#تیکه_کتاب
کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند . و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
📕 #ملت_عشق
✍🏻 #الیف_شافاک
@Thinkta
کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند . و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
📕 #ملت_عشق
✍🏻 #الیف_شافاک
@Thinkta
9 دلیلی که لاکپشت ها عمر طولانی دارند :
۱- از وقتی به دنیا میان یه خونه دارند که مال خودشونه
٢- مهمون نمی تونه بیاد خونشون
٣- خونه تکونی ندارند
۴- هر چند وقت یکبار نباید کلی پول خرج تعمیرات خونشون کنند
۵- وقتی میرن خواستگاری نمیگن باید خونه داشته باشی
۶- وقتی با زنش بحثش شد نمیتونه بهش بگه برو خونه بابات
٧- زنش نمیتونه بهش بگه باید خونه رو به نامم بزنی
٨- خودش و زنش تو خونه جدا زندگی می کنند برای همین هیچوقت دعوا نمی کنند
۹- لاک پشت همیشه سرش تو لاکشه
@Thinkta
۱- از وقتی به دنیا میان یه خونه دارند که مال خودشونه
٢- مهمون نمی تونه بیاد خونشون
٣- خونه تکونی ندارند
۴- هر چند وقت یکبار نباید کلی پول خرج تعمیرات خونشون کنند
۵- وقتی میرن خواستگاری نمیگن باید خونه داشته باشی
۶- وقتی با زنش بحثش شد نمیتونه بهش بگه برو خونه بابات
٧- زنش نمیتونه بهش بگه باید خونه رو به نامم بزنی
٨- خودش و زنش تو خونه جدا زندگی می کنند برای همین هیچوقت دعوا نمی کنند
۹- لاک پشت همیشه سرش تو لاکشه
@Thinkta
وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ
ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ
ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ...
#شهيد_حسين_خرازى
شرمشان باد، کسانی، که با اختلاس، دزدی
و رانت خواری به خون و راه شهیدان
خیانت کردند و می کنند.
@Thinkta
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ
ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ
ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ...
#شهيد_حسين_خرازى
شرمشان باد، کسانی، که با اختلاس، دزدی
و رانت خواری به خون و راه شهیدان
خیانت کردند و می کنند.
@Thinkta
کسانیکه اذیتتان کردهاند را ببخشید
اینکه دیگران را ببخشید به این
معنی نیست که باز به آنها اعتماد کنید.
فقط نباید وقتتان را برای متنفر شدن
از کسانی که اذیتتان کردهاند تلف کنید
چون باید حسابی مشغول دوست داشتن
کسانی باشید که دوستتان دارند.
اولین کسی که عذرخواهی میکند
همیشه شجاعترین است. و اولین
کسی که میبخشد قویترین است.
اولین کسی که میگذرد و از
ناملایمات عبور میکند، شادترین است.
پس شجاع باشید، قوی
باشید و شاد و آزاد زندگی کنید...
@Thinkta
اینکه دیگران را ببخشید به این
معنی نیست که باز به آنها اعتماد کنید.
فقط نباید وقتتان را برای متنفر شدن
از کسانی که اذیتتان کردهاند تلف کنید
چون باید حسابی مشغول دوست داشتن
کسانی باشید که دوستتان دارند.
اولین کسی که عذرخواهی میکند
همیشه شجاعترین است. و اولین
کسی که میبخشد قویترین است.
اولین کسی که میگذرد و از
ناملایمات عبور میکند، شادترین است.
پس شجاع باشید، قوی
باشید و شاد و آزاد زندگی کنید...
@Thinkta
هیچ چیز به اندازه ذهن تغییر یافته قدرتمند نیست.
شما می توانيد ظاهر خود را تغيير دهيد ، محل اقامتتان را و یا همسرتان را تغيير دهيد ...
اما اگر ذهن خود را تغيير ندهيد !...
همان تجربه مشابه دائما" و بارها و بارها اتفاق خواهد افتاد .
زيرا همه چيز به صورت ظاهری تغيير كرده است اما هيچ تغيير درونی صورت نگرفته است .
تمام مسائل تو را ، ذهنيت كنونی ات خلق کرده و اگر بخواهی مسائلت حل بشوند ، اين ذهنی که مسئله ساخته قادر به حلش نخواهد بود .
