شنیدی میگن الهی خونه دلت بزرگ باشه؟!
بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه
بعضیا ماشینشون ،
بعضیا اطاقشون ،
بعضیا لباسشون ،
بعضیا ویلاشون ،
بعضیا فامیلشون.
اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..
خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن....
ما خونه هامون رو پر میکنیم از کلی زرق و برق و چیزای مدرن و قشنگ!
کاشکی برای یکبارم که شده یه نگاهی به دلمون مینداختیم و میدیدیم قد و قوارش چقدره و کی و چی رو توش میشه جا داد..
@Thinkta
بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه
بعضیا ماشینشون ،
بعضیا اطاقشون ،
بعضیا لباسشون ،
بعضیا ویلاشون ،
بعضیا فامیلشون.
اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..
خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن....
ما خونه هامون رو پر میکنیم از کلی زرق و برق و چیزای مدرن و قشنگ!
کاشکی برای یکبارم که شده یه نگاهی به دلمون مینداختیم و میدیدیم قد و قوارش چقدره و کی و چی رو توش میشه جا داد..
@Thinkta
#تیکه_کتاب
در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:
« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه مردم امکانات تو را نداشته اند. »
کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم ...
📕 #گتسبی_بزرگ
✍🏻 #اسکات_فیتسجرالد
@Thinkta
در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:
« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه مردم امکانات تو را نداشته اند. »
کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم ...
📕 #گتسبی_بزرگ
✍🏻 #اسکات_فیتسجرالد
@Thinkta
شیرینترین آیهی قرآن به گمانم این آیه است:
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى(ضحی،۵)
و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی.
اگر در میانه هر رنج و فاجعهای میتوانستیم به این آیه ایمان داشته باشیم، دلمان چراغان میشد. رنج کنار نمیرفت، اما قلبمان را آفتاب فتح میکرد.
اگر به این آیه از صمیم قلب ایمان داشتم تو را لبخندزنان در انتهای این راه میدیدم که پیوستن ما را چشم به راهی.
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
چندان از لطف خویش نثارت میکند تا چین و گرهها از پیشانیات محو شوند و راضی شوی. چندان ارزانیات میکند تا آسمان دل را صاف و بیلکه بیابی. امروز را منگر، فردای ابد را ببین.
این غزل مولانا در همین حال و هواست:
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بِگلَرِ لشکرگهِ جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم
وجه محالیش بیانت کنم
گر چه کلیمی، همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم
میگوید چه باک اگر در غم ما پیر شوی. چه باک اگر جان از کف بدهی. من چشمهی حیاتم. دوباره جوانیات میبخشم. بِگلَر و امیر لشکر جانت میکنم. چیزهایی را که محال مینُماید برایت تصوّرپذیر و ممکن میسازم. بیخبر از حقائق آنسوی پرده، موسیوار در اعتراضی. پردهها را کنار خواهم زد تا دیدهی خضر بیابی. چندان به تو عطا خواهم کرد تا راضی شوی و با من، با خودت، و با گذشتهی پُر زخم و دردآلودت صلح کنی
@Thinkta
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى(ضحی،۵)
و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی.
اگر در میانه هر رنج و فاجعهای میتوانستیم به این آیه ایمان داشته باشیم، دلمان چراغان میشد. رنج کنار نمیرفت، اما قلبمان را آفتاب فتح میکرد.
اگر به این آیه از صمیم قلب ایمان داشتم تو را لبخندزنان در انتهای این راه میدیدم که پیوستن ما را چشم به راهی.
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
چندان از لطف خویش نثارت میکند تا چین و گرهها از پیشانیات محو شوند و راضی شوی. چندان ارزانیات میکند تا آسمان دل را صاف و بیلکه بیابی. امروز را منگر، فردای ابد را ببین.
