ضلع سوم
روزگذرِ شمارهی چهلودو میدانم این روزها زیاد وقت آزاد ندارم و درگیر یک سری کار اداری و پیدا کردن خانهای هستم که بتوانم خودم را در آن جا بدهم و نمیتوانم هر شب روزگذر بنویسم و از روزم بگویم. فعلاً یکی از مهمترین دغدغههای زندگیام این است که یک سقف پیدا…
روزگذرِ شمارهی چهلوسه
دیشب پروازم را برای صبح، لحظهآخری گرفتم که بروم شیراز و آخرین سفرم به ایران را هم بروم. میدانم میگویید این دیوانه است، خب همانجا بمان دیگر! اما نمیدانم…
دلم میخواست یک بار دیگر دوستان و خانوادهام را ببینم، یک بار دیگر بروم همان جاهایی که میشناسم، آخرین مسافرتم را بروم، آخرین جوجم را بزنم و بعد برگردم سر کار و زندگیام.
صبح ساعت هفت مترو سوار شدم و هشت و ربع به فرودگاه رسیدم. بلیط را گرفتم و این بار، برخلاف دفعهی قبل، خیلی راحت از گیتها رد شدم. حقیقتاً مار از ریسمان سیاه و سفید میترسد و من هم بعد از آن ماجرای فرودگاه، از گیت! تا از گیت و این داستانها رد شدم، ساعت نه شد. ده و نیم هم سوار هواپیما شدم و حدود ساعت یک و نیم در شیراز پیاده شدم.
این بار دیگر خبری از شمارهی رندوم، تیکِ ثبتنشده، تلفنِ جوابنداده و دوندگی نبود و همین برای من خودش یک تجربهی لوکس محسوب میشد!
مادرم دنبالمان آمده بود. بعد از فرودگاه، یک سر رفتیم خانهی مادربزرگم. چایی خوردیم و کمی نشستیم و بعد رفتیم خانه.
رسیدم خانه و آنقدر خسته بودم که تقریباً بدون هیچ مذاکرهای با تخت، خوابیدم تا پاسی از شب.
شب بیدار شدم و با موتورم چرخی زدم و با نیشخندی به خودم گفتم: دیدی اون دور دور با موتور بار آخرت نبود…
دیشب پروازم را برای صبح، لحظهآخری گرفتم که بروم شیراز و آخرین سفرم به ایران را هم بروم. میدانم میگویید این دیوانه است، خب همانجا بمان دیگر! اما نمیدانم…
دلم میخواست یک بار دیگر دوستان و خانوادهام را ببینم، یک بار دیگر بروم همان جاهایی که میشناسم، آخرین مسافرتم را بروم، آخرین جوجم را بزنم و بعد برگردم سر کار و زندگیام.
صبح ساعت هفت مترو سوار شدم و هشت و ربع به فرودگاه رسیدم. بلیط را گرفتم و این بار، برخلاف دفعهی قبل، خیلی راحت از گیتها رد شدم. حقیقتاً مار از ریسمان سیاه و سفید میترسد و من هم بعد از آن ماجرای فرودگاه، از گیت! تا از گیت و این داستانها رد شدم، ساعت نه شد. ده و نیم هم سوار هواپیما شدم و حدود ساعت یک و نیم در شیراز پیاده شدم.
این بار دیگر خبری از شمارهی رندوم، تیکِ ثبتنشده، تلفنِ جوابنداده و دوندگی نبود و همین برای من خودش یک تجربهی لوکس محسوب میشد!
مادرم دنبالمان آمده بود. بعد از فرودگاه، یک سر رفتیم خانهی مادربزرگم. چایی خوردیم و کمی نشستیم و بعد رفتیم خانه.
رسیدم خانه و آنقدر خسته بودم که تقریباً بدون هیچ مذاکرهای با تخت، خوابیدم تا پاسی از شب.
شب بیدار شدم و با موتورم چرخی زدم و با نیشخندی به خودم گفتم: دیدی اون دور دور با موتور بار آخرت نبود…
ضلع سوم
روزگذرِ شمارهی چهلوسه دیشب پروازم را برای صبح، لحظهآخری گرفتم که بروم شیراز و آخرین سفرم به ایران را هم بروم. میدانم میگویید این دیوانه است، خب همانجا بمان دیگر! اما نمیدانم… دلم میخواست یک بار دیگر دوستان و خانوادهام را ببینم، یک بار دیگر بروم همان…
روزگذرِ چهلوچهار
حالا که برگشتهام، باز هم حس خاصی ندارم.
