Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰51❤22💘4🍓3
عمو جلال بالاخره همه چیز را گفت؛ “چند وقتی بود در یک شرکت خوب مشغول به کار شده بودم که تصمیم گرفتم خانه ای نزدیک محل کارم اجاره کنم!
آپارتمانی میان خانه های حیاط دار یک محله!
همه چیز از روز اسباب کشی شروع شد؛
مختصر اثاثی که داشتم را به تک اتاق خانه بردم که صدای آهنگ شاد عربی را از پس پنجره شنیدم،
کارتن ها را رها کردم و پنجره را باز کردم که ببینم این صدای از کجا می آید..
زنی با پیراهن قرمز مخمل کنار باغچه توی آن حیاط آب و جارو شده برای مردی می رقصید و دخترک کوچکی برایش دست می زد..
موهای مشکی بلند زن
پاهای برهنهاش که روی نوک انگشت تاب میخورد
و چهرهی لطیف وگندمگونش که از همان فاصله هم به دل می نشست..
نمی دانم چقدر محو تماشا بودم که ناگهان صدای موسیقی قطع شد و به خودم آمدم..
پنجره را بستم و شرمنده کف زمین نشستم..
برای دقایقی به زن مردم زل زده بودم و یادم رفته بود در مرام یک مرد نیست..
اما
امان از روزها و شب های دیگر!
دمی از فکر آن موسیقی و پیچ و تاب زن قرمز پوش رها نمی شدم
اوایل خودم را مشغول به کاری می کردم و سمت پنجره نمی رفتم
اما کم کم طاقتم را از دست دادم و گهگاهی پنجره را باز می کردم و حیاط همسایه را سرک می کشیدم؛
حالا دانسته بودم نام زن "مهناز" است،
و با همسر و دخترش در این خانه زندگی می کند؛
هر روز باغچه را آب می دهد،
رخت ها را غروب روی بند می اندازد٫
جمعه ها سفره را کنار حوض پهن می کند
و همسرش بسیار دوستش دارد..
با این همه
من،
من نا اهل گرفتارش شده بودم
و این عین نامردی بود
دل بستن به زنی که همسر دارد و مادر است!
دست خودم نبود
شاید هم دست دلم..
آنقدر که پاک موقعیت مهناز را از یاد برده بودم ودست به کارهای اشتباهی زدم
عصر ها که از سر کار بازمی گشتم
غذایم را کنار پنجره می خوردم
مگر ببینمش
خداراشکر
هنوز کسی متوجه پنجره نیمه باز نشده بود؛
اگر می دیدم قصد بیرون رفتن دارد
از خانه بیرون می زدم تا از نزدیک ببینمش!
آرام و موقر راهش را می رفت و من مثل دزدها دنبالش می رفتم
در نانوایی، بقالی
کنار وانت سبزی فروش
من همه جا بودم و این باعث شده بود
هربار به من برمیخورد اخم کند و رو برگرداند..
تا اینکه یک روز...
ادامه در کامنت اول ...
آپارتمانی میان خانه های حیاط دار یک محله!
همه چیز از روز اسباب کشی شروع شد؛
مختصر اثاثی که داشتم را به تک اتاق خانه بردم که صدای آهنگ شاد عربی را از پس پنجره شنیدم،
کارتن ها را رها کردم و پنجره را باز کردم که ببینم این صدای از کجا می آید..
زنی با پیراهن قرمز مخمل کنار باغچه توی آن حیاط آب و جارو شده برای مردی می رقصید و دخترک کوچکی برایش دست می زد..
موهای مشکی بلند زن
پاهای برهنهاش که روی نوک انگشت تاب میخورد
و چهرهی لطیف وگندمگونش که از همان فاصله هم به دل می نشست..
نمی دانم چقدر محو تماشا بودم که ناگهان صدای موسیقی قطع شد و به خودم آمدم..
پنجره را بستم و شرمنده کف زمین نشستم..
برای دقایقی به زن مردم زل زده بودم و یادم رفته بود در مرام یک مرد نیست..
اما
امان از روزها و شب های دیگر!
دمی از فکر آن موسیقی و پیچ و تاب زن قرمز پوش رها نمی شدم
اوایل خودم را مشغول به کاری می کردم و سمت پنجره نمی رفتم
اما کم کم طاقتم را از دست دادم و گهگاهی پنجره را باز می کردم و حیاط همسایه را سرک می کشیدم؛
حالا دانسته بودم نام زن "مهناز" است،
و با همسر و دخترش در این خانه زندگی می کند؛
هر روز باغچه را آب می دهد،
رخت ها را غروب روی بند می اندازد٫
جمعه ها سفره را کنار حوض پهن می کند
و همسرش بسیار دوستش دارد..
با این همه
من،
من نا اهل گرفتارش شده بودم
و این عین نامردی بود
دل بستن به زنی که همسر دارد و مادر است!
دست خودم نبود
شاید هم دست دلم..
آنقدر که پاک موقعیت مهناز را از یاد برده بودم ودست به کارهای اشتباهی زدم
عصر ها که از سر کار بازمی گشتم
غذایم را کنار پنجره می خوردم
مگر ببینمش
خداراشکر
هنوز کسی متوجه پنجره نیمه باز نشده بود؛
اگر می دیدم قصد بیرون رفتن دارد
از خانه بیرون می زدم تا از نزدیک ببینمش!
آرام و موقر راهش را می رفت و من مثل دزدها دنبالش می رفتم
در نانوایی، بقالی
کنار وانت سبزی فروش
من همه جا بودم و این باعث شده بود
هربار به من برمیخورد اخم کند و رو برگرداند..
تا اینکه یک روز...
ادامه در کامنت اول ...
❤28😢19👍11👀4❤🔥3🍓3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤60🥰33❤🔥5😢4🍓3👍2
تو فیلم "خواب سفید" یه دیالوگی بود، میگفت:
آدم وقتی یکی رو دوست داره
صبح خوشحال از خواب پا میشه...
صبحتون بخیر❤️
آدم وقتی یکی رو دوست داره
صبح خوشحال از خواب پا میشه...
صبحتون بخیر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰50🍓15😢9❤🔥8❤6👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون لحظه ای که یاد بگیری
از چیزای کوچیکِ زندگی لذت ببری
و قدر داشتنشون رو بدونی
تازه شروع میکنی به زندگی کردن...🌱
از چیزای کوچیکِ زندگی لذت ببری
و قدر داشتنشون رو بدونی
تازه شروع میکنی به زندگی کردن...🌱
🥰34❤20👍19🍓4💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش اجازه ندیم چایِ زندگیمون از دهن بیوفته ...
🥰23👍18❤10❤🔥8🍓6💘2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤55👍17😢11🥰6🍓3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لوبیا پلو فقط ی غذا نیست یک سبک از زندگیه :
❤46👍13🥰6🍓5😢2👀2💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایشون استاد پختن کروسانه ...
اینبارم کروسان پسته! 🥐
اینبارم کروسان پسته! 🥐
🥰47❤24👍18👀5❤🔥3🍓2