5 عصر 11 دسامبر
با بی حوصلگی وارد خونه شد . کل خونه بهم ریخته بود . لباس ها رو از مبل انداخت پایین و نشست روی مبل .
پیغامگیر رو چک کرد . ۴ تا پیام صوتی از خانوادهش داشت . با یادآوری گذشته محکم زد رو گوشی تا پیغامگیر خاموش شه . از عصبانیت دندون هاش روی هم سابیده میشد .
احساساتش برای خودش هم درک نشده بود. حس تنفر و خنثی بودن . حسِ بی حسی . تمام وجودش پر از احساسات گنگ بود .
به عقربه ثانیه شمار ساعت نگاه کرد. زمان میگذشت و میگذشت و میگذشت و اون ... خب مثل همیشه هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. یا شاید نمیخواست که کاری انجام بده.
For :
Writer : @theoldlibrary
با بی حوصلگی وارد خونه شد . کل خونه بهم ریخته بود . لباس ها رو از مبل انداخت پایین و نشست روی مبل .
پیغامگیر رو چک کرد . ۴ تا پیام صوتی از خانوادهش داشت . با یادآوری گذشته محکم زد رو گوشی تا پیغامگیر خاموش شه . از عصبانیت دندون هاش روی هم سابیده میشد .
احساساتش برای خودش هم درک نشده بود. حس تنفر و خنثی بودن . حسِ بی حسی . تمام وجودش پر از احساسات گنگ بود .
به عقربه ثانیه شمار ساعت نگاه کرد. زمان میگذشت و میگذشت و میگذشت و اون ... خب مثل همیشه هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. یا شاید نمیخواست که کاری انجام بده.
For :
SANAWriter : @theoldlibrary
3 ظهر 11 دسامبر
آروم روی صندلی مقابل نشستم . خانوم مارشل خیلی آدم خوبی بود . مهربون بود . مثل بقیه سرم داد نمی زد. اون ... اون منو دوست داشت.
_حواست کجاست ؟
با حرفی که زد به خودم اومدم . این اتاق سفید ، خنثی ترین مکانِ امن دنیا بود . شاید هم بخاطر مارشل اینجوری شده بود .
_پس اومدی مشاوره که حرف نزنی؟
لبخند مهربونش مثل همیشه مثل آتیش آدم رو میسوزوند .
+ من ... من فقط دارم ...
_آروم باش . اصلا بذار از سکوت لذت ببریم تا هر وقت که خودت بخوای . خوبه ؟
همین حرف باعث شد تا سکوت رو فراموش کنم.
+ رنگ مورد علاقت چیه؟
_رنگ مورد علاقه من ؟ خب من همه رنگا رو دوست دارم ولی بیشتر بنفش .
+ منم بنفش رو دوست دارم .
_ واقعا ؟
+اوهوم . چون دوست داری:)
For : kIANA
Write : @theoldlibrary
آروم روی صندلی مقابل نشستم . خانوم مارشل خیلی آدم خوبی بود . مهربون بود . مثل بقیه سرم داد نمی زد. اون ... اون منو دوست داشت.
_حواست کجاست ؟
با حرفی که زد به خودم اومدم . این اتاق سفید ، خنثی ترین مکانِ امن دنیا بود . شاید هم بخاطر مارشل اینجوری شده بود .
_پس اومدی مشاوره که حرف نزنی؟
لبخند مهربونش مثل همیشه مثل آتیش آدم رو میسوزوند .
+ من ... من فقط دارم ...
_آروم باش . اصلا بذار از سکوت لذت ببریم تا هر وقت که خودت بخوای . خوبه ؟
همین حرف باعث شد تا سکوت رو فراموش کنم.
+ رنگ مورد علاقت چیه؟
_رنگ مورد علاقه من ؟ خب من همه رنگا رو دوست دارم ولی بیشتر بنفش .
+ منم بنفش رو دوست دارم .
