خط سوم...
401 subscribers
358 photos
51 videos
26 files
30 links
Download Telegram
اگر می‌دانستی در آن سوی سکوت، چه اقتداری نهفته است
برای همیشه زبان را رها می‌کردی ...

@TheThirdLine
"بخت خواب‌آلود"

بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآنکه زد بر دیده، آب از رویِ رخشانِ شما
حافظ

□ بختِ خمار و خواب‌آلودهٔ ما
خفته است
و ما داستان مردی را
که بختش خفته بود
در قصه‌های کهنسال ایرانی
خوانده‌ایم
که چگونه راهی دراز در پیش گرفت
تا به غاری که بختش
آنجا خفته بود رسید
و او را به لگد بیدار کرد
اما چون معنی خفتنِ بخت
را ندانسته بود
از بیداری بخت بهره‌ای نبرد.

حافظ بهترین راه را
برای بیدار کردن بخت
گوشزد کرده و آن این است که
چشم در روی آن یار یگانه بگشاییم
و از زلال شفاف جمالش آبی بر
چشم و چهره خواب‌گرفتهٔ خود زنیم
و آن دشمن پنهان را که با چشمهای چالاک بر سر شطرنج سود و زیان
و در سودای مات کردن ماست
مشاهده کنیم:

در سر شطرنجْ چست است این غراب
تو مبین بازی به چشمِ نیم‌خواب
مولانا

پس به گفته مولانا:
بزن آب سرد بر رو، بجه و بکن هیاهو
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی

□ قصه مردی که بختش خفته بود
یکی از افسانه‌های شیرین عبرت‌آموز ایرانی است
که خواندنش کودکان ۹ ساله تا ۹۹
ساله را مجذوب می‌کند
و حکمت می‌آموزد.

@TheThirdLine
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

#حافظ

@TheThirdLine
مصاحبت نیکان در این جهان،
خود باید که دعای همگان باشد
زیرا به زبان مولانا:

نار خندان باغ را خندان کند
صحبت نیکانت از نیکان کند

و در آن دنیای پسین چنانکه در حدیث آمده است، خوبان با خوبان خواهند بود:

مَن احَبَّ شیئاً حشَرَهُ اللّه معَه
یعنی هر کس هر چیز را دوست می‌دارد،
خداوند در قیامت او را با همان محشور خواهد کرد.

بیت زیر از سنایی
بخش عمدهٔ این نیایش را در بر دارد:

به هرچ از اولیا گویند “رزقّنی” و “وفّقنی”
به هرچ از انبیا گویند “آمَنا” و “صَدَّقنا”

خیام به زبان رمز گوید:
چون در عالم آخرت،
بهشت و قصور و شراب و حورالعین
پاداش می‌دهند،
بهتر است ما از همین دنیا
نشان دهیم که سنخیتی با بهشت
و خلق و خوی زیبارویان بهشتی داریم،
تا در قیامت با آنها محشور شویم:

گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زان‌سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

اما مصاحبت با زیبارویان در این جهان
که همان عشق‌ورزی با زیبایی و خوبی
و عدل و انصاف و جوانمردی و راستی و درستی است،
موجب می‌شود که آدمی در عالم پسین نیز با همین موجودات نازنین
که به صورت‌های بدیع و زیبای حوران و ولدانِ جاویدان درمی‌آیند،
محشور و مأنوس گردد.
و آنها که در اینجا به مجاورت جانورانی چون دروغ و تهمت خو کرده‌اند،
همخانه خارپشتان
و همخوابه ماران و کژدمان خواهند بود:

چون ز خشم آتش تو بر دلها زدی
مایه نار جهنم آمدی
آن سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دُمت
مثنوی

