سیاهه‌‌‌ی شبانگاه
83 subscribers
1 video
1 link
چقدر سیاهی،
تا چشم می‌بیند تباهی،
و امید نور چه دور.

کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلاب‌های ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.

و من پرسشی بی‌پاسخم،
که در صحرای ماتم‌هام،
پی جویبار پاسخ‌هام.

که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
Download Telegram
جایی می‌رسد که می‌فهمی خاطرات ارزشمندترین و همزمان بی‌ارزش‌ترین داشته‌هایت‌اند. ارزشمندند چون می‌گویند از کجا آمده‌ای، و بی‌ارزش‌اند چون از آینده هیچ نمی‌گویند.

خاطره، این طلای کاذب، هر تکه‌اش گرانبها یا که مفت؟
میل به خوب بودن، برتر بودن، انسانی بهتر بودن، سرتر بودن، مرهم زخم بودن، در مسیر بودن، ورای نفس بودن، جدای هوس بودن، بی‌قفس بودن، فراتر از تن بودن، سپید بودن، نور بودن، این همه بودن، هیچ بودن، نیست بودن، بودن و نبودن.
شوق و تمنای یک داشتن، تو را داشتن، دلگرمی داشتن، در شب سرد و تار سرپناهی داشتن، هم‌سخن داشتن، آغوشی داشتن، برای خود داشتن، رؤیای فراموشی داشتن، رهایی داشتن، خواب خاموشی داشتن، مرگ داشتن، یک عمر داشتن و نداشتن.
مقابل آینه بودن، من مجرم و قربانی بودن، تو قاضی و مدافع بودن، ما همدست بودن، محکوم بودن، حکمْ مرگ بودن، دژخیمِ هم بودن، گلودریده تا سربریده بودن، خون بر خاک جاری بودن، بازتاب بودن، آینهْ شکسته بودن، من و تو بر دار ما بودن.
در این بی‌زمانی‌ام و شبی به صبحی و روزی به غروبی، چرخه‌ای بی‌پایان که تاریک می‌شود و روشن می‌شود، و تاریک، و روشن، و گرگ‌ومیشِ بی‌پایانی‌ها. دست برده‌ام توی زمانزار بایری‌ها و دارم مشت‌مشت پوچی برمی‌دارم زین بی‌کرانگی که خشکیده و باید گریخت زان، ولی به کجا؟ چه زمان؟ که چرا چنین معلق‌ام در نازمان؟ هیچ مانده‌ست ازمان؟
خفتن، خفتن و خواب دیدن، بلکه مردن، بی‌امید مردن، مردن و زیستن، در کابوس زیستن به امید مردن، ایستادن بر واپسین صحنه، امید فتادن پرده، مجلسِ خفتن، خفتن و آسودن، در آغوش سرد آرمیدن، آسوده خفته آرمیده مرده بودن.
یک قدم از خود دورتر، نگریسته به کالبد خسته، به پای شکسته، به پشت خمیده. اندیشیده هر دردی چشیده، نگریسته به این مسیر گام‌ناسوده. مسیری به درازای شبی که صبحش نیست، خورشیدش نیست. شبی بی‌پگاه سرساییده به ابد، شبی در چرخه‌ی سیاهه‌ی شبانگاه.
یعنی آنقدر که حرف دارم کلمه هم هست و آیا برای همه‌ی کلماتم حرف هم دارم؟ آیا این افکار ارزشی دارند و آیا این افکار به خود ارزشی می‌دهند؟ نقص این کلام از این اندیشه است یا این زبان نقص اندیشه؟