این غزل مولانا در همین حال و هواست:
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بِگلَرِ لشکرگهِ جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم
وجه محالیش بیانت کنم
گر چه کلیمی، همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم
میگوید چه باک اگر در غم ما پیر شوی. چه باک اگر جان از کف بدهی. من چشمهی حیاتم. دوباره جوانیات میبخشم. بِگلَر و امیر لشکر جانت میکنم. چیزهایی را که محال مینُماید برایت تصوّرپذیر و ممکن میسازم. بیخبر از حقائق آنسوی پرده، موسیوار در اعتراضی. پردهها را کنار خواهم زد تا دیدهی خضر بیابی. چندان به تو عطا خواهم کرد تا راضی شوی و با من، با خودت، و با گذشتهی پُر زخم و دردآلودت صلح کنی
@Thinkta
ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...
ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!...
ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..
ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..
ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ ...
@Thinkta
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...
ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!...
ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..
ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..
ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ ...
@Thinkta
مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. برای احوالپرسی كه زنگ مي زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم. هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد. زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند!
@Thinkta
@Thinkta
روباه گفت:
خدانگهدار، اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با دل هیچی رو نمیشه اونجوری که باید دید.
یادت باشه ارزش گل تو به قدر عمریه
که به پاش صرف کردی.
انسانها این حقیقت رو فراموش کرده اند
اما تو نباید فراموشش کنی ...
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که
اهلیش کرده ای مسئولی
تو مسئول گلت هستی...
اینو یادت باشه
#شازده_کوچولو
@Thinkta
خدانگهدار، اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با دل هیچی رو نمیشه اونجوری که باید دید.
یادت باشه ارزش گل تو به قدر عمریه
که به پاش صرف کردی.
انسانها این حقیقت رو فراموش کرده اند
اما تو نباید فراموشش کنی ...
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که
اهلیش کرده ای مسئولی
تو مسئول گلت هستی...
اینو یادت باشه
#شازده_کوچولو
@Thinkta
بیمناک و محتاط برای من تعریف کرد. گفت خواب شهری را دیدهام که نامش شهرِ خدا بود. مناسبات عجیبی آنجا حاکم بود. مساجد، کلیساها، کنشتها و دیگر معابد(که نامِ آن دیگرها را چنان آهسته نجوا کرد که خوب نشنیدم) همه در همسایگی هم بودند.
ساکنان شهر، از هر تیره و نژادی بودند و به آیینهای مختلف، دلبستگی داشتند. بانگ اذان و صدای ناقوس کلیسا در هم میآمیخت. مردم همه گیاهخوار بودند و حتی حیوان خانگی هم نداشتند. حیواناتی آزاد و رها، در سبزهزارهای حوالی شهر، میگشتند و پرندگان بر بام خانهها و شاخ درختان، جست و خیز میکردند. چیزی شکار نمیشد. جز تماشا. همزیستی مسالمتآمیزی میان انسان و دیگر جانداران برقرار بود. گوسفندی را دیدم که از کوچه میگذشت و مردِ رهگذر به احترام او، کلاه از سر برداشت. گوسفند اما همچنان سرش را پایین انداخته بود.
در شهر خدا، کسی گدایی نمیکرد و کودکان به کار، ناگزیر نمیشدند. صدای اذان و بانگِ ناقوس کلیسا و دیگر معابد، آهسته و گوشنواز بود. کسانی را دیدم که دست یکدیگر را گرفته بودند و در میانهی راه با لبخند از هم جدا شدند و یکی به سوی مسجد رفت و دیگری به جانب کلیسا.
پیروان ادیان مختلف، گاهی در مراسم آیینی یکدیگر حاضر میشدند و نه به قصد تخطئه یا تبلیغ، بلکه به منظور فهم بیشتر، با یکدیگر به مهر، گفتوگو میکردند.
کودکان، اجباری به پذیرش دینی خاص نداشتند و گر چه خانوادهها تعالیم دینی خود را به آنان منتقل میکردند اما از تبادل نظر و آزادی انتخاب آنان، حمایت میکردند. دینگردانی، جُرم نبود، گر چه تشویق هم نمیشد.
در شهر خدا، پرنده پُرتعداد بود. مردمِ شهر در وقتِ برف و سرمای سخت، به آشیانه و دانهی پرندگان، توجه میکردند و حضور پرندگان را مایهی حفظ تقدس شهر میدانستند. فضلههای پرندگان بسیار بود، اما آشیان پرندهای تخریب نمیشد.
