Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😐236👍16👀6❤2
به وقت #خاطرات عروسی
۲۰ سال پیش بچه بودم یادمه یشب عروسی دعوت بودیم اونموقع تو خونه مجلس عروسی میگرفتن
تابستون بود مهمونا تو حیاط نشسته بودن
متاسفانه بعضی جاها یتعداد جوون لات و الوات بودن که طفیلی بودن و میومدن تو عروسیها
عرق و شام کوفت میکردن و بعدم یکم میرقصیدن و میرفتن
بگذریم اونشب بعد کلی وقت که شام اوردن بخوریم
بما که رسید هنوز دوتا قاشق نخورده بودیم که
دعوا بین جوونای اینطرف حیاط با اونطرف حیاط شروع شد
شیشه نوشابه و سنگ و اجر بود که از بالای سرما مثل آر پی جی و خمپاره رد میشد
بشقاب بود که میومد وسط سفره
یه وضعی بود سرتو بالا میکردی کارت تموم بود
من که خیلی ترسیده بودم
همه چی رو نابود کردن لعنتی ها
عروسی رو بگند کشیدن
اخرشم نیرو انتظامی اومد اوضاع رو اروم کرد
هیچی اخرشم اکثر مهمونا گرسنه برگشتن رفتن خونه
: @TimeToWedding 🤍"
۲۰ سال پیش بچه بودم یادمه یشب عروسی دعوت بودیم اونموقع تو خونه مجلس عروسی میگرفتن
تابستون بود مهمونا تو حیاط نشسته بودن
متاسفانه بعضی جاها یتعداد جوون لات و الوات بودن که طفیلی بودن و میومدن تو عروسیها
عرق و شام کوفت میکردن و بعدم یکم میرقصیدن و میرفتن
بگذریم اونشب بعد کلی وقت که شام اوردن بخوریم
بما که رسید هنوز دوتا قاشق نخورده بودیم که
دعوا بین جوونای اینطرف حیاط با اونطرف حیاط شروع شد
شیشه نوشابه و سنگ و اجر بود که از بالای سرما مثل آر پی جی و خمپاره رد میشد
بشقاب بود که میومد وسط سفره
یه وضعی بود سرتو بالا میکردی کارت تموم بود
من که خیلی ترسیده بودم
همه چی رو نابود کردن لعنتی ها
عروسی رو بگند کشیدن
اخرشم نیرو انتظامی اومد اوضاع رو اروم کرد
هیچی اخرشم اکثر مهمونا گرسنه برگشتن رفتن خونه
: @TimeToWedding 🤍"
🤣372😐156👍44👀11❤4
به وقت #خاطرات عروسی
اقا من یه خواستکار فامیلی داشتم خودمم دوسش داشتم یه شام خونشون دعوت بودیم من رفتم از روی سفره رد شم چون جای دیگه نبود رد بشم پام سر خورد جلوی پدر و پدر بزرگ و دایی خواستگارم با باسن محکم خورد زمین وسط سفره 😂😭
: @TimeToWedding 🤍"
اقا من یه خواستکار فامیلی داشتم خودمم دوسش داشتم یه شام خونشون دعوت بودیم من رفتم از روی سفره رد شم چون جای دیگه نبود رد بشم پام سر خورد جلوی پدر و پدر بزرگ و دایی خواستگارم با باسن محکم خورد زمین وسط سفره 😂😭
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.11K😐58👍21👀10❤4👏4
به وقت #خاطرات عروسی
خاطره من مربوط به عروسی عمو کوچکم هست
