من دارم این یک تکجمله را میدوم تا توی شب نوری روشن کنم و این کلمات را میدوانم تا حرفی به تصویر بکشم و من دارم میمیرم تا توی مرگی زندگی کنم که هیچ واژهای روشنش نمیکند و مگر تو یک آن، ای شیطان، ای جملهی بیپایان، که کلام تو مگر جرقهای بزند و بیاندازد آتشی بر این خرمن که من خود هزار و یک دشمنم در من.
من دارم لب چاهی میرقصم و میچرخم که هیولایی حریص است خودش و میخواندم و دامنش دام شده برایم، و من باز خیره به این وسوسهگر دهان تاریکی و با این پای افگار زبانم و قنداق افکار به آغوشم دوره و چرخان و رقصان گردانم بر لبان چاهی که میخواهد ببلعد. که این سیاهچاله است چاه و نور میبلعد و امید میخورد و میکشدت به عمق.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
نشسته به کنج قلبم، جگرگوشهام زخمم، خیال میکردم آسوده و راحت خوابیدهای جانم، و نمیدانستم هنوز درد میکشی و به خود میپیچی هر شب. دلبندکم، خون چرا میگریستی در خواب؟ کابوس چرا میدیدی امشب؟ هزار نوازش هم نکاسته بود از غصههایت؟
کوچکم زخمم، فرزندم دردم، بیدرمانم جانم، منم با تو دردم و در رنجام.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
نشسته به کنج قلبم، جگرگوشهام زخمم، خیال میکردم آسوده و راحت خوابیدهای جانم، و نمیدانستم هنوز درد میکشی و به خود میپیچی هر شب. دلبندکم، خون چرا میگریستی در خواب؟ کابوس چرا میدیدی امشب؟ هزار نوازش هم نکاسته بود از غصههایت؟
کوچکم زخمم، فرزندم دردم، بیدرمانم جانم، منم با تو دردم و در رنجام.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
باید فریاد بزنم و نمیتوانم. پرم و لبریزم از فریاد و دهانم را اما دوختهاند. پرم و از درون در مرز انفجارم و قلبم کم مانده متلاشی بشود و باید فریاد بزنم و به کوک سوزن اما لبانم را مهر زدهاند. سیاهی دارد از هزار کنج فشار میآورد و میخواهد گلو بخراشد بیاید بالا و خودش را فریاد کند توی باد و لبانم و دهانم را دوختهاند. تاریکی دارد گرداب میشود توی سینه و از درون نور را میبلعد و باید فریادی کشید و باید به بهای زخم و درد هم که شده دهان گشود. باید فریاد زد و گلو درید و دهان پاره کرد.
تازه بعد از اینکه دست میجنبانی تا از حلقوم سیاه این چاه بیایی بیرون، وقتی چند جادست خودت را میکشی بالا، برمیگردی و پایین را نگاه میکنی، آنوقت است که میفهمی این سیاهی چقدر هولناک است و ترس برت میدارد که نکند چند جادست بالاتر لیز بخوری و باز بیفتی توی کام این هیولا.
غم و خشم و نفرت برایم عجیب زندگیبخشاند. وقتی غمگینم از غمم لذت تلخی میبرم، وقتی خشمگینم لذتش داغ است، و لذت نفرتم کثیف. شاید هم فقط آنقدر همیشه بودهاند که وقتی نیستند جای خالیشان هست.
هرچه بنویسم تو نمیخوانی و هرچه فریاد کنم نمیشنوی. اقیانوسها دوری که در دنیایی دیگری، که تو خود جهانی دیگری. ای بوده و نبودهی من، تو بریده و رهیدهی من، های محبوب مغضوب من، تو اندر این وجود تا ابد ناوجود منی و منی دردم و حسرتم. که تو تا همیشه زخم منی. تو، تو فروخورده فریاد منی.
نگاه میچرخد سمت پنجره و دیدن سیاهی و نیستی پشتش اندک تسلای خاطری است در این شبی که هنوز به صبح نرسیده، که هنوز مانده تا نوای روز، که روز هیچ ندارد جز ترس و وحشت، و شب دستکم همه را میپوشاند.
محبوبم شب، تو سیاهی عزیزم، مرگبار است پایان تو و آوای اذان صبح، چه لحظهای که چشم بر هم میگذاری روحی بر دار بیدار میشود، چه همان دم که مقهور خورشید ظلمانی میشوی با وعدهی نور گور حفر میکنند. چه چشمها که تاریکی تو کفنشان شد.
یادم تو را فراموش؛ باغی که تکتک درختانش را کاشته بودی حال نسیان زده و سردی فراموشی دارد تکتک خاطراتش را میخشکاند، تا که روزی دیگر هیچ نخواهند ماند از باغمان جز سایهی محو خاطراتی تلخ و شیرین، و آن گور ته باغ که خالی است هنوز.
به نامی بخوانم که هیچکس نمیداندش، به نامی که نام اعظم است، رمز است و راز است، خون است و خروش است. به یگانه نامی بخوانم که در نیمهی شب خورشید میافروزد در سینهام، به یگانه نامی که میان من و توست، درد است و درمان است.
در سیاهی شبانگاه به نامی بخوانم که تویی تنها راوی آن.
در سیاهی شبانگاه به نامی بخوانم که تویی تنها راوی آن.
من از جنس خاطرهام. با هزار هزار رشتهی سستِ خاطره تاروپودم را بافتهاند و من دارم در جریان زمان و زیر آفتاب بیامان میپوسم. که هر روز رشتهای پاره میشود، که هر روز خاطرهای تا به همیشه خاموش میشود، که هر روز نقشی از من کم میشود. هزار نقش است و هزاران رؤیای خفته و هزار هزار یاد، که فردا فراموش خواهد شد.