بنابر اين ابتدا بايد ذهنيتت را تغییر بدهی تا دنیای پیرامونت نیز تغییر یابد .
#جول_اوستین
@Thinkta
شما می توانيد ظاهر خود را تغيير دهيد ، محل اقامتتان را و یا همسرتان را تغيير دهيد ...
اما اگر ذهن خود را تغيير ندهيد !...
همان تجربه مشابه دائما" و بارها و بارها اتفاق خواهد افتاد .
زيرا همه چيز به صورت ظاهری تغيير كرده است اما هيچ تغيير درونی صورت نگرفته است .
تمام مسائل تو را ، ذهنيت كنونی ات خلق کرده و اگر بخواهی مسائلت حل بشوند ، اين ذهنی که مسئله ساخته قادر به حلش نخواهد بود .
بنابر اين ابتدا بايد ذهنيتت را تغییر بدهی تا دنیای پیرامونت نیز تغییر یابد .
#جول_اوستین
@Thinkta
ملتِ بی سواد ، زاده نمی شود
ساخته می شود!
بی سوادی یعنی ؛ شبکه ی
محبوبِ اجتماعی را که باز می کنی ؛
تمامِ صفحات ، پر باشد از روزمرگیِ
آدم معروف ها ،
و مسخره بازیِ معروف نماها ...
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ،
نه از چهار کلام حرفِ حساب ... !
بی سوادی یعنی ؛ تویِ صفحه
و روی پروفایلت بنویسی ؛
به بهشت نمی روم اگر مادرم آن جا نباشد ...
و کمی آنطرف تر ، مادرت از
بی توجهی ات بغض کرده باشد ...
بی سوادی یعنی ؛ مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاه هایِ شهر را از حفظ باشی ،
اما حتی یک بار هم گذرت به کتابفروشی
نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن
دارد فرهنگمان را از ریشه می خشکانَد ...
حواستان هست ؟!
@Thinkta
ساخته می شود!
بی سوادی یعنی ؛ شبکه ی
محبوبِ اجتماعی را که باز می کنی ؛
تمامِ صفحات ، پر باشد از روزمرگیِ
آدم معروف ها ،
و مسخره بازیِ معروف نماها ...
نه از مطالبِ آموزشی خبری باشد ،
نه از چهار کلام حرفِ حساب ... !
بی سوادی یعنی ؛ تویِ صفحه
و روی پروفایلت بنویسی ؛
به بهشت نمی روم اگر مادرم آن جا نباشد ...
و کمی آنطرف تر ، مادرت از
بی توجهی ات بغض کرده باشد ...
بی سوادی یعنی ؛ مسیرِ تمامِ لباس فروشی و
آرایشگاه هایِ شهر را از حفظ باشی ،
اما حتی یک بار هم گذرت به کتابفروشی
نیفتاده باشد ...
این بی سوادیِ مدرن
دارد فرهنگمان را از ریشه می خشکانَد ...
حواستان هست ؟!
@Thinkta
یار باشد راه را پُشت و پناه
چون که نیکو بنگری، یار است راه
(مثنوی، دفتر ششم)
چه حرف گرم زیبایی. اول میگوید یار، پشت و پناه مسیر و حرکت تو است. بعد میگوید اگر نیکوتر نگاه کنی یار، خودِ راه است. خودِ جاده است. در جادهها میروی، تا به یار برسی. یار را که یافتی دیگر نیازی به جاده نیست. غرض از راهها خودِ اوست. یار را برای پیمودن راهها نباید خواست، راهها را برای یافتن یار باید رفت. و عراقی میگفت: "خوشا راهی که پایانش تو باشی"... راستی چه ذوقی دارند جادهها، کوچهها، راههای کوتاه و دراز، اگر امیدی نباشد که در پایان یکی از آنها، چشمهای آشنای تو را بشود دید. دستهای آشنای تو را بشود یافت. و آن وقت فارغ از جاده و کوچه و راه، در لحظهای مشجّر درنگ کرد و بار سفر را بر زمین نهاد.