مامان بزرگ من وقتی بابام اینا تازه نو جون بوده فوت کرده بعد بابا بزرگم دوباره ازدواج کرده از اونجایی که همسرش زنده گی تو ایران دوست نداشت از ایران رفتن بابام اون موقع تازه ازدواج کرده بوده و بعد رفتنش مسؤلیت عمو و عمه با بابام بوده عمو کوچیکم سال دوم دانشگاهش عاشق یه دختره شد به بابام گفت یا این دخترو برام میگیری یا ترک تحصیل میکنم بابام بخاطر داداشش قبول کرد خانواده دختره هم که راضی نمیشدن میگفتن هنوز کار خونه اینا نداره مستقل نیست ولی بلاخره قبول کردند ولی شرط های گذاشتند که هزینه خیلی بالایی داشت بابام بخاطر عروسی عموم همه پس انداز شو مصرف کرد و لوکس ترین عروسی رو گرفت براش ولی متسفانه عموم الان حتی با بابام حرف نمیزنه در حالی که کلی بدهی بابام بخاطر خرید خونه شو عروسیش به بار آورده 😢😢😢
: @TimeToWedding 🤍"
خاطره من مربوط به عروسی عمو کوچکم هست
مامان بزرگ من وقتی بابام اینا تازه نو جون بوده فوت کرده بعد بابا بزرگم دوباره ازدواج کرده از اونجایی که همسرش زنده گی تو ایران دوست نداشت از ایران رفتن بابام اون موقع تازه ازدواج کرده بوده و بعد رفتنش مسؤلیت عمو و عمه با بابام بوده عمو کوچیکم سال دوم دانشگاهش عاشق یه دختره شد به بابام گفت یا این دخترو برام میگیری یا ترک تحصیل میکنم بابام بخاطر داداشش قبول کرد خانواده دختره هم که راضی نمیشدن میگفتن هنوز کار خونه اینا نداره مستقل نیست ولی بلاخره قبول کردند ولی شرط های گذاشتند که هزینه خیلی بالایی داشت بابام بخاطر عروسی عموم همه پس انداز شو مصرف کرد و لوکس ترین عروسی رو گرفت براش ولی متسفانه عموم الان حتی با بابام حرف نمیزنه در حالی که کلی بدهی بابام بخاطر خرید خونه شو عروسیش به بار آورده 😢😢😢
: @TimeToWedding 🤍"
😐1.12K👍59❤32👀21🤣14💔10
به وقت #خاطرات عروسی
اقا یه روز عروسی بود بعد من اون موقع کلاس سوم بودم و تازه کلاش(کفش کوردی)پوشیده بودم
( کلاش باید زیرش رو ببری وگرنه لیز میخوری)خلاصه ما رفتیم تو عروسی یه فامیل دیدم رفتم باهاش بازی کنم من تا دوییدم خوایتم بچرخم پام لیز خورد با دماغ رفتم تو پای دختر مردم
پدرش اومد کلی حرف مفت زد😂 و بعدش دعوا به پا شد
من تا 3ساعت دستم روی دماغم بود الان یه قوزی تو دماغمه تو دماغ بیرانوند نیست
: @TimeToWedding 🤍"
اقا یه روز عروسی بود بعد من اون موقع کلاس سوم بودم و تازه کلاش(کفش کوردی)پوشیده بودم
( کلاش باید زیرش رو ببری وگرنه لیز میخوری)خلاصه ما رفتیم تو عروسی یه فامیل دیدم رفتم باهاش بازی کنم من تا دوییدم خوایتم بچرخم پام لیز خورد با دماغ رفتم تو پای دختر مردم
پدرش اومد کلی حرف مفت زد😂 و بعدش دعوا به پا شد
من تا 3ساعت دستم روی دماغم بود الان یه قوزی تو دماغمه تو دماغ بیرانوند نیست
: @TimeToWedding 🤍"
🤣965👍42😐25👀11❤7
به وقت #خاطرات عروسی
میتواستم از جشن نامزدیم بگم راستش خیلی به خودم نرسیده بودمو تواسم نبود دفعه اول بله رو گفتم😂اینجا همه خندشون گرفته بود .یه چیز دیگه اینکه اقا واسه عقدتون سنگ تموم بزارین بهترین لباسارو بپوشین من واقعا الان ناراحتم که چرا این کارو نکردم اون موقع😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
