد عروس رو میبریم شیراز اتاق عروس دوماد رو هم شیراز آماده کرده بودن نه خونه پدر عروس زنا هم منتظر گرفتن دستمال
خلاصه گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم به همسایه که از فامیلشون هم بود گفتن عروس دوماد رو میفرستیم خونه شما کاراشون رو بکنن زنا پشت در دستمال بگیرن و برن اینا عروس رو آماده کردن از در خونه بابای دختره تا خونه همسایه باز کلی شکلات ریختن روسر عروس من همینطور دامن لباسم رو گرفته بودم و شکلات جمع میکردن پشت سرشون اینا رفتن تو خونه و ما پشت در بودیم
شنیدم زنا میگن شکلاتها تموم شد برید یه بسته دیگه بیارید یا چند کیلو بخرید بیارید که وقتی دستمال رو بهمون دادن بریزیم سر دوماد منم خوشحال که بازم شکلات میریزن یهو زنا گفتن بچه ها برید خونه بابای عروس اونجا آهنگ گذاشتن
من میگفتم من نمیرم میخوان شکلات بریزن به زور ما رو فرستادن و گفتن که میایم اونجا شکلات میریزیم باز
ما هم گول خوردیم برگشتیم 😂
پاتختی رو هم شیراز خونه پدر دوماد گرفتن وقتی از مسافرت برگشتیم رفتیم برا تبریک و..... اینا خونشون دوتا قسمت داره دوتا ساختمون جدا وقتی رفتیم به مامانم گفتم من میخوام برم پیش عروس مامانم گف بیا بریم شربتی چیزی میارن عروس هم میاد پیشمون گفتم نه پدر دوماد سیگار میکشه خفمون میکنه میرم پیش عروس آقا من رفتم دیدم در نیمه بازه و عروس دوماد افتادن رو همدیگه در حال لب و بوس اونجا مونده بودم که برم تو یا نرم اگه میرفتم تو زشت بود اگه میرفتم پیش مامانم اینا هم میگفتن چرا برگشتی مگه در رو برات باز نکردن
من حدود 5 یا 10 دیقه پشت در بودم که چیکار کنم گفتم الان اینا بلند میشن میبینن من پشت درم و دارم نگاه میکنم هم زشت میشه دل و زدم به دریا و بدون یاالله و چیزی رفتم تو با صدای بلند گفتم سلام
بنده های خدا کپ کرده بودن زود دس و پاشون و جمع کردن یه سلام احوال پرسی کردن و لباساشون رو مرتب کردن
بنده خدا عروسه هی بهم میگف چی دیدی میگفتم هیچی 😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣842😐135👍118❤23👀11💔1
به وقت #خاطرات عروسی
اقا یه مدت بود من دختر دایی کوچیکم رو دوست داشتم حدودا ۳سال از من کوچیکتر بود
بعدش ما با هم رفته بودیم با خانواده هامون سفر
باهم داشتیم از کوه بالا میرفتیم که پاش لیز خورد منم محکم گرفتم بغلم
از همونجا علاقه اصلیمون شروع شد
و الان دو ساله که نامزدیم
: @TimeToWedding 🤍"
اقا یه مدت بود من دختر دایی کوچیکم رو دوست داشتم حدودا ۳سال از من کوچیکتر بود
بعدش ما با هم رفته بودیم با خانواده هامون سفر
باهم داشتیم از کوه بالا میرفتیم که پاش لیز خورد منم محکم گرفتم بغلم
از همونجا علاقه اصلیمون شروع شد
و الان دو ساله که نامزدیم
: @TimeToWedding 🤍"
❤1.16K🤣100👍83😐73👀17👏8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤294😐45🤣17👍10👏8👀2
#چت
وقتی حالم بد بود بابت یه فاصله . . . که هنوزم ادامه داره و کم مونده که تموم بشه :):