@Thinkta
چون که نیکو بنگری، یار است راه
(مثنوی، دفتر ششم)
چه حرف گرم زیبایی. اول میگوید یار، پشت و پناه مسیر و حرکت تو است. بعد میگوید اگر نیکوتر نگاه کنی یار، خودِ راه است. خودِ جاده است. در جادهها میروی، تا به یار برسی. یار را که یافتی دیگر نیازی به جاده نیست. غرض از راهها خودِ اوست. یار را برای پیمودن راهها نباید خواست، راهها را برای یافتن یار باید رفت. و عراقی میگفت: "خوشا راهی که پایانش تو باشی"... راستی چه ذوقی دارند جادهها، کوچهها، راههای کوتاه و دراز، اگر امیدی نباشد که در پایان یکی از آنها، چشمهای آشنای تو را بشود دید. دستهای آشنای تو را بشود یافت. و آن وقت فارغ از جاده و کوچه و راه، در لحظهای مشجّر درنگ کرد و بار سفر را بر زمین نهاد.
@Thinkta
ما را از سادگی ترساندهاند!
هیچ کس نگفت سادگی چیز خوبیست
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،
ساده شاد میشوی.
ساده ذوق می کنی.
ساده می بخشی.
و ساده تر دل می بندی.
جوری ما را از سادگی ترساندند،
که همه مان ناچار شدیم
نقاب هایی از جنسِ هفت خطی
و سیاست، روی خودمان بکشیم
وگرنه من که میدانم همه مان شبیه به همیم؛
یک مشت آدمِ ساده و بی غَل و غش
با این تفاوت که بعضی هایمان بدجور
تویِ نقشِ نقاب هایمان فرو رفته ایم
بدجور !
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Thinkta
هیچ کس نگفت سادگی چیز خوبیست
هیچ کس نگفت ساده که باشی ساده میخندی،
ساده شاد میشوی.
ساده ذوق می کنی.
ساده می بخشی.
و ساده تر دل می بندی.
جوری ما را از سادگی ترساندند،
که همه مان ناچار شدیم
نقاب هایی از جنسِ هفت خطی
و سیاست، روی خودمان بکشیم
وگرنه من که میدانم همه مان شبیه به همیم؛
یک مشت آدمِ ساده و بی غَل و غش
با این تفاوت که بعضی هایمان بدجور
تویِ نقشِ نقاب هایمان فرو رفته ایم
بدجور !
#نرگس_صرافیان_طوفان
@Thinkta
شنیدی میگن الهی خونه دلت بزرگ باشه؟!
بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه
بعضیا ماشینشون ،
بعضیا اطاقشون ،
بعضیا لباسشون ،
بعضیا ویلاشون ،
بعضیا فامیلشون.
اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..
خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن....
ما خونه هامون رو پر میکنیم از کلی زرق و برق و چیزای مدرن و قشنگ!
کاشکی برای یکبارم که شده یه نگاهی به دلمون مینداختیم و میدیدیم قد و قوارش چقدره و کی و چی رو توش میشه جا داد..
@Thinkta
بعضی ها خونه زندگیشون بزرگه
بعضیا ماشینشون ،
بعضیا اطاقشون ،
بعضیا لباسشون ،
بعضیا ویلاشون ،
بعضیا فامیلشون.
اما دل بزرگ کم پیدا میشه ..
خیلی ها حسرت میخورن به نداری وخونه کوچیک و نداشته هاشون
اما تا حالا یکبارم نشده ببینن خونه دلشون چقدر میارزه ، تا حالا نگاه نکردن ببینن کی رو میشه تو خونه دلشون جا بدن....
ما خونه هامون رو پر میکنیم از کلی زرق و برق و چیزای مدرن و قشنگ!
کاشکی برای یکبارم که شده یه نگاهی به دلمون مینداختیم و میدیدیم قد و قوارش چقدره و کی و چی رو توش میشه جا داد..
@Thinkta
#تیکه_کتاب
در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:
« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه مردم امکانات تو را نداشته اند. »
کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم ...
📕 #گتسبی_بزرگ
✍🏻 #اسکات_فیتسجرالد
@Thinkta
در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:
« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه مردم امکانات تو را نداشته اند. »
کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم ...
📕 #گتسبی_بزرگ
✍🏻 #اسکات_فیتسجرالد
@Thinkta
شیرینترین آیهی قرآن به گمانم این آیه است:
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى(ضحی،۵)
و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی.
اگر در میانه هر رنج و فاجعهای میتوانستیم به این آیه ایمان داشته باشیم، دلمان چراغان میشد. رنج کنار نمیرفت، اما قلبمان را آفتاب فتح میکرد.