برگرفته از کتاب “در صحبت قرآن”
به قلم حسین الهی قمشه‌ای

@TheThirdLine
از جنید بغدادی پرسیدند :
عاشق چه علامتی دارد ؟
فرمود
_خلوت بسیار.
_معاشرت اندک.
_چون می نگرد نمی بیند و چون خطابش کنی نمی شنود.
_گر سخن با او گویی نمی فهمد.
_نه مصیبتی اندوهگینش می کند و نه دست یابی به چیزی خشنودش کند
_در خلوت سرای خویش ناظر خداست و با او مانوس است.
_در آشکار و نهان با او راز و نیاز دارد.
_با اهل دنیا در کارشان ستیره ندارد.
_برای از دست دادن آنچه می جوید بیمناک است.
_خردش از دیدن جلال حق به وحشت افتاده
_کم می خورد.
_کم می خوابد.
_همواره دلش غرق در اندوهست.
_مردم سرگرم کار خود و او سرگرم کار خویشتن است.
_در خلوت سرای خویش گریان و در تنهایی نالان است.
_شراب از جام عشق می نوشد و از مردم روی گردان است.

@TheThirdLine
از همان جا که رسد درد
همان جاست دوا

#مولانا

@TheThirdLine
«آخر معشوق را «دلارام» می‌گویند یعنی که دل به‌وی آرام گیرد.
پس به‌غیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...»


مولانا / فیه ما فیه

یا

«تا تویی در دلِ من کِی دگری می‌ گنجد؟»


@TheThirdLine
“زمان هزار چهره”

زمان
بر آنان که در انتظارند، بسیار آهسته می‌گذرد،
بر آنان که هراسناکند، با شتاب،
بر آنان که غصه دارند، بس دراز است،
و بر آنان که شاد و خرسند، بسی کوتاه؛
اما بر آنان که عاشقند،
زمان ابدیت است.

@TheThirdLine
تا زنده‌ای ، زندگی کن! اگر زندگی‌ات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمی‌کند، نمیتواند بهنگام بمیرد.
از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافته‌ای؟
آیا زندگی خودت را زیسته‌ای؟ یا با آن زنده بوده‌ای؟ آیا آن را برگزیده‌ای؟ یا زندگی‌ات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن...

#وقتی_نیچه_گریست

@TheThirdLine
آدم‌‌های امن، همان‌هایی هستند که همه چيز می‌توانی بهشان بگويی، بدون اينکه قضاوت يا تحقيرت کنند.. می‌توانی کنارشان احساس بودن کنی...

کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون مهمی کسی که ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ می‌گیرد ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪ‌ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﯽ‌ﺧﯿﺎﻝ ، دستت را می‌گیرد ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ِمحبت‌، ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﻮﺍیت ﺭﺍ ﺑﯽ‌ﺍﺟﺎﺯﻩ به رسم رفاقت ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد!
گاهی تورا فرو می‌ریزد برای بنای جدید.

آدم‌های امن گل‌های قالی‌اند، نه انتظار چیده شدن دارند نه دلهره پژمردن، همیشگی‌اند، گنجینه‌اند، سرمایه‌اند، آرامش خاطرند، کاش هرکس یک آدم امن در زندگیش بیاید...

@TheThirdLine
“سه يار ديرين”

آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان‌ است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.

اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار

آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.

اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمی‌آورند
چون دانه‌های تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار می‌کنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندان‌های فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
می‌خرامند با گام‌های کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.

اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.

بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقره‌فام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریخته‌ام
و آنچه دیده‌ای و می‌بینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه‌ کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.

@TheThirdLine
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچگاه دیر نیست.

هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.

حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.

#ملت_عشق
#الیف_شافاک

@TheThirdLine
من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نهفته است که "کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت..."

#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل

@TheThirdLine
شمس گفت: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده.
به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند
و بگوید" چه کنم! تقدیرم این بوده،" نشانهٔ جهالت است.
تقدیر همهٔ راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست .
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است.
پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی ...

#ملت_عشق 
#الیف_شافاک

@TheThirdLine
🎼 آه باران

🎤 با صدای : محمدرضا شجریان
🎵 آهنگساز : محمدرضا شجریان
🎶 تنظیم : مزدا انصاری
📝 ترانه‌سُرا : فریدون مشیری

💽 آلبوم : آه باران (۱۳۸۸)

🌧 آه، باران...

ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد -شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید ِ وحشی ِ باران
یا، نه، دریایی‌ست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.

هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شب‌های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشک‌اند.
روشنی‌ها محو در تاریکی دلتنگ،
هم‌چنان که نام ها در ننگ!

هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.‌
آه، باران، ای امیدِ جان ِ بیداران!
بر پلیدی ها -که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟

📕 از دفتر : "آه باران"
کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم، همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم.
هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش تر مواقع در ترس و شرم به سر می بری.
اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است


#ملت_عشق
#انسانم_آرزوست...

@TheThirdLine
شمس مردی دیرجوش، تنگ‌حوصله و بی‌اعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادت‌های زمانه بوده است:

خود غریبی در جهان
چون شمس کو؟

از آن مردانی که خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دارند و داوری خلق جهان را به پشیزی برنمی‌گیرند.

نگاه شمس به مسایل عصر در حوزه دین و اخلاق و تصوف، نگاهی است بی‌رحم و تند و بی‌پروا.

بسیاری از بزرگان عصر خود را به هیچ نمی‌گرفته است و گاه مردمانی گمنام را با همه خروجی‌ که از معیارهای اخلاقی و دینی عصر خود داشته‌اند می‌ستوده و با ایشان انس می‌گرفته است.

شمس تبریزی از نظرگاه مولانا مظهر کمال انسانیت است و مظهر کمال عشق و از دیدگاه مولانا این دو مفهوم رابطه‌ای اجتناب‌ناپذیر دارند که هرچه انسانیت کاملتر باشد عشق از کمال بیشتری برخوردار است زیرا عشق امانت الاهی است که تنها به انسان سپرده شده است:

چون امانت‌های حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین

و در جای دیگر می‌گوید:
شمس تبریز، تو را عشق شناسد نه خرد

معیار شمس برای ارزیابی مردمان عشق بوده است نه علم و نه فضل و نه زهد و عبادت، حتی پدرش را بدین دلیل مورد انتقاد قرار می‌داده است که از عشق بی‌خبر بوده است: "نیک‌مرد بود و کَرَمی داشت... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر!"

ما نمی‌دانیم که در گفت‌وگوهای میان او و مولانا در روزهای نخستین چه سخنانی رد و بدل شده است
ولی آنچه مایه جذب این دو بوده است بی‌گمان همان مقوله عشق و جان عاشقانه داشتن بوده است.

آنچه شمس تبریزی و دیدار او برای مولانا به ارمغان آورد، دگرگونی احوال فقیهی بود که گاه‌گاه شعری نیز از سر تفنن می‌سرود و بدل کردن او به شاعری شیدا و بی‌اختیار که از فقه نیز آگاهی بسیار دارد.

گویا قبل از دیدار شمس، مولانا اهل سماع و رقص نبوده است و این از تصریح فرزندش سلطان‌ولد و نیز گفتار فریدون سپهسالار به روشنی دانسته می‌شود.

آنچه از دیدار شمس برای مولانا حاصل شد، یک نتیجه بنیادی داشت که معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد، یعنی ارزش‌هایی که برای یک فقیه یا یک مذکر و واعظ، در آن روز وجود داشت و گاه چه مایه گرفتاریها برای صاحبانش به حاصل می‌آورد او را از چنگ آن معیارها رهایی بخشید.

مولانا را از زندان عادات و عرف‌ها و از زنجیر معیارهای زمانه آزاد کرد.

شاید تا آن روزگار مولانا خود این حقایق را به کمال دریافته بود اما در عمل نمی‌خواست تن بدانها دهد.

شمس زنجیره‌ی این معیارها را درید و به او آموخت که در آن سوی عرف‌ و عادت‌ها می‌توان در جهانی دیگر زیست و با مردمانی دیگر.

مقدمه غزلیات شمس تبریز
محمدرضا شفیعی کدکنی

@TheThirdLine
هیچ‌گاه نومید مشو ...

اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می‌کند. حتی اگر هم‌اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه‌های دشوار باغ‌های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته‌ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته‌اش محقق نشده، شکر گوید.

#ملت_عشق
#الیف_شافاک

@TheThirdLine
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بمانی
و فقط پژواک صدای خود را بشنوی،
نمی توانی حقیقت را کشف کنی.
"فقط"
در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.

#ملت_عشق
#اليف_شافاك

@TheThirdLine