همه دنبال اینن یه جای هیجان انگیز یا یه جای رمانتیک دیت داشته باشن
اون وقت من دوست دارم فرست دیتم توی خونه زیر پتو باشه . یا اینکه تو مترو در حالی که داریم صدای قطار در میاریم...
آیا من یک خل هستم ؟
اون وقت من دوست دارم فرست دیتم توی خونه زیر پتو باشه . یا اینکه تو مترو در حالی که داریم صدای قطار در میاریم...
آیا من یک خل هستم ؟
❤1
غم را کافتم
آب را شستم
اما باز رنگم پوچ بود
قلب را رُفتم
سر را بافتم
اما باز رنگم پوچ بود
شب را باختم
روز را یافتم
اما باز رنگم پوچ بود
ناگه آمدی با من
شدی همراهم
ساختی از من
یه گل بی شبنم
ان گاه من
شدم گلی رنگارنگ
1234
آب را شستم
اما باز رنگم پوچ بود
قلب را رُفتم
سر را بافتم
اما باز رنگم پوچ بود
شب را باختم
روز را یافتم
اما باز رنگم پوچ بود
ناگه آمدی با من
شدی همراهم
ساختی از من
یه گل بی شبنم
ان گاه من
شدم گلی رنگارنگ
1234
Forwarded from 𝕮𝖆𝖘𝖚𝖆𝖑 𝖈𝖍𝖆𝖑𝖑𝖊𝖓𝖌𝖊‽
﴾ @TheoldLibrary X @uromem ﴿
𝘩𝘰𝘸 𝘥𝘪𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘮𝘦𝘦𝘵?
اولین برخوردتون توی همایش کاسپلیه، تو که کاملا مجذوب اهنگ و همایش شده بودی از گوشه همایش شروع به رقصیدن میکنی و یه حرکت سخت رو اجرا میکنی که نیاز به جای بازی داشت، به خاطر همین دستتو به عقب تاب میدی و توی یه حرکت دستتو از بالا با شدت زیادی به عقب میبری و میکوبی تو سر یه فردی.
چهره طرفتو میبینی که ابروهاش رفته تو هم و سرشم کبود شده با اون ضربه. تو فکرت میگی تروخدا داداش ببخشید بیخیالم شو، ببین من چقدر قشنگ کاسپلی کردم حیفه بمولا اینجا بمونیم تو سرم داد بزنی جشنو به خودمون تلخ کنی، میدونم مقصر کارم ولی از قصد نزدم. یه قطره اشک از حوادث پیش رو میریزی که ∆ یهو میگه یه ناهار مهمونم کن و روشو میکنه اونطرف و منتظرت میمونه که همین الان ناهارو براش بخری تا حواسشو از دردش پرت کنه و کمتر سوزش روی پیشونیشو حس کنه.
توی طول راه یخ میگیرین و به خاطر عذاب وجدانی که داشتی میشونیش روی یه صندلی و تا یه مدت خودت یخو رو پیشونیش نگه میداری و یکم فکر میکنی که بعدش چیکار کنی.
᠁乌݂ @casuallinee
╰─┄─┄─┄─► 🫕
𝘩𝘰𝘸 𝘥𝘪𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘮𝘦𝘦𝘵?
اولین برخوردتون توی همایش کاسپلیه، تو که کاملا مجذوب اهنگ و همایش شده بودی از گوشه همایش شروع به رقصیدن میکنی و یه حرکت سخت رو اجرا میکنی که نیاز به جای بازی داشت، به خاطر همین دستتو به عقب تاب میدی و توی یه حرکت دستتو از بالا با شدت زیادی به عقب میبری و میکوبی تو سر یه فردی.
