“سه يار ديرين”
آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.
اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار
آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.
اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمیآورند
چون دانههای تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار میکنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندانهای فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
میخرامند با گامهای کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.
اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.
بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقرهفام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریختهام
و آنچه دیدهای و میبینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.
@TheThirdLine
آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.
اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار
آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.
اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمیآورند
چون دانههای تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار میکنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندانهای فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
میخرامند با گامهای کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.
اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.
بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقرهفام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریختهام
و آنچه دیدهای و میبینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.
@TheThirdLine
«درمان فراق»
مرا چه باید کرد
با این روزها و ساعتهای بیشمار
که باید پیش از دیدار دوبارهات
یک یک شماره کنم؟
آیا حواس خود را که در حسرت دیدارت
ملول و افسردهاند،
همه را به دارویی در خواب کنم
تا از درد فراق بی خبر شوند؟
آیا بگریزم در دامنِ روزگار پیشین
و خیالات خوش وصال
و خود را به نمایشی نابخردانه
فریب دهم
و امروزم را به کلی گم کنم؟
آیا عشق تو باید در دامن روح من
این گناه را در اندازد که زمان،
این هدیه بزرگ الهی را به دور افکنم؟
آیا هوای مهآلود این خاطرات فسرده را
که در سینهام سنگینی میکند رها کنم
و هدف والا و مقصود متعالی حیات را از یاد ببرم؟
آه ،
کدام چاره توانم کرد
و چه حیله توانم اندیشید
که دامن جدایی را کوتاه کنم
و به ساعت دیدارت نزدیکتر شوم؟
چگونه میتوانم امید پژمرده خود را بیاموزم
که تا روز سعادتآفرین دیدارت
به زندگی ادامه دهد؟
ای معشوق،
اکنون با تو می گویم که
با فراق چه خواهم کرد:
من به خاطر تو به همه آرمانهای نیکو
و مقصودهای بلند چنگ خواهم زد
و هر آن یک لحظه را که میان ما
جدایی افکنده است
از کارهای شایسته آکنده خواهم کرد
تا بر تو نثار کنم؛
مرغان اندیشهام را به خاطرت بر میانگیزم
تا هر آن پرواز آسمانی که توانند بیازمایند
و هر آن همت بلند و مقدس که دارند به کار آورند.
من به خاطر تو از میان این ساعتهای دراز
با شکیبایی گذر خواهم کرد
و دقیقههایش را ناخوش نخواهم خواند.
من این طومار بی نقش و ملالت بار جدایی را
به یک برنامه کارِ والا و شریف
بدل خواهم کرد
و خواهم کوشید که در این برنامه
به صید کمال و تعالی برخیزم
و بیش از گذشته آهوان خوبی و نیکویی را به کمند آورم.
پس بگذار این ایام محتوم جدایی
هزاران خیر و برکت به ارمغان آورد
و این همه از سوی تو خواهد بود.
و بدین سان عشق و آرزوی من به دیدارت
هالهای از قداست به خود می گیرد
و یاد گرامی و نازنین تو در من اثری الهی و آسمانی پدید می آورد.
فرانسیس آن کِمبِل
□ در قطعه فوق بهترین درمان
برای کوتاه کردن دوران فراق
و بهرهگیری کامل از این دوران
پیشنهاد شده است و آن این است که
زمان فراق را باید خرج ایام وصال کرد
و خود را ساخت و بهتر و شایستهتر کرد، برای وصالی که در پیش است.
و این خود قویترین انگیزه
برای سیر تکاملی انسان تواند بود.
