ضلع سوم
237 subscribers
96 photos
4 links
مُعَلَقْ!
- در ‌ِپشتی: @TheThirdSidbot
Download Telegram
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ویک
می‌دانم روزگذر همیشه جای بدبختی‌ها و داستان‌هایی بوده که زندگی یکهو از خودش درمی‌آورد و سعی می‌کند راوی‌شان باشد.
شاید هم من عادت ندارم چیزهای خوب را بنویسم. مثلاً اینکه بعد از پانزده ساعت توانستم از مرز خارج شوم، خودش چیز محشری است.
پانزده ساعت! اصلاً همین که الان این روزگذر را از آن طرف مرز می‌نویسم، باید خودش یک پایان خوش حساب شود.
می‌دانم الان هم متوجه شده‌اید دارم مسخره می‌کنم و تیکه می‌اندازم، ولی واقعاً باورم نمی‌شد که بتوانم کلاً رد شوم و بیایم.
در یک مرحله‌ای دیگر قید همه‌چیز را زده بودم و با خودم گفته بودم خب، تمام شد، امسال هم نشد. بعد یکهو همان تیکی که پانزده ساعت زندگی‌ام را گروگان گرفته بود، زده شد و من توانستم بروم.
البته نباید ناشکری کرد. خدا را شکر که بالاخره بعد از پانزده ساعت، آن یک تیک زده شد. تیکی که دانشگاه باید می‌زد و به من هم گفته بود زده شده. ولی در واقع نزده بودند. من هم به خاطر همان تیک، پانزده ساعت در فرودگاه ماندم.
جالب‌تر اینکه وقتی به دانشگاه زنگ زدم و گفتم کارم گیر کرده، آن خانم محترمی که باید کار را انجام می‌داد، اصلاً نیامده بود. همین‌طوری. بی‌دلیل. در یک روز کاری. دانشگاه هم با یک نیشخند به من گفت: مسئولش نیومده.
یعنی چه که نیومده؟ روز کاری است!
مسئول کار نیاید، کار هم انجام نشود، بعد من این طرف فرودگاه بایستم و به یک تیک نگاه کنم؟ البته در نهایت نباید ناشکر بود. خدا را شکر که پول همیشه جواب است و ارتباطات هم، در کنار آن، نقش وکیل و وصی و ناجی را بازی می‌کنند. با کمک ارتباطات و پول توانستم یک تیک را از یک سازمان از طرف دانشگاه بگیرم و این خیلی عجیب است و بعد از پانزده ساعت بالاخره از مرز خارج شوم.
حالا اینهایش خیلی مهم نیست، امروز آمدم دانشگاه امتحان و مصاحبه دادم حالا منتظرم ببینم چه می شود و خیلی خوشحالم.
پانزده روز دیگر وقت دارم بیایم ایران و دیگر یک سال نمیتوانم اگر کار هایم شد میایم وگرنه نه.
دیگر حوصله ی اینکه بیایم و گیر کنم را ندارم.
این روز ها هم بیشتر درگیر گشت و گذار و پر کردن یک سری فرم هستم….
🟦
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره‌ی خود تنها باشد، تنهاست.
نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.
- عباس معروفی
من هیچ‌وقت حس نکردم I’m so tea هستم؛ به جاش تا دلت بخواد حس کردم قهوه‌ام و اوضاع همه‌چی قهوه‌ایه.
1
ضلع سوم
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ویک می‌دانم روزگذر همیشه جای بدبختی‌ها و داستان‌هایی بوده که زندگی یکهو از خودش درمی‌آورد و سعی می‌کند راوی‌شان باشد. شاید هم من عادت ندارم چیزهای خوب را بنویسم. مثلاً اینکه بعد از پانزده ساعت توانستم از مرز خارج شوم، خودش چیز محشری است.…
روزگذرِ شماره‌ی چهل‌ودو
می‌دانم این روزها زیاد وقت آزاد ندارم و درگیر یک سری کار اداری و پیدا کردن خانه‌ای هستم که بتوانم خودم را در آن جا بدهم و نمی‌توانم هر شب روزگذر بنویسم و از روزم بگویم.
فعلاً یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌ام این است که یک سقف پیدا کنم و زیر آن قرار بگیرم.
یعنی فعلاً درگیر پیدا کردن یک سقفم، نه به معنای فلسفی‌اش، واقعاً یک سقف می‌خواهم که بالای سرم باشد و اجاره‌اش هم مرا از هستی ساقط نکند.‌ قبلش قرار بود با پسرخاله‌ام زندگی کنم تا تکلیفم مشخص شود و کم‌کم برای خودم یک خانه بگیرم، ولی ظاهراً هیچ چیز با برنامه‌هایم جور در نمی‌آید.‌‌ ویزای پسرخاله‌ام برای تورنتو درآمده و حالا او هم قصد دارد به یک جهان دیگر مهاجرت کند یعنی من هنوز نیامده، هم‌خانه‌ام هم دارد می‌رود.
