تکهی گمشدهی ماشین توریـنگ 🏳️⚧️
من به خواست خودم و به واسطهی متین(یکی از نزدیک ترین افراد بهم) با پسرای ترنس زیادی آشنا شدم و یا در مسیر تطبیق تا حد زیادی همراهشون بودم یا حداقل دورادور از روند و اتفاقات با خبر بودم. در اون مدت با بچهها دربارهی موضوعات زیادی صحبت کردیم. به عنوان راهنمایی…
خیلی وقته #آشنایی نداشتیم.
اگه همت کنم دو تا بخش میتونم بنویسم.
یدونه کوچولو که فعلا خودم درگیرشم و یدونه که واقعا جدیه و قبلا خودم درگیرش بودم🫶🏽🫶🏽
اگه همت کنم دو تا بخش میتونم بنویسم.
یدونه کوچولو که فعلا خودم درگیرشم و یدونه که واقعا جدیه و قبلا خودم درگیرش بودم🫶🏽🫶🏽
❤1
منباب دوشنبه، 11 خرداد
و این یعنی یک روز طولانی(پرایدتان مبارک، بوق بوق)
چایآلبالو - مواد - نقره - شیر - چتر - فرانسه - کادن - پرسه - فیزیک - مبانی - جبر - سفید - آنتیگونه - پازل - N - پرچم - خارک - او
بگذارید حتی وارد مقایسهی امروز، پارسال و امسال نشوم. نه از بابت خوبی و بدی. از آنجا که من در این یک سال چنان مسیر پیچ در پیچی را طی کردهام که حتی ممکن است سر جای اولم باشم بی آنکه بدانم.
پس از آنجا آغاز میکنم که هنوز برندهی مسابقهی "کی از همه کوییر تره" معلوم نشده. چای آلبالوی 11 صبح سهم کسی نیست و گربهها فعالیت بهاری خود را برای پر کردن هتل بینهایت گربهها آغاز کردهاند. و گارفیلد جدیدا دانشجوی فیزیک شده حسابی مشغول انجام ماموریت ویژهاست.
و اما چقدر انقلاب عوض شده بود! امان از دست "عزیزان همیشه در میدان".
و بعد دومینوی مظلوم در محضر گربهای که دوستش شیمی شریف میخواند. بحث بحث تغییر رشتهی یک هفتهای بود و زوزهی گرگینهها در پس زمینه به گوش میرسید.
آمار هم که به شوق پراید یک روز مرخصی داد و ما در هوای سفر به ابوموسی بودیم.
ایداد، عمو کیوان انتظار میکشید. امانتی را به دستانی بهتر از من سپردم که ساعتی درگیر این ریاضیاتی شوم که خدایان، علاقه کم بود؟
خلاصه که "د" خسته نباشید رو نشنیده کوله به دوش چشم غرق شوق دیدار آن "سیمینبر مهپیکر". همان که در به خاطر او از قضای روزگار، قرعهی شانس به نام ما هم درآمده.
سر مسیر را از میان لاله به گربهها انداختیم و از بد و بدتر گذشتیم تا ابتدا، انتها را بیابیم که در نهایت به زودی به آن هم بازگردیم.
روبیک غولآسا به جیبمان که نمیخورد، لاقل به فایدهی آن دوست پیدا کردیم و بعد به تماشا نشستیم.
157. بهار، تابستان، پاییز، زمستان.
158. بهار، تابستان، پاییز، زمستان.
و این بیماری لعنتی که دست از سر من برنمیدارد این بار هم تلفات گرفت.
دست در دست به دل شهر خفاشهای سیاه زدیم تا در نهایت به تماشای زیباترین اثر خالق بنشینم و با خود بپرسیم "پراید اوناهم مبارک؟"
و این یعنی یک روز طولانی(پرایدتان مبارک، بوق بوق)
چایآلبالو - مواد - نقره - شیر - چتر - فرانسه - کادن - پرسه - فیزیک - مبانی - جبر - سفید - آنتیگونه - پازل - N - پرچم - خارک - او
بگذارید حتی وارد مقایسهی امروز، پارسال و امسال نشوم. نه از بابت خوبی و بدی. از آنجا که من در این یک سال چنان مسیر پیچ در پیچی را طی کردهام که حتی ممکن است سر جای اولم باشم بی آنکه بدانم.