برگرفته از کتاب “در قلمرو زرین”
@TheThirdLine
مرا چه باید کرد
با این روزها و ساعتهای بیشمار
که باید پیش از دیدار دوبارهات
یک یک شماره کنم؟
آیا حواس خود را که در حسرت دیدارت
ملول و افسردهاند،
همه را به دارویی در خواب کنم
تا از درد فراق بی خبر شوند؟
آیا بگریزم در دامنِ روزگار پیشین
و خیالات خوش وصال
و خود را به نمایشی نابخردانه
فریب دهم
و امروزم را به کلی گم کنم؟
آیا عشق تو باید در دامن روح من
این گناه را در اندازد که زمان،
این هدیه بزرگ الهی را به دور افکنم؟
آیا هوای مهآلود این خاطرات فسرده را
که در سینهام سنگینی میکند رها کنم
و هدف والا و مقصود متعالی حیات را از یاد ببرم؟
آه ،
کدام چاره توانم کرد
و چه حیله توانم اندیشید
که دامن جدایی را کوتاه کنم
و به ساعت دیدارت نزدیکتر شوم؟
چگونه میتوانم امید پژمرده خود را بیاموزم
که تا روز سعادتآفرین دیدارت
به زندگی ادامه دهد؟
ای معشوق،
اکنون با تو می گویم که
با فراق چه خواهم کرد:
من به خاطر تو به همه آرمانهای نیکو
و مقصودهای بلند چنگ خواهم زد
و هر آن یک لحظه را که میان ما
جدایی افکنده است
از کارهای شایسته آکنده خواهم کرد
تا بر تو نثار کنم؛
مرغان اندیشهام را به خاطرت بر میانگیزم
تا هر آن پرواز آسمانی که توانند بیازمایند
و هر آن همت بلند و مقدس که دارند به کار آورند.
من به خاطر تو از میان این ساعتهای دراز
با شکیبایی گذر خواهم کرد
و دقیقههایش را ناخوش نخواهم خواند.
من این طومار بی نقش و ملالت بار جدایی را
به یک برنامه کارِ والا و شریف
بدل خواهم کرد
و خواهم کوشید که در این برنامه
به صید کمال و تعالی برخیزم
و بیش از گذشته آهوان خوبی و نیکویی را به کمند آورم.
پس بگذار این ایام محتوم جدایی
هزاران خیر و برکت به ارمغان آورد
و این همه از سوی تو خواهد بود.
و بدین سان عشق و آرزوی من به دیدارت
هالهای از قداست به خود می گیرد
و یاد گرامی و نازنین تو در من اثری الهی و آسمانی پدید می آورد.
فرانسیس آن کِمبِل
□ در قطعه فوق بهترین درمان
برای کوتاه کردن دوران فراق
و بهرهگیری کامل از این دوران
پیشنهاد شده است و آن این است که
زمان فراق را باید خرج ایام وصال کرد
و خود را ساخت و بهتر و شایستهتر کرد، برای وصالی که در پیش است.
و این خود قویترین انگیزه
برای سیر تکاملی انسان تواند بود.
برگرفته از کتاب “در قلمرو زرین”
@TheThirdLine
محبت همیشه تازه است
وقتی عاشق به معشوق نگاه میکند، دو نگاهش یکسان نیست زیرا اگر یکسان بود، سیر میشد. اصلا یکنواختی سیرکننده است. چرا ما گاهی از چیزی خسته و دل زده میشویم؟ چون تکرار میبینیم. در فکر تکرار نیست.
عارف تکرار نمیبیند زیرا در معرفت تکرار نیست.
@TheThirdLine
وقتی عاشق به معشوق نگاه میکند، دو نگاهش یکسان نیست زیرا اگر یکسان بود، سیر میشد. اصلا یکنواختی سیرکننده است. چرا ما گاهی از چیزی خسته و دل زده میشویم؟ چون تکرار میبینیم. در فکر تکرار نیست.
عارف تکرار نمیبیند زیرا در معرفت تکرار نیست.
@TheThirdLine
"راز بزرگ"
زيان كسان از پى سود خويش
بجویند و دين اندر آرند پيش
شاهنامه فردوسی
بيتى شگفت است
از سرمشقهای بدیع فصاحت.
و آن به صراحی فاخری مانَد
که شرابی هفت هزار ساله
از دیرینهترین اندیشهها را
در خود جای داده است.
و عجبا که در همین یک بیت کوتاه
سه جفت از سرکشترین
معانی جنگآفرین را در کنار هم نهاده
تا نهاد اهریمنی انسانِ کجنهاد را
به نمایش آورد.
جفت نخست،
دو اندیشه رویاروی سود و زیان است
که جمله آدمیان در حلقه زنار او گرفتارند.
و دیگر یک جفت دشمن دیرینه
با نامهای آشنای"من" و " تو" است
كه بى هيچ شرمگينى يكی دیگری را گويد:
سود از آنِ من
و زيان از آنِ تو و همه كسان ديگر
و اگر پرسند
اين به كدام سیرت و سان راست مىآید،
جفت سوم را در میان میآورد،
و آن کفر و ایمان است؛
ایمان آن چیزی است که «من میگویم»
و کفر هر آن چیز که «تو میگویی».
