سیاهه‌‌‌ی شبانگاه
83 subscribers
1 video
1 link
چقدر سیاهی،
تا چشم می‌بیند تباهی،
و امید نور چه دور.

کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلاب‌های ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.

و من پرسشی بی‌پاسخم،
که در صحرای ماتم‌هام،
پی جویبار پاسخ‌هام.

که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
Download Telegram
این تکرار هزار «تو» و «من» در «ما» و تکریر «تمنا» در معنایی تهی: تو هی آمده و رفته، بال و پرت سوخته، پوچ شده از معنا از تکرر این همه مکررات، این همه کلمه‌ی تکراری و زنجیری بافته. که به چه هدف؟ بند به کجا؟ کلامی که سراسیمه گریخته از دهانی دوخته، این همه تکرار چرا؟
با هجوم لشکر کلاغی‌ها، عشق‌ها می‌میرند و می‌روید بر گورشان سایه‌های سیاهی‌ها. رازقی‌ها جان می‌دهند و خرزهره‌ها جولان، در بی‌دادگاهِ عاقلان شوکران دست مجنون می‌دهند. نومیدی‌ها کرکسان‌اند و بر سوگوار رگبار می‌شوند، مویه‌ی زاغ‌های گورستان در نوای لیلی می‌تند. لاشه‌ای در هر نگاه زنجیر شده، بوی گند مردار نوید مرگ و هجران می‌دهد. بر سنگ گور این حادثه، دست حسرت حک می‌کند «او مرده زیست».
هر دمی رؤیای عاشقان خوراک کرم و خاک، این هراس نافی خواب می‌شود. پیش ‌روی این آینه ایستاده، جام باده به کام زهر می‌شود. آه می‌شود اشک می‌شود، یخ می‌زند، آخرش هر دلی سنگ می‌شود. آتشان‌عطشان پابرهنه به بیابان می‌شود، زخم می‌شود رنج می‌شود، ایمای بی‌تابی‌ها می‌شود. در این گذر عهد وفا باطل می‌شود، نیستی حاکم می‌شود. خورشیدمان خواب و خراب، صبح فرداهایمان زیر بهمن دفن می‌شود.
نعش «ما» بر دار سیاه حافظه، لاشه‌ی «ما» جلوه‌ی بی‌داد زمانه می‌کند. موسم ماتم صبح سرمی‌زند، زاغ‌های شب در سوگ قار می‌زنند. هر من و هر تو را در گور کرده‌اند، نطفه‌ی ما فرزند توبه می‌شود. کودکان شب لشکری وهمی شوند، یک هزار درنای نادر می‌کشند. در جای‌جای این دیار گور روییده است، گورکن‌ها مرجع تقلید می‌شوند. در قیامت بر گور خاطره، آخرین سار مرده خواهد آرمید.
عاقبت سردی خاک لاجرم از راه می‌رسد، زخمِ هجر و دوری بسته و محو می‌شود. میرِ مرگ آن روز سینه می‌درد باغبان می‌شود. دل را خودش برداشته، مرگ در سینه‌ی خالی جای دل غنچه‌ی رؤیا می‌نهد با دَم خود آب می‌دهد. دل می‌برد در محراب شیطان می‌نهند. دل در نظر غسل می‌کند، یک آن می‌تپد. زمهریر بر این دل حاکم شده، شیطان به این دل می‌دمد. آتشی به شور زاده می‌شود، شیطان صاحب دل می‌شود.
بگو؛ حرف بزن فریاد بکش جیغ بزن داد بکش، سکوت نکن. ضجه بزن شیون بکش زاری بکن، ساکت نباش. مشت بکوب ناخن بکش لگد بزن، زبان نبند. آتش بزن ویران بکن تباه بساز، خاموش نشو. که سکوت زهر بوده جادوی جدایی بوده چاقوی نفاق بوده، حرف بساز. سکوت ناقوس مرگ بوده نوحه‌ی سقوط بوده مرثیه‌ی هبوط بوده، کلمه باش.
سنگ است و سرد این جنازه‌ی امیدمُرده، مردی که اطلس شده آسمان‌ها به دوش کشیده از فردا بریده. در این خواب ابدی، امید می‌شوی تو از روزنه‌ای در عرش پاره‌پاره می‌تابی تو بر مردی مرده، سردی می‌زدایی و سنگ آب می‌کنی و مرده زنده می‌سازی. تو امیدی و نفس مسیحایی، تو امیدی و کشتی نوح در تلاطم طوفانی. تو امیدی و تو نیز روزی سنگی به شیشه، تو امید توی قصه‌هایی و تو نیز روزی مرگ می‌شوی. چشمه‌ی این امید نیز آخرش روزی می‌خشکد.
