🎼 آه باران
🎤 با صدای : محمدرضا شجریان
🎵 آهنگساز : محمدرضا شجریان
🎶 تنظیم : مزدا انصاری
📝 ترانهسُرا : فریدون مشیری
💽 آلبوم : آه باران (۱۳۸۸)
🌧 آه، باران...
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد -شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید ِ وحشی ِ باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه، باران، ای امیدِ جان ِ بیداران!
بر پلیدی ها -که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
📕 از دفتر : "آه باران"
🎤 با صدای : محمدرضا شجریان
🎵 آهنگساز : محمدرضا شجریان
🎶 تنظیم : مزدا انصاری
📝 ترانهسُرا : فریدون مشیری
💽 آلبوم : آه باران (۱۳۸۸)
🌧 آه، باران...
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد -شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید ِ وحشی ِ باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه، باران، ای امیدِ جان ِ بیداران!
بر پلیدی ها -که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
📕 از دفتر : "آه باران"
کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم.
هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری.
اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است
#ملت_عشق
#انسانم_آرزوست...
@TheThirdLine
هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری.
اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است
#ملت_عشق
#انسانم_آرزوست...
@TheThirdLine
شمس مردی دیرجوش، تنگحوصله و بیاعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادتهای زمانه بوده است:
خود غریبی در جهان
چون شمس کو؟
از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی برنمیگیرند.
نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف، نگاهی است بیرحم و تند و بیپروا.
بسیاری از بزرگان عصر خود را به هیچ نمیگرفته است و گاه مردمانی گمنام را با همه خروجی که از معیارهای اخلاقی و دینی عصر خود داشتهاند میستوده و با ایشان انس میگرفته است.
شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال عشق و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطهای اجتنابناپذیر دارند که هرچه انسانیت کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الاهی است که تنها به انسان سپرده شده است:
چون امانتهای حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
و در جای دیگر میگوید:
شمس تبریز، تو را عشق شناسد نه خرد
معیار شمس برای ارزیابی مردمان عشق بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را بدین دلیل مورد انتقاد قرار میداده است که از عشق بیخبر بوده است: "نیکمرد بود و کَرَمی داشت... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر!"
ما نمیدانیم که در گفتوگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است
ولی آنچه مایه جذب این دو بوده است بیگمان همان مقوله عشق و جان عاشقانه داشتن بوده است.
آنچه شمس تبریزی و دیدار او برای مولانا به ارمغان آورد، دگرگونی احوال فقیهی بود که گاهگاه شعری نیز از سر تفنن میسرود و بدل کردن او به شاعری شیدا و بیاختیار که از فقه نیز آگاهی بسیار دارد.
گویا قبل از دیدار شمس، مولانا اهل سماع و رقص نبوده است و این از تصریح فرزندش سلطانولد و نیز گفتار فریدون سپهسالار به روشنی دانسته میشود.
آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه یا یک مذکر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل میآورد او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید.
مولانا را از زندان عادات و عرفها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد.
شاید تا آن روزگار مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته بود اما در عمل نمیخواست تن بدانها دهد.
شمس زنجیرهی این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی عرف و عادتها میتوان در جهانی دیگر زیست و با مردمانی دیگر.
مقدمه غزلیات شمس تبریز
محمدرضا شفیعی کدکنی
@TheThirdLine
خود غریبی در جهان
چون شمس کو؟
از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی برنمیگیرند.
نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف، نگاهی است بیرحم و تند و بیپروا.
بسیاری از بزرگان عصر خود را به هیچ نمیگرفته است و گاه مردمانی گمنام را با همه خروجی که از معیارهای اخلاقی و دینی عصر خود داشتهاند میستوده و با ایشان انس میگرفته است.
شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال عشق و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطهای اجتنابناپذیر دارند که هرچه انسانیت کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الاهی است که تنها به انسان سپرده شده است:
چون امانتهای حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
و در جای دیگر میگوید:
شمس تبریز، تو را عشق شناسد نه خرد
معیار شمس برای ارزیابی مردمان عشق بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را بدین دلیل مورد انتقاد قرار میداده است که از عشق بیخبر بوده است: "نیکمرد بود و کَرَمی داشت... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر!"