آنچه به شهرِ خدا، حال و هوای ویژهای میداد، نیایشهای آرام و بیآزار دینداران بود. غروب که میشد، مساجد و معابد مختلف، رونق میگرفتند. مردم از هر قشر و صنفی که بودند کنار هم میایستادند. همنوا دعا میکردند و برای لغزششها و غفلتهایشان آمرزش میطلبیدند. نیایشها زمزمهوار و دستهجمعی بود و حاکی از نوعی پیوند. آیینهای مذهبی ضامنِ برابری همهی افراد در پیشگاه خدا و هستی بود. مجال و فرصتی برای نفیِ تفاوتها و مرزهای موهوم و یادآوری وحدت انسانی. بهانهای برای گرم کردن دلهای نیایشگو در کنار هم.
در شهر خدا، همهی تعالیم دینی، بر مدار صلح و محبت بود. تنها تفاسیر صلحآمیز و مهرپرور از سنت دینی به رسمیت شناخته میشد و هر آنچه مغایرِ محبتِ همگانی و بیقید و شرط است، نفی میشد. آنچه در آیینهای مذهبی و دینی محل تأکید و توجه بود ابعاد معنوی و اخلاقی و نیز آیینهای نیایشی بود. دین در خدمتِ صفابخشی به دل و جلای قلب و تقویت مناسبات انسانی و تأکید بر برابری نوع بشر قرار داشت و هرگز دستمایهی نفی و طرد و فروداشت نبود.
مردم، دین را چون کتاب قانون نمیدیدند، همچون مدرسهای معنوی میدیدند. یکدیگر را بهرغم همهی تفاوتهای نژادی و دینی خصم یا رقیب هم نمیدانستند. کثرتها را به چشمِ ثروت شهر مینگریستند. به چشم منابع و ذخائری ارزشمند که باید به نگهداری از آن متعهد بود.
تفریح مردم شهر، از نوع مسابقات رزمی و رقابتهای ورزشی نبود. کسی میل به اسبسواری نداشت. اسبها در مزارع دروشدهی بیرون شهر، میچمیدند. تفریح مردم عمدتاً از طریق هنر بود. رقص و آواز و سینما. نقاشی و طرّاحی و دیگر شگردها و مهارتها.
بازی کردن به شیوهی کودکان، حتی در میان سالخوردگان نیز رایج بود. بازیهای خوشخوشانهای که اغلب فارغ از بُرد و باخت است و یا بُرد و باخت آن با خشم و آزردگی و اشک، همراه نیست. بازیهایی ساده و صمیمی.
از چیزهای عجیب دیگر، احترام مردم به درختان بود. باغداران به وقتِ برداشت، با آرامش و ادبِ خاصی میوهها را از شاخه میچیدند. انگار در حال دریافت هدیهای گرانبها هستند و لازم است آدابی را مراعات کنند. درختان در شهر خدا، تکریم میشدند.
نامِ خدا چندان به چشم نمیآمد، اما حضور او را میشد لمس کرد. او در مهربانی و حضور قلب، خود را آشکار میکرد و با آنکه در معابد و مساجد، به نامهای مختلفی خوانده میشد، در دلهای پُرمهر مردم شهر، تنها یک نام داشت. همه میدانستند که آن نامها که به وقتِ نیایش، زمزمه میشد، تنها یک استعارهاند. همه میدانستند که موطنِ خدا، قلب مردم است و معابد حقیقی، قلبها هستند. با اینحال، معابد فرصتی بود برای جلادادن به قلب.
گفت خوب است که خواب بود و بر خواب، گِرفتی نیست. اما باید مراقب باشم که بازگویی چنین خوابهایی ممکن است عواقبی داشته باشد. خواب دیدن اختیاری نیست، بازگو کردنش که هست. میدانم که آنچه گفتم خواب و خیال بود، اما شیرین نبود؟
✍️ صدیق قطبی
@Thinkta
ساکنان شهر، از هر تیره و نژادی بودند و به آیینهای مختلف، دلبستگی داشتند. بانگ اذان و صدای ناقوس کلیسا در هم میآمیخت. مردم همه گیاهخوار بودند و حتی حیوان خانگی هم نداشتند. حیواناتی آزاد و رها، در سبزهزارهای حوالی شهر، میگشتند و پرندگان بر بام خانهها و شاخ درختان، جست و خیز میکردند. چیزی شکار نمیشد. جز تماشا. همزیستی مسالمتآمیزی میان انسان و دیگر جانداران برقرار بود. گوسفندی را دیدم که از کوچه میگذشت و مردِ رهگذر به احترام او، کلاه از سر برداشت. گوسفند اما همچنان سرش را پایین انداخته بود.