که کمال کلام کجاست؟
تو آفریده‌ای خُرد بودی، ظریف و شکننده، ملیح و رقصنده. تو عشق بودی و نور بودی و طلوع گرم خورشید در پایان آن شب پاییزی. تو آن آتش کوچک بودی گرمابخشِ سینه‌ای تهی، و تو لحاف گرم و نرم هستی بودی بر تن چون منی.
تو زخم بر تنم و رنج در جانم، تو سوز سهمناک عطش بودی در گلویی خشک و خاموش، خراشیده، خزیده خزانی خفته زیر خاک. تا که تو شایدی روزی جوانه بزنی سر دربیاوری بیایی بالا بشکفی و غنچه‌ی یاقوتت بشکافد بازْ بازِ باز به لبخندی.
این تکرار هزار «تو» و «من» در «ما» و تکریر «تمنا» در معنایی تهی: تو هی آمده و رفته، بال و پرت سوخته، پوچ شده از معنا از تکرر این همه مکررات، این همه کلمه‌ی تکراری و زنجیری بافته. که به چه هدف؟ بند به کجا؟ کلامی که سراسیمه گریخته از دهانی دوخته، این همه تکرار چرا؟
با هجوم لشکر کلاغی‌ها، عشق‌ها می‌میرند و می‌روید بر گورشان سایه‌های سیاهی‌ها. رازقی‌ها جان می‌دهند و خرزهره‌ها جولان، در بی‌دادگاهِ عاقلان شوکران دست مجنون می‌دهند. نومیدی‌ها کرکسان‌اند و بر سوگوار رگبار می‌شوند، مویه‌ی زاغ‌های گورستان در نوای لیلی می‌تند. لاشه‌ای در هر نگاه زنجیر شده، بوی گند مردار نوید مرگ و هجران می‌دهد. بر سنگ گور این حادثه، دست حسرت حک می‌کند «او مرده زیست».
هر دمی رؤیای عاشقان خوراک کرم و خاک، این هراس نافی خواب می‌شود. پیش ‌روی این آینه ایستاده، جام باده به کام زهر می‌شود. آه می‌شود اشک می‌شود، یخ می‌زند، آخرش هر دلی سنگ می‌شود. آتشان‌عطشان پابرهنه به بیابان می‌شود، زخم می‌شود رنج می‌شود، ایمای بی‌تابی‌ها می‌شود. در این گذر عهد وفا باطل می‌شود، نیستی حاکم می‌شود. خورشیدمان خواب و خراب، صبح فرداهایمان زیر بهمن دفن می‌شود.
نعش «ما» بر دار سیاه حافظه، لاشه‌ی «ما» جلوه‌ی بی‌داد زمانه می‌کند. موسم ماتم صبح سرمی‌زند، زاغ‌های شب در سوگ قار می‌زنند. هر من و هر تو را در گور کرده‌اند، نطفه‌ی ما فرزند توبه می‌شود. کودکان شب لشکری وهمی شوند، یک هزار درنای نادر می‌کشند. در جای‌جای این دیار گور روییده است، گورکن‌ها مرجع تقلید می‌شوند. در قیامت بر گور خاطره، آخرین سار مرده خواهد آرمید.
عاقبت سردی خاک لاجرم از راه می‌رسد، زخمِ هجر و دوری بسته و محو می‌شود. میرِ مرگ آن روز سینه می‌درد باغبان می‌شود. دل را خودش برداشته، مرگ در سینه‌ی خالی جای دل غنچه‌ی رؤیا می‌نهد با دَم خود آب می‌دهد. دل می‌برد در محراب شیطان می‌نهند. دل در نظر غسل می‌کند، یک آن می‌تپد. زمهریر بر این دل حاکم شده، شیطان به این دل می‌دمد. آتشی به شور زاده می‌شود، شیطان صاحب دل می‌شود.
بگو؛ حرف بزن فریاد بکش جیغ بزن داد بکش، سکوت نکن. ضجه بزن شیون بکش زاری بکن، ساکت نباش. مشت بکوب ناخن بکش لگد بزن، زبان نبند. آتش بزن ویران بکن تباه بساز، خاموش نشو. که سکوت زهر بوده جادوی جدایی بوده چاقوی نفاق بوده، حرف بساز. سکوت ناقوس مرگ بوده نوحه‌ی سقوط بوده مرثیه‌ی هبوط بوده، کلمه باش.
سنگ است و سرد این جنازه‌ی امیدمُرده، مردی که اطلس شده آسمان‌ها به دوش کشیده از فردا بریده. در این خواب ابدی، امید می‌شوی تو از روزنه‌ای در عرش پاره‌پاره می‌تابی تو بر مردی مرده، سردی می‌زدایی و سنگ آب می‌کنی و مرده زنده می‌سازی. تو امیدی و نفس مسیحایی، تو امیدی و کشتی نوح در تلاطم طوفانی. تو امیدی و تو نیز روزی سنگی به شیشه، تو امید توی قصه‌هایی و تو نیز روزی مرگ می‌شوی. چشمه‌ی این امید نیز آخرش روزی می‌خشکد.
قرار نیست این خطوط برای «او» باشد یا که کسی. قرار نیست تویی باشد اویی باشد کسی باشد در این نوشته‌ها؛ مرجع ضمیر این نوشته‌ها می‌شود هوا باشد آب باشد خاک باشد. «تو» می‌شود دریا باشی رود باشی چشمه باشی حتی نهری موسمی باشی ولی این تو «تو» نیستی، چون «تو» کوچ شده‌ای رفته‌ای توی دل برهوت نشسته‌ای زیر سایه‌ی آفتاب شبانگاه. قرار نیست تویی اویی حتی منی در این جملات باشیم. گویا مخاطب این سطور به وادی انهدام گام نهاده است.
برای تو؛ شاید بخوانی، شاید نخوانی. شاید آخرش روزی تو به دنیا بیای و بزرگ که شدی کنجکاو که شدی جسور که شدی، شبانگاهی زیر خروارها ویرانه‌ی کهن بیای بگردی برسی به این کاشانه‌ و به این سیاهه‌ها، برداری ورقشان بزنی، حس کنی کسی سال‌ها و بل قرن‌ها دورتر، کسی پیش‌تر زیسته در دنیایی دیگر، همان سیاهی و سایه‌ای را در دل و بر دوش داشته که تو، همان زخمی و دردی بر دل و در جانش داشته که تو، در امروزت، در این لحظه‌ات، در همین آن که چشمت می‌چرخد روی این سطور. پس این هم برای تو، تویی که...
چه ژرفناک چاه نبودنت، چه سهمناک سکوت خنده‌ات؛ چه سنگین گناه شکستنت، چه رنگین خون زلالت. چه پری‌پیکر فرشته‌ای شکسته‌بال گسسته‌جان شوریده‌سر، چه زود ناقوس فراموشی شدی. آخر چه زود هاله‌ات سیاه طالعت سیاه بختت سیاه کفنت سفید، چه دیر شکوفه‌ی شوکران شدی.
خفته‌ای.
خفته‌ای و نیستی و این جای خالی گویی تا همیشه هست.
خفته‌ای و من نشسته‌ام و نگاه دوخته‌ام به پنجره‌ای که گشوده نشد.
خفته‌ای و در میانه‌ی این خفگی خاطره‌ای خنج می‌اندازد به خاطرم.
خفته‌ای و خستگی خانه کرده در تنم و برنیاید نفسم.
خفته‌ای و کی بیدار می‌شوی تا بیایی به برم؟
خفته‌ای، و تو ای خفته، در من بیدارترینی.