به وقت #خاطرات ازدواج
امدم خاطره پدر بزرگ و مادربزرگمو بگم برا من که جالب بوده
اقاجونم ۱۶ سالش که میشه باباش بهش مگه وقتته زن بگیری و دست اقاجونم میگیره میبره روستا تا وارد روستا میشن میبینن یک دختر توپولو و سفید چشم رنگی داره بازی مکنه ۱۵ سالش بوده اون موقع عزیزم
اقاجونم یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی چیزی نمگه به پدرش🥺
تا اینکه بد از یکی دو روز میرن سمت یک خونه برای خواستگاری
وقتی اقاجونمم میشینه خیلی ناگهانی سرش میاره بالا میبینه از بالای در یک دختر چشم رنگی نگاهش مکنه میفهمه همون دختر بچس
دم گوش پدرش مگه من همینو میخوام اگ نه زن نمگیرم
ازدواج کردن ۶ تا بچه آوردن که ۴ تاشون فوت مکنن در سن های مختلف
و دوتا بچه میمونه دختر پسر
عزیزمم نا بینا شدع و اقاجونم شده عصای دستش نمیزاره اخ بگه قشنگترین عشقی که تو زندگیم دیدم 🫠
: @TimeToWedding 🤍"
امدم خاطره پدر بزرگ و مادربزرگمو بگم برا من که جالب بوده
اقاجونم ۱۶ سالش که میشه باباش بهش مگه وقتته زن بگیری و دست اقاجونم میگیره میبره روستا تا وارد روستا میشن میبینن یک دختر توپولو و سفید چشم رنگی داره بازی مکنه ۱۵ سالش بوده اون موقع عزیزم
اقاجونم یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی چیزی نمگه به پدرش🥺
تا اینکه بد از یکی دو روز میرن سمت یک خونه برای خواستگاری
وقتی اقاجونمم میشینه خیلی ناگهانی سرش میاره بالا میبینه از بالای در یک دختر چشم رنگی نگاهش مکنه میفهمه همون دختر بچس
دم گوش پدرش مگه من همینو میخوام اگ نه زن نمگیرم
ازدواج کردن ۶ تا بچه آوردن که ۴ تاشون فوت مکنن در سن های مختلف
و دوتا بچه میمونه دختر پسر
عزیزمم نا بینا شدع و اقاجونم شده عصای دستش نمیزاره اخ بگه قشنگترین عشقی که تو زندگیم دیدم 🫠
: @TimeToWedding 🤍"
❤1.35K👍71💔37👏8👀5
به وقت #خاطرات عروسی
کوچیک بودم از طرف یکی از دوستان خانوادگیمون به یه عروسی سنتی تو روستا دعوت شدیم،😍
آخر شب برای عروس و داماد حنا گذاشتن رو دست و پاهاشون،اینا هم هر کدوم رفتن یه جا خوابیدن خیلی قشنگ بود مراسمشون البته فقط تا جایی قشنگ پیش رفت که هنوزصبح نشده بود،🤣چون صبح که هردوشون برای رفتن به مراسم حمام عروس و داماد اومدن توی حیاط که سوار اسب هاشون بشن انقدر دست و پاهاشون سیاه شده بود که من ترسیدم پشت سر مامانم قایم شدم🤣🤣بعد بزرگترا دیدنی بودن همه میزدن پشت دستاشون که وای چرا اینا اینجوری شدن چرا نرفتن دست و پاشون رو بشورن تا صبح با حنا خوابیده بودن🤣🤣🤣🤣
خلاصه شب شد و عروسی هم تموم شد و عروس و داماد راهی حجله کردن که دستشونو بدن به دست هم،همه داشتن براشون نوبتی واسونک میخوندن منم که هنوز تحت تاثیر سیاهیه دستو پای عروس بودم و تازه یه شعر از واسونک های قدیمی شیراز از بی بی خدا بیامرزم (مادر پدرم)یاد گرفته بودم براشون خوندم :عروسی هولوعه یا وَلیُ الله ،تو حجله اش لولوعه یا وَلیُ الله
یعنی عروس داماد باخاک یکسان شدن🤣
مثه تانک از روشون رد شدم،بماند که کلی دعوام کردن ولی بچه بودم گفتم خب شدن شکل لولو به من چه🤣🤣🤣