در شهر خدا، کسی گدایی نمیکرد و کودکان به کار، ناگزیر نمیشدند. صدای اذان و بانگِ ناقوس کلیسا و دیگر معابد، آهسته و گوشنواز بود. کسانی را دیدم که دست یکدیگر را گرفته بودند و در میانهی راه با لبخند از هم جدا شدند و یکی به سوی مسجد رفت و دیگری به جانب کلیسا.
پیروان ادیان مختلف، گاهی در مراسم آیینی یکدیگر حاضر میشدند و نه به قصد تخطئه یا تبلیغ، بلکه به منظور فهم بیشتر، با یکدیگر به مهر، گفتوگو میکردند.
کودکان، اجباری به پذیرش دینی خاص نداشتند و گر چه خانوادهها تعالیم دینی خود را به آنان منتقل میکردند اما از تبادل نظر و آزادی انتخاب آنان، حمایت میکردند. دینگردانی، جُرم نبود، گر چه تشویق هم نمیشد.
در شهر خدا، پرنده پُرتعداد بود. مردمِ شهر در وقتِ برف و سرمای سخت، به آشیانه و دانهی پرندگان، توجه میکردند و حضور پرندگان را مایهی حفظ تقدس شهر میدانستند. فضلههای پرندگان بسیار بود، اما آشیان پرندهای تخریب نمیشد.
آنچه به شهرِ خدا، حال و هوای ویژهای میداد، نیایشهای آرام و بیآزار دینداران بود. غروب که میشد، مساجد و معابد مختلف، رونق میگرفتند. مردم از هر قشر و صنفی که بودند کنار هم میایستادند. همنوا دعا میکردند و برای لغزششها و غفلتهایشان آمرزش میطلبیدند. نیایشها زمزمهوار و دستهجمعی بود و حاکی از نوعی پیوند. آیینهای مذهبی ضامنِ برابری همهی افراد در پیشگاه خدا و هستی بود. مجال و فرصتی برای نفیِ تفاوتها و مرزهای موهوم و یادآوری وحدت انسانی. بهانهای برای گرم کردن دلهای نیایشگو در کنار هم.
در شهر خدا، همهی تعالیم دینی، بر مدار صلح و محبت بود. تنها تفاسیر صلحآمیز و مهرپرور از سنت دینی به رسمیت شناخته میشد و هر آنچه مغایرِ محبتِ همگانی و بیقید و شرط است، نفی میشد. آنچه در آیینهای مذهبی و دینی محل تأکید و توجه بود ابعاد معنوی و اخلاقی و نیز آیینهای نیایشی بود. دین در خدمتِ صفابخشی به دل و جلای قلب و تقویت مناسبات انسانی و تأکید بر برابری نوع بشر قرار داشت و هرگز دستمایهی نفی و طرد و فروداشت نبود.
مردم، دین را چون کتاب قانون نمیدیدند، همچون مدرسهای معنوی میدیدند. یکدیگر را بهرغم همهی تفاوتهای نژادی و دینی خصم یا رقیب هم نمیدانستند. کثرتها را به چشمِ ثروت شهر مینگریستند. به چشم منابع و ذخائری ارزشمند که باید به نگهداری از آن متعهد بود.
تفریح مردم شهر، از نوع مسابقات رزمی و رقابتهای ورزشی نبود. کسی میل به اسبسواری نداشت. اسبها در مزارع دروشدهی بیرون شهر، میچمیدند. تفریح مردم عمدتاً از طریق هنر بود. رقص و آواز و سینما. نقاشی و طرّاحی و دیگر شگردها و مهارتها.
بازی کردن به شیوهی کودکان، حتی در میان سالخوردگان نیز رایج بود. بازیهای خوشخوشانهای که اغلب فارغ از بُرد و باخت است و یا بُرد و باخت آن با خشم و آزردگی و اشک، همراه نیست. بازیهایی ساده و صمیمی.