و این است خوشترین بهانه غارتگری
و این است پروانه تاختن بر جان و مال مردمان.
و چه بسیار نسلها و عصرها آمدند و رفتند
و این بهانه خوشآیین را بر فرق یکدیگر کوفتند
تا سود خود جویند و زیان کسان خواهند.
و راز بزرگ این است
که در این سوکنامه
دین و آئین تنها یک بهانه است
و بزهکار سترگ،
همان نفس بیشیخواه
و سیریناپذیر آدمی است،
که هزار بهانه دیگر در آستین دارد
و چون گرگ با گوسفندی
که در بخش فرودین رودخانه آب مینوشد،
گوید چرا آب را گلآلود میکنی،
بر من واجب است تو را هم بدرم
و طعام خود کنم.
این است فصاحت فردوسی
که چنین سفسطه روشن و شفاف
و چنین جدال گسترده اهریمنی را
تنها در ده کلمه گنجانیده
و در عین حال ضرباهنگ عروضی
و انسجام و همآهنگی کلمات را
با تردستی دستنشانده خود کرده است.
@TheThidLine
زيان كسان از پى سود خويش
بجویند و دين اندر آرند پيش
شاهنامه فردوسی
بيتى شگفت است
از سرمشقهای بدیع فصاحت.
و آن به صراحی فاخری مانَد
که شرابی هفت هزار ساله
از دیرینهترین اندیشهها را
در خود جای داده است.
و عجبا که در همین یک بیت کوتاه
سه جفت از سرکشترین
معانی جنگآفرین را در کنار هم نهاده
تا نهاد اهریمنی انسانِ کجنهاد را
به نمایش آورد.
جفت نخست،
دو اندیشه رویاروی سود و زیان است
که جمله آدمیان در حلقه زنار او گرفتارند.
و دیگر یک جفت دشمن دیرینه
با نامهای آشنای"من" و " تو" است
كه بى هيچ شرمگينى يكی دیگری را گويد:
سود از آنِ من
و زيان از آنِ تو و همه كسان ديگر
و اگر پرسند
اين به كدام سیرت و سان راست مىآید،
جفت سوم را در میان میآورد،
و آن کفر و ایمان است؛
ایمان آن چیزی است که «من میگویم»
و کفر هر آن چیز که «تو میگویی».
و این است خوشترین بهانه غارتگری
و این است پروانه تاختن بر جان و مال مردمان.
و چه بسیار نسلها و عصرها آمدند و رفتند
و این بهانه خوشآیین را بر فرق یکدیگر کوفتند
تا سود خود جویند و زیان کسان خواهند.
و راز بزرگ این است
که در این سوکنامه
دین و آئین تنها یک بهانه است
و بزهکار سترگ،
همان نفس بیشیخواه
و سیریناپذیر آدمی است،
که هزار بهانه دیگر در آستین دارد
و چون گرگ با گوسفندی
که در بخش فرودین رودخانه آب مینوشد،
گوید چرا آب را گلآلود میکنی،
بر من واجب است تو را هم بدرم
و طعام خود کنم.
این است فصاحت فردوسی
که چنین سفسطه روشن و شفاف
و چنین جدال گسترده اهریمنی را
تنها در ده کلمه گنجانیده
و در عین حال ضرباهنگ عروضی
و انسجام و همآهنگی کلمات را
با تردستی دستنشانده خود کرده است.
@TheThidLine
"جانِ بر لب آمده"
ای فروغ حسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
حافظ
□ای نور سرمدی
و ای سرچشمه انوار اسپهبدی
اگر حسنِ ماه را فروغ و تابشی هست
از سرچشمه جمال نامنتهای توست
و اگر خیر و خوبی و راستی و درستی را
در جهان آبروییست
از ژرفای زیبایی تو
که عین حقیقت است نشئت گرفته است
و اینک جان ما به بوی جرعهای
که از شراب آن حسن بی مثال تو
بر ساحت خاک ریخت
با هزار خون جگر
و کمند نیاز
خود را با معراج عشق
به سر بام دیدار رسانده است.
