جای تاریکی میخواستم تا بنویسم؛ چشمانم را ببندم و همینطور فقط کلمات را قی کنم بیرون. نگران نباشم که چه میشود، چه نمیشود. همینطور پشتسر هم کلمه بریزم بیرون و خالی کنم این سیاهی توی وجودم را.
🌗🌘🌑🌒🌓🌔
🌗🌘🌑🌒🌓🌔
Telegram
سیاههی شبانگاه
چقدر سیاهی،
تا چشم میبیند تباهی،
و امید نور چه دور.
کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلابهای ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.
و من پرسشی بیپاسخم،
که در صحرای ماتمهام،
پی جویبار پاسخهام.
که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
تا چشم میبیند تباهی،
و امید نور چه دور.
کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلابهای ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.
و من پرسشی بیپاسخم،
که در صحرای ماتمهام،
پی جویبار پاسخهام.
که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
دنیا سیاه شده و نوری نیست؛ خورشید مرده و ماه نیست. سیاهی حجمی دارد که دستت را دراز کنی، لمسش میکنی، میتوانی این ظلمت را بگیری توی مشتت، فشارش بدهی و شکلش بدهی.
این ظلمت اما پخش میشود روی تنت، سیاهت میکند، جلویت را میگیرد و دنیایت غرق میشود توی این ظلمت.
گاهی هم اما لحظهای آذرخشی میدرخشد، روشن میکند و بعد، باز هم سیاهی است و سیاهی.
این ظلمت اما پخش میشود روی تنت، سیاهت میکند، جلویت را میگیرد و دنیایت غرق میشود توی این ظلمت.
گاهی هم اما لحظهای آذرخشی میدرخشد، روشن میکند و بعد، باز هم سیاهی است و سیاهی.
میدانید عزیزانم، این تاریکی جدیجدی وزن دارد، سنگین است. تصورش سخت است که چیزی چنین لاوجود حجم داشته باشد و بتواند آدم را خفه کند. انگار کل دنیا سراسر شده یک بختک عظیم و نشسته روی سینهی آدم.
چطور میشود بلندش کرد؟
چطور میشود بلندش کرد؟
روشن است دنیا.
همهجا نور است و تو توی آسمانی نورانی شنا میکنی. مشتمشت آفتاب برمیداری و میپاشی، خورشید میتابد و ابر هست و پرندگان همپرواز تواند. آبی دریای آسمان گرفته دورت را، نوازشت میکند، ملکوت در آواز است.
بهناگاه ولی حفرهای پدیدار میشود، حفرهای متصل به عدم، روزنهای به نیستی. دهان ورطه است که گشوده، حریص، میکشد به کام. حفره میبلعد و بزرگ میشود. هرچه نور هست به خود میکشد و آماس میکند و میشود دمل سیاهی روی تن آسمان.
میهراسی، میگریزی، در پروازی و نمیتوانی. برمیگردی و میمانی، ناتوانی.
خیره میمانی به سیاهی.
هرچه هست کشیده میشود توی این سیاهی. و سیاهی بزرگ و بزرگتر میشود. پخش میشود. لشکر تاریکی فاتح، آه که این ظلمت چه قاطع پیش میتازد.
نور را در خود میکشد، ابرها را، پرندگان و آسمان را. زمین را، و خورشید را.
هرچه هست توی این سیاهچاله میریزد. و این چالهی حریص همه را میبلعد. هرچه خاطره هست، هرچه عشق هست، هرچه نور هست، و دیگر هیچ نیست.
همهجا نور است و تو توی آسمانی نورانی شنا میکنی. مشتمشت آفتاب برمیداری و میپاشی، خورشید میتابد و ابر هست و پرندگان همپرواز تواند. آبی دریای آسمان گرفته دورت را، نوازشت میکند، ملکوت در آواز است.
بهناگاه ولی حفرهای پدیدار میشود، حفرهای متصل به عدم، روزنهای به نیستی. دهان ورطه است که گشوده، حریص، میکشد به کام. حفره میبلعد و بزرگ میشود. هرچه نور هست به خود میکشد و آماس میکند و میشود دمل سیاهی روی تن آسمان.
میهراسی، میگریزی، در پروازی و نمیتوانی. برمیگردی و میمانی، ناتوانی.
خیره میمانی به سیاهی.
هرچه هست کشیده میشود توی این سیاهی. و سیاهی بزرگ و بزرگتر میشود. پخش میشود. لشکر تاریکی فاتح، آه که این ظلمت چه قاطع پیش میتازد.
نور را در خود میکشد، ابرها را، پرندگان و آسمان را. زمین را، و خورشید را.
هرچه هست توی این سیاهچاله میریزد. و این چالهی حریص همه را میبلعد. هرچه خاطره هست، هرچه عشق هست، هرچه نور هست، و دیگر هیچ نیست.
توی سردرگمی گنگ و مبهی سیر میکنم و نمیدانم باید چه کنم، کدام طرفی بروم، دست به چه کاری بزنم. به هر کاری که بخواهی دست بزنی انگار یک جایش میلنگد، عیبی دارد. هیچ حرفی درست بهنظر نمیرسد، هیچ کلمهای مناسب نیست.
اسیرم، اسیر ذهنیام هزارپاره، و هر پاره سر به راهی و در زندانی.
در یک آن هم دارم میخندم و هم میگریم، هم حین کار عرق میریزم و هم دراز کشیدهام خیره به سقف، هم توی غصه غرقم و هم امید روشنم کرده، هم عشقبازی میکنم و هم با نفرت مشت میکوبم، هم هستم و هم نیستم.