ما نمیدانیم که در گفتوگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است
ولی آنچه مایه جذب این دو بوده است بیگمان همان مقوله عشق و جان عاشقانه داشتن بوده است.
آنچه شمس تبریزی و دیدار او برای مولانا به ارمغان آورد، دگرگونی احوال فقیهی بود که گاهگاه شعری نیز از سر تفنن میسرود و بدل کردن او به شاعری شیدا و بیاختیار که از فقه نیز آگاهی بسیار دارد.
گویا قبل از دیدار شمس، مولانا اهل سماع و رقص نبوده است و این از تصریح فرزندش سلطانولد و نیز گفتار فریدون سپهسالار به روشنی دانسته میشود.
آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه یا یک مذکر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل میآورد او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید.
مولانا را از زندان عادات و عرفها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد.
شاید تا آن روزگار مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته بود اما در عمل نمیخواست تن بدانها دهد.
شمس زنجیرهی این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی عرف و عادتها میتوان در جهانی دیگر زیست و با مردمانی دیگر.
مقدمه غزلیات شمس تبریز
محمدرضا شفیعی کدکنی
@TheThirdLine
هیچگاه نومید مشو ...
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هماکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار باغهای بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواستهات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هماکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار باغهای بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواستهات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی
و فقط پژواک صدای خود را بشنوی،
نمی توانی حقیقت را کشف کنی.
"فقط"
در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
#ملت_عشق
#اليف_شافاك
@TheThirdLine
و فقط پژواک صدای خود را بشنوی،
نمی توانی حقیقت را کشف کنی.
"فقط"
در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
#ملت_عشق
#اليف_شافاك
@TheThirdLine
⏱️ ساعت دروغ میگوید.
زمان دور یک دایره نمیچرخد، زمان بر روی خطی مستقیم میدود.
و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد. ایدهی ساختن ساعت به شکل دایره، ایدهی جادوگری فریبکار بوده است.
ساعتِ خوب، ساعت شنی است، هر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد.
و به یادمان میآورد که زمان، خط است، نه دایره و زمانِ رفته دیگر باز نمیگردد. نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بیانتها تاثيری ندارد.
فریبی که ما را خرسند میکند، بیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد.
📕 برگی از داستان "تمشک تیغدار"
@TheThirdLine
زمان دور یک دایره نمیچرخد، زمان بر روی خطی مستقیم میدود.
و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد. ایدهی ساختن ساعت به شکل دایره، ایدهی جادوگری فریبکار بوده است.
ساعتِ خوب، ساعت شنی است، هر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد.
و به یادمان میآورد که زمان، خط است، نه دایره و زمانِ رفته دیگر باز نمیگردد. نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بیانتها تاثيری ندارد.
فریبی که ما را خرسند میکند، بیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد.
📕 برگی از داستان "تمشک تیغدار"
@TheThirdLine
من به جرات میگویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نهفته است که "کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت..."
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
@TheThirdLine
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
@TheThirdLine
«درمان فراق»
مرا چه باید کرد
با این روزها و ساعتهای بیشمار
که باید پیش از دیدار دوبارهات
یک یک شماره کنم؟
آیا حواس خود را که در حسرت دیدارت
ملول و افسردهاند،
همه را به دارویی در خواب کنم
تا از درد فراق بی خبر شوند؟
آیا بگریزم در دامنِ روزگار پیشین
و خیالات خوش وصال
و خود را به نمایشی نابخردانه
فریب دهم
و امروزم را به کلی گم کنم؟
آیا عشق تو باید در دامن روح من
این گناه را در اندازد که زمان،
این هدیه بزرگ الهی را به دور افکنم؟
آیا هوای مهآلود این خاطرات فسرده را
که در سینهام سنگینی میکند رها کنم
و هدف والا و مقصود متعالی حیات را از یاد ببرم؟
آه ،
کدام چاره توانم کرد
و چه حیله توانم اندیشید
که دامن جدایی را کوتاه کنم
و به ساعت دیدارت نزدیکتر شوم؟
چگونه میتوانم امید پژمرده خود را بیاموزم
که تا روز سعادتآفرین دیدارت
به زندگی ادامه دهد؟
ای معشوق،
اکنون با تو می گویم که
با فراق چه خواهم کرد:
من به خاطر تو به همه آرمانهای نیکو
و مقصودهای بلند چنگ خواهم زد
و هر آن یک لحظه را که میان ما
جدایی افکنده است
از کارهای شایسته آکنده خواهم کرد
تا بر تو نثار کنم؛
مرغان اندیشهام را به خاطرت بر میانگیزم
تا هر آن پرواز آسمانی که توانند بیازمایند
و هر آن همت بلند و مقدس که دارند به کار آورند.