اگر به این آیه از صمیم قلب ایمان داشتم تو را لبخندزنان در انتهای این راه میدیدم که پیوستن ما را چشم به راهی.
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
چندان از لطف خویش نثارت میکند تا چین و گرهها از پیشانیات محو شوند و راضی شوی. چندان ارزانیات میکند تا آسمان دل را صاف و بیلکه بیابی. امروز را منگر، فردای ابد را ببین.
این غزل مولانا در همین حال و هواست:
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بِگلَرِ لشکرگهِ جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم
وجه محالیش بیانت کنم
گر چه کلیمی، همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم
میگوید چه باک اگر در غم ما پیر شوی. چه باک اگر جان از کف بدهی. من چشمهی حیاتم. دوباره جوانیات میبخشم. بِگلَر و امیر لشکر جانت میکنم. چیزهایی را که محال مینُماید برایت تصوّرپذیر و ممکن میسازم. بیخبر از حقائق آنسوی پرده، موسیوار در اعتراضی. پردهها را کنار خواهم زد تا دیدهی خضر بیابی. چندان به تو عطا خواهم کرد تا راضی شوی و با من، با خودت، و با گذشتهی پُر زخم و دردآلودت صلح کنی
@Thinkta
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى(ضحی،۵)
و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی.
اگر در میانه هر رنج و فاجعهای میتوانستیم به این آیه ایمان داشته باشیم، دلمان چراغان میشد. رنج کنار نمیرفت، اما قلبمان را آفتاب فتح میکرد.
اگر به این آیه از صمیم قلب ایمان داشتم تو را لبخندزنان در انتهای این راه میدیدم که پیوستن ما را چشم به راهی.
وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
چندان از لطف خویش نثارت میکند تا چین و گرهها از پیشانیات محو شوند و راضی شوی. چندان ارزانیات میکند تا آسمان دل را صاف و بیلکه بیابی. امروز را منگر، فردای ابد را ببین.
این غزل مولانا در همین حال و هواست:
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما، باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بِگلَرِ لشکرگهِ جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم
وجه محالیش بیانت کنم
گر چه کلیمی، همه در اعتراض
کشف کنم، خضر زمانت کنم
میگوید چه باک اگر در غم ما پیر شوی. چه باک اگر جان از کف بدهی. من چشمهی حیاتم. دوباره جوانیات میبخشم. بِگلَر و امیر لشکر جانت میکنم. چیزهایی را که محال مینُماید برایت تصوّرپذیر و ممکن میسازم. بیخبر از حقائق آنسوی پرده، موسیوار در اعتراضی. پردهها را کنار خواهم زد تا دیدهی خضر بیابی. چندان به تو عطا خواهم کرد تا راضی شوی و با من، با خودت، و با گذشتهی پُر زخم و دردآلودت صلح کنی
@Thinkta
ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...
ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!...
ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..
ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..
ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ ...
@Thinkta
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!...
ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!...
ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..
ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..
ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ
ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ ...
@Thinkta
مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. برای احوالپرسی كه زنگ مي زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم. هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد. زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند!
@Thinkta
@Thinkta
روباه گفت:
خدانگهدار، اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با دل هیچی رو نمیشه اونجوری که باید دید.
یادت باشه ارزش گل تو به قدر عمریه
که به پاش صرف کردی.
انسانها این حقیقت رو فراموش کرده اند
اما تو نباید فراموشش کنی ...
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که
اهلیش کرده ای مسئولی
تو مسئول گلت هستی...
اینو یادت باشه
#شازده_کوچولو
@Thinkta
خدانگهدار، اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با دل هیچی رو نمیشه اونجوری که باید دید.
یادت باشه ارزش گل تو به قدر عمریه
که به پاش صرف کردی.
انسانها این حقیقت رو فراموش کرده اند
اما تو نباید فراموشش کنی ...
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که
اهلیش کرده ای مسئولی
تو مسئول گلت هستی...
اینو یادت باشه
#شازده_کوچولو
@Thinkta
بیمناک و محتاط برای من تعریف کرد. گفت خواب شهری را دیدهام که نامش شهرِ خدا بود. مناسبات عجیبی آنجا حاکم بود. مساجد، کلیساها، کنشتها و دیگر معابد(که نامِ آن دیگرها را چنان آهسته نجوا کرد که خوب نشنیدم) همه در همسایگی هم بودند.