میتواستم از جشن نامزدیم بگم راستش خیلی به خودم نرسیده بودمو تواسم نبود دفعه اول بله رو گفتم😂اینجا همه خندشون گرفته بود .یه چیز دیگه اینکه اقا واسه عقدتون سنگ تموم بزارین بهترین لباسارو بپوشین من واقعا الان ناراحتم که چرا این کارو نکردم اون موقع😑😂
: @TimeToWedding 🤍"
👍495😐64🤣48❤11💔3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤181🤣126😐31👍7👀5
به وقت #خاطرات عروسی
خاطره من مربوط به عروسی داییم هست که هشت سالم بود موهای من فرفریه چون قبل من هیچکس تو فامیل مون موهاش فرفری نبوده بابا بزرگم همیشه به مامان و بابام میگفت چرا موهای این بچه شبیه بره کوچولوهاست موهاشو بتراشید دوباره درست درمیاد روز عروسی داییم که مامانم رفته بود آرایشگاه منو بابا بزرگم تنها خونه بودیم وقتی طرف من دید گفت بیا بابا جون موهاتو خوشکل کنم به مامان و بابات هم هرچی میگم گوش نمیدن موهامو از ته تراشید 😂😂😂
وقتی مامانم اومد و کله تاس منو دید به زور آب قند رو رو پا نگهش داشته بودند تا اینکه بابام اومد و کلی دلداریش داد ماچ بوس فرستادش تالار گفت خودش حلش میکنه منو بابام تا هشت شب دنبال کلاه گوش میگشتیم تا پیداش کردیمو من عروسی داییم رو با کلاه گیس گذروندم 😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
خاطره من مربوط به عروسی داییم هست که هشت سالم بود موهای من فرفریه چون قبل من هیچکس تو فامیل مون موهاش فرفری نبوده بابا بزرگم همیشه به مامان و بابام میگفت چرا موهای این بچه شبیه بره کوچولوهاست موهاشو بتراشید دوباره درست درمیاد روز عروسی داییم که مامانم رفته بود آرایشگاه منو بابا بزرگم تنها خونه بودیم وقتی طرف من دید گفت بیا بابا جون موهاتو خوشکل کنم به مامان و بابات هم هرچی میگم گوش نمیدن موهامو از ته تراشید 😂😂😂
وقتی مامانم اومد و کله تاس منو دید به زور آب قند رو رو پا نگهش داشته بودند تا اینکه بابام اومد و کلی دلداریش داد ماچ بوس فرستادش تالار گفت خودش حلش میکنه منو بابام تا هشت شب دنبال کلاه گوش میگشتیم تا پیداش کردیمو من عروسی داییم رو با کلاه گیس گذروندم 😂😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.23K😐144👍51❤20👀6
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤122👍28😐15👀4👏3
به وقت #خاطرات عروسی
این داستانی که میخوام تعریف کنم برای چند ماه پیش هستش که عروسی داشتیم من ۱۸ سالمه ولی عروس ۱۴ سالش بود بعد خانواده مادرم از اونجایی که خیلی روی ازدواجا حساسن میگن باید دختر زودبره خونه شوهر خلاصه با کلی ارایشو وصل کردن هزار جور سنجاق به کله ما رفتیم تالار 😂
بعد اونجا که جوگیر شدم داشتم میرقصیدم داداش دوماد داشت نگام میکرد از قبل هم بهم گفته بودن قراره بیاد خواستگاریم و از اونجاایی که خانواده فوق العاده مذهبی داشت پسره ولی خودش هیز بود شروع کردم به حرکات ناموزون دیگه رسما با بقیه داشیم شیک میزدیم وسط😂 حالا اینم مادرش دیده بود من اینطوریم دیگه جرعت نکردن بیان خواستگاریم به همین راحتی پروندمشون و واقعا خوشحالم😂