چهره طرفتو میبینی که ابروهاش رفته تو هم و سرشم کبود شده با اون ضربه. تو فکرت میگی تروخدا داداش ببخشید بیخیالم شو، ببین من چقدر قشنگ کاسپلی کردم حیفه بمولا اینجا بمونیم تو سرم داد بزنی جشنو به خودمون تلخ کنی، میدونم مقصر کارم ولی از قصد نزدم. یه قطره اشک از حوادث پیش رو میریزی که ∆ یهو میگه یه ناهار مهمونم کن و روشو میکنه اونطرف و منتظرت میمونه که همین الان ناهارو براش بخری تا حواسشو از دردش پرت کنه و کمتر سوزش روی پیشونیشو حس کنه.
توی طول راه یخ میگیرین و به خاطر عذاب وجدانی که داشتی میشونیش روی یه صندلی و تا یه مدت خودت یخو رو پیشونیش نگه میداری و یکم فکر میکنی که بعدش چیکار کنی.
᠁乌݂ @casuallinee
╰─┄─┄─┄─► 🫕
ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را
فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را
باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه
چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را
روزی همی باید مرا، مانند ماهی، تا درآن
پیش تو تقریری دهم شرح شب چون سال را
شاگرد عشقم، گر سخن گویم درین معنی سزد
چون عشق استادی کند، در گفتن آرد لال را
در بازجست سر ما چندین مکوش، ای مدعی
گر حالتی داری چون من، تا با تو گویم حال را
گر صرف مالی میکنی در پای او منت منه
جایی که باشد جان فدا، قدری ندارد مال را
دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بیوفا
دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را
اوحدی
1234
فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را
باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه
چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را
روزی همی باید مرا، مانند ماهی، تا درآن
پیش تو تقریری دهم شرح شب چون سال را
شاگرد عشقم، گر سخن گویم درین معنی سزد
چون عشق استادی کند، در گفتن آرد لال را
در بازجست سر ما چندین مکوش، ای مدعی
گر حالتی داری چون من، تا با تو گویم حال را
گر صرف مالی میکنی در پای او منت منه
جایی که باشد جان فدا، قدری ندارد مال را
دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بیوفا
دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را
اوحدی
1234
5 عصر 11 دسامبر
با بی حوصلگی وارد خونه شد . کل خونه بهم ریخته بود . لباس ها رو از مبل انداخت پایین و نشست روی مبل .
پیغامگیر رو چک کرد . ۴ تا پیام صوتی از خانوادهش داشت . با یادآوری گذشته محکم زد رو گوشی تا پیغامگیر خاموش شه . از عصبانیت دندون هاش روی هم سابیده میشد .
احساساتش برای خودش هم درک نشده بود. حس تنفر و خنثی بودن . حسِ بی حسی . تمام وجودش پر از احساسات گنگ بود .
به عقربه ثانیه شمار ساعت نگاه کرد. زمان میگذشت و میگذشت و میگذشت و اون ... خب مثل همیشه هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. یا شاید نمیخواست که کاری انجام بده.
For :
Writer : @theoldlibrary
با بی حوصلگی وارد خونه شد . کل خونه بهم ریخته بود . لباس ها رو از مبل انداخت پایین و نشست روی مبل .
پیغامگیر رو چک کرد . ۴ تا پیام صوتی از خانوادهش داشت . با یادآوری گذشته محکم زد رو گوشی تا پیغامگیر خاموش شه . از عصبانیت دندون هاش روی هم سابیده میشد .
احساساتش برای خودش هم درک نشده بود. حس تنفر و خنثی بودن . حسِ بی حسی . تمام وجودش پر از احساسات گنگ بود .
به عقربه ثانیه شمار ساعت نگاه کرد. زمان میگذشت و میگذشت و میگذشت و اون ... خب مثل همیشه هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. یا شاید نمیخواست که کاری انجام بده.
For :
SANAWriter : @theoldlibrary
3 ظهر 11 دسامبر
آروم روی صندلی مقابل نشستم . خانوم مارشل خیلی آدم خوبی بود . مهربون بود . مثل بقیه سرم داد نمی زد. اون ... اون منو دوست داشت.
_حواست کجاست ؟
با حرفی که زد به خودم اومدم . این اتاق سفید ، خنثی ترین مکانِ امن دنیا بود . شاید هم بخاطر مارشل اینجوری شده بود .
