ضلع سوم
237 subscribers
99 photos
4 links
مُعَلَقْ!
زن‌زندگی‌آزادی، تا ابد
- در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot
Download Telegram
ضلع سوم
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ویک می‌دانم روزگذر همیشه جای بدبختی‌ها و داستان‌هایی بوده که زندگی یکهو از خودش درمی‌آورد و سعی می‌کند راوی‌شان باشد. شاید هم من عادت ندارم چیزهای خوب را بنویسم. مثلاً اینکه بعد از پانزده ساعت توانستم از مرز خارج شوم، خودش چیز محشری است.…
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ودو
می‌دانم این روزها زیاد وقت آزاد ندارم و درگیر یک سری کار اداری و پیدا کردن خانه‌ای هستم که بتوانم خودم را در آن جا بدهم و نمی‌توانم هر شب روزگذر بنویسم و از روزم بگویم.
فعلاً یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌ام این است که یک سقف پیدا کنم و زیر آن قرار بگیرم.
یعنی فعلاً درگیر پیدا کردن یک سقفم، نه به معنای فلسفی‌اش، واقعاً یک سقف می‌خواهم که بالای سرم باشد و اجاره‌اش هم مرا از هستی ساقط نکند.‌ قبلش قرار بود با پسرخاله‌ام زندگی کنم تا تکلیفم مشخص شود و کم‌کم برای خودم یک خانه بگیرم، ولی ظاهراً هیچ چیز با برنامه‌هایم جور در نمی‌آید.‌‌ ویزای پسرخاله‌ام برای تورنتو درآمده و حالا او هم قصد دارد به یک جهان دیگر مهاجرت کند یعنی من هنوز نیامده، هم‌خانه‌ام هم دارد می‌رود.
واقعاً نمی‌دانم این چه وضعی است که هرکس را می‌بینم، یا مهاجرت کرده یا در حال مهاجرت است یا منتظر یک ویزاست که برود.
آدم احساس می‌کند مهاجرت تبدیل شده به یک بیماری واگیردار که هرکس نزدیکت شود، فردا می‌گوید ویزای من هم درآمد.
بهتان قول می‌دهم وقتی پاگیر شدم، هر شب روزگذر را می‌نویسم؛ فعلاً آن‌قدر درگیر کار و خانه و این‌طرف و آن‌طرف رفتن هستم که اگر شب‌ها چیزی بنویسم، احتمالاً نصفش درباره‌ی بنگاه و اجاره و دپوزیت و صاحب‌خانه خواهد بود و نصف دیگرش هم غُر زدن.
این روزها با دوستم رضا بنگاه‌های مختلف را می‌گردیم. از این بنگاه به آن بنگاه، از این خانه به آن خانه. یک خانه را می‌بینیم، خوشمان می‌آید، قیمت را می‌پرسیم و دیگر خوشمان نمی‌آید.
یک خانه‌ی دیگر را می‌بینیم، قیمتش مناسب‌تر است، ولی خانه طوری است که احساس می‌کنیم اگر شب بخوابم، فردا ممکن است بخشی از خانه رویم فرو‌ بریزد و دیگر نتوانم به راحتی بلند شوم!
در کنار خانه دیدن، گهگاهی آدم‌هایی را هم برای هم‌خانه شدن می‌بینیم که شاید با یکی‌شان هم‌خانه شوم و بروم سر خانه و زندگی‌ام.
فعلاً پیش پسرخاله‌ام هستم، ولی باید کمی زودتر خودم را یک جایی جا بدهم. چون بالاخره نمی‌شود آدم برای مدت زیادی در وضعیت فعلاً اینجا هستم تا ببینیم چه می‌شود زندگی کند.
بالاخره یک روز موقتی صاحب یک خانه، یک اتاق، یک تخت و حداقل یک کلید باید بشوم.