: @TimeToWedding 🤍"
کوچیک بودم از طرف یکی از دوستان خانوادگیمون به یه عروسی سنتی تو روستا دعوت شدیم،😍
آخر شب برای عروس و داماد حنا گذاشتن رو دست و پاهاشون،اینا هم هر کدوم رفتن یه جا خوابیدن خیلی قشنگ بود مراسمشون البته فقط تا جایی قشنگ پیش رفت که هنوزصبح نشده بود،🤣چون صبح که هردوشون برای رفتن به مراسم حمام عروس و داماد اومدن توی حیاط که سوار اسب هاشون بشن انقدر دست و پاهاشون سیاه شده بود که من ترسیدم پشت سر مامانم قایم شدم🤣🤣بعد بزرگترا دیدنی بودن همه میزدن پشت دستاشون که وای چرا اینا اینجوری شدن چرا نرفتن دست و پاشون رو بشورن تا صبح با حنا خوابیده بودن🤣🤣🤣🤣
خلاصه شب شد و عروسی هم تموم شد و عروس و داماد راهی حجله کردن که دستشونو بدن به دست هم،همه داشتن براشون نوبتی واسونک میخوندن منم که هنوز تحت تاثیر سیاهیه دستو پای عروس بودم و تازه یه شعر از واسونک های قدیمی شیراز از بی بی خدا بیامرزم (مادر پدرم)یاد گرفته بودم براشون خوندم :عروسی هولوعه یا وَلیُ الله ،تو حجله اش لولوعه یا وَلیُ الله
یعنی عروس داماد باخاک یکسان شدن🤣
مثه تانک از روشون رد شدم،بماند که کلی دعوام کردن ولی بچه بودم گفتم خب شدن شکل لولو به من چه🤣🤣🤣
: @TimeToWedding 🤍"
🤣678👍60😐26❤21👀10💔5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤201🤣46👍20💔5👀1
به وقت #خاطرات شما
مامانم تعریف میکرد، دوران جنگ، یه پسر جوون ۱۹ ساله ای هر روز غروب، یه شاخه گل میذاشت لبه پنجره همسایشون که یه دختر ۱۷-۱۸ ساله دارن
دختره هم صبحا گلو که برمیداشت از سرخوشی، صدای ذوقش میومد
یه مدت دیدیم خبری از گل نیست، مشخص شد پسره اعزام شده به جنگ
و یکم بدترش، خبر جوون مرگ شدن پسره میاد
دختره هم به یاد پسره، لبه پنجره اتاقش یه گلدون پر از گل میزاره و هر روز با گلدون حرف میزنه و بهش آب میده...🥲💔
: @TimeToWedding 🤍"
مامانم تعریف میکرد، دوران جنگ، یه پسر جوون ۱۹ ساله ای هر روز غروب، یه شاخه گل میذاشت لبه پنجره همسایشون که یه دختر ۱۷-۱۸ ساله دارن
دختره هم صبحا گلو که برمیداشت از سرخوشی، صدای ذوقش میومد
یه مدت دیدیم خبری از گل نیست، مشخص شد پسره اعزام شده به جنگ
و یکم بدترش، خبر جوون مرگ شدن پسره میاد
دختره هم به یاد پسره، لبه پنجره اتاقش یه گلدون پر از گل میزاره و هر روز با گلدون حرف میزنه و بهش آب میده...🥲💔
: @TimeToWedding 🤍"
💔2.01K❤36👍31😐17🤣8👀1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤣284❤34😐15👍4💔4👀4
به وقت #خاطرات خواستگاری
سلام سال نو همگی مبارک امیدوارم امسال سال صعود و رسیدن باشه براتون✨❤️
اقاااا خلاصه یکی از همکار های بابام که از قضا فامیل هم هست مادرشون خاستگار پر پا قرص خانواده ما بود
هفت تا پسر داشتن خاستگاری تک تک عمه ها و خاله هام رفته بودن که جواب منفی هم گرفته بودن از همه🤦🏻♀😂این اخریا نوبت رسیده بود به من 13/14ساله هعی میگفتن هعی ما رد میکردیم از رو نمیرفتن تا این که پای بابام شکست و اینا زنگ زدن گفتن ما میخواییم بیاییم عیادت آقا منم تا شنیدم با یه بیشکون مامان خانم راهی خونه مامان بزرگ شدم