ساکنان شهر، از هر تیره و نژادی بودند و به آیینهای مختلف، دلبستگی داشتند. بانگ اذان و صدای ناقوس کلیسا در هم میآمیخت. مردم همه گیاهخوار بودند و حتی حیوان خانگی هم نداشتند. حیواناتی آزاد و رها، در سبزهزارهای حوالی شهر، میگشتند و پرندگان بر بام خانهها و شاخ درختان، جست و خیز میکردند. چیزی شکار نمیشد. جز تماشا. همزیستی مسالمتآمیزی میان انسان و دیگر جانداران برقرار بود. گوسفندی را دیدم که از کوچه میگذشت و مردِ رهگذر به احترام او، کلاه از سر برداشت. گوسفند اما همچنان سرش را پایین انداخته بود.
در شهر خدا، کسی گدایی نمیکرد و کودکان به کار، ناگزیر نمیشدند. صدای اذان و بانگِ ناقوس کلیسا و دیگر معابد، آهسته و گوشنواز بود. کسانی را دیدم که دست یکدیگر را گرفته بودند و در میانهی راه با لبخند از هم جدا شدند و یکی به سوی مسجد رفت و دیگری به جانب کلیسا.
پیروان ادیان مختلف، گاهی در مراسم آیینی یکدیگر حاضر میشدند و نه به قصد تخطئه یا تبلیغ، بلکه به منظور فهم بیشتر، با یکدیگر به مهر، گفتوگو میکردند.
کودکان، اجباری به پذیرش دینی خاص نداشتند و گر چه خانوادهها تعالیم دینی خود را به آنان منتقل میکردند اما از تبادل نظر و آزادی انتخاب آنان، حمایت میکردند. دینگردانی، جُرم نبود، گر چه تشویق هم نمیشد.
در شهر خدا، پرنده پُرتعداد بود. مردمِ شهر در وقتِ برف و سرمای سخت، به آشیانه و دانهی پرندگان، توجه میکردند و حضور پرندگان را مایهی حفظ تقدس شهر میدانستند. فضلههای پرندگان بسیار بود، اما آشیان پرندهای تخریب نمیشد.
آنچه به شهرِ خدا، حال و هوای ویژهای میداد، نیایشهای آرام و بیآزار دینداران بود. غروب که میشد، مساجد و معابد مختلف، رونق میگرفتند. مردم از هر قشر و صنفی که بودند کنار هم میایستادند. همنوا دعا میکردند و برای لغزششها و غفلتهایشان آمرزش میطلبیدند. نیایشها زمزمهوار و دستهجمعی بود و حاکی از نوعی پیوند. آیینهای مذهبی ضامنِ برابری همهی افراد در پیشگاه خدا و هستی بود. مجال و فرصتی برای نفیِ تفاوتها و مرزهای موهوم و یادآوری وحدت انسانی. بهانهای برای گرم کردن دلهای نیایشگو در کنار هم.
در شهر خدا، همهی تعالیم دینی، بر مدار صلح و محبت بود. تنها تفاسیر صلحآمیز و مهرپرور از سنت دینی به رسمیت شناخته میشد و هر آنچه مغایرِ محبتِ همگانی و بیقید و شرط است، نفی میشد. آنچه در آیینهای مذهبی و دینی محل تأکید و توجه بود ابعاد معنوی و اخلاقی و نیز آیینهای نیایشی بود. دین در خدمتِ صفابخشی به دل و جلای قلب و تقویت مناسبات انسانی و تأکید بر برابری نوع بشر قرار داشت و هرگز دستمایهی نفی و طرد و فروداشت نبود.
مردم، دین را چون کتاب قانون نمیدیدند، همچون مدرسهای معنوی میدیدند. یکدیگر را بهرغم همهی تفاوتهای نژادی و دینی خصم یا رقیب هم نمیدانستند. کثرتها را به چشمِ ثروت شهر مینگریستند. به چشم منابع و ذخائری ارزشمند که باید به نگهداری از آن متعهد بود.