حتی اگر آن کلید فقط کلید یک اتاق باشد و آن هم اتاقی باشد، آن‌قدر کوچک که اگر دست‌هایم را باز کنم، به دو‌‌‌ دیوار، همزمان برخورد کند.
از دو هفته‌ی دیگر هم کلاس‌های دانشگاه شروع می‌شود و به مدت حدود هشت ماه، تا کارهای اقامتم مشخص شود، نمی‌توانم به ایران برگردم. یعنی از اینجا به بعد اگر دلم برای شیراز تنگ شود، باید با عکس و فیلم و تماس تصویری و خاطراتم سر کنم و احتمالاً هر چیزی که رنگ و بوی شیراز بدهد برایم تبدیل به یک یادآوری از جایی شود که از آن آمده‌ام.
برای همین گفتم یک سر هم به ایران بزنم و دوباره برگردم. امروز یا فردا یک پرواز می‌گیرم، سری به شیراز می‌زنم و دوباره می‌آیم.
بعد احتمالاً هفت، هشت یا حتی نه ماه دیگر ایران را می‌بینم. شاید هم یک سال. شاید هم دو سال. واقعاً نمی‌دانم.
البته یک احتمال دیگر هم وجود دارد. شاید اصلاً بروم جنگ شود و از این جهان بی‌خبر شوم.
با این وضعی که ایران دارد، دیگر واقعاً نمی‌شود برای آینده برنامه‌ی خیلی دقیقی ریخت.
فعلاً فقط می‌دانم امروز یا فردا باید بلیت بگیرم و بروم شیراز چون از دو هفته ی دیگر به مدت کلی وقت دیگر نمیتوانم! میدانم شما اگر جای من بودید، می ایستادید و تکلیف را روشن میکردید اما اگر این دو هفته نروم‌ دیگر نمیتوانم بروم و از آن طرف ممنوع الخروج میشوم!
فعلاً بیخیال اینها شده ام و امروز آلبالو گرفته ام که شیراز را به اینجا بیاورم و کوچه ها و خیابان ها را با بوی آلبالو پلو آشنا کنم! بقیه‌اش را هم ظاهراً باید بسپارم به همان چیزی که تا الان تمام برنامه‌هایم را با یک حرکت کوچک به هم ریخته و دوباره چیده: زندگی.
عاشق قرار های صبحانه ی یازده به بعدم!
گذشتن و رفتنِ پیوسته!
ضلع سوم
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ودو می‌دانم این روزها زیاد وقت آزاد ندارم و درگیر یک سری کار اداری و پیدا کردن خانه‌ای هستم که بتوانم خودم را در آن جا بدهم و نمی‌توانم هر شب روزگذر بنویسم و از روزم بگویم. فعلاً یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌ام این است که یک سقف پیدا…
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌وسه
دیشب پروازم را برای صبح، لحظه‌آخری گرفتم که بروم شیراز و آخرین سفرم به ایران را هم بروم. می‌دانم می‌گویید این دیوانه است، خب همان‌جا بمان دیگر! اما نمی‌دانم…
دلم می‌خواست یک بار دیگر دوستان و خانواده‌ام را ببینم، یک بار دیگر بروم همان جاهایی که می‌شناسم، آخرین مسافرتم را بروم، آخرین جوجم را بزنم و بعد برگردم سر کار و زندگی‌ام.
صبح ساعت هفت مترو سوار شدم و هشت و ربع به فرودگاه رسیدم. بلیط را گرفتم و این بار، برخلاف دفعه‌ی قبل، خیلی راحت از گیت‌ها رد شدم. حقیقتاً مار از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد و من هم بعد از آن ماجرای فرودگاه، از گیت! تا از گیت و این داستان‌ها رد شدم، ساعت نه شد. ده و نیم هم سوار هواپیما شدم و حدود ساعت یک و نیم در شیراز پیاده شدم.
این بار دیگر خبری از شماره‌ی رندوم، تیکِ ثبت‌نشده، تلفنِ جواب‌نداده و دوندگی نبود و همین برای من خودش یک تجربه‌ی لوکس محسوب می‌شد!