من به خاطر تو از میان این ساعتهای دراز
با شکیبایی گذر خواهم کرد
و دقیقههایش را ناخوش نخواهم خواند.
من این طومار بی نقش و ملالت بار جدایی را
به یک برنامه کارِ والا و شریف
بدل خواهم کرد
و خواهم کوشید که در این برنامه
به صید کمال و تعالی برخیزم
و بیش از گذشته آهوان خوبی و نیکویی را به کمند آورم.
پس بگذار این ایام محتوم جدایی
هزاران خیر و برکت به ارمغان آورد
و این همه از سوی تو خواهد بود.
و بدین سان عشق و آرزوی من به دیدارت
هالهای از قداست به خود می گیرد
و یاد گرامی و نازنین تو در من اثری الهی و آسمانی پدید می آورد.
فرانسیس آن کِمبِل
□ در قطعه فوق بهترین درمان
برای کوتاه کردن دوران فراق
و بهرهگیری کامل از این دوران
پیشنهاد شده است و آن این است که
زمان فراق را باید خرج ایام وصال کرد
و خود را ساخت و بهتر و شایستهتر کرد، برای وصالی که در پیش است.
و این خود قویترین انگیزه
برای سیر تکاملی انسان تواند بود.
برگرفته از کتاب “در قلمرو زرین”
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
مرا چه باید کرد
با این روزها و ساعتهای بیشمار
که باید پیش از دیدار دوبارهات
یک یک شماره کنم؟
آیا حواس خود را که در حسرت دیدارت
ملول و افسردهاند،
همه را به دارویی در خواب کنم
تا از درد فراق بی خبر شوند؟
آیا بگریزم در دامنِ روزگار پیشین
و خیالات خوش وصال
و خود را به نمایشی نابخردانه
فریب دهم
و امروزم را به کلی گم کنم؟
آیا عشق تو باید در دامن روح من
این گناه را در اندازد که زمان،
این هدیه بزرگ الهی را به دور افکنم؟
آیا هوای مهآلود این خاطرات فسرده را
که در سینهام سنگینی میکند رها کنم
و هدف والا و مقصود متعالی حیات را از یاد ببرم؟
آه ،
کدام چاره توانم کرد
و چه حیله توانم اندیشید
که دامن جدایی را کوتاه کنم
و به ساعت دیدارت نزدیکتر شوم؟
چگونه میتوانم امید پژمرده خود را بیاموزم
که تا روز سعادتآفرین دیدارت
به زندگی ادامه دهد؟
ای معشوق،
اکنون با تو می گویم که
با فراق چه خواهم کرد:
من به خاطر تو به همه آرمانهای نیکو
و مقصودهای بلند چنگ خواهم زد
و هر آن یک لحظه را که میان ما
جدایی افکنده است
از کارهای شایسته آکنده خواهم کرد
تا بر تو نثار کنم؛
مرغان اندیشهام را به خاطرت بر میانگیزم
تا هر آن پرواز آسمانی که توانند بیازمایند
و هر آن همت بلند و مقدس که دارند به کار آورند.
من به خاطر تو از میان این ساعتهای دراز
با شکیبایی گذر خواهم کرد
و دقیقههایش را ناخوش نخواهم خواند.