واقعاً نمی‌دانم این چه وضعی است که هرکس را می‌بینم، یا مهاجرت کرده یا در حال مهاجرت است یا منتظر یک ویزاست که برود.
آدم احساس می‌کند مهاجرت تبدیل شده به یک بیماری واگیردار که هرکس نزدیکت شود، فردا می‌گوید ویزای من هم درآمد.
بهتان قول می‌دهم وقتی پاگیر شدم، هر شب روزگذر را می‌نویسم؛ فعلاً آن‌قدر درگیر کار و خانه و این‌طرف و آن‌طرف رفتن هستم که اگر شب‌ها چیزی بنویسم، احتمالاً نصفش درباره‌ی بنگاه و اجاره و دپوزیت و صاحب‌خانه خواهد بود و نصف دیگرش هم غُر زدن.
این روزها با دوستم رضا بنگاه‌های مختلف را می‌گردیم. از این بنگاه به آن بنگاه، از این خانه به آن خانه. یک خانه را می‌بینیم، خوشمان می‌آید، قیمت را می‌پرسیم و دیگر خوشمان نمی‌آید.
یک خانه‌ی دیگر را می‌بینیم، قیمتش مناسب‌تر است، ولی خانه طوری است که احساس می‌کنیم اگر شب بخوابم، فردا ممکن است بخشی از خانه رویم فرو‌ بریزد و دیگر نتوانم به راحتی بلند شوم!
در کنار خانه دیدن، گهگاهی آدم‌هایی را هم برای هم‌خانه شدن می‌بینیم که شاید با یکی‌شان هم‌خانه شوم و بروم سر خانه و زندگی‌ام.
فعلاً پیش پسرخاله‌ام هستم، ولی باید کمی زودتر خودم را یک جایی جا بدهم. چون بالاخره نمی‌شود آدم برای مدت زیادی در وضعیت فعلاً اینجا هستم تا ببینیم چه می‌شود زندگی کند.
بالاخره یک روز موقتی صاحب یک خانه، یک اتاق، یک تخت و حداقل یک کلید باید بشوم.
حتی اگر آن کلید فقط کلید یک اتاق باشد و آن هم اتاقی باشد، آن‌قدر کوچک که اگر دست‌هایم را باز کنم، به دو‌‌‌ دیوار، همزمان برخورد کند.
از دو هفته‌ی دیگر هم کلاس‌های دانشگاه شروع می‌شود و به مدت حدود هشت ماه، تا کارهای اقامتم مشخص شود، نمی‌توانم به ایران برگردم. یعنی از اینجا به بعد اگر دلم برای شیراز تنگ شود، باید با عکس و فیلم و تماس تصویری و خاطراتم سر کنم و احتمالاً هر چیزی که رنگ و بوی شیراز بدهد برایم تبدیل به یک یادآوری از جایی شود که از آن آمده‌ام.
برای همین گفتم یک سر هم به ایران بزنم و دوباره برگردم. امروز یا فردا یک پرواز می‌گیرم، سری به شیراز می‌زنم و دوباره می‌آیم.
بعد احتمالاً هفت، هشت یا حتی نه ماه دیگر ایران را می‌بینم. شاید هم یک سال. شاید هم دو سال. واقعاً نمی‌دانم.
البته یک احتمال دیگر هم وجود دارد. شاید اصلاً بروم جنگ شود و از این جهان بی‌خبر شوم.
با این وضعی که ایران دارد، دیگر واقعاً نمی‌شود برای آینده برنامه‌ی خیلی دقیقی ریخت.
فعلاً فقط می‌دانم امروز یا فردا باید بلیت بگیرم و بروم شیراز چون از دو هفته ی دیگر به مدت کلی وقت دیگر نمیتوانم! میدانم شما اگر جای من بودید، می ایستادید و تکلیف را روشن میکردید اما اگر این دو هفته نروم‌ دیگر نمیتوانم بروم و از آن طرف ممنوع الخروج میشوم!
فعلاً بیخیال اینها شده ام و امروز آلبالو گرفته ام که شیراز را به اینجا بیاورم و کوچه ها و خیابان ها را با بوی آلبالو پلو آشنا کنم! بقیه‌اش را هم ظاهراً باید بسپارم به همان چیزی که تا الان تمام برنامه‌هایم را با یک حرکت کوچک به هم ریخته و دوباره چیده: زندگی.
عاشق قرار های صبحانه ی یازده به بعدم!
گذشتن و رفتنِ پیوسته!