وقتی هم که رفتم همینطور بود. قبلش فکر میکردم قرار است ابغوره بگیرم اما انگار پوست کلفت تر شده ام. اگر چند سال پیش در چنین وضعیتی بودم، احتمالاً خودم را جر میدادم.
اما امروز، با وجود تمام این دربهدریها، از اینکه بالاخره رفتنم جدی شده خوشحالم. اینکه فقط با یک دست لباس برگشتهام و تقریباً تمام زندگیام آنجاست. حتی لپتاپم را هم آنجا گذاشتهام. غم و دمم، وسایلم، بخش زیادی از زندگیام و حتی چیزهایی که فکر میکردم حتماً باید با خودم بیاورم، همه آنجاست.
و عجیب است که با وجود همهی اینها، خوشحالم. امشب هم که فهمیدم باز موشکبازی شده است، آنقدر جا نخوردم و ناراحت نشدم. نهایتش زمینی آمدن را هم تجربه میکنم. بالاخره مهاجرت قرار نیست فقط شامل هواپیما و فرودگاه و گیت و چمدان باشد؛ یک مقدار ماجراجویی اضافه هم ظاهراً در پکیجش هست. امروز صبح متین بهم زنگ زد و گفت عصر با دوستهایش، که من هیچکدامشان را ندیدهام، میخواهند بروند سمت یاسوج کمپ کنند، عشقوحال کنند و جمع برگردند. اولش خیلی محکم گفتم: نه!
از آن نههایی که آدم میگوید و خودش هم میداند احتمالاً دو دقیقهی دیگر قابل مذاکره است ولی آنقدر گفت، گفت، گفت و باز گفت که آخرش خودم وسوسه شدم. رفتم وسایلم را جمع کردم البته وقتی میگویم وسایلم را، منظورم موبایلم و شارژرش است. چون تقریباً تمام دارایی قابلحمل من در حال حاضر همینهاست و بقیهی زندگیام آن طرف مانده.
سر شب حرکت کردیم و دو ساعت بعد رسیدیم. امشب را در یکی از باغهای دوستانش ماندیم. دور هم جمع شدیم، هوا خیلی خوب بود، آتش روشن کردیم، حرف زدیم و نشستیم و بسیار خرسندم برای چند ساعت هم که شده، هیچکس دربارهی اقامت، دانشگاه، خانه، فرودگاه، گیت، تیک، پاسپورت و مهاجرت حرف نزد.
قرار است فردا صبح زود بیدار شویم.
پس گود نایت اوری بادی.
حالا که برگشتهام، باز هم حس خاصی ندارم.
وقتی هم که رفتم همینطور بود. قبلش فکر میکردم قرار است ابغوره بگیرم اما انگار پوست کلفت تر شده ام. اگر چند سال پیش در چنین وضعیتی بودم، احتمالاً خودم را جر میدادم.
اما امروز، با وجود تمام این دربهدریها، از اینکه بالاخره رفتنم جدی شده خوشحالم. اینکه فقط با یک دست لباس برگشتهام و تقریباً تمام زندگیام آنجاست. حتی لپتاپم را هم آنجا گذاشتهام. غم و دمم، وسایلم، بخش زیادی از زندگیام و حتی چیزهایی که فکر میکردم حتماً باید با خودم بیاورم، همه آنجاست.
و عجیب است که با وجود همهی اینها، خوشحالم. امشب هم که فهمیدم باز موشکبازی شده است، آنقدر جا نخوردم و ناراحت نشدم. نهایتش زمینی آمدن را هم تجربه میکنم. بالاخره مهاجرت قرار نیست فقط شامل هواپیما و فرودگاه و گیت و چمدان باشد؛ یک مقدار ماجراجویی اضافه هم ظاهراً در پکیجش هست. امروز صبح متین بهم زنگ زد و گفت عصر با دوستهایش، که من هیچکدامشان را ندیدهام، میخواهند بروند سمت یاسوج کمپ کنند، عشقوحال کنند و جمع برگردند. اولش خیلی محکم گفتم: نه!
از آن نههایی که آدم میگوید و خودش هم میداند احتمالاً دو دقیقهی دیگر قابل مذاکره است ولی آنقدر گفت، گفت، گفت و باز گفت که آخرش خودم وسوسه شدم. رفتم وسایلم را جمع کردم البته وقتی میگویم وسایلم را، منظورم موبایلم و شارژرش است. چون تقریباً تمام دارایی قابلحمل من در حال حاضر همینهاست و بقیهی زندگیام آن طرف مانده.