_ واقعا ؟
+اوهوم . چون دوست داری:)
For : kIANA
Write : @theoldlibrary
9 شب 11 دسامبر
به صفحه چت گوشی چشم دوخته بودم . قلبم مچاله شد . قطره اشکم آروم ریخت روی صفحه . اینکه هنوز به خودم جرات نداده بودم تا بتونم درست باهاش حرف بزنم همه چیو سخت تر میکرد .
رفتم بیرون تا یکم با بقیه حرف بزنم تا شاید یکم حواسم پرت شه . اما اونا نه تنها کمکی نکردن بلکه شروع کردن به نصیحت های تکراری . بی توجه به غرغر های بقیه رفتم تو اتاقم و درمو بستم .
صدای بارون از پشت پنجره به گوشم خورد . دلم میخواست مثل قبلا که بارون میومد برم بیرون و موش آب کشیده بشم . از بس بخندم گونه هام درد بگیره . ولی حالا چی ؟ جای این چیزا فقط خیالش برام مونده و یه دنیا کار نکرده .
من از کِی اینطوری شدم؟ اصلا چرا اینطوری شدم؟ من کیم؟
For :
Writer : @theoldlibrary
به صفحه چت گوشی چشم دوخته بودم . قلبم مچاله شد . قطره اشکم آروم ریخت روی صفحه . اینکه هنوز به خودم جرات نداده بودم تا بتونم درست باهاش حرف بزنم همه چیو سخت تر میکرد .
رفتم بیرون تا یکم با بقیه حرف بزنم تا شاید یکم حواسم پرت شه . اما اونا نه تنها کمکی نکردن بلکه شروع کردن به نصیحت های تکراری . بی توجه به غرغر های بقیه رفتم تو اتاقم و درمو بستم .
صدای بارون از پشت پنجره به گوشم خورد . دلم میخواست مثل قبلا که بارون میومد برم بیرون و موش آب کشیده بشم . از بس بخندم گونه هام درد بگیره . ولی حالا چی ؟ جای این چیزا فقط خیالش برام مونده و یه دنیا کار نکرده .
من از کِی اینطوری شدم؟ اصلا چرا اینطوری شدم؟ من کیم؟
For :
BAHARNAZWriter : @theoldlibrary
❤1
6 صبح 11 دسامبر
دوش آب سردی گرفتم و بیرون اومدم . هوا زیادی گرم بود . مزخرفه . همیشه اینطوریه. هر وقت قرار دارم باید این اتفاق بیفته .
پوفی کشیدم و پاشدم. امروز برای اولین بار قرار بود پسری رو ببینم که مدت ها بود انتظارش رو می کشیدم .اگر یکم دیگ دست دست میکرد می دزدیدمش .
وقتی داشتم تو آینه کراواتمو درست میکرد نیشخندی زدم. تمام نقشه هام داشت عملی میشد و این همون چیزی بود که من میخواستم .
درسته ممکنه گاهی طول بکشه اما دیر یا زود من چیزی که بخوامو بدست میارم !
For :
Writer : @theoldlibrary
دوش آب سردی گرفتم و بیرون اومدم . هوا زیادی گرم بود . مزخرفه . همیشه اینطوریه. هر وقت قرار دارم باید این اتفاق بیفته .
پوفی کشیدم و پاشدم. امروز برای اولین بار قرار بود پسری رو ببینم که مدت ها بود انتظارش رو می کشیدم .اگر یکم دیگ دست دست میکرد می دزدیدمش .
وقتی داشتم تو آینه کراواتمو درست میکرد نیشخندی زدم. تمام نقشه هام داشت عملی میشد و این همون چیزی بود که من میخواستم .
درسته ممکنه گاهی طول بکشه اما دیر یا زود من چیزی که بخوامو بدست میارم !
For :
COMMANDERWriter : @theoldlibrary
❤1
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است
در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قولِ نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام است
حافظ
1234
سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است
در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قولِ نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعلِ لب و گردش جام است
حافظ
1234
اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رُکن آباد و گُلگَشت مُصَّلا را
فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرینکار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که تُرکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستَغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ میزیبد، لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حافظ
1234
به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رُکن آباد و گُلگَشت مُصَّلا را
فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرینکار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که تُرکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستَغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ میزیبد، لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حافظ
1234