ندانم که آیا کریمی چون تو
او را به حریمی از آن سراپرده قدسی
بار خواهد داد؟
یا با فرمان بازگشت
او را محروم و دلخسته
از آستان حضرتت باز خواهد راند؟
و آیا آن زمانِ خجسته خواهد رسید
که آن خاطر مجموع ما
که به همت عشق
از پریشانیِ آرزوهای خاکی
به جمعیت افلاکی رسیده است
با آن زلف پریشان شما
که آشوب دو عالم در اوست
همدست و همداستان خواهد شد؟
□مایه خرسندی است که به گفته مولانا:
بازگردد عاقبت آن در؟ بلی
رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی
@TheThirdLine
ای فروغ حسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
حافظ
□ای نور سرمدی
و ای سرچشمه انوار اسپهبدی
اگر حسنِ ماه را فروغ و تابشی هست
از سرچشمه جمال نامنتهای توست
و اگر خیر و خوبی و راستی و درستی را
در جهان آبروییست
از ژرفای زیبایی تو
که عین حقیقت است نشئت گرفته است
و اینک جان ما به بوی جرعهای
که از شراب آن حسن بی مثال تو
بر ساحت خاک ریخت
با هزار خون جگر
و کمند نیاز
خود را با معراج عشق
به سر بام دیدار رسانده است.
ندانم که آیا کریمی چون تو
او را به حریمی از آن سراپرده قدسی
بار خواهد داد؟
یا با فرمان بازگشت
او را محروم و دلخسته
از آستان حضرتت باز خواهد راند؟
و آیا آن زمانِ خجسته خواهد رسید
که آن خاطر مجموع ما
که به همت عشق
از پریشانیِ آرزوهای خاکی
به جمعیت افلاکی رسیده است
با آن زلف پریشان شما
که آشوب دو عالم در اوست
همدست و همداستان خواهد شد؟
□مایه خرسندی است که به گفته مولانا:
بازگردد عاقبت آن در؟ بلی
رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی
@TheThirdLine
«پیام نوروزی»
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
نه گریه کرد و نه خندید، بل به خنده گریست
چگونهام نتوان گفت این کسی داند
که زار زار بخندید و قاه قاه گریست
حمیدی شیرازی
چگونه میتوان طلایه بهار
و خیل بیشمار فرشتگان زیبایی و دانایی را
که نشاط و شادی آنها در وصف نمیگنجد
و اعجاز و اعجاب آن به وهم نمیآید
شادباش و تهنیت گفت
در حالی که فرهیختگان و فرزانگان همه
از رنجهای جانگزای دوران
و شکنج طاقتفرسای دیوان و ددان
به فریاد آمدهاند
و هر بامداد چنانند
که خارهای سرکش در چشم دارند
و هر شامگاه در گلویشان
استخوانی درشت و ناهموار مییابند
که به هیچ روی نه فرو میرود و نه بر میآید؟
اما چارلی چاپلین نادره طنز و حکمت
در توجیه چهره شاد و سرخوش خویش گفته است:
من بیگمان رنج و محنت بسیار
و غصههای بیشمار دارم
اما از آنها به لبهای خود هیچ نمیگویم
تا همچنان شاد و خندان باشند.
و ما نیز این پند حکیمانه را در دل جای دادیم
که شادیها و بشارتها
و نشاط و سرخوشیها را باید با دیگران قسمت کرد
اما هیچگاه نباید جبین ما در چشم مردمان
ساتگین شوکران
و جام هلاهل گردد
سورها و شورها را باید در میان گذاشت
شادیها را باید حراج کرد
هنرها و حکمتها را باید در پای اهلش به نثار افشاند
و آغوشهای مهر و محبت را باید گشود
و درهای خانهها را باید باز گذاشت
و پرچم داد و آزادی را باید برافراشت.
آری، سوکها و سوزها را در دل و جان باید نهاد
و بغضهای گرانسنگ را
در دامن سوختگان باید گشود، زیرا:
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
سعدی
آری از شر تاریکی و شرار دیوان و دزدان ظلمتپرست
و از تزویر آن دیو که انگشت بر یکیک ستارگان مینهد
تا جمله را خاموش کند
باید به نور پناه برد
نوری که عین مستی و سرخوشی است
نوری که چون شراب دلها را روشن میکند
نوری که عین راستی است
تا دروغها از شرم آن روی در دیوار کنند
و دیوان واژونه از ژاژخایی و زشتخویی وارهند.