پس از آنجا آغاز میکنم که هنوز برندهی مسابقهی "کی از همه کوییر تره" معلوم نشده. چای آلبالوی 11 صبح سهم کسی نیست و گربهها فعالیت بهاری خود را برای پر کردن هتل بینهایت گربهها آغاز کردهاند. و گارفیلد جدیدا دانشجوی فیزیک شده حسابی مشغول انجام ماموریت ویژهاست.
و اما چقدر انقلاب عوض شده بود! امان از دست "عزیزان همیشه در میدان".
و بعد دومینوی مظلوم در محضر گربهای که دوستش شیمی شریف میخواند. بحث بحث تغییر رشتهی یک هفتهای بود و زوزهی گرگینهها در پس زمینه به گوش میرسید.
آمار هم که به شوق پراید یک روز مرخصی داد و ما در هوای سفر به ابوموسی بودیم.
ایداد، عمو کیوان انتظار میکشید. امانتی را به دستانی بهتر از من سپردم که ساعتی درگیر این ریاضیاتی شوم که خدایان، علاقه کم بود؟
خلاصه که "د" خسته نباشید رو نشنیده کوله به دوش چشم غرق شوق دیدار آن "سیمینبر مهپیکر". همان که در به خاطر او از قضای روزگار، قرعهی شانس به نام ما هم درآمده.
سر مسیر را از میان لاله به گربهها انداختیم و از بد و بدتر گذشتیم تا ابتدا، انتها را بیابیم که در نهایت به زودی به آن هم بازگردیم.
روبیک غولآسا به جیبمان که نمیخورد، لاقل به فایدهی آن دوست پیدا کردیم و بعد به تماشا نشستیم.
157. بهار، تابستان، پاییز، زمستان.
158. بهار، تابستان، پاییز، زمستان.
و این بیماری لعنتی که دست از سر من برنمیدارد این بار هم تلفات گرفت.
دست در دست به دل شهر خفاشهای سیاه زدیم تا در نهایت به تماشای زیباترین اثر خالق بنشینم و با خود بپرسیم "پراید اوناهم مبارک؟"
🍓9
بعضی وقتا دلم میخواد اینجا رو هم اسپم کنم.
ولی حتی توانایی گذاشتن محتوای مناسب هم ندارم.
ولی حتی توانایی گذاشتن محتوای مناسب هم ندارم.
😭5
#ترنس #lgbt
یکی از چیزهایی که کمتر دربارهش حرف زده میشه، خستگیه. و چون الان دقیقا وسط این وضعیت هستم، میخوام غرغرهام رو در قالب آشنایی بنویسم.
منظورم از خستگی از وضعیت یا از زندگی نیست. دربارهی خستگی از توضیح دادن حرف میزنم.
توضیح دادن اینکه چرا فلان کلمه ناراحت کنندهست.
توضیح دادن اینکه چرا بعضی سوالها شخصیان.
توضیح دادن اینکه چرا بعضی روزها حال آدم خوبه و بعضی روزها نیست.
توضیح دادن اینکه چرا یک اتفاق به ظاهر کوچک، میتونه ساعتها ذهن آدم رو درگیر کنه.
بعضی وقتها آدم بعد از مدتها دیگه نمیخواد توضیح بده.
نه چون عصبانیه یا سوال پرسیدن کار بدیه.
فقط چون احساس میکنه هر بار باید از اول خودش رو ترجمه کنه. انگار اونقدر عجیب و غیر عادیه که مجبوره هر چیزی تو ذهنشه رو برای بقیه معنی کنه.
در نهایت مثل همیشه، باید بگم این موضوع گاهی روی رابطهها هم اثر میذاره.
ممکنه پارتنرتون یا دوست نزدیکتون کمتر حرف بزنه. کمتر از خودش بگه. کمتر دربارهی چیزی که توی ذهنش میگذره توضیح بده.
