یادم تو را فراموش؛ باغی که تکتک درختانش را کاشته بودی حال نسیان زده و سردی فراموشی دارد تکتک خاطراتش را میخشکاند، تا که روزی دیگر هیچ نخواهند ماند از باغمان جز سایهی محو خاطراتی تلخ و شیرین، و آن گور ته باغ که خالی است هنوز.
به نامی بخوانم که هیچکس نمیداندش، به نامی که نام اعظم است، رمز است و راز است، خون است و خروش است. به یگانه نامی بخوانم که در نیمهی شب خورشید میافروزد در سینهام، به یگانه نامی که میان من و توست، درد است و درمان است.
در سیاهی شبانگاه به نامی بخوانم که تویی تنها راوی آن.
در سیاهی شبانگاه به نامی بخوانم که تویی تنها راوی آن.
من از جنس خاطرهام. با هزار هزار رشتهی سستِ خاطره تاروپودم را بافتهاند و من دارم در جریان زمان و زیر آفتاب بیامان میپوسم. که هر روز رشتهای پاره میشود، که هر روز خاطرهای تا به همیشه خاموش میشود، که هر روز نقشی از من کم میشود. هزار نقش است و هزاران رؤیای خفته و هزار هزار یاد، که فردا فراموش خواهد شد.
من از جنس خاطرهام و دیری نمانده که از یاد بروم.
من از جنس خاطرهام و دیری نمانده که از یاد بروم.
پا میشوی میآی مینشینی پای دار قالی، دست میبری و تار پشت پود و پود زیر تار میگذاری.
میبافی و خاطره لای هر رج میتنی و نقش میزنی و میبافی. میبافی و کار تو تمامی ندارد و هرچه جلوتر میروی، دستت تندتر میشود و چالاکتر میبافی. تو در دار دنیا خاطره میبافی. گرم میشوی و شوق برت میدارد.
جلو میروی اما رشتهها دوامی ندارند. از یک طرف میبافی و از طرف دیگر هرچه بافتهای آهسته دارد توی زمان حل میشود، میپوسد. تو داری پیش میروی و این تباهی هار و بیامان دارد پی تو میتازد. سخت است و هولناک، این رقابت با زمان.
رشتهها گسسته میشوند و هر بار خاطرهای از میان نقش و نگار قالی محو میشود. گاهی هم رشتهای از میانه میگسلد و تو باید جای خالی را با هرچه داری رفو کنی. هول برت داشته و دستپاچه و آسیمهسر در زمان میگریزی.
هرچه بر این دار خاطره بافتهای را از پوسیدن و پاشیدن و محو شدن امان نیست.
و سرانجامِ تو نیز.
میبافی و خاطره لای هر رج میتنی و نقش میزنی و میبافی. میبافی و کار تو تمامی ندارد و هرچه جلوتر میروی، دستت تندتر میشود و چالاکتر میبافی. تو در دار دنیا خاطره میبافی. گرم میشوی و شوق برت میدارد.
جلو میروی اما رشتهها دوامی ندارند. از یک طرف میبافی و از طرف دیگر هرچه بافتهای آهسته دارد توی زمان حل میشود، میپوسد. تو داری پیش میروی و این تباهی هار و بیامان دارد پی تو میتازد. سخت است و هولناک، این رقابت با زمان.
رشتهها گسسته میشوند و هر بار خاطرهای از میان نقش و نگار قالی محو میشود. گاهی هم رشتهای از میانه میگسلد و تو باید جای خالی را با هرچه داری رفو کنی. هول برت داشته و دستپاچه و آسیمهسر در زمان میگریزی.
هرچه بر این دار خاطره بافتهای را از پوسیدن و پاشیدن و محو شدن امان نیست.
و سرانجامِ تو نیز.
راه است و مسیر، این جادهی تکراری آمیخته به غم مکرر، با تکررِ کدورتی بر آینهی کدر دل. و نور است تابیده از روزنهای در سقف، تنها روشنای این سیاهیها.
منم باز لب بسته و خموش، و گوش به نوای سکوتی که هرگز آوا نشود. منم باز اینجا لال و گنگ نشسته و چشم دوخته به واژگان گریزپایی که نیامده دویده و گریختهاند و من ماندهام، من، خیره به افقی که تاریک است و گوش به فریادی که خاموش است.
و زبانی که مصلوب است.
و زبانی که مصلوب است.
منم لبریز آنچه نبوده و نیست و نخواهد بود؛ منم نگاهم دوخته خیره تا همیشه به برج فانوس فروریخته؛ منم پانهاده در مسیری به نامنتها؛ و منم، من، منی دور از من و سرگردانِ دریای تن.