سر شب حرکت کردیم و دو ساعت بعد رسیدیم. امشب را در یکی از باغهای دوستانش ماندیم. دور هم جمع شدیم، هوا خیلی خوب بود، آتش روشن کردیم، حرف زدیم و نشستیم و بسیار خرسندم برای چند ساعت هم که شده، هیچکس دربارهی اقامت، دانشگاه، خانه، فرودگاه، گیت، تیک، پاسپورت و مهاجرت حرف نزد.
قرار است فردا صبح زود بیدار شویم.
پس گود نایت اوری بادی.
ضلع سوم
روزگذرِ چهلوچهار حالا که برگشتهام، باز هم حس خاصی ندارم. وقتی هم که رفتم همینطور بود. قبلش فکر میکردم قرار است ابغوره بگیرم اما انگار پوست کلفت تر شده ام. اگر چند سال پیش در چنین وضعیتی بودم، احتمالاً خودم را جر میدادم. اما امروز، با وجود تمام این دربهدریها،…
روزگذرِ چهلوپنج
تازه از سفر برگشتهام. بهتان قول میدهم امشب یا نهایتاً فردا نامهها را بگذارم. از عصر نوشتنشان را شروع کردم. میدانم دیر است و باید زودتر آماده میشد، اما… ببخشید؛ سعی خودم رامیکنم که زود آماده شود.
امروز سری به آبشارهای یاسوج زدیم. بعد که جمعیت و شلوغی را دیدیم، گرخیدیم و گفتیم خب، ظاهراً طبیعت امروز ظرفیت پذیرش این حجم از بشر را ندارد. یک گوشهی عزلت برای خودمان برگزیدیم، آتش روشن کردیم، نشستیم دورش و کمی زندگی کردیم.
البته بعداً خاموشش کردیم و رویش خاک ریختیم؛ یعنی در حد توانمان سعی کردیم همان طبیعتی را که آمده بودیم ببینیم، سالم تحویل بدهیم و برویم.
البته که ما هرچقدر هم رعایت کنیم، یک ملت همیشه در صحنهای داریم که هنوز برایشان جا نیفتاده جنگل و آبشار و کوه و رودخانه و هر پدیدهی طبیعی و غیرطبیعی دیگری، ارث پدرشان نیست که هرجا رسیدند چیزی از خودشان به یادگار بگذارند. همهجا پر از زباله بود. بطری، پلاستیک، دستمال، ظرف و خلاصه هرچیزی که بشر توانسته بود با خودش ببرد و بعد تصمیم گرفته بود همانجا ول کند و برود.
این ملت همان دستهای هستند که تا چند سال پیش روی آثار تاریخی و کهن مینوشتند: علی دوستت دارم ۱۳۸۷ یا علی + محدثه = عشق و البته هنوز هم هستند و نسلشان منقرض نشده.
بعدش عصر، به همراه یکی از دوستان متین، آیدین، آمدم شیراز. البته خودم پشت فرمان نشستم چون آیدین به قول خودش مشغول منتکشی بود. حالا منتکشی دقیقاً چه بود و بابت چه چیزی بود، بنده تا آخر مسیر هم متوجه نشدم. فقط میدانستم آیدین در یک پروژهی تمامعیار برای بازگرداندن رضایت یک انسان دیگر به زندگی خودش به سر میبرد و هر چند دقیقه یک بار هم مشغول پیگیری عملیات بود.
اصلاً مشکل اینجاست که آدم وقتی پشت فرمان مینشیند، ناگهان احساس میکند تریبونی دارد و فاز دکتر هلاکویی بر میدارد. خلاصه که جانم برایتان بگوید که سه ساعت و نیم از انرژی مردانه و کاریزما انقدر برایش گفتم که دیگر از من سؤال میپرسید و من هم با فاز مالک زخم کاری به او جواب میدادم. شانس اوردم موبایلم را بیرون نیاوردم و استیکر کیتی و گیلاس پشتش را ندید وگرنه تمام تصوراتش بهم میریخت..
یکی نبود بگوید دانیال جان اخه.. تو چیزی از این چیزا میفهمی و تا حالا شده در یکی از روابط عاطفیت سر بلند بیرون بیایی؟
به هرحال متین و دوستانش آنجا ماندند و من چون کار داشتم، برگشتم تا به کارهایم برسم..