من از جنس خاطرهام و دیری نمانده که از یاد بروم.
من از جنس خاطرهام و دیری نمانده که از یاد بروم.
پا میشوی میآی مینشینی پای دار قالی، دست میبری و تار پشت پود و پود زیر تار میگذاری.
میبافی و خاطره لای هر رج میتنی و نقش میزنی و میبافی. میبافی و کار تو تمامی ندارد و هرچه جلوتر میروی، دستت تندتر میشود و چالاکتر میبافی. تو در دار دنیا خاطره میبافی. گرم میشوی و شوق برت میدارد.
جلو میروی اما رشتهها دوامی ندارند. از یک طرف میبافی و از طرف دیگر هرچه بافتهای آهسته دارد توی زمان حل میشود، میپوسد. تو داری پیش میروی و این تباهی هار و بیامان دارد پی تو میتازد. سخت است و هولناک، این رقابت با زمان.
رشتهها گسسته میشوند و هر بار خاطرهای از میان نقش و نگار قالی محو میشود. گاهی هم رشتهای از میانه میگسلد و تو باید جای خالی را با هرچه داری رفو کنی. هول برت داشته و دستپاچه و آسیمهسر در زمان میگریزی.
هرچه بر این دار خاطره بافتهای را از پوسیدن و پاشیدن و محو شدن امان نیست.
و سرانجامِ تو نیز.
میبافی و خاطره لای هر رج میتنی و نقش میزنی و میبافی. میبافی و کار تو تمامی ندارد و هرچه جلوتر میروی، دستت تندتر میشود و چالاکتر میبافی. تو در دار دنیا خاطره میبافی. گرم میشوی و شوق برت میدارد.
جلو میروی اما رشتهها دوامی ندارند. از یک طرف میبافی و از طرف دیگر هرچه بافتهای آهسته دارد توی زمان حل میشود، میپوسد. تو داری پیش میروی و این تباهی هار و بیامان دارد پی تو میتازد. سخت است و هولناک، این رقابت با زمان.
رشتهها گسسته میشوند و هر بار خاطرهای از میان نقش و نگار قالی محو میشود. گاهی هم رشتهای از میانه میگسلد و تو باید جای خالی را با هرچه داری رفو کنی. هول برت داشته و دستپاچه و آسیمهسر در زمان میگریزی.
هرچه بر این دار خاطره بافتهای را از پوسیدن و پاشیدن و محو شدن امان نیست.
و سرانجامِ تو نیز.
راه است و مسیر، این جادهی تکراری آمیخته به غم مکرر، با تکررِ کدورتی بر آینهی کدر دل. و نور است تابیده از روزنهای در سقف، تنها روشنای این سیاهیها.
منم باز لب بسته و خموش، و گوش به نوای سکوتی که هرگز آوا نشود. منم باز اینجا لال و گنگ نشسته و چشم دوخته به واژگان گریزپایی که نیامده دویده و گریختهاند و من ماندهام، من، خیره به افقی که تاریک است و گوش به فریادی که خاموش است.
و زبانی که مصلوب است.
و زبانی که مصلوب است.
منم لبریز آنچه نبوده و نیست و نخواهد بود؛ منم نگاهم دوخته خیره تا همیشه به برج فانوس فروریخته؛ منم پانهاده در مسیری به نامنتها؛ و منم، من، منی دور از من و سرگردانِ دریای تن.
سیاههی شبانگاه
من از جنس خاطرهام. با هزار هزار رشتهی سستِ خاطره تاروپودم را بافتهاند و من دارم در جریان زمان و زیر آفتاب بیامان میپوسم. که هر روز رشتهای پاره میشود، که هر روز خاطرهای تا به همیشه خاموش میشود، که هر روز نقشی از من کم میشود. هزار نقش است و هزاران…
منم کهنترین خاطرهای که هیچش نمانده است؛ منم این فرسودهْ یادگار روزگارانی که ژندهپاره است؛ منم این ترنج رنجیده به زیر آفتابانِ دُژَم؛ منم سیاههی شبانگاهی که تا صبحش راهی نمانده است.
منم که دارم توی این سرما و این پهنهی برف بیانتها میسوزم و سیاهی خاکسترم است که باد میبردش و مینشاندش روی تپههای سپید. منم که در آتشی سپید و نادیدنی نشسته است و کرخت و رخت حریق بر تن، گرانْ ماتم گیتی بر دوشش گذاشته است. منم که در آن دوردستها دارد میسوزد.
«من» دارد پر از من میشود و گام به گسترهی انهدام مینهد. من دارد دویده به هزار زندگی میمیرد و مرگ دارد در من میزید؛ من هر نفسش ظلمات است و نگاهش منگ است و ماتْ دوخته به سایهی خورشیدی که دیری سوخته، چون این من به سیاهچالهای درافتاده که جمله میبلعد و سیریاش نیست.
در این من یک دنیا من دارد پرپر میشود.
در این من یک دنیا من دارد پرپر میشود.
دلم برای لالاییهایت تنگ است، لیلی، و دلم برای شبهای بیخوابی و نجواهایت درد است، جانم. قلبم رنج است و فکرم داغ است که هزار شلاق افراشته بر مغز است.
داریم مرگ را زندگی میکنیم، به هوای نفس دهان میگشاییم و خون است که به مشام میکشیم و خشم است که در رگهایمان میگردد. داریم بر دار به مرگی میرقصیم که سکراتش تمامی ندارد و جان میدهیم که زنده بمانیم. همچون همیشهها داریم توی این سیاهی سقوط میکنیم و با سایههای روی دیوار میجنگیم.