سیاهه‌‌‌ی شبانگاه
83 subscribers
1 video
1 link
چقدر سیاهی،
تا چشم می‌بیند تباهی،
و امید نور چه دور.

کلمه، پناه بر کلمه،
از این سیلاب‌های ننامیدنی،
پناه بر تو کلمه.

و من پرسشی بی‌پاسخم،
که در صحرای ماتم‌هام،
پی جویبار پاسخ‌هام.

که در ازل شیطان بفرمودمان
«چو خشمناکی، بنگارشان.»
Download Telegram
افعی خشم و تشویش توی سینه‌ات به خودش می‌پیچد. می‌کوشی با تیغ کلام تکه‌تکه‌اش کنی، با قلم برایش هزار قبر حفر کنی و رویش مشت‌مشت کلمه بپاشی تا شاید بشود از شرش خلاص شد. تکه‌های این افعیِ بی‌تابی‌ها اما هربار از زیر خروارها خاک و حجم جوهر می‌آید بیرون و می‌چسبد به هم و با نیشِ باز می‌خندد انگار، نیش تیز به رخ می‌کشد و می‌دانی که باز روز از نو، و این چرخه‌ی بی‌تابی‌ها از نو.
نگارا، تو سرچشمه‌ی الهام کلاما، چه گمگشته است این زبان و سرگشته است در این دیار، که در یک هزار راه و یک هزار بی‌راهه پی منزلگاه تو می‌گردد و باز نمی‌رسد و باز پاخسته و زخم‌خورده می‌دود به هر سرا، می‌کوبد بر هر دری و باز پاسخ نمی‌گیرد و نمی‌شود دری باز، که این است نفرین عهدشکسته‌ای که سر چرخاند و به پشت خود نگریست: او به نگار مقصود نمی‌رسد.
خشمگینی؛ راه نمی‌روی، زمین را می‌کوبی. خشمگینی؛ نفس نمی‌کشی، آسمان‌ها را می‌بلعی. خشمگینی و نمی‌نگاری بلکه تن کاغذ را می‌خراشی، و نمی‌نویسی بلکه نفرین درمی‌افکنی. هر واژه‌ات یک زخمه‌ات که برگه‌ات مغضوب تو و حربه‌ات این قلمت، زخم پشت زخم آمده روی زخم، تا که جمیع این جراحات می‌شود نوایی شررنشان، تب‌وتابت دیوی هم‌آوردجو که آمده تنوره‌کشان، جوش‌وخروشت ماری دژآلود خزیده بر پیشگاه چشمانشان. که در ازل شیطان بفرمودمان «چو خشمناکی، بنگارشان.»
لبریزم از احساساتی آشفته و طوفانی که نم‌نمک دارد شکل می‌گیرد. لبریزم از خشم و لبریزم از شور و لبریزم از آرامشی متناقض با این طوفان. و در این دنیای آشوبناکم من در خودم نشسته‌ام در گوشه‌ای، تکیه به درخت تناوری که همان یاد توست، و من دارم همزمان در دریایی غوطه می‌خورم که عطر آبشار گیسوی توست، و من دارم در دشت سرسبزی می‌دوم که حس نوازش دستان توست. و منم که از خشم و خروش لبریزم و نمی‌دانم به کجا بگریزم.
به دریا طوفان‌ام؛ من به دریا کشتی، سرگردان‌ام. اسیرم در امواج و در چنگال ملک قاهر بحر، گرفتارم. کرانه‌ی خشکی‌ها دور، پناه ساحلی‌ها دور، امیدِ پایانِ طوفان را نیست. بندرِ فرداها بعید است و سعید است نیستی. این ناو محتوم است، ناوخدا مرحوم است. حلقوم گرداب پیدا است و این محکوم را راه مختوم است. اژدرماران گرداگرد لاشه‌ی طعمه‌ی خویش چرخان‌اند و کرکسان‌اند که بر نوک دکل‌ها غنوده‌اند.
تو هبوط می‌کنی؛ از خاطره‌ای ملموس به یادواره‌ای انتزاعی نزول می‌کنی. در ورای حادثه‌ها و حافظه‌ها، تویی که در صحرای عدم می‌چرخی و در غبارِ وجود می‌رقصی. تو زیر آفتاب بی‌امان رنگ می‌بازی، می‌بازی و می‌بازی و می‌بازی، و پژواک-واک-واکِ واکه‌ای بی‌معنی می‌شوی. سیطره‌ی نسیان می‌شوی و سایه می‌شوی؛ شن‌های روان می‌سابندت تا که از تو هیچ نماندت جز نازکه‌ای از کالبد روزگارانِ گذشته‌هایت، تا که زخم و خط و خش مانده بر تو زدوده بشود و تو بار دیگر لوحه‌ای بشوی ناخراشیده، نافراموشیده در خاطر خفتگان.