سیاههی شبانگاه
من از جنس خاطرهام. با هزار هزار رشتهی سستِ خاطره تاروپودم را بافتهاند و من دارم در جریان زمان و زیر آفتاب بیامان میپوسم. که هر روز رشتهای پاره میشود، که هر روز خاطرهای تا به همیشه خاموش میشود، که هر روز نقشی از من کم میشود. هزار نقش است و هزاران…
منم کهنترین خاطرهای که هیچش نمانده است؛ منم این فرسودهْ یادگار روزگارانی که ژندهپاره است؛ منم این ترنج رنجیده به زیر آفتابانِ دُژَم؛ منم سیاههی شبانگاهی که تا صبحش راهی نمانده است.
منم که دارم توی این سرما و این پهنهی برف بیانتها میسوزم و سیاهی خاکسترم است که باد میبردش و مینشاندش روی تپههای سپید. منم که در آتشی سپید و نادیدنی نشسته است و کرخت و رخت حریق بر تن، گرانْ ماتم گیتی بر دوشش گذاشته است. منم که در آن دوردستها دارد میسوزد.
«من» دارد پر از من میشود و گام به گسترهی انهدام مینهد. من دارد دویده به هزار زندگی میمیرد و مرگ دارد در من میزید؛ من هر نفسش ظلمات است و نگاهش منگ است و ماتْ دوخته به سایهی خورشیدی که دیری سوخته، چون این من به سیاهچالهای درافتاده که جمله میبلعد و سیریاش نیست.
در این من یک دنیا من دارد پرپر میشود.
در این من یک دنیا من دارد پرپر میشود.
دلم برای لالاییهایت تنگ است، لیلی، و دلم برای شبهای بیخوابی و نجواهایت درد است، جانم. قلبم رنج است و فکرم داغ است که هزار شلاق افراشته بر مغز است.
داریم مرگ را زندگی میکنیم، به هوای نفس دهان میگشاییم و خون است که به مشام میکشیم و خشم است که در رگهایمان میگردد. داریم بر دار به مرگی میرقصیم که سکراتش تمامی ندارد و جان میدهیم که زنده بمانیم. همچون همیشهها داریم توی این سیاهی سقوط میکنیم و با سایههای روی دیوار میجنگیم.
چه همه خاطره که بر ذهنْ داغ زدهاند، و چه هم زخم، زخم بر روح و دل و جان. چه همه داغ بر این تن، چه سوزاناند چه خفته بیداراناند یادها در این زخمها. رد چه همه داغ است بر تن این من.
چقدر پشیمانی، چقدر حسرت و افسوس، چقدر تردیدهای بیشماره، چقدر این چاه بیانتها، چقدر این همه بیمنتها جملهی اندوه.
بگریز از من با هزار پای شکسته، از من در سیاههی شبانگاه؛ برگریز بر این کویر، در این مسیر، از این اسیر. افتان و خیزان بگریز؛ بگریز از من به آغوش هیولایی که منم.
و زندگی بانوی لوندی است که با هزار عشوه و کرشمه، خرامان و دامنکشان، از روی جنازهی عشاقش میگذرد.
که این منم، مرد و مرگ، مرده در آغوش هم. او که نزیسته مُرد و در مرگش زیست و دست به نیستی ساییدش؛ که این من است، همین نامفهومْ جملهی دویده تا به سیاههی شبانگاه، هراسانْ اندیشهی گریخته به مسلخ نگاهت، این من است.
من برای شما یک نفر است و شما برای من همه.
«من» که نباشد تکهای از شما نیست و «شما» که نباشد، همهی من. آجری توی دیوارم و شنی در شنزار، یک از هزارانم و نهالی در درختزار.
منم یکی و شمایید همه.
«من» که نباشد تکهای از شما نیست و «شما» که نباشد، همهی من. آجری توی دیوارم و شنی در شنزار، یک از هزارانم و نهالی در درختزار.
منم یکی و شمایید همه.
چشمانی هستند که بسیار دیدهاند و هنوز بسیار ندیدهاند؛ چشمانی هستند که سالهاست نور ندیدهاند.
جایی میرسد که میفهمی خاطرات ارزشمندترین و همزمان بیارزشترین داشتههایتاند. ارزشمندند چون میگویند از کجا آمدهای، و بیارزشاند چون از آینده هیچ نمیگویند.
خاطره، این طلای کاذب، هر تکهاش گرانبها یا که مفت؟
خاطره، این طلای کاذب، هر تکهاش گرانبها یا که مفت؟
میل به خوب بودن، برتر بودن، انسانی بهتر بودن، سرتر بودن، مرهم زخم بودن، در مسیر بودن، ورای نفس بودن، جدای هوس بودن، بیقفس بودن، فراتر از تن بودن، سپید بودن، نور بودن، این همه بودن، هیچ بودن، نیست بودن، بودن و نبودن.