قرار نیست این خطوط برای «او» باشد یا که کسی. قرار نیست تویی باشد اویی باشد کسی باشد در این نوشته‌ها؛ مرجع ضمیر این نوشته‌ها می‌شود هوا باشد آب باشد خاک باشد. «تو» می‌شود دریا باشی رود باشی چشمه باشی حتی نهری موسمی باشی ولی این تو «تو» نیستی، چون «تو» کوچ شده‌ای رفته‌ای توی دل برهوت نشسته‌ای زیر سایه‌ی آفتاب شبانگاه. قرار نیست تویی اویی حتی منی در این جملات باشیم. گویا مخاطب این سطور به وادی انهدام گام نهاده است.
برای تو؛ شاید بخوانی، شاید نخوانی. شاید آخرش روزی تو به دنیا بیای و بزرگ که شدی کنجکاو که شدی جسور که شدی، شبانگاهی زیر خروارها ویرانه‌ی کهن بیای بگردی برسی به این کاشانه‌ و به این سیاهه‌ها، برداری ورقشان بزنی، حس کنی کسی سال‌ها و بل قرن‌ها دورتر، کسی پیش‌تر زیسته در دنیایی دیگر، همان سیاهی و سایه‌ای را در دل و بر دوش داشته که تو، همان زخمی و دردی بر دل و در جانش داشته که تو، در امروزت، در این لحظه‌ات، در همین آن که چشمت می‌چرخد روی این سطور. پس این هم برای تو، تویی که...
چه ژرفناک چاه نبودنت، چه سهمناک سکوت خنده‌ات؛ چه سنگین گناه شکستنت، چه رنگین خون زلالت. چه پری‌پیکر فرشته‌ای شکسته‌بال گسسته‌جان شوریده‌سر، چه زود ناقوس فراموشی شدی. آخر چه زود هاله‌ات سیاه طالعت سیاه بختت سیاه کفنت سفید، چه دیر شکوفه‌ی شوکران شدی.
خفته‌ای.
خفته‌ای و نیستی و این جای خالی گویی تا همیشه هست.
خفته‌ای و من نشسته‌ام و نگاه دوخته‌ام به پنجره‌ای که گشوده نشد.
خفته‌ای و در میانه‌ی این خفگی خاطره‌ای خنج می‌اندازد به خاطرم.
خفته‌ای و خستگی خانه کرده در تنم و برنیاید نفسم.
خفته‌ای و کی بیدار می‌شوی تا بیایی به برم؟
خفته‌ای، و تو ای خفته، در من بیدارترینی.
یاد مرگ عین زندگی است و زندگی بی مرگ جز هویت سنگ نیست، که سنگ سنگ است چون نامیراست، و خضر با سنگ هیچش فرق نیست که او نمیرد، نه ترس مرگ دارد و نه شوقش را. که زیستگان با مرگشان زنده‌اند و مردگان در مرگِ زندگان به زندگی ادامه می‌دهند. از مرگ نه برای مرگ که برای زندگی باید نوشت.
کلمه، پناه بر کلمه، از درد و از رنج، از غم و از غصه، از این هجوم سیلاب‌های ننامیدنی، پناه می‌بریم به کلمه. از این جای خالی تو، از ابهت این مرگ، از دهشت این شب، از این بی‌ابد هراس ازلی، پناه بر تو کلمه. از این خشم خاموش خزیده توی سینه و از این دشمن همواره سایه‌انداخته بر سر، تنها پناه کلمه. پناه بر کلمه. کلمه که تویی پناه.
سیاهی چسبنده، این حس خورنده، نحسی توی سینه خزیده، دست و پایی شکسته، انگشت دور گلو پیچیده، صورت ز غم خراشیده، دل ز همه بریده، آسمان بر سرش رُمبیده، ز عالم و آدم سرخورده، دور ز همه گریخته، در کنج گیتی افتاده، این خسته این مرد مرده، دست به ظلمت سوده، و با کوششی بیهوده، واژه به واژه چیده، تا آخرش گفته، «امان زین سیاهی چسبنده».
طنابی دور گلو، سنگی روی سینه. باری روی شانه، فشاری بر جمجمه. سوزشی بی‌امان در تخم چشم، طعم گس شرنگ بر زبان. نفسی از سینه گریخته، سینه‌ای تهی از نفس. قلبی تپنده، ترسی خزنده. مورموری بالا خزیده از پس گردن، زخم تازیانه‌ها بر کمر. پایی تا نیمه در مرداب، پیش چشم جلوه‌ی سراب. این باشد وصف حال سیاهه‌نویس مدفون.