زندهام و مردهام. من دوستم و دشمنم. من دارم هزار راه را طی میکنم و هنوز نشستهام اول مسیر و به دوراهی توی جنگل خیرهام. من دارم با زجر مینویسم تا خالی بشوم و همزمان من آنقدر خالیام که هیچ کلمهای از دهانم بیرون نمیآید تا «من» را معنی کند. من دارم میدوم پی خواستههایم و میبینم که دارم نزدیک میشوم و من افتادهام به پهلو توی ویرانهای که دارد روی سرم آوار میشود و میبینم که چطور همهجا خالی شده از آدم و نور و دور شده صبح از این شب.
این لحظه روشن است و تاریک است. روزی شب است، خورشید در شب و آتش در آب و مرگ در زندگی، شبی روز است.
جمیع تضادها در یک آنم، منم، من، منی که دارد...؟
در یک آن هم دارم میخندم و هم میگریم، هم حین کار عرق میریزم و هم دراز کشیدهام خیره به سقف، هم توی غصه غرقم و هم امید روشنم کرده، هم عشقبازی میکنم و هم با نفرت مشت میکوبم، هم هستم و هم نیستم.
زندهام و مردهام. من دوستم و دشمنم. من دارم هزار راه را طی میکنم و هنوز نشستهام اول مسیر و به دوراهی توی جنگل خیرهام. من دارم با زجر مینویسم تا خالی بشوم و همزمان من آنقدر خالیام که هیچ کلمهای از دهانم بیرون نمیآید تا «من» را معنی کند. من دارم میدوم پی خواستههایم و میبینم که دارم نزدیک میشوم و من افتادهام به پهلو توی ویرانهای که دارد روی سرم آوار میشود و میبینم که چطور همهجا خالی شده از آدم و نور و دور شده صبح از این شب.
این لحظه روشن است و تاریک است. روزی شب است، خورشید در شب و آتش در آب و مرگ در زندگی، شبی روز است.
جمیع تضادها در یک آنم، منم، من، منی که دارد...؟
چشمبسته چشمانت پیشرویم در یادم در ذهنم جلویم است، چشمانت و ستارگانت. نور است و رنگ است و دنیاست در عمق نگاه، نگاه، نگاهی که آه ماهی به گوش در آب میرسد و این جملهها بیتوقف جاری میشوند توی رودی که میرسد به دریای تو، ای تو، ای تو حور، ای جلوهی نور، ای تو، ای تو جاودانهی دریاهای دور.
من دارم این یک تکجمله را میدوم تا توی شب نوری روشن کنم و این کلمات را میدوانم تا حرفی به تصویر بکشم و من دارم میمیرم تا توی مرگی زندگی کنم که هیچ واژهای روشنش نمیکند و مگر تو یک آن، ای شیطان، ای جملهی بیپایان، که کلام تو مگر جرقهای بزند و بیاندازد آتشی بر این خرمن که من خود هزار و یک دشمنم در من.
من دارم لب چاهی میرقصم و میچرخم که هیولایی حریص است خودش و میخواندم و دامنش دام شده برایم، و من باز خیره به این وسوسهگر دهان تاریکی و با این پای افگار زبانم و قنداق افکار به آغوشم دوره و چرخان و رقصان گردانم بر لبان چاهی که میخواهد ببلعد. که این سیاهچاله است چاه و نور میبلعد و امید میخورد و میکشدت به عمق.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
نشسته به کنج قلبم، جگرگوشهام زخمم، خیال میکردم آسوده و راحت خوابیدهای جانم، و نمیدانستم هنوز درد میکشی و به خود میپیچی هر شب. دلبندکم، خون چرا میگریستی در خواب؟ کابوس چرا میدیدی امشب؟ هزار نوازش هم نکاسته بود از غصههایت؟
کوچکم زخمم، فرزندم دردم، بیدرمانم جانم، منم با تو دردم و در رنجام.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
نشسته به کنج قلبم، جگرگوشهام زخمم، خیال میکردم آسوده و راحت خوابیدهای جانم، و نمیدانستم هنوز درد میکشی و به خود میپیچی هر شب. دلبندکم، خون چرا میگریستی در خواب؟ کابوس چرا میدیدی امشب؟ هزار نوازش هم نکاسته بود از غصههایت؟
کوچکم زخمم، فرزندم دردم، بیدرمانم جانم، منم با تو دردم و در رنجام.
عزیزم زخمم، زخم عزیزم.
باید فریاد بزنم و نمیتوانم. پرم و لبریزم از فریاد و دهانم را اما دوختهاند. پرم و از درون در مرز انفجارم و قلبم کم مانده متلاشی بشود و باید فریاد بزنم و به کوک سوزن اما لبانم را مهر زدهاند. سیاهی دارد از هزار کنج فشار میآورد و میخواهد گلو بخراشد بیاید بالا و خودش را فریاد کند توی باد و لبانم و دهانم را دوختهاند. تاریکی دارد گرداب میشود توی سینه و از درون نور را میبلعد و باید فریادی کشید و باید به بهای زخم و درد هم که شده دهان گشود. باید فریاد زد و گلو درید و دهان پاره کرد.
تازه بعد از اینکه دست میجنبانی تا از حلقوم سیاه این چاه بیایی بیرون، وقتی چند جادست خودت را میکشی بالا، برمیگردی و پایین را نگاه میکنی، آنوقت است که میفهمی این سیاهی چقدر هولناک است و ترس برت میدارد که نکند چند جادست بالاتر لیز بخوری و باز بیفتی توی کام این هیولا.