بعد دوساعت اومدم خونه خوش خرم مسخره بازی میکردم تو اسانسور (کپی منگلا) با اهنگ تو اسانسور قر میدادم یهو در باز شد منم فک کردم همسایس دیدم نههه خونه خودمونه و طرف همین خاستگارس
منتظر داستان عاشقی اید؟ نه بابا طرف منه منگولو که دیدم دمشو گذاشت رو کولش رفت🤣
چند وقت پیش عروسی این اقا بود و مامان داماد برای یه پسر دیگش باز منو خاستگاری کرده بود🤣 ماشالله تموم هم نمیشن پسرای این خانواده
برا جواب رد باز باید خودم آستین بالا بزنم
: @TimeToWedding 🤍"
سلام سال نو همگی مبارک امیدوارم امسال سال صعود و رسیدن باشه براتون✨❤️
اقاااا خلاصه یکی از همکار های بابام که از قضا فامیل هم هست مادرشون خاستگار پر پا قرص خانواده ما بود
هفت تا پسر داشتن خاستگاری تک تک عمه ها و خاله هام رفته بودن که جواب منفی هم گرفته بودن از همه🤦🏻♀😂این اخریا نوبت رسیده بود به من 13/14ساله هعی میگفتن هعی ما رد میکردیم از رو نمیرفتن تا این که پای بابام شکست و اینا زنگ زدن گفتن ما میخواییم بیاییم عیادت آقا منم تا شنیدم با یه بیشکون مامان خانم راهی خونه مامان بزرگ شدم
بعد دوساعت اومدم خونه خوش خرم مسخره بازی میکردم تو اسانسور (کپی منگلا) با اهنگ تو اسانسور قر میدادم یهو در باز شد منم فک کردم همسایس دیدم نههه خونه خودمونه و طرف همین خاستگارس
منتظر داستان عاشقی اید؟ نه بابا طرف منه منگولو که دیدم دمشو گذاشت رو کولش رفت🤣
چند وقت پیش عروسی این اقا بود و مامان داماد برای یه پسر دیگش باز منو خاستگاری کرده بود🤣 ماشالله تموم هم نمیشن پسرای این خانواده
برا جواب رد باز باید خودم آستین بالا بزنم
: @TimeToWedding 🤍"
🤣724👍72😐49❤33💔12
خاطره و تجربه زفاف ، عروسی ، عقد و خواستگاریتون ، عکس نوستالژی عروسی دوست داشتین واسمون بفرستین بزاریم داخل کانال🌸 💗
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2027288098
http://t.me/HidenChat_Bot?start=2027288098
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍57❤17😐14🤣8
داداشم با یه خانومی تو رابطه بود از شانس گوه ما این خانوم بعد مدتی اومد گفت من باردارم داداش منم قسم میخورد میگفت من باهاش رابطه نداشتم اصلا تاحالا
خانومه هم تهدید میکرد پاشو کرده بود تو یه کفش میگفت یا هزینه ی سقط رو میدی یا میرم ازت شکایت میکنم پیامات هست بهم گفتی بیا خونمون ،میرم نشون میدم میگم به زور باهام رابطه داشتی و حالا من باردارم
حتی چندبارم اومد در خونمون😐
داداشه بیچاره ی منم از ترس آبروی پدر مادرم داشت پول جمع میکرد بده به این خانومه
منم برداشتم این تجربه داداشمو تو چنل تجربه ها نوشتم و از بقیه خواستم بهم بگن چیکار کنم
همشون راهنماییم کردن و تموم حرفاشون واقعا مفید بود ،آیدیشو میذارم براتون :
- @tajrubeha
خانومه هم تهدید میکرد پاشو کرده بود تو یه کفش میگفت یا هزینه ی سقط رو میدی یا میرم ازت شکایت میکنم پیامات هست بهم گفتی بیا خونمون ،میرم نشون میدم میگم به زور باهام رابطه داشتی و حالا من باردارم