از چیزهای عجیب دیگر، احترام مردم به درختان بود. باغداران به وقتِ برداشت، با آرامش و ادبِ خاصی میوهها را از شاخه میچیدند. انگار در حال دریافت هدیهای گرانبها هستند و لازم است آدابی را مراعات کنند. درختان در شهر خدا، تکریم میشدند.
نامِ خدا چندان به چشم نمیآمد، اما حضور او را میشد لمس کرد. او در مهربانی و حضور قلب، خود را آشکار میکرد و با آنکه در معابد و مساجد، به نامهای مختلفی خوانده میشد، در دلهای پُرمهر مردم شهر، تنها یک نام داشت. همه میدانستند که آن نامها که به وقتِ نیایش، زمزمه میشد، تنها یک استعارهاند. همه میدانستند که موطنِ خدا، قلب مردم است و معابد حقیقی، قلبها هستند. با اینحال، معابد فرصتی بود برای جلادادن به قلب.
گفت خوب است که خواب بود و بر خواب، گِرفتی نیست. اما باید مراقب باشم که بازگویی چنین خوابهایی ممکن است عواقبی داشته باشد. خواب دیدن اختیاری نیست، بازگو کردنش که هست. میدانم که آنچه گفتم خواب و خیال بود، اما شیرین نبود؟
✍️ صدیق قطبی
@Thinkta
یک مثال قدیمی میگه: چشم ادم
در بیاد اسم ادم در نیاد
یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن
که به خاطر شیطنت و شلوغیشون
یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه
می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "
کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی
بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت
کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم!
آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور
در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان!
میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو
می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه:
بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش
فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!
پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...
@Thinkta
در بیاد اسم ادم در نیاد
یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن
که به خاطر شیطنت و شلوغیشون
یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه
می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "
کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی
بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت
کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم!
آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور
در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان!
میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو
می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه:
بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش
فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!
پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...
@Thinkta
وقتی گیلاس با بند باریکش به درخت متصل است
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند...
باد باعث طراوتش میشود
آب باعث رشدش میشود
و آفتاب پختگی و کمال میبخشد
اما؛
به محض پاره شدن آن بند و جدا شدن از درخت،
آب باعث گندیدگی
باد باعث پلاسیدگی
و آفتاب باعث پوسیدگی و ازبین رفتن طراوتش میشود..
بنده بودن یعنی همین، یعنی بند به خدا بودن، که اگر این بند پاره شد، دیگر همه عوامل در نابودی ما مؤثر خواهد بود.
پول، قدرت، شهرت، زیبایی… تا بند به خداییم برای رشد ما، مفید و بسیار هم خوب است اما به محض جدا شدن بند
بندگی، همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما می شود.
@Thinkta
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند...
باد باعث طراوتش میشود
آب باعث رشدش میشود
و آفتاب پختگی و کمال میبخشد
اما؛
به محض پاره شدن آن بند و جدا شدن از درخت،
آب باعث گندیدگی
باد باعث پلاسیدگی
و آفتاب باعث پوسیدگی و ازبین رفتن طراوتش میشود..
بنده بودن یعنی همین، یعنی بند به خدا بودن، که اگر این بند پاره شد، دیگر همه عوامل در نابودی ما مؤثر خواهد بود.
پول، قدرت، شهرت، زیبایی… تا بند به خداییم برای رشد ما، مفید و بسیار هم خوب است اما به محض جدا شدن بند
بندگی، همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما می شود.
@Thinkta
قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتان میدانید!
قاضی: میدانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برتولت برشت: خب. من را به خاطر
برتولت برشت بودن محاکمه میکنید.
دیگه چرا باید اسمم را بگویم؟
قاضی: با این حال باید اسمتان را بگویید. اسم؟
برتولت برشت: من که گفتم. برشت هستم، برتولت برشت.
قاضی: ازدواج کردهاید؟
برتولت برشت: بله.
قاضی: با چه کسی؟
برتولت برشت: با یک زن.