: @TimeToWedding 🤍"
این داستانی که میخوام تعریف کنم برای چند ماه پیش هستش که عروسی داشتیم من ۱۸ سالمه ولی عروس ۱۴ سالش بود بعد خانواده مادرم از اونجایی که خیلی روی ازدواجا حساسن میگن باید دختر زودبره خونه شوهر خلاصه با کلی ارایشو وصل کردن هزار جور سنجاق به کله ما رفتیم تالار 😂
بعد اونجا که جوگیر شدم داشتم میرقصیدم داداش دوماد داشت نگام میکرد از قبل هم بهم گفته بودن قراره بیاد خواستگاریم و از اونجاایی که خانواده فوق العاده مذهبی داشت پسره ولی خودش هیز بود شروع کردم به حرکات ناموزون دیگه رسما با بقیه داشیم شیک میزدیم وسط😂 حالا اینم مادرش دیده بود من اینطوریم دیگه جرعت نکردن بیان خواستگاریم به همین راحتی پروندمشون و واقعا خوشحالم😂
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.54K👍109😐68👏25❤15
به وقت #خاطرات عروسی
این خاطره ای که میخوام بگم بیشتر مربوط به خواهرباردارم میشه🤦🏻♀😂
من حدودا دوماه پیش نامزد کردم چند شب پیش خواهرم زنگ و اصرار که پاشو با نامزدت بیاین خونمون منم قبول کردم و با نامزدم هماهنگ کردم که من زودتر برم خواهرم از ظهرش هی میگفت باد معده دارم و برای زن حامله طبیعیه خلاصهه شب شد و این نامزد ما اومد هوا ام رعد برق و بارون میزد در بالکن باز کردم آجیماز دلپیچهداشت میپیچد توی خودش آروم بش گفتم آجی صدا رعد و برق بلنده هروقت آسمون روشن شد آروم کارتو بکن کسی متوجه نمیشه اولش قبول نکرد ولی چشمتون روز بد نبینه💔😂
آسمون روشن شد⚡️
خواهرم گوزید💨
ولی صدای رعد نیومد😔💔😂
همه شوکه یهو ابرو ها پرید بالا نامزدمم که قرمز شده بود شوهر خواهرم بزور خودشو کنترول کرده بود و خواهرم که گریه اش گرفتته بود بد جور 😂🤣
الان از اونشب تاحالا هروقت نامزدم باشه خواهرم نمیاد خجالت میکشه چشم تو چشم بشه😂🤦🏻♀
: @TimeToWedding 🤍"
این خاطره ای که میخوام بگم بیشتر مربوط به خواهرباردارم میشه🤦🏻♀😂
من حدودا دوماه پیش نامزد کردم چند شب پیش خواهرم زنگ و اصرار که پاشو با نامزدت بیاین خونمون منم قبول کردم و با نامزدم هماهنگ کردم که من زودتر برم خواهرم از ظهرش هی میگفت باد معده دارم و برای زن حامله طبیعیه خلاصهه شب شد و این نامزد ما اومد هوا ام رعد برق و بارون میزد در بالکن باز کردم آجیماز دلپیچهداشت میپیچد توی خودش آروم بش گفتم آجی صدا رعد و برق بلنده هروقت آسمون روشن شد آروم کارتو بکن کسی متوجه نمیشه اولش قبول نکرد ولی چشمتون روز بد نبینه💔😂
آسمون روشن شد⚡️
خواهرم گوزید💨
ولی صدای رعد نیومد😔💔😂
همه شوکه یهو ابرو ها پرید بالا نامزدمم که قرمز شده بود شوهر خواهرم بزور خودشو کنترول کرده بود و خواهرم که گریه اش گرفتته بود بد جور 😂🤣
الان از اونشب تاحالا هروقت نامزدم باشه خواهرم نمیاد خجالت میکشه چشم تو چشم بشه😂🤦🏻♀
: @TimeToWedding 🤍"
🤣1.77K😐61👍51❤14💔1