و باید بدونید این به معنی بی اعتمادی به شما نیست. یا به معنی اینکه باید اصرار کنید تا حرف بزنه. فکر نکنید همیشه با حرف زدن چیزی بهتر میشه. گاهی آدم فقط خستهست.
خسته از اینکه بارها و بارها از نقطهی صفر شروع کرده. خسته از اینکه هر بار باید ثابت کنه چیزی که تجربه میکنه واقعی و مهمه. خسته از اینکه برای فهمیده شدن، اول مجبور باشه معلم باشه.
میفهمم برای اینکه بتونید بهتر کنارش باشید ازش میخواید چیزهایی رو توضیح بده ولی لطفا این رو به اجبار تبدیل نکنید. این حس رو ندید که "تو مجبوری برای فهمیده شدن تلاش کنی" چون کل زندگیش رو داشته تلاش میکرده و از الان به بعد هم باید تلاش کنه. گاها فقط لازمه یه جایی وجود داشته باشه که نیاز نباشه توضیح بدی.
#آشنایی #بخش5
یکی از چیزهایی که کمتر دربارهش حرف زده میشه، خستگیه. و چون الان دقیقا وسط این وضعیت هستم، میخوام غرغرهام رو در قالب آشنایی بنویسم.
منظورم از خستگی از وضعیت یا از زندگی نیست. دربارهی خستگی از توضیح دادن حرف میزنم.
توضیح دادن اینکه چرا فلان کلمه ناراحت کنندهست.
توضیح دادن اینکه چرا بعضی سوالها شخصیان.
توضیح دادن اینکه چرا بعضی روزها حال آدم خوبه و بعضی روزها نیست.
توضیح دادن اینکه چرا یک اتفاق به ظاهر کوچک، میتونه ساعتها ذهن آدم رو درگیر کنه.
بعضی وقتها آدم بعد از مدتها دیگه نمیخواد توضیح بده.
نه چون عصبانیه یا سوال پرسیدن کار بدیه.
فقط چون احساس میکنه هر بار باید از اول خودش رو ترجمه کنه. انگار اونقدر عجیب و غیر عادیه که مجبوره هر چیزی تو ذهنشه رو برای بقیه معنی کنه.
در نهایت مثل همیشه، باید بگم این موضوع گاهی روی رابطهها هم اثر میذاره.
ممکنه پارتنرتون یا دوست نزدیکتون کمتر حرف بزنه. کمتر از خودش بگه. کمتر دربارهی چیزی که توی ذهنش میگذره توضیح بده.
و باید بدونید این به معنی بی اعتمادی به شما نیست. یا به معنی اینکه باید اصرار کنید تا حرف بزنه. فکر نکنید همیشه با حرف زدن چیزی بهتر میشه. گاهی آدم فقط خستهست.
خسته از اینکه بارها و بارها از نقطهی صفر شروع کرده. خسته از اینکه هر بار باید ثابت کنه چیزی که تجربه میکنه واقعی و مهمه. خسته از اینکه برای فهمیده شدن، اول مجبور باشه معلم باشه.
میفهمم برای اینکه بتونید بهتر کنارش باشید ازش میخواید چیزهایی رو توضیح بده ولی لطفا این رو به اجبار تبدیل نکنید. این حس رو ندید که "تو مجبوری برای فهمیده شدن تلاش کنی" چون کل زندگیش رو داشته تلاش میکرده و از الان به بعد هم باید تلاش کنه. گاها فقط لازمه یه جایی وجود داشته باشه که نیاز نباشه توضیح بدی.
#آشنایی #بخش5
❤11🍓2
آیا موافقید باهم انیمیشن ببینیم/ریواچ کنیم؟
اگه هستید یک هماهنگیای صورت بدم، اگه نه خودم برم انیمیشنهام رو ببینم.
اگه هستید یک هماهنگیای صورت بدم، اگه نه خودم برم انیمیشنهام رو ببینم.
👍13🍓1
Forwarded from Homesick 🏳️⚧️
happy bisexual day to Apollo because he is the most عاقبت بایسکشوال person/god I've ever seen