(خندهی حضار در دادگاه)
قاضی: شما دادگاه را مسخره میکنید؟
برتولت برشت: نه اینطور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برتولت برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند؟
برتولت برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برتولت برشت: همسر من... او با یک مرد ازدواج کرده است...
#برتولت_برشت
@Thinkta
برتولت برشت: شما خودتان میدانید!
قاضی: میدانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برتولت برشت: خب. من را به خاطر
برتولت برشت بودن محاکمه میکنید.
دیگه چرا باید اسمم را بگویم؟
قاضی: با این حال باید اسمتان را بگویید. اسم؟
برتولت برشت: من که گفتم. برشت هستم، برتولت برشت.
قاضی: ازدواج کردهاید؟
برتولت برشت: بله.
قاضی: با چه کسی؟
برتولت برشت: با یک زن.
(خندهی حضار در دادگاه)
قاضی: شما دادگاه را مسخره میکنید؟
برتولت برشت: نه اینطور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برتولت برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند؟
برتولت برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برتولت برشت: همسر من... او با یک مرد ازدواج کرده است...
#برتولت_برشت
@Thinkta
بهترین و بدترین آدمها را در بین
دینداران دیدم،
بهترین آنها کسانی بودند
که میخواستند خودشان به بهشت بروند و چقدر بی آلایش و پاک بودند، سرشان به کار خودشان بود و بی آزار بودند و بهترین مشوق من به دین بودند،
و بدترین آنها کسانی بودند
که میخواستند غیر از خودشان بقیه را هم به بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با آنها، تظاهر و ریا و خشونت در بین آنها موج میزد.
#گاندی
@Thinkta
دینداران دیدم،
بهترین آنها کسانی بودند
که میخواستند خودشان به بهشت بروند و چقدر بی آلایش و پاک بودند، سرشان به کار خودشان بود و بی آزار بودند و بهترین مشوق من به دین بودند،
و بدترین آنها کسانی بودند
که میخواستند غیر از خودشان بقیه را هم به بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با آنها، تظاهر و ریا و خشونت در بین آنها موج میزد.
#گاندی
@Thinkta
#چنگیز_مغول پس از فجایع در نیشابور
به همدان رفت و به مردم آنجا گفت:
یک سوال از شما می پرسم اگر
جواب درست و خوبی بدهید، در امان هستید.
پرسید:
من از جانب خدا آمده ام یا خودم؟"
چوپانی دلیر و نترس گفت:
تو نه از جانب خدا آمده ای و نه از جانب خود. بلکه 《اعمال ما》است که تو را
به اینجا آورده است.
وقتی ما برای اندیشمندان و عاقلان خود
احترام قائل نشدیم و به عده ای فرومایه
و نادان مقام و منزلت دادیم و احترامش نمودیم، نتیجه اش لشکرکشی تو به اینجاست.
@Thinkta
به همدان رفت و به مردم آنجا گفت:
یک سوال از شما می پرسم اگر
جواب درست و خوبی بدهید، در امان هستید.
پرسید:
من از جانب خدا آمده ام یا خودم؟"
چوپانی دلیر و نترس گفت:
تو نه از جانب خدا آمده ای و نه از جانب خود. بلکه 《اعمال ما》است که تو را
به اینجا آورده است.
وقتی ما برای اندیشمندان و عاقلان خود
احترام قائل نشدیم و به عده ای فرومایه
و نادان مقام و منزلت دادیم و احترامش نمودیم، نتیجه اش لشکرکشی تو به اینجاست.
@Thinkta
هميشه خودت را "نقد" بدان
تا ديگران تو را به "نسيه"
نفروشند...
سعی كن استاد "تغيير" باشی
نه قربانی "تقدير"...
در زندگی به کسی اعتماد كن كه به او "ايمان" داری نه "احساس"...
هرگز به خاطر مردم "تغيیر" نكن
اين جماعت هر روز تو را "جور دیگری" می خواهند...
شهری كه همه در آن "می لنگند"
به كسي كه "راست" راه می رود می خندند...
ياد بگير تنها کسی كه لبخند تو را می خواهد "عكاس" است
كه او هم "پولش" را می گيرد...
به چیزی كه دل ندارد "دل نبند"...
