به وقت #خاطرات عروسی
این خاطره ای که میخوام بگم بیشتر مربوط به خواهرباردارم میشه🤦🏻♀😂
من حدودا دوماه پیش نامزد کردم چند شب پیش خواهرم زنگ و اصرار که پاشو با نامزدت بیاین خونمون منم قبول کردم و با نامزدم هماهنگ کردم که من زودتر برم خواهرم از ظهرش هی میگفت باد معده دارم و برای زن حامله طبیعیه خلاصهه شب شد و این نامزد ما اومد هوا ام رعد برق و بارون میزد در بالکن باز کردم آجیماز دلپیچهداشت میپیچد توی خودش آروم بش گفتم آجی صدا رعد و برق بلنده هروقت آسمون روشن شد آروم کارتو بکن کسی متوجه نمیشه اولش قبول نکرد ولی چشمتون روز بد نبینه💔😂
آسمون روشن شد⚡️
خواهرم گوزید💨
ولی صدای رعد نیومد😔💔😂
همه شوکه یهو ابرو ها پرید بالا نامزدمم که قرمز شده بود شوهر خواهرم بزور خودشو کنترول کرده بود و خواهرم که گریه اش گرفتته بود بد جور 😂🤣
الان از اونشب تاحالا هروقت نامزدم باشه خواهرم نمیاد خجالت میکشه چشم تو چشم بشه😂🤦🏻♀
: @TimeToWedding 🤍"
این خاطره ای که میخوام بگم بیشتر مربوط به خواهرباردارم میشه🤦🏻♀😂
من حدودا دوماه پیش نامزد کردم چند شب پیش خواهرم زنگ و اصرار که پاشو با نامزدت بیاین خونمون منم قبول کردم و با نامزدم هماهنگ کردم که من زودتر برم خواهرم از ظهرش هی میگفت باد معده دارم و برای زن حامله طبیعیه خلاصهه شب شد و این نامزد ما اومد هوا ام رعد برق و بارون میزد در بالکن باز کردم آجیماز دلپیچهداشت میپیچد توی خودش آروم بش گفتم آجی صدا رعد و برق بلنده هروقت آسمون روشن شد آروم کارتو بکن کسی متوجه نمیشه اولش قبول نکرد ولی چشمتون روز بد نبینه💔😂
آسمون روشن شد⚡️
خواهرم گوزید💨
ولی صدای رعد نیومد😔💔😂
همه شوکه یهو ابرو ها پرید بالا نامزدمم که قرمز شده بود شوهر خواهرم بزور خودشو کنترول کرده بود و خواهرم که گریه اش گرفتته بود بد جور 😂🤣
الان از اونشب تاحالا هروقت نامزدم باشه خواهرم نمیاد خجالت میکشه چشم تو چشم بشه😂🤦🏻♀
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.77K😐61👍51❤14💔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🤣421❤14👍12👀5😐4
به وقت #خاطرات عروسی
مربوط به عروسی دختر عمم:
اون لحظه ای ک عروس دوماد وارد شدن و اومدن سمت بقیه واسه خوشامدگویی منی ک یه روسری گنده تو کلم بود که یه وقت اسلام به خطر نیوفته و داماد موهامو نبینه در حالی ک کل پام بیرون بود😂😑 پاشدم از جام به نیت احترام
و پاشدن من همانا و ریختن شربت البالو روی لباس خودم و خواهرم همانا
از خجالت سرخ شدم و از شانسِ خیلی خوبم فیلمبردار کل اون قسمتو فیلم گرفته و همچنان بعد از 8 سال بازم وقتی فیلمو میبینیم کل فک و فامیل ی دور میخندن بهم و منی ک همچنان اب میشم از خجالت کاری نمتونم کنم
از اون تیکه تا اخر عروسیم مث این عزا گرفته ها نشستم و از جام تکون نخوردم😑😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
مربوط به عروسی دختر عمم:
اون لحظه ای ک عروس دوماد وارد شدن و اومدن سمت بقیه واسه خوشامدگویی منی ک یه روسری گنده تو کلم بود که یه وقت اسلام به خطر نیوفته و داماد موهامو نبینه در حالی ک کل پام بیرون بود😂😑 پاشدم از جام به نیت احترام
و پاشدن من همانا و ریختن شربت البالو روی لباس خودم و خواهرم همانا
از خجالت سرخ شدم و از شانسِ خیلی خوبم فیلمبردار کل اون قسمتو فیلم گرفته و همچنان بعد از 8 سال بازم وقتی فیلمو میبینیم کل فک و فامیل ی دور میخندن بهم و منی ک همچنان اب میشم از خجالت کاری نمتونم کنم
از اون تیکه تا اخر عروسیم مث این عزا گرفته ها نشستم و از جام تکون نخوردم😑😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣680👍45😐42❤21👀8
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤356😐19👍12🤣4
به وقت #خاطرات عروسی
اینکه میخوام بگم خاطره ی خنده داری نیست
ده سال پیش مراسم یکی از اقوام مادرم بود
بعد من از نظر زیبایی خیلی ضعیفم و زیبا نیستم
تو مراسم یکی از فامیل های داماد ازم فیلم گرفته بود رفته بود اون طرف تر به بقیه میگفت این دختره رو ببینید چ قدر زشته
خاله ام فهمید رفت زن رو جررر داد
اونم در کمال پررویی گفت مگه چیه زشته دیگه💔
یکی دیگه شون اومد گفت مهم عروسه که قشنگه چ کار به فامیلش داری!
هنوز که هنوزِ یادم می افته واقعا گریه ام میگیره😪😢
: @TimeToWedding 🤍"
اینکه میخوام بگم خاطره ی خنده داری نیست
ده سال پیش مراسم یکی از اقوام مادرم بود
بعد من از نظر زیبایی خیلی ضعیفم و زیبا نیستم
تو مراسم یکی از فامیل های داماد ازم فیلم گرفته بود رفته بود اون طرف تر به بقیه میگفت این دختره رو ببینید چ قدر زشته
خاله ام فهمید رفت زن رو جررر داد
اونم در کمال پررویی گفت مگه چیه زشته دیگه💔
یکی دیگه شون اومد گفت مهم عروسه که قشنگه چ کار به فامیلش داری!
هنوز که هنوزِ یادم می افته واقعا گریه ام میگیره😪😢
: @TimeToWedding 🤍"
😐1.76K❤303👍42👀41💔34🤣13👏3
به وقت #خاطرات عروسی
اقا من دوتا دایی دارم که ب شدت بهشون وابستم بزرگ شدم باهاشون و اینا خلاصه خیلی دوسشون میدارم🫠😂
۶ سالم بود ک دایی بزرگم اون موقع ۱۸ سالش بود داماد شد عروسم دخترخالش بود
من شب عروسی داییمو اصن یادم نمیره انقد ک عررررر زدم گریه کردم زجه زدم خودزنی اصن نگم😂😩
روز عقدشون ک انقد گریه کردم میرفتم زن داییمو میکشیدم کنار میگفتم کی بهت گفته کنار دایییم بشینی ؟ من زن داییمم ن تو😐😂یکی نبود بگه بچه جان دهنتو گِل بگیر😂
شب عروسیشم همیجور ک با لبس عروس پف پفیم شبیه خروسای جنگی شده بودم رفتم سمت زن داییم گفتم کار خدتو کردی؟ کور خوندییی داییم هنوزم مال منه😑😂( ای خفه شی تو دختر جان )
اخه بچه ۶ ساله رو چه ب این حرفااااا 😂
تو عکسا و فیلماشونم کلاااا حضور دازم شبیه میرغضب خدابیامرز 😐😂ی عدد فنچ با لباس پف پفی دستا ب کمر اخما تو هم چشا خیس اشک اصن شما تصور کنین چیمیگم دیه😔😂هنوزم ک هنوزه سوژه میشم😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