من این طومار بی نقش و ملالت بار جدایی را
به یک برنامه کارِ والا و شریف
بدل خواهم کرد
و خواهم کوشید که در این برنامه
به صید کمال و تعالی برخیزم
و بیش از گذشته آهوان خوبی و نیکویی را به کمند آورم.
پس بگذار این ایام محتوم جدایی
هزاران خیر و برکت به ارمغان آورد
و این همه از سوی تو خواهد بود.
و بدین سان عشق و آرزوی من به دیدارت
هالهای از قداست به خود می گیرد
و یاد گرامی و نازنین تو در من اثری الهی و آسمانی پدید می آورد.
فرانسیس آن کِمبِل
□ در قطعه فوق بهترین درمان
برای کوتاه کردن دوران فراق
و بهرهگیری کامل از این دوران
پیشنهاد شده است و آن این است که
زمان فراق را باید خرج ایام وصال کرد
و خود را ساخت و بهتر و شایستهتر کرد، برای وصالی که در پیش است.
و این خود قویترین انگیزه
برای سیر تکاملی انسان تواند بود.
برگرفته از کتاب “در قلمرو زرین”
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هر گاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هر گاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتادهایم.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشهای منزوی بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی.
فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خویشتن را کاملاً ببینی.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خویشتن را کاملاً ببینی.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
و گفت: بنده را هیچ به از آن نباشد که بی هیچ باشد. نه زهد و نه علم ونه عمل، چون بی همه باشد، با همه باشد
#بایزید_بسطامی
@TheThirdLine
#بایزید_بسطامی
@TheThirdLine
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بیذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم
#مولانا
@TheThirdLine
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بیذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم
#مولانا
@TheThirdLine
⬛️ چگونه حكومت ١٢٠ ساله #مغول به پایان رسید؟ ⬛️
زوال از یک روستا شروع شد. صدوبیست سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند؛ جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند. از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت برخی از قبایل مغولها پس از فتح #ایران ساکن #خراسان شدند، ولی چون بیابانگرد بودند، در شهرها زندگی نمیکردند! مغولها همه گونه حقی داشتند! #مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند؛ #ایرانیان برایشان برده نبودند، احشام بودند. در تاریخ دورهٔ مغول، چنان یأسی میان مردم ایران وجود می داشته که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمیکردند. #ابن_اثیر مینویسد ؛ یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد؛ هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر، که همان یک نفر او را کشت! داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع میشود؛ چند مغول بیابانگرد به خانهٔ ایندو میروند و زنان و دخترانشان را طلب میکنند. بر خلاف ۱۲۰سال قبلش، دو برادر مقاومت میکنند و مغولان را میکشند؛ مردم باشتین اول میترسند، ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت به ایستادگی می کند. خبر به قریههای اطراف میرسد؛ حاکم #سبزوار مامورانی را میفرستد تا دو برادر را دستگیر کنند. عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را میکشد. در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چند صد نفره را به #باشتین میفرستد، ولی حالا خیلیها جرأت مقاومت پیدا میکنند؛ عبدالرزاق فرمانده قیام میشود. در چند روستا، مردم مغولان را میکشند و خبرهای مغولکشی کمکم زیاد میشود ؛ عبدالرزاق نام #سربداران بر سپاهیان از جان گذشتهاش میگذارد. فوجفوج مردمان بهستوه آمده از ستم مغولها به باشتین میروند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه #ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند. عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز میشود و سبزوار فتح میگردد؛ پس از صد و بیست سال ایرانیان بر مغولها فائق میشوند. آن روز حتماً پرشکوه بوده است! #طغای_تیمور #ایلخان_مغول، یک ایلچی مغول را میفرستد تا سربداران از او اطاعت کنند؛ سربداران او را هم میکشند و از طغایتیمور میخواهند که اطاعت کند. سربداران به جنگ طغای تیمور می روند و او را شکست می دهند و این نقطهٔ پایان ایلخانان مغول است. همان لحظهای که "#سیف_فرغانی" انتظارش را میکشید:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