خودشم حالش خوب نبود ، بع تب حتی شاید بدتر ا خودم ولی تاثیری که تو وایب خوبم داشت و داره پرستیدنیست:))
بابتت تو دنیا خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم :)
: @TimeToWedding 🤍"
وقتی حالم بد بود بابت یه فاصله . . . که هنوزم ادامه داره و کم مونده که تموم بشه :):
خودشم حالش خوب نبود ، بع تب حتی شاید بدتر ا خودم ولی تاثیری که تو وایب خوبم داشت و داره پرستیدنیست:))
بابتت تو دنیا خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم :)
: @TimeToWedding 🤍"
👍196❤106😐47🤣14👏2👀2
#سوال
نظر شما چیه؟🤔
به نظرتون پسرا حداقل چه شرایطی از لحاظ مالی داشته باشن که وارد رابطه بشن؟ با این شرایط، هرچی زحمت میکشیم توی این کشور انگار درجا میزنیم، میخوای ماشین بگیری، روز به روز قیمت بالاتر و بیکیفیت تر میشه، خونه اجاره کنی قیمتا واقعا بالاست، تازه این یه چیز، اما برخلاف سایر کشورا رهن هم میخوان اونم خیلی سنگین، وسایل خونه و... هم که دیگه نگم، هزینه زندگی و خورد و خوراک و تفریح و نیازهای زندگی و....
اگه وضعیت اقتصادی بده، چجوری این همه آدم وارد رابطه میشن و ازدواج میکنن؟
: @TimeToWedding 🤍"
نظر شما چیه؟
به نظرتون پسرا حداقل چه شرایطی از لحاظ مالی داشته باشن که وارد رابطه بشن؟ با این شرایط، هرچی زحمت میکشیم توی این کشور انگار درجا میزنیم، میخوای ماشین بگیری، روز به روز قیمت بالاتر و بیکیفیت تر میشه، خونه اجاره کنی قیمتا واقعا بالاست، تازه این یه چیز، اما برخلاف سایر کشورا رهن هم میخوان اونم خیلی سنگین، وسایل خونه و... هم که دیگه نگم، هزینه زندگی و خورد و خوراک و تفریح و نیازهای زندگی و....
اگه وضعیت اقتصادی بده، چجوری این همه آدم وارد رابطه میشن و ازدواج میکنن؟
: @TimeToWedding 🤍"
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍301❤26😐18👀7🤣3💔2
به وقت #خاطرات عقد
😐🙌خاطره خوبی ندارم از عقد من عقد خودم بود طالاری ک میخواستم رو کنسرل کردن ی سالن خیلی بعد گرفتن مهمون ها جا نمیشدن لباس عقد نگرفتن برام ۱ ساعت قبل عقدم رفتم ی لباس هول هولکی گرفتم مبجوری حتی یدونه کاشت ناخون نبردن منو گفتن پول نیس ولی .. خودشون ۳ . ۴ ملیونی لباس گرفتن 😐😂بترش میدونی چیه نذاشتن کفشی ک خودم میخوام رو بگیرم ی کفشی گرفتم اونجا پام لیز خورد وسط افتادم زمین
متنفرم از روز عقدم حال بهم زن ترین خاطرع زندگیمه
: @TimeToWedding 🤍"
😐🙌خاطره خوبی ندارم از عقد من عقد خودم بود طالاری ک میخواستم رو کنسرل کردن ی سالن خیلی بعد گرفتن مهمون ها جا نمیشدن لباس عقد نگرفتن برام ۱ ساعت قبل عقدم رفتم ی لباس هول هولکی گرفتم مبجوری حتی یدونه کاشت ناخون نبردن منو گفتن پول نیس ولی .. خودشون ۳ . ۴ ملیونی لباس گرفتن 😐😂بترش میدونی چیه نذاشتن کفشی ک خودم میخوام رو بگیرم ی کفشی گرفتم اونجا پام لیز خورد وسط افتادم زمین
متنفرم از روز عقدم حال بهم زن ترین خاطرع زندگیمه
: @TimeToWedding 🤍"
😐878❤52👍34🤣25👀21💔20
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤116😐48👍22👏3👀3