تازه از سفر برگشتهام. بهتان قول میدهم امشب یا نهایتاً فردا نامهها را بگذارم. از عصر نوشتنشان را شروع کردم. میدانم دیر است و باید زودتر آماده میشد، اما… ببخشید؛ سعی خودم رامیکنم که زود آماده شود.
امروز سری به آبشارهای یاسوج زدیم. بعد که جمعیت و شلوغی را دیدیم، گرخیدیم و گفتیم خب، ظاهراً طبیعت امروز ظرفیت پذیرش این حجم از بشر را ندارد. یک گوشهی عزلت برای خودمان برگزیدیم، آتش روشن کردیم، نشستیم دورش و کمی زندگی کردیم.
البته بعداً خاموشش کردیم و رویش خاک ریختیم؛ یعنی در حد توانمان سعی کردیم همان طبیعتی را که آمده بودیم ببینیم، سالم تحویل بدهیم و برویم.
البته که ما هرچقدر هم رعایت کنیم، یک ملت همیشه در صحنهای داریم که هنوز برایشان جا نیفتاده جنگل و آبشار و کوه و رودخانه و هر پدیدهی طبیعی و غیرطبیعی دیگری، ارث پدرشان نیست که هرجا رسیدند چیزی از خودشان به یادگار بگذارند. همهجا پر از زباله بود. بطری، پلاستیک، دستمال، ظرف و خلاصه هرچیزی که بشر توانسته بود با خودش ببرد و بعد تصمیم گرفته بود همانجا ول کند و برود.
این ملت همان دستهای هستند که تا چند سال پیش روی آثار تاریخی و کهن مینوشتند: علی دوستت دارم ۱۳۸۷ یا علی + محدثه = عشق و البته هنوز هم هستند و نسلشان منقرض نشده.
بعدش عصر، به همراه یکی از دوستان متین، آیدین، آمدم شیراز. البته خودم پشت فرمان نشستم چون آیدین به قول خودش مشغول منتکشی بود. حالا منتکشی دقیقاً چه بود و بابت چه چیزی بود، بنده تا آخر مسیر هم متوجه نشدم. فقط میدانستم آیدین در یک پروژهی تمامعیار برای بازگرداندن رضایت یک انسان دیگر به زندگی خودش به سر میبرد و هر چند دقیقه یک بار هم مشغول پیگیری عملیات بود.
اصلاً مشکل اینجاست که آدم وقتی پشت فرمان مینشیند، ناگهان احساس میکند تریبونی دارد و فاز دکتر هلاکویی بر میدارد. خلاصه که جانم برایتان بگوید که سه ساعت و نیم از انرژی مردانه و کاریزما انقدر برایش گفتم که دیگر از من سؤال میپرسید و من هم با فاز مالک زخم کاری به او جواب میدادم. شانس اوردم موبایلم را بیرون نیاوردم و استیکر کیتی و گیلاس پشتش را ندید وگرنه تمام تصوراتش بهم میریخت..
یکی نبود بگوید دانیال جان اخه.. تو چیزی از این چیزا میفهمی و تا حالا شده در یکی از روابط عاطفیت سر بلند بیرون بیایی؟
به هرحال متین و دوستانش آنجا ماندند و من چون کار داشتم، برگشتم تا به کارهایم برسم..
ضلع سوم
روزگذرِ چهلوپنج تازه از سفر برگشتهام. بهتان قول میدهم امشب یا نهایتاً فردا نامهها را بگذارم. از عصر نوشتنشان را شروع کردم. میدانم دیر است و باید زودتر آماده میشد، اما… ببخشید؛ سعی خودم رامیکنم که زود آماده شود. امروز سری به آبشارهای یاسوج زدیم. بعد که…
روزگذرِچهلوشش
دیروز قرار بود دانشگاه اعلام کند که از چه تاریخی شروع میشود. قبلش گفته بود احتمالاً بیستویکم سپتامبر باید باشد. همین بود که من هم حساب کرده بودم و آمدم و حالا به این خیال بودم که دو هفته حسابی برای خودم تفریح میکنم و سپس میروم که میروم.
اما دیروز اعلام کرد که پانزدهم، یعنی دوشنبهی همین هفته، شروع خواهد شد و منی که تحمل غیبت را نداشتم، دهن خودم را سرویس کردم و الان فرودگاه امام هستم.