اقا من دوتا دایی دارم که ب شدت بهشون وابستم بزرگ شدم باهاشون و اینا خلاصه خیلی دوسشون میدارم🫠😂
۶ سالم بود ک دایی بزرگم اون موقع ۱۸ سالش بود داماد شد عروسم دخترخالش بود
من شب عروسی داییمو اصن یادم نمیره انقد ک عررررر زدم گریه کردم زجه زدم خودزنی اصن نگم😂😩
روز عقدشون ک انقد گریه کردم میرفتم زن داییمو میکشیدم کنار میگفتم کی بهت گفته کنار دایییم بشینی ؟ من زن داییمم ن تو😐😂یکی نبود بگه بچه جان دهنتو گِل بگیر😂
شب عروسیشم همیجور ک با لبس عروس پف پفیم شبیه خروسای جنگی شده بودم رفتم سمت زن داییم گفتم کار خدتو کردی؟ کور خوندییی داییم هنوزم مال منه😑😂( ای خفه شی تو دختر جان )
اخه بچه ۶ ساله رو چه ب این حرفااااا 😂
تو عکسا و فیلماشونم کلاااا حضور دازم شبیه میرغضب خدابیامرز 😐😂ی عدد فنچ با لباس پف پفی دستا ب کمر اخما تو هم چشا خیس اشک اصن شما تصور کنین چیمیگم دیه😔😂هنوزم ک هنوزه سوژه میشم😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.08K👍71😐39❤28👀16
به وقت #خاطرات عروسی
من بچه بودم حدود 8 یا 9 ساله بودم
مامانم ترک بابام شمالیه و خودمونم تهران زندگی میکنیم خانواده مادریمم کلاا تهرانن اما خانواده پدریم شمال زندگی میکنن
من هرچی عروسی رفته بودم عروسی طرف مامانم بوده که همیشه زن و مرد سوا بوده و عروس پیش مردا پوشش و حفظ میکرد
بعد سالاها تقی به و توقی خورد و ما رفتیم شمال عروسی
همون اول که گفتن عروسی قاطی من شاخ دراوردم بچه بودم خوب😂
هیچی رفتیم عروسی تو باغ بود از رقصا و شراب خوری ها بگذریم..
قسمت بسیار جالبش این بود که رفیقای داماد که پسر عمه من میشد عروسو گذاشتن رو گردنشون و دورش حلقه زدن و ناگهان دامن عروس رفت بالا...😂😂😂😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
من بچه بودم حدود 8 یا 9 ساله بودم
مامانم ترک بابام شمالیه و خودمونم تهران زندگی میکنیم خانواده مادریمم کلاا تهرانن اما خانواده پدریم شمال زندگی میکنن
من هرچی عروسی رفته بودم عروسی طرف مامانم بوده که همیشه زن و مرد سوا بوده و عروس پیش مردا پوشش و حفظ میکرد
بعد سالاها تقی به و توقی خورد و ما رفتیم شمال عروسی
همون اول که گفتن عروسی قاطی من شاخ دراوردم بچه بودم خوب😂
هیچی رفتیم عروسی تو باغ بود از رقصا و شراب خوری ها بگذریم..
قسمت بسیار جالبش این بود که رفیقای داماد که پسر عمه من میشد عروسو گذاشتن رو گردنشون و دورش حلقه زدن و ناگهان دامن عروس رفت بالا...😂😂😂😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.24K😐256👍64👀29❤17👏3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤68👍30😐12👀5
به وقت #خاطرات عروسی
عروسی دختر عمم بود ، با یه سپاهی ازدواج کرده بخاطر همین تالاری که گرفته بودن برای سپاه بود و هیچ آهنگی پخش نمیشد برای رقص حتی مولودی هم نزاشته بودن خیلی سکوت بود
وقتی عروس و داماد اومدن تو سالن زنونه ، من و مادرم و خواهرم میزدیم رو میز و میخوندیم (کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله ....)