هرگز تمامت را برای کسی "رو نكن"…
بگذار کمی "دست نيافتنی" باشی...
آدم ها "تمامت" كه كنند، "رهايت" می كنند...
و در آخر
"خودت باش"
@Thinkta
تا ديگران تو را به "نسيه"
نفروشند...
سعی كن استاد "تغيير" باشی
نه قربانی "تقدير"...
در زندگی به کسی اعتماد كن كه به او "ايمان" داری نه "احساس"...
هرگز به خاطر مردم "تغيیر" نكن
اين جماعت هر روز تو را "جور دیگری" می خواهند...
شهری كه همه در آن "می لنگند"
به كسي كه "راست" راه می رود می خندند...
ياد بگير تنها کسی كه لبخند تو را می خواهد "عكاس" است
كه او هم "پولش" را می گيرد...
به چیزی كه دل ندارد "دل نبند"...
هرگز تمامت را برای کسی "رو نكن"…
بگذار کمی "دست نيافتنی" باشی...
آدم ها "تمامت" كه كنند، "رهايت" می كنند...
و در آخر
"خودت باش"
@Thinkta
با این نیت که قرار باشد
دیگران در آینده برات جبران کنند
به ایشان کمک و خوبی نکنید.
کسی جبران نخواهد کرد.
و وقتی لطف شما تداوم یابد
تبدیل به عادت گشته
و وظیفه شما خواهد شد.
و اگر روزی برسد که نتوانید
لطف تان را شامل حالشان کنید
از شما مکدر و دلخور خواهند شد.
پس نیکی کنید و در دجله اندازید،
قرار است خداوند در بیابان ان را پس دهد.
یعنی عملا نیکی شما را قرار است
خدا به شما پس بدهد . . .!
با نیت جبران آینده به کسی
خوبی نکنیم ....
@Thinkta
دیگران در آینده برات جبران کنند
به ایشان کمک و خوبی نکنید.
کسی جبران نخواهد کرد.
و وقتی لطف شما تداوم یابد
تبدیل به عادت گشته
و وظیفه شما خواهد شد.
و اگر روزی برسد که نتوانید
لطف تان را شامل حالشان کنید
از شما مکدر و دلخور خواهند شد.
پس نیکی کنید و در دجله اندازید،
قرار است خداوند در بیابان ان را پس دهد.
یعنی عملا نیکی شما را قرار است
خدا به شما پس بدهد . . .!
با نیت جبران آینده به کسی
خوبی نکنیم ....
@Thinkta
یه ﻣﻌﻠﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ
خیلی ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی..
ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم جواب میدم.
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند.
ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ ﻫﻤاﻧﺠﺎ ﺩﺭﻣاﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ:
بچه ها : ﺳﮕﺎ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ!
بچه ها : ﺩﺯﺩﺍ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ.
بچه ها : ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﻓﺎﺳﺪ
ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟
معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ،
ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه.
بچه ها : ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟
معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشود.
بچه ها : ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ
ﻣﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﺎیش بلند شد…
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺖ در ﮐﻼﺱ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ ﺍﺭاﻡ ﺷﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﻢ ﺗﻤاﻡ ﻣﯿﺸود،.
ﺑﻪ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻤاﻧﺪﻩ…
ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺴﻮﺯد ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ
ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﺘ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﯾﮑ نفر ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﭼﻰ ﺷﺪ؟
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﺴﺎﺯﻥ؟
ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ
ﺷﺪﻩ ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ
ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﻭﻃﻦ ﻧﻤﯿﻤاﻧد
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭد ﺳﺮﺵ
ﺭاﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭاﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ.
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ.
ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ
ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ…
@Thinkta
خیلی ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی..
ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻫﺮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ. ﺑﻠﺪ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻡ مطالعه میکنم جواب میدم.
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻛﺮﻳﺎﻯ ﺭﺍﺯﻯ قصد ساختنش را داشتند.
ﺯﮐﺮﯾﺎﯼ ﺭﺍﺯﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ ﻫﻤاﻧﺠﺎ ﺩﺭﻣاﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ:
بچه ها : ﺳﮕﺎ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ. ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ!
بچه ها : ﺩﺯﺩﺍ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻧﺒﺮﺩﻥ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻩ.
