سیاهه‌‌‌ی شبانگاه
83 subscribers
1 video
1 link
چقدر سیاهی،
تا چشم می‌بیند تباهی،
و امید نور چه دور.

کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلاب‌های ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.

و من پرسشی بی‌پاسخم،
که در صحرای ماتم‌هام،
پی جویبار پاسخ‌هام.

که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
Download Telegram
منم لبریز آنچه نبوده و نیست و نخواهد بود؛ منم نگاهم دوخته خیره تا همیشه به برج فانوس فروریخته؛ منم پانهاده در مسیری به نامنتها؛ و منم، من، منی دور از من و سرگردانِ دریای تن.
منم که دارم توی این سرما و این پهنه‌ی برف بی‌انتها می‌سوزم و سیاهی خاکسترم است که باد می‌بردش و می‌نشاندش روی تپه‌های سپید. منم که در آتشی سپید و نادیدنی نشسته است و کرخت و رخت حریق بر تن، گرانْ ماتم گیتی بر دوشش گذاشته است. منم که در آن دوردست‌ها دارد می‌سوزد.
«من» دارد پر از من می‌شود و گام به گستره‌ی انهدام می‌نهد. من دارد دویده به هزار زندگی می‌میرد و مرگ دارد در من می‌زید؛ من هر نفسش ظلمات است و نگاهش منگ است و ماتْ دوخته به سایه‌ی خورشیدی که دیری سوخته، چون این من به سیاهچاله‌ای درافتاده که جمله می‌بلعد و سیری‌اش نیست.
در این من یک دنیا من دارد پرپر می‌شود.
دلم برای لالایی‌هایت تنگ است، لیلی، و دلم برای شب‌های بی‌خوابی و نجواهایت درد است، جانم. قلبم رنج است و فکرم داغ است که هزار شلاق افراشته بر مغز است.
داریم مرگ را زندگی می‌کنیم، به هوای نفس دهان می‌گشاییم و خون است که به مشام می‌کشیم و خشم است که در رگ‌هایمان می‌گردد. داریم بر دار به مرگی می‌رقصیم که سکراتش تمامی ندارد و جان می‌دهیم که زنده بمانیم. همچون همیشه‌ها داریم توی این سیاهی سقوط می‌کنیم و با سایه‌های روی دیوار می‌جنگیم.
چه همه خاطره که بر ذهنْ داغ زده‌اند، و چه هم زخم، زخم بر روح و دل و جان. چه همه داغ بر این تن، چه سوزان‌اند چه خفته بیداران‌اند یادها در این زخم‌ها. رد چه همه داغ است بر تن این من.
چقدر پشیمانی، چقدر حسرت و افسوس، چقدر تردیدهای بی‌شماره، چقدر این چاه بی‌انتها، چقدر این همه بی‌منتها جمله‌ی اندوه.
بگریز از من با هزار پای شکسته، از من در سیاهه‌ی شبانگاه؛ برگریز بر این کویر، در این مسیر، از این اسیر. افتان و خیزان بگریز؛ بگریز از من به آغوش هیولایی که منم.
و زندگی بانوی لوندی است که با هزار عشوه و کرشمه، خرامان و دامن‌کشان، از روی جنازه‌ی عشاقش می‌گذرد.
که این منم، مرد و مرگ، مرده در آغوش هم. او که نزیسته مُرد و در مرگش زیست و دست به نیستی ساییدش؛ که این من است، همین نامفهومْ جمله‌ی دویده‌ تا به سیاهه‌ی شبانگاه، هراسانْ اندیشه‌ی گریخته به مسلخ نگاهت، این من است.
من برای شما یک نفر است و شما برای من همه.
«من» که نباشد تکه‌ای از شما نیست و «شما» که نباشد، همه‌ی من. آجری توی دیوارم و شنی در شنزار، یک از هزارانم و نهالی در درختزار.
منم یکی و شمایید همه.
چشمانی هستند که بسیار دیده‌اند و هنوز بسیار ندیده‌اند؛ چشمانی هستند که سال‌هاست نور ندیده‌اند.
جایی می‌رسد که می‌فهمی خاطرات ارزشمندترین و همزمان بی‌ارزش‌ترین داشته‌هایت‌اند. ارزشمندند چون می‌گویند از کجا آمده‌ای، و بی‌ارزش‌اند چون از آینده هیچ نمی‌گویند.

خاطره، این طلای کاذب، هر تکه‌اش گرانبها یا که مفت؟
میل به خوب بودن، برتر بودن، انسانی بهتر بودن، سرتر بودن، مرهم زخم بودن، در مسیر بودن، ورای نفس بودن، جدای هوس بودن، بی‌قفس بودن، فراتر از تن بودن، سپید بودن، نور بودن، این همه بودن، هیچ بودن، نیست بودن، بودن و نبودن.
شوق و تمنای یک داشتن، تو را داشتن، دلگرمی داشتن، در شب سرد و تار سرپناهی داشتن، هم‌سخن داشتن، آغوشی داشتن، برای خود داشتن، رؤیای فراموشی داشتن، رهایی داشتن، خواب خاموشی داشتن، مرگ داشتن، یک عمر داشتن و نداشتن.
مقابل آینه بودن، من مجرم و قربانی بودن، تو قاضی و مدافع بودن، ما همدست بودن، محکوم بودن، حکمْ مرگ بودن، دژخیمِ هم بودن، گلودریده تا سربریده بودن، خون بر خاک جاری بودن، بازتاب بودن، آینهْ شکسته بودن، من و تو بر دار ما بودن.
در این بی‌زمانی‌ام و شبی به صبحی و روزی به غروبی، چرخه‌ای بی‌پایان که تاریک می‌شود و روشن می‌شود، و تاریک، و روشن، و گرگ‌ومیشِ بی‌پایانی‌ها. دست برده‌ام توی زمانزار بایری‌ها و دارم مشت‌مشت پوچی برمی‌دارم زین بی‌کرانگی که خشکیده و باید گریخت زان، ولی به کجا؟ چه زمان؟ که چرا چنین معلق‌ام در نازمان؟ هیچ مانده‌ست ازمان؟
خفتن، خفتن و خواب دیدن، بلکه مردن، بی‌امید مردن، مردن و زیستن، در کابوس زیستن به امید مردن، ایستادن بر واپسین صحنه، امید فتادن پرده، مجلسِ خفتن، خفتن و آسودن، در آغوش سرد آرمیدن، آسوده خفته آرمیده مرده بودن.
یک قدم از خود دورتر، نگریسته به کالبد خسته، به پای شکسته، به پشت خمیده. اندیشیده هر دردی چشیده، نگریسته به این مسیر گام‌ناسوده. مسیری به درازای شبی که صبحش نیست، خورشیدش نیست. شبی بی‌پگاه سرساییده به ابد، شبی در چرخه‌ی سیاهه‌ی شبانگاه.
یعنی آنقدر که حرف دارم کلمه هم هست و آیا برای همه‌ی کلماتم حرف هم دارم؟ آیا این افکار ارزشی دارند و آیا این افکار به خود ارزشی می‌دهند؟ نقص این کلام از این اندیشه است یا این زبان نقص اندیشه؟

که کمال کلام کجاست؟