چاقو هایی که توی پیش دستی ها بود و پیش دستی روی میز یه صدای هماهنگ داشت با ضربی که میزدیم روی میز
خلاصه انقد شلوغ کاری کردیم و آهنگ خوندیم سه تایی ، تا آخر سر تالار آهنگ بی کلام گذاشت و ریختیم وسط رقصیدیم حسابی
* دختر عمم و عمم. از این کار ما حصابی راضی بودن و تشکر کردن * چون اونا هم نمیدونستن تالار چجوریه
: @TimeToWedding 🤍"
عروسی دختر عمم بود ، با یه سپاهی ازدواج کرده بخاطر همین تالاری که گرفته بودن برای سپاه بود و هیچ آهنگی پخش نمیشد برای رقص حتی مولودی هم نزاشته بودن خیلی سکوت بود
وقتی عروس و داماد اومدن تو سالن زنونه ، من و مادرم و خواهرم میزدیم رو میز و میخوندیم (کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله ....)
چاقو هایی که توی پیش دستی ها بود و پیش دستی روی میز یه صدای هماهنگ داشت با ضربی که میزدیم روی میز
خلاصه انقد شلوغ کاری کردیم و آهنگ خوندیم سه تایی ، تا آخر سر تالار آهنگ بی کلام گذاشت و ریختیم وسط رقصیدیم حسابی
* دختر عمم و عمم. از این کار ما حصابی راضی بودن و تشکر کردن * چون اونا هم نمیدونستن تالار چجوریه
: @TimeToWedding 🤍"
❤828😐175🤣104👍90👀14👏9
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😐236👍35🤣12👀6❤3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤89😐36👍20
به وقت #خاطرات عروسی
این خاطره برای عروسی خودمه
من اهل روستا هشتم اینجا هم زود ازدواج میکنن ۱۳ سالم بود اومدن نشونم کردم ۱۵ سالگی رفتم سر خونه و زندگیم خلاصه کلام شب عروسی و داستان هاش خیلی ترسیده بودم شوهر من والا مثل اون رمان ها جنتلمن و کلاش نبود
از دار دنیا تو قیافه دوتا چشم داشت
من بهش گفتم بیا زیپ لباسم باز کن اومد
باز کنه زد لباس و پاره کرد و رفت بزور در اوردم تا صبح نشستم اونو دوختم بعدش که تموم شد رفتم پیش شوهرم گفتم چی شد گفت چی گفتم همون نخود چی و خلاصه ای آنقدر اصول بود تا دوماه بعد عروسی من هنوز دختر بودم بعدش به زور من بکارت زد پسره اسکله الان شش ماهه حاملم ی دونه خیار برا نخریده نشسته داره امپراطور بادها میبینه خلاصه از زندگیم راضیم چون مادرشوهرم مرده
: @TimeToWedding 🤍"
این خاطره برای عروسی خودمه
من اهل روستا هشتم اینجا هم زود ازدواج میکنن ۱۳ سالم بود اومدن نشونم کردم ۱۵ سالگی رفتم سر خونه و زندگیم خلاصه کلام شب عروسی و داستان هاش خیلی ترسیده بودم شوهر من والا مثل اون رمان ها جنتلمن و کلاش نبود
از دار دنیا تو قیافه دوتا چشم داشت
من بهش گفتم بیا زیپ لباسم باز کن اومد
باز کنه زد لباس و پاره کرد و رفت بزور در اوردم تا صبح نشستم اونو دوختم بعدش که تموم شد رفتم پیش شوهرم گفتم چی شد گفت چی گفتم همون نخود چی و خلاصه ای آنقدر اصول بود تا دوماه بعد عروسی من هنوز دختر بودم بعدش به زور من بکارت زد پسره اسکله الان شش ماهه حاملم ی دونه خیار برا نخریده نشسته داره امپراطور بادها میبینه خلاصه از زندگیم راضیم چون مادرشوهرم مرده
: @TimeToWedding 🤍"
🤣2.11K😐1.08K👍72👀36❤18👏7