_پس اومدی مشاوره که حرف نزنی؟
لبخند مهربونش مثل همیشه مثل آتیش آدم رو میسوزوند .
+ من ... من فقط دارم ...
_آروم باش . اصلا بذار از سکوت لذت ببریم تا هر وقت که خودت بخوای . خوبه ؟
همین حرف باعث شد تا سکوت رو فراموش کنم.
+ رنگ مورد علاقت چیه؟
_رنگ مورد علاقه من ؟ خب من همه رنگا رو دوست دارم ولی بیشتر بنفش .
+ منم بنفش رو دوست دارم .
_ واقعا ؟
+اوهوم . چون دوست داری:)
For : kIANA
Write : @theoldlibrary
آروم روی صندلی مقابل نشستم . خانوم مارشل خیلی آدم خوبی بود . مهربون بود . مثل بقیه سرم داد نمی زد. اون ... اون منو دوست داشت.
_حواست کجاست ؟
با حرفی که زد به خودم اومدم . این اتاق سفید ، خنثی ترین مکانِ امن دنیا بود . شاید هم بخاطر مارشل اینجوری شده بود .
_پس اومدی مشاوره که حرف نزنی؟
لبخند مهربونش مثل همیشه مثل آتیش آدم رو میسوزوند .
+ من ... من فقط دارم ...
_آروم باش . اصلا بذار از سکوت لذت ببریم تا هر وقت که خودت بخوای . خوبه ؟
همین حرف باعث شد تا سکوت رو فراموش کنم.
+ رنگ مورد علاقت چیه؟
_رنگ مورد علاقه من ؟ خب من همه رنگا رو دوست دارم ولی بیشتر بنفش .
+ منم بنفش رو دوست دارم .
_ واقعا ؟
+اوهوم . چون دوست داری:)
For : kIANA
Write : @theoldlibrary
9 شب 11 دسامبر
به صفحه چت گوشی چشم دوخته بودم . قلبم مچاله شد . قطره اشکم آروم ریخت روی صفحه . اینکه هنوز به خودم جرات نداده بودم تا بتونم درست باهاش حرف بزنم همه چیو سخت تر میکرد .
رفتم بیرون تا یکم با بقیه حرف بزنم تا شاید یکم حواسم پرت شه . اما اونا نه تنها کمکی نکردن بلکه شروع کردن به نصیحت های تکراری . بی توجه به غرغر های بقیه رفتم تو اتاقم و درمو بستم .
صدای بارون از پشت پنجره به گوشم خورد . دلم میخواست مثل قبلا که بارون میومد برم بیرون و موش آب کشیده بشم . از بس بخندم گونه هام درد بگیره . ولی حالا چی ؟ جای این چیزا فقط خیالش برام مونده و یه دنیا کار نکرده .
من از کِی اینطوری شدم؟ اصلا چرا اینطوری شدم؟ من کیم؟
For :
Writer : @theoldlibrary
به صفحه چت گوشی چشم دوخته بودم . قلبم مچاله شد . قطره اشکم آروم ریخت روی صفحه . اینکه هنوز به خودم جرات نداده بودم تا بتونم درست باهاش حرف بزنم همه چیو سخت تر میکرد .
رفتم بیرون تا یکم با بقیه حرف بزنم تا شاید یکم حواسم پرت شه . اما اونا نه تنها کمکی نکردن بلکه شروع کردن به نصیحت های تکراری . بی توجه به غرغر های بقیه رفتم تو اتاقم و درمو بستم .
صدای بارون از پشت پنجره به گوشم خورد . دلم میخواست مثل قبلا که بارون میومد برم بیرون و موش آب کشیده بشم . از بس بخندم گونه هام درد بگیره . ولی حالا چی ؟ جای این چیزا فقط خیالش برام مونده و یه دنیا کار نکرده .
من از کِی اینطوری شدم؟ اصلا چرا اینطوری شدم؟ من کیم؟
For :
BAHARNAZWriter : @theoldlibrary
❤1