باد سُم خران شما نیز بگذرد
در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
@TheThirdLine
زوال از یک روستا شروع شد. صدوبیست سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند؛ جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند. از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت برخی از قبایل مغولها پس از فتح #ایران ساکن #خراسان شدند، ولی چون بیابانگرد بودند، در شهرها زندگی نمیکردند! مغولها همه گونه حقی داشتند! #مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند؛ #ایرانیان برایشان برده نبودند، احشام بودند. در تاریخ دورهٔ مغول، چنان یأسی میان مردم ایران وجود می داشته که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمیکردند. #ابن_اثیر مینویسد ؛ یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد؛ هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر، که همان یک نفر او را کشت! داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع میشود؛ چند مغول بیابانگرد به خانهٔ ایندو میروند و زنان و دخترانشان را طلب میکنند. بر خلاف ۱۲۰سال قبلش، دو برادر مقاومت میکنند و مغولان را میکشند؛ مردم باشتین اول میترسند، ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت به ایستادگی می کند. خبر به قریههای اطراف میرسد؛ حاکم #سبزوار مامورانی را میفرستد تا دو برادر را دستگیر کنند. عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را میکشد. در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چند صد نفره را به #باشتین میفرستد، ولی حالا خیلیها جرأت مقاومت پیدا میکنند؛ عبدالرزاق فرمانده قیام میشود. در چند روستا، مردم مغولان را میکشند و خبرهای مغولکشی کمکم زیاد میشود ؛ عبدالرزاق نام #سربداران بر سپاهیان از جان گذشتهاش میگذارد. فوجفوج مردمان بهستوه آمده از ستم مغولها به باشتین میروند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه #ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند. عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز میشود و سبزوار فتح میگردد؛ پس از صد و بیست سال ایرانیان بر مغولها فائق میشوند. آن روز حتماً پرشکوه بوده است! #طغای_تیمور #ایلخان_مغول، یک ایلچی مغول را میفرستد تا سربداران از او اطاعت کنند؛ سربداران او را هم میکشند و از طغایتیمور میخواهند که اطاعت کند. سربداران به جنگ طغای تیمور می روند و او را شکست می دهند و این نقطهٔ پایان ایلخانان مغول است. همان لحظهای که "#سیف_فرغانی" انتظارش را میکشید:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
باد سُم خران شما نیز بگذرد
در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
@TheThirdLine
جهنّم، جهل انسان است...!
و بهشت فهم انسان...!
فریب وعده دهندگان بهشتی نامرئی را مخورید،
که بهشتی جز خِرد و اندیشه، که در ما نهان شده است، وجود ندارد..!!!
هیچ جهنمی سوزاننده تر از جهل نیست.
که اگر مراقب خودتان نباشید،
شما را در تنور خود، کباب خواهند کرد...!
به قول عطار:
هر چه در فهم تو آید ؛ آن بود مفهوم تو...
@TheThirdLine
و بهشت فهم انسان...!
فریب وعده دهندگان بهشتی نامرئی را مخورید،
که بهشتی جز خِرد و اندیشه، که در ما نهان شده است، وجود ندارد..!!!
هیچ جهنمی سوزاننده تر از جهل نیست.
که اگر مراقب خودتان نباشید،
شما را در تنور خود، کباب خواهند کرد...!
به قول عطار:
هر چه در فهم تو آید ؛ آن بود مفهوم تو...
@TheThirdLine
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشهای منزوی بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمیتوانی حقیقت را کشف کنی.
فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خویشتن را کاملاً ببینی.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
فقط در آینه انسانی دیگر است که میتوانی خویشتن را کاملاً ببینی.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
افسردگی
بهایی است که آدم ها
برای شناخت خود می پردازند،
هرچه عمیق تر به زندگی بنگری
به همان مقدار هم
عمیق تر رنج می بری ...
#وقتی_نیچه_گریست
#اروین_دی_یالوم
@TheThirdLine
بهایی است که آدم ها
برای شناخت خود می پردازند،
هرچه عمیق تر به زندگی بنگری
به همان مقدار هم
عمیق تر رنج می بری ...