مادرم دنبالمان آمده بود. بعد از فرودگاه، یک سر رفتیم خانه‌ی مادربزرگم. چایی خوردیم و کمی نشستیم و بعد رفتیم خانه.
رسیدم خانه و آن‌قدر خسته بودم که تقریباً بدون هیچ مذاکره‌ای با تخت، خوابیدم تا پاسی از شب.
شب بیدار شدم و با موتورم چرخی زدم و با نیشخندی به خودم گفتم: دیدی اون دور دور با موتور بار آخرت نبود…
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ضلع سوم
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌وسه دیشب پروازم را برای صبح، لحظه‌آخری گرفتم که بروم شیراز و آخرین سفرم به ایران را هم بروم. می‌دانم می‌گویید این دیوانه است، خب همان‌جا بمان دیگر! اما نمی‌دانم… دلم می‌خواست یک بار دیگر دوستان و خانواده‌ام را ببینم، یک بار دیگر بروم همان…
روزگذرِ چهل‌وچهار
حالا که برگشته‌ام، باز هم حس خاصی ندارم.
وقتی هم که رفتم همین‌طور بود. قبلش فکر می‌کردم قرار است ابغوره بگیرم اما انگار پوست کلفت تر شده ام. اگر چند سال پیش در چنین وضعیتی بودم، احتمالاً خودم را جر می‌دادم.
اما امروز، با وجود تمام این دربه‌دری‌ها، از اینکه بالاخره رفتنم جدی شده خوشحالم. اینکه فقط با یک دست لباس برگشته‌ام و تقریباً تمام زندگی‌ام آنجاست. حتی لپ‌تاپم را هم آنجا گذاشته‌ام. غم و دمم، وسایلم، بخش زیادی از زندگی‌ام و حتی چیزهایی که فکر می‌کردم حتماً باید با خودم بیاورم، همه آنجاست.
و عجیب است که با وجود همه‌ی این‌ها، خوشحالم. امشب هم که فهمیدم باز موشک‌بازی شده است، آن‌قدر جا نخوردم و ناراحت نشدم. نهایتش زمینی آمدن را هم تجربه می‌کنم. بالاخره مهاجرت قرار نیست فقط شامل هواپیما و فرودگاه و گیت و چمدان باشد؛ یک مقدار ماجراجویی اضافه هم ظاهراً در پکیجش هست. امروز صبح متین بهم زنگ زد و گفت عصر با دوست‌هایش، که من هیچ‌کدامشان را ندیده‌ام، می‌خواهند بروند سمت یاسوج کمپ کنند، عشق‌وحال کنند و جمع برگردند. اولش خیلی محکم گفتم: نه!
از آن نه‌هایی که آدم می‌گوید و خودش هم می‌داند احتمالاً دو دقیقه‌ی دیگر قابل مذاکره است ولی آن‌قدر گفت، گفت، گفت و باز گفت که آخرش خودم وسوسه شدم. رفتم وسایلم را جمع کردم البته وقتی می‌گویم وسایلم را، منظورم موبایلم و شارژرش است. چون تقریباً تمام دارایی قابل‌حمل من در حال حاضر همین‌هاست و بقیه‌ی زندگی‌ام آن طرف مانده.
سر شب حرکت کردیم و دو ساعت بعد رسیدیم. امشب را در یکی از باغ‌های دوستانش ماندیم. دور هم جمع شدیم، هوا خیلی خوب بود، آتش روشن کردیم، حرف زدیم و نشستیم و بسیار خرسندم برای چند ساعت هم که شده، هیچ‌کس درباره‌ی اقامت، دانشگاه، خانه، فرودگاه، گیت، تیک، پاسپورت و مهاجرت حرف نزد.
قرار است فردا صبح زود بیدار شویم.
پس گود نایت اوری بادی.
اینا رو متین چسبوند رو کاورم!