ما بدین امید و آرزو،
تفالی از دیوان لسانالغیب زدیم
و اینک دو بیت از این فال فرخنده را
بر عاشقان زیبایی نثار می کنیم
تا یادآور حکایت آن مغان سهگانه باشد
که از ایران به دیدار آن نوزاد سخنگو رفتند:
گر مِی فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
حقا که در زمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
@TheThirdLine
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
نه گریه کرد و نه خندید، بل به خنده گریست
چگونهام نتوان گفت این کسی داند
که زار زار بخندید و قاه قاه گریست
حمیدی شیرازی
چگونه میتوان طلایه بهار
و خیل بیشمار فرشتگان زیبایی و دانایی را
که نشاط و شادی آنها در وصف نمیگنجد
و اعجاز و اعجاب آن به وهم نمیآید
شادباش و تهنیت گفت
در حالی که فرهیختگان و فرزانگان همه
از رنجهای جانگزای دوران
و شکنج طاقتفرسای دیوان و ددان
به فریاد آمدهاند
و هر بامداد چنانند
که خارهای سرکش در چشم دارند
و هر شامگاه در گلویشان
استخوانی درشت و ناهموار مییابند
که به هیچ روی نه فرو میرود و نه بر میآید؟
اما چارلی چاپلین نادره طنز و حکمت
در توجیه چهره شاد و سرخوش خویش گفته است:
من بیگمان رنج و محنت بسیار
و غصههای بیشمار دارم
اما از آنها به لبهای خود هیچ نمیگویم
تا همچنان شاد و خندان باشند.
و ما نیز این پند حکیمانه را در دل جای دادیم
که شادیها و بشارتها
و نشاط و سرخوشیها را باید با دیگران قسمت کرد
اما هیچگاه نباید جبین ما در چشم مردمان
ساتگین شوکران
و جام هلاهل گردد
سورها و شورها را باید در میان گذاشت
شادیها را باید حراج کرد
هنرها و حکمتها را باید در پای اهلش به نثار افشاند
و آغوشهای مهر و محبت را باید گشود
و درهای خانهها را باید باز گذاشت
و پرچم داد و آزادی را باید برافراشت.
آری، سوکها و سوزها را در دل و جان باید نهاد
و بغضهای گرانسنگ را
در دامن سوختگان باید گشود، زیرا:
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
سعدی
آری از شر تاریکی و شرار دیوان و دزدان ظلمتپرست
و از تزویر آن دیو که انگشت بر یکیک ستارگان مینهد
تا جمله را خاموش کند
باید به نور پناه برد
نوری که عین مستی و سرخوشی است
نوری که چون شراب دلها را روشن میکند
نوری که عین راستی است
تا دروغها از شرم آن روی در دیوار کنند
و دیوان واژونه از ژاژخایی و زشتخویی وارهند.
ما بدین امید و آرزو،
تفالی از دیوان لسانالغیب زدیم
و اینک دو بیت از این فال فرخنده را
بر عاشقان زیبایی نثار می کنیم
تا یادآور حکایت آن مغان سهگانه باشد
که از ایران به دیدار آن نوزاد سخنگو رفتند:
گر مِی فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
حقا که در زمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
@TheThirdLine
"بخت خوابآلود"
بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآنکه زد بر دیده، آب از رویِ رخشانِ شما
حافظ
□ بختِ خمار و خوابآلودهٔ ما
خفته است
و ما داستان مردی را
که بختش خفته بود
در قصههای کهنسال ایرانی
خواندهایم
که چگونه راهی دراز در پیش گرفت
تا به غاری که بختش
آنجا خفته بود رسید
و او را به لگد بیدار کرد
اما چون معنی خفتنِ بخت
را ندانسته بود
از بیداری بخت بهرهای نبرد.
حافظ بهترین راه را
برای بیدار کردن بخت
گوشزد کرده و آن این است که
چشم در روی آن یار یگانه بگشاییم
و از زلال شفاف جمالش آبی بر
چشم و چهره خوابگرفتهٔ خود زنیم
و آن دشمن پنهان را که با چشمهای چالاک بر سر شطرنج سود و زیان
و در سودای مات کردن ماست
مشاهده کنیم:
در سر شطرنجْ چست است این غراب
تو مبین بازی به چشمِ نیمخواب
مولانا
پس به گفته مولانا:
بزن آب سرد بر رو، بجه و بکن هیاهو
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
□ قصه مردی که بختش خفته بود
یکی از افسانههای شیرین عبرتآموز ایرانی است
که خواندنش کودکان ۹ ساله تا ۹۹
ساله را مجذوب میکند
و حکمت میآموزد.