حالا میپرسید چییییجوررری ممکن است؟
بله. من گفته بودم که معلق هستم و همهچیزم همیشه روی هواست!
تا دانشگاه اعلام کرد، سریییع رفتم کارهای خروجم را انجام دادم و برخلاف تصورم خیلی سریع انجام شد. سپس شنیدم که قرار است پروازهای خارجی تحریم شوند و از آن طرف هم شیراز تا سهشنبه همهی پروازهایش پر شده بود. گشتم دنبال پرواز به استانبول. فقط تهران، تبریز و مشهد پرواز داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد نبود. گفتم اوکی، پرواز میگیرم از شیراز به یکی از اینها و از آن طرف میروم.
ولی برخلاف تصورم، تبریز و مشهد به استانبول زودتر از هرچیزی پر شدند.
برایتان سؤال است که کسی هم از مشهد به استانبول میرود؟
شاید باورش سخت باشد، ولی بله! خیلی
بالاخره توانستم یک پرواز شیراز به تهران، ساعت یازدهونیم، بگیرم و بعدش یک پرواز تهران به استانبول که فقط ساعت هشت صبح گیرم آمد. گرفتم. دیگر فقط مانده بود جمع کردن وسایلم و دل کندن از اینجا.
این دلکندن از سری قبلش خیلی سختتر بود؛ چون قرار بود دو هفته بمانم، نه سه چهار روز. قرار بود یک دل سیر دوستان و خانوادهام را بغل کنم، نه فقط یک بغل خداحافظی.
حالا در فرودگاه امام نشستهام و دارم لحظهشماری میکنم که ساعت هشت شود. یکهو هم خوابم میبرد و کلاً ریاستارت میشوم… و باز بیدار میشوم.
سرم پر از فکر و خیال است، اما هیچ استرسی ندارم. راحت نشستهام و به هواپیماها نگاه میکنم و تمام این چند روز را مرور میکنم..
دیروز قرار بود دانشگاه اعلام کند که از چه تاریخی شروع میشود. قبلش گفته بود احتمالاً بیستویکم سپتامبر باید باشد. همین بود که من هم حساب کرده بودم و آمدم و حالا به این خیال بودم که دو هفته حسابی برای خودم تفریح میکنم و سپس میروم که میروم.
اما دیروز اعلام کرد که پانزدهم، یعنی دوشنبهی همین هفته، شروع خواهد شد و منی که تحمل غیبت را نداشتم، دهن خودم را سرویس کردم و الان فرودگاه امام هستم.
حالا میپرسید چییییجوررری ممکن است؟
بله. من گفته بودم که معلق هستم و همهچیزم همیشه روی هواست!
تا دانشگاه اعلام کرد، سریییع رفتم کارهای خروجم را انجام دادم و برخلاف تصورم خیلی سریع انجام شد. سپس شنیدم که قرار است پروازهای خارجی تحریم شوند و از آن طرف هم شیراز تا سهشنبه همهی پروازهایش پر شده بود. گشتم دنبال پرواز به استانبول. فقط تهران، تبریز و مشهد پرواز داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد نبود. گفتم اوکی، پرواز میگیرم از شیراز به یکی از اینها و از آن طرف میروم.
ولی برخلاف تصورم، تبریز و مشهد به استانبول زودتر از هرچیزی پر شدند.
برایتان سؤال است که کسی هم از مشهد به استانبول میرود؟
شاید باورش سخت باشد، ولی بله! خیلی
بالاخره توانستم یک پرواز شیراز به تهران، ساعت یازدهونیم، بگیرم و بعدش یک پرواز تهران به استانبول که فقط ساعت هشت صبح گیرم آمد. گرفتم. دیگر فقط مانده بود جمع کردن وسایلم و دل کندن از اینجا.
این دلکندن از سری قبلش خیلی سختتر بود؛ چون قرار بود دو هفته بمانم، نه سه چهار روز. قرار بود یک دل سیر دوستان و خانوادهام را بغل کنم، نه فقط یک بغل خداحافظی.
حالا در فرودگاه امام نشستهام و دارم لحظهشماری میکنم که ساعت هشت شود. یکهو هم خوابم میبرد و کلاً ریاستارت میشوم… و باز بیدار میشوم.
سرم پر از فکر و خیال است، اما هیچ استرسی ندارم. راحت نشستهام و به هواپیماها نگاه میکنم و تمام این چند روز را مرور میکنم..