حتی چندبارم اومد در خونمون😐
داداشه بیچاره ی منم از ترس آبروی پدر مادرم داشت پول جمع میکرد بده به این خانومه
منم برداشتم این تجربه داداشمو تو چنل تجربه ها نوشتم و از بقیه خواستم بهم بگن چیکار کنم
همشون راهنماییم کردن و تموم حرفاشون واقعا مفید بود ،آیدیشو میذارم براتون :
- @tajrubeha
🤣211😐121👍23💔20❤19👀3
Daste Dele Man Roo Shode - Satin
-T.me/TimeToWedding
👍22❤7😐7👏1🤣1👀1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤269😐18👍16💔11🤣10👀7
Chera Nemiraghsi - Viguen
-T.me/TimeToWedding
❤27👍6🤣5👏2💔1
به وقت #خاطرات ازدواج
سلام
مامانم تعریف میکرد که سالها پیش حدود 30 40 سال پیش عموم یه دختریو میبینه که دوتا کوچه اون طرف تر از اینا بودن و ازش خوشش میاد و عاشق دختره میشه میاد به خانوادش میگه که من اون دخترو میخام دختر هم خیلی خوشگل بوده اینجور که میگن اینا میرن برای تحقیق میبینن که اونا سنی هستن و میگن ما از سنی دختر نمی گیریم دختره هم عاشق عموم بوده خلاصه میگذره دختره براش خواستگار میاد و پدر مادر دختره اینو به زور میدنش شوهردختره اصلا اون پسرو نمیخاسته و یه روز که خانوادش خونه نبوده دختره یه پیت نفت میریزه رو خودش وتو حیاطشون خودشو آتیش میزنه 😢همسایه ها که دود میبینن میان به زور درو باز میکنن میبینن دختره داره میسوزه آتیشو خاموش میکنن ولی دختره میمیره و عموی منم چند سال افسردگی میگیره از این بابت تا پدر و مادرش براش زنی از فامیل میگیرن
الان خدارو شکر زندگیش خوبه داره ولی به گفته ی مامانم سالها یاد اون دختر خانم بوده و از ذهنش بیرون نمی رفته کاش خانواده ها یاد بگیرن دخترو به زور شوهر ندن چون اگه زندگی هم بکنه چون دلش با پسره نیست همیشه حسرت یه زندگیه با عشق رو میکشه😔
: @TimeToWedding 🤍"
سلام
مامانم تعریف میکرد که سالها پیش حدود 30 40 سال پیش عموم یه دختریو میبینه که دوتا کوچه اون طرف تر از اینا بودن و ازش خوشش میاد و عاشق دختره میشه میاد به خانوادش میگه که من اون دخترو میخام دختر هم خیلی خوشگل بوده اینجور که میگن اینا میرن برای تحقیق میبینن که اونا سنی هستن و میگن ما از سنی دختر نمی گیریم دختره هم عاشق عموم بوده خلاصه میگذره دختره براش خواستگار میاد و پدر مادر دختره اینو به زور میدنش شوهردختره اصلا اون پسرو نمیخاسته و یه روز که خانوادش خونه نبوده دختره یه پیت نفت میریزه رو خودش وتو حیاطشون خودشو آتیش میزنه 😢همسایه ها که دود میبینن میان به زور درو باز میکنن میبینن دختره داره میسوزه آتیشو خاموش میکنن ولی دختره میمیره و عموی منم چند سال افسردگی میگیره از این بابت تا پدر و مادرش براش زنی از فامیل میگیرن
الان خدارو شکر زندگیش خوبه داره ولی به گفته ی مامانم سالها یاد اون دختر خانم بوده و از ذهنش بیرون نمی رفته کاش خانواده ها یاد بگیرن دخترو به زور شوهر ندن چون اگه زندگی هم بکنه چون دلش با پسره نیست همیشه حسرت یه زندگیه با عشق رو میکشه😔
: @TimeToWedding 🤍"
💔907👍108❤21😐13👏6🤣2