@TheThirdLine
بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآنکه زد بر دیده، آب از رویِ رخشانِ شما
حافظ
□ بختِ خمار و خوابآلودهٔ ما
خفته است
و ما داستان مردی را
که بختش خفته بود
در قصههای کهنسال ایرانی
خواندهایم
که چگونه راهی دراز در پیش گرفت
تا به غاری که بختش
آنجا خفته بود رسید
و او را به لگد بیدار کرد
اما چون معنی خفتنِ بخت
را ندانسته بود
از بیداری بخت بهرهای نبرد.
حافظ بهترین راه را
برای بیدار کردن بخت
گوشزد کرده و آن این است که
چشم در روی آن یار یگانه بگشاییم
و از زلال شفاف جمالش آبی بر
چشم و چهره خوابگرفتهٔ خود زنیم
و آن دشمن پنهان را که با چشمهای چالاک بر سر شطرنج سود و زیان
و در سودای مات کردن ماست
مشاهده کنیم:
در سر شطرنجْ چست است این غراب
تو مبین بازی به چشمِ نیمخواب
مولانا
پس به گفته مولانا:
بزن آب سرد بر رو، بجه و بکن هیاهو
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
□ قصه مردی که بختش خفته بود
یکی از افسانههای شیرین عبرتآموز ایرانی است
که خواندنش کودکان ۹ ساله تا ۹۹
ساله را مجذوب میکند
و حکمت میآموزد.
@TheThirdLine
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
#حافظ
@TheThirdLine
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
#حافظ
@TheThirdLine
مصاحبت نیکان در این جهان،
خود باید که دعای همگان باشد
زیرا به زبان مولانا:
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت نیکانت از نیکان کند
و در آن دنیای پسین چنانکه در حدیث آمده است، خوبان با خوبان خواهند بود:
مَن احَبَّ شیئاً حشَرَهُ اللّه معَه
یعنی هر کس هر چیز را دوست میدارد،
خداوند در قیامت او را با همان محشور خواهد کرد.
بیت زیر از سنایی
بخش عمدهٔ این نیایش را در بر دارد:
به هرچ از اولیا گویند “رزقّنی” و “وفّقنی”
به هرچ از انبیا گویند “آمَنا” و “صَدَّقنا”
خیام به زبان رمز گوید:
چون در عالم آخرت،
بهشت و قصور و شراب و حورالعین
پاداش میدهند،
بهتر است ما از همین دنیا
نشان دهیم که سنخیتی با بهشت
و خلق و خوی زیبارویان بهشتی داریم،
تا در قیامت با آنها محشور شویم:
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
اما مصاحبت با زیبارویان در این جهان
که همان عشقورزی با زیبایی و خوبی
و عدل و انصاف و جوانمردی و راستی و درستی است،
موجب میشود که آدمی در عالم پسین نیز با همین موجودات نازنین
که به صورتهای بدیع و زیبای حوران و ولدانِ جاویدان درمیآیند،
محشور و مأنوس گردد.
و آنها که در اینجا به مجاورت جانورانی چون دروغ و تهمت خو کردهاند،
همخانه خارپشتان
و همخوابه ماران و کژدمان خواهند بود:
چون ز خشم آتش تو بر دلها زدی
مایه نار جهنم آمدی
آن سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دُمت
مثنوی
برگرفته از کتاب “در صحبت قرآن”
به قلم حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
خود باید که دعای همگان باشد
زیرا به زبان مولانا:
نار خندان باغ را خندان کند
صحبت نیکانت از نیکان کند
و در آن دنیای پسین چنانکه در حدیث آمده است، خوبان با خوبان خواهند بود:
مَن احَبَّ شیئاً حشَرَهُ اللّه معَه
یعنی هر کس هر چیز را دوست میدارد،
خداوند در قیامت او را با همان محشور خواهد کرد.