ضلع سوم
روزگذرِ چهل‌وچهار حالا که برگشته‌ام، باز هم حس خاصی ندارم. وقتی هم که رفتم همین‌طور بود. قبلش فکر می‌کردم قرار است ابغوره بگیرم اما انگار پوست کلفت تر شده ام. اگر چند سال پیش در چنین وضعیتی بودم، احتمالاً خودم را جر می‌دادم. اما امروز، با وجود تمام این دربه‌دری‌ها،…
روزگذرِ چهل‌وپنج
تازه از سفر برگشته‌ام. بهتان قول می‌دهم امشب یا نهایتاً فردا نامه‌ها را بگذارم. از عصر نوشتنشان را شروع کردم. می‌دانم دیر است و باید زودتر آماده می‌شد، اما… ببخشید؛ سعی خودم رامیکنم که زود آماده شود.
امروز سری به آبشارهای یاسوج زدیم. بعد که جمعیت و شلوغی را دیدیم، گرخیدیم و گفتیم خب، ظاهراً طبیعت امروز ظرفیت پذیرش این حجم از بشر را ندارد. یک گوشه‌ی عزلت برای خودمان برگزیدیم، آتش روشن کردیم، نشستیم دورش و کمی زندگی کردیم.
البته بعداً خاموشش کردیم و رویش خاک ریختیم؛ یعنی در حد توانمان سعی کردیم همان طبیعتی را که آمده بودیم ببینیم، سالم تحویل بدهیم و برویم.
البته که ما هرچقدر هم رعایت کنیم، یک ملت همیشه در صحنه‌ای داریم که هنوز برایشان جا نیفتاده جنگل و آبشار و کوه و رودخانه و هر پدیده‌ی طبیعی و غیرطبیعی دیگری، ارث پدرشان نیست که هرجا رسیدند چیزی از خودشان به یادگار بگذارند. همه‌جا پر از زباله بود. بطری، پلاستیک، دستمال، ظرف و خلاصه هرچیزی که بشر توانسته بود با خودش ببرد و بعد تصمیم گرفته بود همانجا ول کند و برود.
این ملت همان دسته‌ای هستند که تا چند سال پیش روی آثار تاریخی و کهن می‌نوشتند: علی دوستت دارم ۱۳۸۷‌ یا علی + محدثه = عشق و البته هنوز هم هستند و نسلشان منقرض نشده.
بعدش عصر، به همراه یکی از دوستان متین، آیدین، آمدم شیراز. البته خودم پشت فرمان نشستم چون آیدین به قول خودش مشغول منت‌کشی بود. حالا منت‌کشی دقیقاً چه بود و بابت چه چیزی بود، بنده تا آخر مسیر هم متوجه نشدم. فقط می‌دانستم آیدین در یک پروژه‌ی تمام‌عیار برای بازگرداندن رضایت یک انسان دیگر به زندگی خودش به سر می‌برد و هر چند دقیقه یک بار هم مشغول پیگیری عملیات بود.
اصلاً مشکل اینجاست که آدم وقتی پشت فرمان می‌نشیند، ناگهان احساس می‌کند تریبونی دارد و فاز دکتر هلاکویی بر میدارد. خلاصه که جانم برایتان بگوید که سه ساعت و نیم از انرژی مردانه و کاریزما انقدر برایش گفتم که دیگر از من سؤال میپرسید و من هم با فاز مالک زخم کاری به او جواب میدادم. شانس اوردم موبایلم را بیرون نیاوردم و استیکر کیتی و گیلاس پشتش را ندید وگرنه‌ تمام تصوراتش بهم میریخت..
یکی نبود بگوید دانیال جان اخه.. تو چیزی از این چیزا میفهمی و تا حالا شده در یکی از روابط عاطفیت سر بلند بیرون بیایی؟
به هرحال متین و دوستانش آنجا ماندند و من چون کار داشتم، برگشتم تا به کارهایم برسم..