This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از یه جایی به بعد ترجیح میدی خونه باشی، چای بریزی و با خودت سر کنی.
از یه جایی به بعد میفهمی خونه امن ترین جای دنیاست.
چون آدماش امن و ساده ن.
از یه جایی به بعد میفهمی خونه امن ترین جای دنیاست.
چون آدماش امن و ساده ن.
👍45❤23🥰10💘3🍓2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عزیز من، در زندگی، آدم ها و
اتفاقات بسیاری تو را خواهند آزرد
لااقل تو با خود مهربان باش🌱✨
اتفاقات بسیاری تو را خواهند آزرد
لااقل تو با خود مهربان باش🌱✨
🥰30👍17❤9🍓5😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حس خوبی که این ویدئو داره🌱 :
❤62👍8🍓8🥰7💘3❤🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از معدود آدمایی که واژهی انسانیت برازندشونه …
کسایی هستن که میدونن ممکنه
محبتشون جبران نشه …
ولی بازم محبت میکنن …
کسایی هستن که میدونن ممکنه
محبتشون جبران نشه …
ولی بازم محبت میکنن …
👍33❤23🥰5🍓5
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤60🥰18👍12😢2👀1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از معدود آدمایی که واژهی انسانیت برازندشونه …
کسایی هستن که میدونن ممکنه
محبتشون جبران نشه …
ولی بازم محبت میکنن …
بفرمایید صبحانه🥰
کسایی هستن که میدونن ممکنه
محبتشون جبران نشه …
ولی بازم محبت میکنن …
بفرمایید صبحانه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰36❤23👍15❤🔥3😢2👀2🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تراپی!؟؟
نه ممنون،خونه خودش تراپیه🫠🤌🏻🏡
نه ممنون،خونه خودش تراپیه🫠🤌🏻🏡
❤44👍11🍓4💘2❤🔥1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰51❤22💘4🍓3
عمو جلال بالاخره همه چیز را گفت؛ “چند وقتی بود در یک شرکت خوب مشغول به کار شده بودم که تصمیم گرفتم خانه ای نزدیک محل کارم اجاره کنم!
آپارتمانی میان خانه های حیاط دار یک محله!
همه چیز از روز اسباب کشی شروع شد؛
مختصر اثاثی که داشتم را به تک اتاق خانه بردم که صدای آهنگ شاد عربی را از پس پنجره شنیدم،
کارتن ها را رها کردم و پنجره را باز کردم که ببینم این صدای از کجا می آید..
زنی با پیراهن قرمز مخمل کنار باغچه توی آن حیاط آب و جارو شده برای مردی می رقصید و دخترک کوچکی برایش دست می زد..
موهای مشکی بلند زن
پاهای برهنهاش که روی نوک انگشت تاب میخورد
و چهرهی لطیف وگندمگونش که از همان فاصله هم به دل می نشست..
نمی دانم چقدر محو تماشا بودم که ناگهان صدای موسیقی قطع شد و به خودم آمدم..
پنجره را بستم و شرمنده کف زمین نشستم..
برای دقایقی به زن مردم زل زده بودم و یادم رفته بود در مرام یک مرد نیست..
اما
امان از روزها و شب های دیگر!
دمی از فکر آن موسیقی و پیچ و تاب زن قرمز پوش رها نمی شدم
اوایل خودم را مشغول به کاری می کردم و سمت پنجره نمی رفتم
اما کم کم طاقتم را از دست دادم و گهگاهی پنجره را باز می کردم و حیاط همسایه را سرک می کشیدم؛
حالا دانسته بودم نام زن "مهناز" است،
و با همسر و دخترش در این خانه زندگی می کند؛
هر روز باغچه را آب می دهد،
رخت ها را غروب روی بند می اندازد٫
جمعه ها سفره را کنار حوض پهن می کند
و همسرش بسیار دوستش دارد..
با این همه
من،
من نا اهل گرفتارش شده بودم
و این عین نامردی بود
دل بستن به زنی که همسر دارد و مادر است!
دست خودم نبود
شاید هم دست دلم..
آنقدر که پاک موقعیت مهناز را از یاد برده بودم ودست به کارهای اشتباهی زدم
عصر ها که از سر کار بازمی گشتم
غذایم را کنار پنجره می خوردم
مگر ببینمش
خداراشکر
هنوز کسی متوجه پنجره نیمه باز نشده بود؛
اگر می دیدم قصد بیرون رفتن دارد
از خانه بیرون می زدم تا از نزدیک ببینمش!
آرام و موقر راهش را می رفت و من مثل دزدها دنبالش می رفتم
در نانوایی، بقالی
کنار وانت سبزی فروش
من همه جا بودم و این باعث شده بود
هربار به من برمیخورد اخم کند و رو برگرداند..
تا اینکه یک روز...
ادامه در کامنت اول ...
آپارتمانی میان خانه های حیاط دار یک محله!
همه چیز از روز اسباب کشی شروع شد؛
مختصر اثاثی که داشتم را به تک اتاق خانه بردم که صدای آهنگ شاد عربی را از پس پنجره شنیدم،
کارتن ها را رها کردم و پنجره را باز کردم که ببینم این صدای از کجا می آید..
زنی با پیراهن قرمز مخمل کنار باغچه توی آن حیاط آب و جارو شده برای مردی می رقصید و دخترک کوچکی برایش دست می زد..
موهای مشکی بلند زن
پاهای برهنهاش که روی نوک انگشت تاب میخورد
و چهرهی لطیف وگندمگونش که از همان فاصله هم به دل می نشست..
نمی دانم چقدر محو تماشا بودم که ناگهان صدای موسیقی قطع شد و به خودم آمدم..
پنجره را بستم و شرمنده کف زمین نشستم..
برای دقایقی به زن مردم زل زده بودم و یادم رفته بود در مرام یک مرد نیست..
اما
امان از روزها و شب های دیگر!
دمی از فکر آن موسیقی و پیچ و تاب زن قرمز پوش رها نمی شدم
اوایل خودم را مشغول به کاری می کردم و سمت پنجره نمی رفتم
اما کم کم طاقتم را از دست دادم و گهگاهی پنجره را باز می کردم و حیاط همسایه را سرک می کشیدم؛
حالا دانسته بودم نام زن "مهناز" است،
و با همسر و دخترش در این خانه زندگی می کند؛
هر روز باغچه را آب می دهد،
رخت ها را غروب روی بند می اندازد٫
جمعه ها سفره را کنار حوض پهن می کند
و همسرش بسیار دوستش دارد..
با این همه
من،
من نا اهل گرفتارش شده بودم
و این عین نامردی بود
دل بستن به زنی که همسر دارد و مادر است!
دست خودم نبود
شاید هم دست دلم..
آنقدر که پاک موقعیت مهناز را از یاد برده بودم ودست به کارهای اشتباهی زدم
عصر ها که از سر کار بازمی گشتم
غذایم را کنار پنجره می خوردم
مگر ببینمش
خداراشکر
هنوز کسی متوجه پنجره نیمه باز نشده بود؛
اگر می دیدم قصد بیرون رفتن دارد
از خانه بیرون می زدم تا از نزدیک ببینمش!
آرام و موقر راهش را می رفت و من مثل دزدها دنبالش می رفتم
در نانوایی، بقالی
کنار وانت سبزی فروش
من همه جا بودم و این باعث شده بود
هربار به من برمیخورد اخم کند و رو برگرداند..
تا اینکه یک روز...
ادامه در کامنت اول ...
❤28😢19👍11👀4❤🔥3🍓3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤60🥰33❤🔥5😢4🍓3👍2