تفریح مردم شهر، از نوع مسابقات رزمی و رقابتهای ورزشی نبود. کسی میل به اسبسواری نداشت. اسبها در مزارع دروشدهی بیرون شهر، میچمیدند. تفریح مردم عمدتاً از طریق هنر بود. رقص و آواز و سینما. نقاشی و طرّاحی و دیگر شگردها و مهارتها.
بازی کردن به شیوهی کودکان، حتی در میان سالخوردگان نیز رایج بود. بازیهای خوشخوشانهای که اغلب فارغ از بُرد و باخت است و یا بُرد و باخت آن با خشم و آزردگی و اشک، همراه نیست. بازیهایی ساده و صمیمی.
از چیزهای عجیب دیگر، احترام مردم به درختان بود. باغداران به وقتِ برداشت، با آرامش و ادبِ خاصی میوهها را از شاخه میچیدند. انگار در حال دریافت هدیهای گرانبها هستند و لازم است آدابی را مراعات کنند. درختان در شهر خدا، تکریم میشدند.
نامِ خدا چندان به چشم نمیآمد، اما حضور او را میشد لمس کرد. او در مهربانی و حضور قلب، خود را آشکار میکرد و با آنکه در معابد و مساجد، به نامهای مختلفی خوانده میشد، در دلهای پُرمهر مردم شهر، تنها یک نام داشت. همه میدانستند که آن نامها که به وقتِ نیایش، زمزمه میشد، تنها یک استعارهاند. همه میدانستند که موطنِ خدا، قلب مردم است و معابد حقیقی، قلبها هستند. با اینحال، معابد فرصتی بود برای جلادادن به قلب.
گفت خوب است که خواب بود و بر خواب، گِرفتی نیست. اما باید مراقب باشم که بازگویی چنین خوابهایی ممکن است عواقبی داشته باشد. خواب دیدن اختیاری نیست، بازگو کردنش که هست. میدانم که آنچه گفتم خواب و خیال بود، اما شیرین نبود؟
✍️ صدیق قطبی
@Thinkta
ساکنان شهر، از هر تیره و نژادی بودند و به آیینهای مختلف، دلبستگی داشتند. بانگ اذان و صدای ناقوس کلیسا در هم میآمیخت. مردم همه گیاهخوار بودند و حتی حیوان خانگی هم نداشتند. حیواناتی آزاد و رها، در سبزهزارهای حوالی شهر، میگشتند و پرندگان بر بام خانهها و شاخ درختان، جست و خیز میکردند. چیزی شکار نمیشد. جز تماشا. همزیستی مسالمتآمیزی میان انسان و دیگر جانداران برقرار بود. گوسفندی را دیدم که از کوچه میگذشت و مردِ رهگذر به احترام او، کلاه از سر برداشت. گوسفند اما همچنان سرش را پایین انداخته بود.
در شهر خدا، کسی گدایی نمیکرد و کودکان به کار، ناگزیر نمیشدند. صدای اذان و بانگِ ناقوس کلیسا و دیگر معابد، آهسته و گوشنواز بود. کسانی را دیدم که دست یکدیگر را گرفته بودند و در میانهی راه با لبخند از هم جدا شدند و یکی به سوی مسجد رفت و دیگری به جانب کلیسا.
پیروان ادیان مختلف، گاهی در مراسم آیینی یکدیگر حاضر میشدند و نه به قصد تخطئه یا تبلیغ، بلکه به منظور فهم بیشتر، با یکدیگر به مهر، گفتوگو میکردند.
کودکان، اجباری به پذیرش دینی خاص نداشتند و گر چه خانوادهها تعالیم دینی خود را به آنان منتقل میکردند اما از تبادل نظر و آزادی انتخاب آنان، حمایت میکردند. دینگردانی، جُرم نبود، گر چه تشویق هم نمیشد.
در شهر خدا، پرنده پُرتعداد بود. مردمِ شهر در وقتِ برف و سرمای سخت، به آشیانه و دانهی پرندگان، توجه میکردند و حضور پرندگان را مایهی حفظ تقدس شهر میدانستند. فضلههای پرندگان بسیار بود، اما آشیان پرندهای تخریب نمیشد.