#وقتی_نیچه_گریست
#اروین_دی_یالوم
@TheThirdLine
نقل است که :
با هجوم موشها به شهر همدان ،
که موجب شیوع بیماری طاعون در این شهر شده بود ، پزشک حاذق "ابو علی سینا" به مردم دستور داد برای مقابله با موشها از مار استفاده کنند!
و بعد ها نیز به پاس اینکار
در سر راه مارها
جام شرابی از انگور سیاه گذاشتند تا از آن بنوشند ، زیرا زهر مارها را بیشتر و خطرناک تر میکرد!
از آن پس مار نماد بهداشت
و نماد داروخانه های جهان شد،
لذا برخی داشتن و نگهداری مار را
نشانه سلامت میدانستند!
و به افرادی که زیاد دچار امراض میشدند ، "بی مار" میگفتند!
کلمه ایی که تا به امروز نیز پابرجاست
و به همین عنوان استفاده میشود!
@TheThirdLine
با هجوم موشها به شهر همدان ،
که موجب شیوع بیماری طاعون در این شهر شده بود ، پزشک حاذق "ابو علی سینا" به مردم دستور داد برای مقابله با موشها از مار استفاده کنند!
و بعد ها نیز به پاس اینکار
در سر راه مارها
جام شرابی از انگور سیاه گذاشتند تا از آن بنوشند ، زیرا زهر مارها را بیشتر و خطرناک تر میکرد!
از آن پس مار نماد بهداشت
و نماد داروخانه های جهان شد،
لذا برخی داشتن و نگهداری مار را
نشانه سلامت میدانستند!
و به افرادی که زیاد دچار امراض میشدند ، "بی مار" میگفتند!
کلمه ایی که تا به امروز نیز پابرجاست
و به همین عنوان استفاده میشود!
@TheThirdLine
«دین عشق»
آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش
عشقت بنهم به جای مذهب در پیش
تا کی دارم عشق نهان در دل ریش
مقصود رهم تویی نه دین است و نه کیش
عینالقضات همدانی
□ دین عشق که در ادب عرفانی پارسی همه جا دین و مذهب عاشقان شناخته شده است، دینِ همه بزرگان جهان است که گاه از آن به بتپرستی و صنمپرستی و امثال آن تعبیر کردهاند و آن به حقیقت همان دین فطرت است که بر عشق به زیبایی و دانایی و خوبی بنا شده است و میتوان گفت عینالقضات از پیشروان مذهب عشق است. البته پیش از وی و بخصوص پس از وی، در ادب اسلامی اشارات مکرر به دین عشق شده است و دیرینهترین تعبیر آن همان اندیشه «جاویدان خرد» است که منسوب به هوشنگ از نخستین پادشاهان افسانهای در شاهنامه فردوسی است.
برگرفته از کتاب متون عرفانی به زبان فارسی
به قلم حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش
عشقت بنهم به جای مذهب در پیش
تا کی دارم عشق نهان در دل ریش
مقصود رهم تویی نه دین است و نه کیش
عینالقضات همدانی
□ دین عشق که در ادب عرفانی پارسی همه جا دین و مذهب عاشقان شناخته شده است، دینِ همه بزرگان جهان است که گاه از آن به بتپرستی و صنمپرستی و امثال آن تعبیر کردهاند و آن به حقیقت همان دین فطرت است که بر عشق به زیبایی و دانایی و خوبی بنا شده است و میتوان گفت عینالقضات از پیشروان مذهب عشق است. البته پیش از وی و بخصوص پس از وی، در ادب اسلامی اشارات مکرر به دین عشق شده است و دیرینهترین تعبیر آن همان اندیشه «جاویدان خرد» است که منسوب به هوشنگ از نخستین پادشاهان افسانهای در شاهنامه فردوسی است.
برگرفته از کتاب متون عرفانی به زبان فارسی
به قلم حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
عشق سفر است.
مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود.
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
#ملت_عشق
@TheThirdLine
مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود.
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
#ملت_عشق
@TheThirdLine