طوفانی در این جمجمه می‌خروشد و مشت می‌کوبد به دیواره‌ها، می‌خواهد بشکافد و بتازد و بروبد و بشورد. چشم بربسته کشتی‌ام در این دریای طوفانی و در بند امواجم و هر لحظه موجی از درون به من می‌کوبد. به دورترین کرانه‌ی هستی در این مستی، این دریای نیستی سیاه است و کشتیِ بی‌لنگر بازیچه‌ی ورطه‌ای ابدی، نیستش نور و پناهی.
در کهکشان اندوه‌هام، تو نمود آمال منی. در اختلاف دنیاهام، تو دشمن خوب منی؛ و در اختناق این شب‌هام، تو قاتل خواب منی. «تو؟» در سیلاب «آیا»هام، پرسش بی‌جواب «من؟»؛ و در گرداب فرداهام، تو کشتی خرابمی. توی زوایای تنم، تو درد و درمان منی؛ و توی بقایای سرم، مادر و جلاد منی. تو دلال عذاب من، نه، که دلیل مرگ من، و توی داستان‌های من، تو فصل ناتمام من. و حالا توی چاهی کنج باغ، نه، در گورستان رؤیاهام، زیر خروارها خاک سرد، تو ماه در محاق من، تو رسوب حسرت‌ منی.
در وادی سرگردانی‌، منم و هیولای پرسش‌هام؛ و این هیولای مخوف، جسمش علامت سؤال، دور جانم پیچیده‌‌ست. در کابوس بیداری‌‌هام، پی تفسیر افکارم، مغزم تقدیر شلاق شده‌ست. در این دنیای موازی، منم و آمار ویرانی‌، غرق در تباهی باورهام. در سقوط کاخ رؤیاهام، منم و پر و بالی شکسته، و در آغوش دیوارهام. منم و در دشت حیرت‌هام، در بی‌نهایتِ حسرت‌هام، هیاهوی قاصد‌ک‌هام. و من پرسشی بی‌پاسخم، که در صحرای ماتم‌هام، پی جویبار پاسخ‌هام.
و در پایان این قصه، تو در رد هزار دندان، تو در نیش هزار افعی، بمانی آخر تو، تو در داغ هزار واژه، خفته به روی سینه‌ام. و من نشسته‌ام به سوگ تو، و من فقط می‌گویمت: حالا تو سالیان سال است که؟ تو در فرداهای دور است که؟ تو در کدام کنج جهان؟ تو جوانی‌ات چرا گم‌وگور؟ و چرا نگاهت سوت‌وکور؟ تو پایت لب گور است که؟ و تو در نهایتم اما... تو در بی‌نهایتم همان: تو پرسش بی‌پاسخم.
روزی روزگاری، چگونه می‌نوشته‌ام؟ چگونه من غبار سیاهی‌ها ز جام جان می‌رُفته‌ام؟ چگونه من سوار متن ز دریای جوهری می‌گذشته‌ام؟ چگونه به تیغ واژگان خود در مصافی ابدی با زاغ‌های ازلی می‌جنگیده‌ام؟ چگونه هزار باری می‌شکسته‌ام و شکسته‌بال باز بار دیگری می‌پریده‌ام؟ چگونه من با کلام خود در خلوتیِ اتاقمان به شوق گیسوان تو در آغوش قلم رقصیده‌ام؟ چگونه من تو را در تاروپود نوشته‌های خود و لابه‌لای این خطوط می‌تنیده‌ام؟ چگونه است که نشسته‌ای در سینه‌ام و من چنین زبان‌بریده‌ام؟ بگو چگونه من تو را؟ چگونه‌ام اینگونه‌ام؟
دردا عزیزا، پاره‌ی جانا؛ که تو هر زخمت، خواهرِ زخمی بر تنم؛ هر قطره‌ی اشکت، خراشی خونین بر رُخم؛ هر آنِ اندوهت، گرانِ آسمان‌ها بر دوشم؛ و هر آه هُرمناکت، هیبت اندوهی در سینه‌ام. هر دم به تماشای رخسار پریشانت از پس باروهای شیشه‌ای، شاهدی دست‌وپابسته خاموشان در خود می‌شکند و اوست که در کمند پریشانی‌ات طغیانی‌ است خفه، آشفته سراسیمه شوریده شکنجیده پناه آورده کاتبِ بی‌نوا به سیاهه‌ی شبانگاهانش.