آنچه به شهرِ خدا، حال و هوای ویژهای میداد، نیایشهای آرام و بیآزار دینداران بود. غروب که میشد، مساجد و معابد مختلف، رونق میگرفتند. مردم از هر قشر و صنفی که بودند کنار هم میایستادند. همنوا دعا میکردند و برای لغزششها و غفلتهایشان آمرزش میطلبیدند. نیایشها زمزمهوار و دستهجمعی بود و حاکی از نوعی پیوند. آیینهای مذهبی ضامنِ برابری همهی افراد در پیشگاه خدا و هستی بود. مجال و فرصتی برای نفیِ تفاوتها و مرزهای موهوم و یادآوری وحدت انسانی. بهانهای برای گرم کردن دلهای نیایشگو در کنار هم.
در شهر خدا، همهی تعالیم دینی، بر مدار صلح و محبت بود. تنها تفاسیر صلحآمیز و مهرپرور از سنت دینی به رسمیت شناخته میشد و هر آنچه مغایرِ محبتِ همگانی و بیقید و شرط است، نفی میشد. آنچه در آیینهای مذهبی و دینی محل تأکید و توجه بود ابعاد معنوی و اخلاقی و نیز آیینهای نیایشی بود. دین در خدمتِ صفابخشی به دل و جلای قلب و تقویت مناسبات انسانی و تأکید بر برابری نوع بشر قرار داشت و هرگز دستمایهی نفی و طرد و فروداشت نبود.
مردم، دین را چون کتاب قانون نمیدیدند، همچون مدرسهای معنوی میدیدند. یکدیگر را بهرغم همهی تفاوتهای نژادی و دینی خصم یا رقیب هم نمیدانستند. کثرتها را به چشمِ ثروت شهر مینگریستند. به چشم منابع و ذخائری ارزشمند که باید به نگهداری از آن متعهد بود.
تفریح مردم شهر، از نوع مسابقات رزمی و رقابتهای ورزشی نبود. کسی میل به اسبسواری نداشت. اسبها در مزارع دروشدهی بیرون شهر، میچمیدند. تفریح مردم عمدتاً از طریق هنر بود. رقص و آواز و سینما. نقاشی و طرّاحی و دیگر شگردها و مهارتها.
بازی کردن به شیوهی کودکان، حتی در میان سالخوردگان نیز رایج بود. بازیهای خوشخوشانهای که اغلب فارغ از بُرد و باخت است و یا بُرد و باخت آن با خشم و آزردگی و اشک، همراه نیست. بازیهایی ساده و صمیمی.
از چیزهای عجیب دیگر، احترام مردم به درختان بود. باغداران به وقتِ برداشت، با آرامش و ادبِ خاصی میوهها را از شاخه میچیدند. انگار در حال دریافت هدیهای گرانبها هستند و لازم است آدابی را مراعات کنند. درختان در شهر خدا، تکریم میشدند.
نامِ خدا چندان به چشم نمیآمد، اما حضور او را میشد لمس کرد. او در مهربانی و حضور قلب، خود را آشکار میکرد و با آنکه در معابد و مساجد، به نامهای مختلفی خوانده میشد، در دلهای پُرمهر مردم شهر، تنها یک نام داشت. همه میدانستند که آن نامها که به وقتِ نیایش، زمزمه میشد، تنها یک استعارهاند. همه میدانستند که موطنِ خدا، قلب مردم است و معابد حقیقی، قلبها هستند. با اینحال، معابد فرصتی بود برای جلادادن به قلب.
گفت خوب است که خواب بود و بر خواب، گِرفتی نیست. اما باید مراقب باشم که بازگویی چنین خوابهایی ممکن است عواقبی داشته باشد. خواب دیدن اختیاری نیست، بازگو کردنش که هست. میدانم که آنچه گفتم خواب و خیال بود، اما شیرین نبود؟
✍️ صدیق قطبی
@Thinkta
یک مثال قدیمی میگه: چشم ادم
در بیاد اسم ادم در نیاد
یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن
که به خاطر شیطنت و شلوغیشون
یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه
می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "
کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی
بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت
کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم!
آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور
در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان!
میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو
می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه:
بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش
فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!
پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...
@Thinkta
در بیاد اسم ادم در نیاد
یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن
که به خاطر شیطنت و شلوغیشون
یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه
می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "
کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی
بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت
کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم!
آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور
در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان!
میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو
می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه:
بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش
فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!
پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...
@Thinkta