بیت زیر از سنایی
بخش عمدهٔ این نیایش را در بر دارد:
به هرچ از اولیا گویند “رزقّنی” و “وفّقنی”
به هرچ از انبیا گویند “آمَنا” و “صَدَّقنا”
خیام به زبان رمز گوید:
چون در عالم آخرت،
بهشت و قصور و شراب و حورالعین
پاداش میدهند،
بهتر است ما از همین دنیا
نشان دهیم که سنخیتی با بهشت
و خلق و خوی زیبارویان بهشتی داریم،
تا در قیامت با آنها محشور شویم:
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
اما مصاحبت با زیبارویان در این جهان
که همان عشقورزی با زیبایی و خوبی
و عدل و انصاف و جوانمردی و راستی و درستی است،
موجب میشود که آدمی در عالم پسین نیز با همین موجودات نازنین
که به صورتهای بدیع و زیبای حوران و ولدانِ جاویدان درمیآیند،
محشور و مأنوس گردد.
و آنها که در اینجا به مجاورت جانورانی چون دروغ و تهمت خو کردهاند،
همخانه خارپشتان
و همخوابه ماران و کژدمان خواهند بود:
چون ز خشم آتش تو بر دلها زدی
مایه نار جهنم آمدی
آن سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دُمت
مثنوی
برگرفته از کتاب “در صحبت قرآن”
به قلم حسین الهی قمشهای
@TheThirdLine
از جنید بغدادی پرسیدند :
عاشق چه علامتی دارد ؟
فرمود
_خلوت بسیار.
_معاشرت اندک.
_چون می نگرد نمی بیند و چون خطابش کنی نمی شنود.
_گر سخن با او گویی نمی فهمد.
_نه مصیبتی اندوهگینش می کند و نه دست یابی به چیزی خشنودش کند
_در خلوت سرای خویش ناظر خداست و با او مانوس است.
_در آشکار و نهان با او راز و نیاز دارد.
_با اهل دنیا در کارشان ستیره ندارد.
_برای از دست دادن آنچه می جوید بیمناک است.
_خردش از دیدن جلال حق به وحشت افتاده
_کم می خورد.
_کم می خوابد.
_همواره دلش غرق در اندوهست.
_مردم سرگرم کار خود و او سرگرم کار خویشتن است.
_در خلوت سرای خویش گریان و در تنهایی نالان است.
_شراب از جام عشق می نوشد و از مردم روی گردان است.
@TheThirdLine
عاشق چه علامتی دارد ؟
فرمود
_خلوت بسیار.
_معاشرت اندک.
_چون می نگرد نمی بیند و چون خطابش کنی نمی شنود.
_گر سخن با او گویی نمی فهمد.
_نه مصیبتی اندوهگینش می کند و نه دست یابی به چیزی خشنودش کند
_در خلوت سرای خویش ناظر خداست و با او مانوس است.
_در آشکار و نهان با او راز و نیاز دارد.
_با اهل دنیا در کارشان ستیره ندارد.
_برای از دست دادن آنچه می جوید بیمناک است.
_خردش از دیدن جلال حق به وحشت افتاده
_کم می خورد.
_کم می خوابد.
_همواره دلش غرق در اندوهست.
_مردم سرگرم کار خود و او سرگرم کار خویشتن است.
_در خلوت سرای خویش گریان و در تنهایی نالان است.
_شراب از جام عشق می نوشد و از مردم روی گردان است.
@TheThirdLine
«آخر معشوق را «دلارام» میگویند یعنی که دل بهوی آرام گیرد.
پس بهغیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...»
مولانا / فیه ما فیه
یا
«تا تویی در دلِ من کِی دگری می گنجد؟»
@TheThirdLine
پس بهغیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...»
مولانا / فیه ما فیه
یا
«تا تویی در دلِ من کِی دگری می گنجد؟»
@TheThirdLine
“زمان هزار چهره”
زمان
بر آنان که در انتظارند، بسیار آهسته میگذرد،
بر آنان که هراسناکند، با شتاب،
بر آنان که غصه دارند، بس دراز است،
و بر آنان که شاد و خرسند، بسی کوتاه؛
اما بر آنان که عاشقند،
زمان ابدیت است.
@TheThirdLine
زمان
بر آنان که در انتظارند، بسیار آهسته میگذرد،
بر آنان که هراسناکند، با شتاب،
بر آنان که غصه دارند، بس دراز است،
و بر آنان که شاد و خرسند، بسی کوتاه؛
اما بر آنان که عاشقند،
زمان ابدیت است.
@TheThirdLine
تا زندهای ، زندگی کن! اگر زندگیات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت! وقتی کسی بهنگام زندگی نمیکند، نمیتواند بهنگام بمیرد.
از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافتهای؟
آیا زندگی خودت را زیستهای؟ یا با آن زنده بودهای؟ آیا آن را برگزیدهای؟ یا زندگیات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن...