بر گلویی که سجده‌گاه بوسه‌هاست خنجر بغض نشسته است، و در سینه‌ای که زادگاه سوره‌هاست دیو حسرت خسبیده است. تویی و چپاول زمان، در اقلیم تن و خزان آن، بر گیسویی که اردوگاه نوزاش‌هاست خاکستر خورشید باریده است. تو هستی و کلاغی‌ها، و این من و ویرانی‌ها، اینک در این کلام تکراری، با تکرار روزی‌روزگاری‌ها، در نگاهی که مسجد نور بوده‌ است سیاهی شبانگاه خلیفه است.
منم دژخیم خاموشت، او که پشت قاب چشمانت در پساپرده‌ی پلکانت شده شاهد احوالت. منم سنگی بر شیشه‌ و در برج ویرانت گرانِ آوار آسمان‌هایت، او که سوار هزارها کشتی‌هاست و غرقه‌ی مرداب‌هاست ناوگانت. منم آخرین شاهد بر سیل دردها و استخوانی لای زخم‌هایت، منم او که در غوغای غم‌ها و هیاهوی اندوهت تماشاچی‌ خاموش روزهایت. منم در ورطه‌ی تکرارها همدم تنهایی‌ها و در پنهانی‌ها همراهت. منم او که در قلبش پر کاهی عاشق و غرق در دریای بغض‌هایت. و اینک منم محرم‌ترینِ دشمن‌ها و این جلاد خیال‌های خام جوانی‌ها دار بافته از گیسوی آرزوهایت.
و در واپسین تیک‌تاک آدم‌های دورانت، منم در دادگاه پایانت آخرین گواه رنج‌هایت، منم او که در تدفین رؤیایت راوی خندان داستانت. هلال تیز زهرخندی تراشیده بر چهره‌ی جلاد مرموزت، او که مست اشک‌ها و سرمست افسوس‌ها شده تجلی حسرت‌هایت. منم ساکن کوشک کاشکی‌ها و مالک اما و اگرهایت. منم شوکران در جام و اختناقی میان خنده‌هایت، و تو زجر می‌کشی و می‌میری در هر روزِ سال‌هایت. تو در سکر مرگ هر لحظه‌ات و در کوران سوختن‌‌ها و ساختن‌ها، و من در سیاهی تک‌تک شب‌ها، با تیزی هر خنده‌ام می‌گویمت «منم دژخیم خاموش خواب‌هایت».
تو ختم هر کلامی که هر جمله‌ای در نهایت به «تو» می‌رسد و این تویی تنیده در تاروپود کلامی که هیچش توقف نیست و هیچش هدف نیست جز رسیدن به سرحدات سخن و آخر تو از ازل در آن خطه آرمیده‌ای زیر خروارها حسرت سرد که سنگ گور تو تجلی ابدی «کلمه» است. تو کلمه‌ای.
تو مانده‌ای و گورستانی که خالی‌است، که دیشب مردگانش برخاسته و پی شب‌تاب‌ها دویده‌اند. جنازه‌ای مانده و تویی که دیروز در آغوشش می‌رقصیده‌ای، که امروز خیال خنده‌ها خاطرت را خراشیده‌اند. تو مانده‌ای و جنازه‌ای که غسل میت می‌خواهد، که از کاسه‌ی چشمِ سلسبیل مشت‌مشت آب زلال برمی‌دارد. تو مانده‌ای و نمازی که به فُرادا اقامه می‌شود، که مقتدای این صفوف از ارواح مقرب بوده‌است. تو مانده‌ای و او و گورکنی که توبه کرده‌است، که این آخرین گور را برای خاطرات خودش کنده‌است. تو هستی و این قصه که با یک بیل خاک بر آن نقطه می‌گذاری، که لاجرم از این فصل داستان نیز آخر می‌گذری. و اینک تو و گورستان یادواره‌ها، تو و جایی شبیه آرامگاه چلچله‌ها، تو مانده‌ای و جاودانه‌ای که در تابوت می‌پوسد، تو مانده‌ای و در سرت: «وه که کفن چه به این خاطره می‌آمده‌است!»
قلمی آبستن و فرزندی که پس از سالی سیاه مرده در میانه‌ی رزمگاه زاده شد. اینک این کاتب پیکر گران جگرگوشه‌ی خویش نهاده بر دوش، پا نهد بر خط سیاهه، در صراطی نامستقیم می‌رود سوی قاف، از قعر گام بالا می‌کشد تا به قله، تا مگر برسد به بارگه سیمرغ و تحفه‌ی ناچیز کلام را در محراب پادشه قاف نهد؛ تا چون خدای قلم بر این قربانی نظر کند و این پیشکش به کام او خوش آید، شاید فرزند مرده بار دیگر زنده گردد. که زنهار: قلمی که ایزد الهام از آن روی گردانده‌ ابتر است و هرچه بزاید مرده زاده شود.