بچه ها : ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺭﻭ ﻛﻪ ﺑﺮﺍ ﻓﺎﺳﺪ
ﺷﺪﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ، ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﺒﻮﺩ؟
معلم: ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ،
ﭼﻬﺎﺭ ﺗﯿﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻛﻪ ﻓﺎﺳﺪ بشه.
بچه ها : ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻦ، ﮐﺠﺎ ﺩﺭﻣﻮﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭ میسازند؟
معلم: ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﻤﺎ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﮐﺪﻭﻡ ﺗﻴﻜﻪ ﮔﻮﺷﺖ زودتر فاسد میشود.
بچه ها : ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻢ
ﻣﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ؟
معلم: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ ﺣﺘﻤﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺩﻳﮕﻪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺟﺎیش بلند شد…
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺖ در ﮐﻼﺱ ﯾﻪ ﮐﻢ ﻛﻪ ﺍﺭاﻡ ﺷﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﻢ ﺗﻤاﻡ ﻣﯿﺸود،.
ﺑﻪ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﻤاﻧﺪﻩ…
ﻭﻟﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺴﻮﺯد ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ
ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﯿﮑﺶ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﺘ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﯾﮑ نفر ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﭼﻰ ﺷﺪ؟
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ؟ ﻧﺸﺪ؟ ﺍﺻﻼ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﺴﺎﺯﻥ؟
ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﭘﺮ
ﺷﺪﻩ ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ
ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﻭﻃﻦ ﻧﻤﯿﻤاﻧد
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺨﻮﺭد ﺳﺮﺵ
ﺭاﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭاﻡ ﺑﺮﯾﺪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ.
ﻭﻟﻰ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭼﯽ ﺷﺪ.
ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ
ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺗﺎ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ…
@Thinkta
اگه تو جمع کسی حرف زد و توجهی
بهش نشد تو بهش توجه کن!
اگر کسی سوالی تو گروهی پرسید
و کسی جواب نداد تو حداقل بگو نمیدونم..
اگر تو جمع یکی پرید وسط حرف کسی
بعدش تو دوباره بپرس و بحثشو ادامه بده!
اگه کسی عکس گذاشت و دیدی
کامنت نداره تو بذار و بگو زیبایی..
نذار چیزای کوچیک باعث ناراحتی
آدما بشه، نزار کسی فک کنه دیده نمیشه..
دنیا به خوبی نیاز داره رفیق
@Thinkta
بهش نشد تو بهش توجه کن!
اگر کسی سوالی تو گروهی پرسید
و کسی جواب نداد تو حداقل بگو نمیدونم..
اگر تو جمع یکی پرید وسط حرف کسی
بعدش تو دوباره بپرس و بحثشو ادامه بده!
اگه کسی عکس گذاشت و دیدی
کامنت نداره تو بذار و بگو زیبایی..
نذار چیزای کوچیک باعث ناراحتی
آدما بشه، نزار کسی فک کنه دیده نمیشه..
دنیا به خوبی نیاز داره رفیق
@Thinkta
شیخ حسن جوری میگوید در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد،
سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. بدو گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را عاشقانه عبادت كنم...
مهتاب گفت: نخست بگو آيا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچهی خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ كرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز خندهی کودکی نازنین، تو را به خلسهی شوق برده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا كوشش مورچهای، اشک شوق از دیدهی تو سرازير كرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟
گفتم: نه
گفت:
از من دور شو که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه...
@Thinkta
سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. بدو گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را عاشقانه عبادت كنم...
مهتاب گفت: نخست بگو آيا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچهی خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ كرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز خندهی کودکی نازنین، تو را به خلسهی شوق برده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا كوشش مورچهای، اشک شوق از دیدهی تو سرازير كرده است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟
گفتم: نه
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟
گفتم: نه
گفت:
از من دور شو که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه...
@Thinkta
اتاق فكر
شیخ حسن جوری میگوید در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. بدو گفتم ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را عاشقانه عبادت كنم... مهتاب…
بدون عشق، تمام عبادتها تنها یک عادتند، تمام رقصیدنها تنها یک حرکتند، و تمام موسیقیها سر و صدایی بیش نیستند …
@Thinkta
@Thinkta