#وقتی_نیچه_گریست
@TheThirdLine
از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافتهای؟
آیا زندگی خودت را زیستهای؟ یا با آن زنده بودهای؟ آیا آن را برگزیدهای؟ یا زندگیات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن...
#وقتی_نیچه_گریست
@TheThirdLine
آدمهای امن، همانهایی هستند که همه چيز میتوانی بهشان بگويی، بدون اينکه قضاوت يا تحقيرت کنند.. میتوانی کنارشان احساس بودن کنی...
کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون مهمی کسی که ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ میگیرد ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﯽﺧﯿﺎﻝ ، دستت را میگیرد ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ِمحبت، ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﻮﺍیت ﺭﺍ ﺑﯽﺍﺟﺎﺯﻩ به رسم رفاقت ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد!
گاهی تورا فرو میریزد برای بنای جدید.
آدمهای امن گلهای قالیاند، نه انتظار چیده شدن دارند نه دلهره پژمردن، همیشگیاند، گنجینهاند، سرمایهاند، آرامش خاطرند، کاش هرکس یک آدم امن در زندگیش بیاید...
@TheThirdLine
کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون مهمی کسی که ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ میگیرد ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﯽﺧﯿﺎﻝ ، دستت را میگیرد ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ِمحبت، ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﻮﺍیت ﺭﺍ ﺑﯽﺍﺟﺎﺯﻩ به رسم رفاقت ﺩﺍﺷﺘﻪ باشد!
گاهی تورا فرو میریزد برای بنای جدید.
آدمهای امن گلهای قالیاند، نه انتظار چیده شدن دارند نه دلهره پژمردن، همیشگیاند، گنجینهاند، سرمایهاند، آرامش خاطرند، کاش هرکس یک آدم امن در زندگیش بیاید...
@TheThirdLine
“سه يار ديرين”
آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.
اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار
آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.
اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمیآورند
چون دانههای تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار میکنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندانهای فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
میخرامند با گامهای کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.
اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.
بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقرهفام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریختهام
و آنچه دیدهای و میبینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.
@TheThirdLine
آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.
اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار
آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.
اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمیآورند
چون دانههای تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار میکنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندانهای فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
میخرامند با گامهای کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.
اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.
بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقرهفام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریختهام
و آنچه دیدهای و میبینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.
@TheThirdLine
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچگاه دیر نیست.
هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.
حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.
حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
من به جرات میگویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نهفته است که "کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت..."
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
@TheThirdLine
#انسان_در_جستجوی_معنا
#ویکتور_فرانکل
@TheThirdLine
شمس گفت: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده.
به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند
و بگوید" چه کنم! تقدیرم این بوده،" نشانهٔ جهالت است.
تقدیر همهٔ راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست .
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است.
پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی ...
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
به همین سبب اینکه انسان گردن خم کند
و بگوید" چه کنم! تقدیرم این بوده،" نشانهٔ جهالت است.
تقدیر همهٔ راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست .
گذرگاه مشخص است اما انتخاب در دست مسافر است.
پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی ...
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@TheThirdLine
🎼 آه باران
🎤 با صدای : محمدرضا شجریان
🎵 آهنگساز : محمدرضا شجریان
🎶 تنظیم : مزدا انصاری
📝 ترانهسُرا : فریدون مشیری
💽 آلبوم : آه باران (۱۳۸۸)
🌧 آه، باران...
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد -شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید ِ وحشی ِ باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه، باران، ای امیدِ جان ِ بیداران!
بر پلیدی ها -که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
📕 از دفتر : "آه باران"
🎤 با صدای : محمدرضا شجریان
🎵 آهنگساز : محمدرضا شجریان
🎶 تنظیم : مزدا انصاری
📝 ترانهسُرا : فریدون مشیری
💽 آلبوم : آه باران (۱۳۸۸)
🌧 آه، باران...
ریشه در اعماق ِ اقیانوس دارد -شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید ِ وحشی ِ باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند.
روشنیها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه، باران، ای امیدِ جان ِ بیداران!
بر پلیدی ها -که ما عمریست در گرداب آن غرقیم-
آیا، چیره خواهی شد؟
📕 از دفتر : "آه باران"