خط سوم...
401 subscribers
358 photos
51 videos
26 files
30 links
Download Telegram
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف (عطر) دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 
#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
" جان و جانان "

شهادت در میدان حق و عدالت
جان باختن نیست
بلکه جان یافتن است
که اگر تا‌کنون به جان زنده بودی
اکنون به جانان زنده است.
مرگِ تن رویدادی است
که هرچند جانگداز می‌نماید
جان بخش و دلنواز است
چنانکه سعدی سعادت آفرین فرمود:
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید، من زنده به جانانم
و لسان الغیب افزود:
حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
و عجبا که آدمیان را باور نمی‌آید
در حالی که هستی ایشان خود عین روح و روان است
مگر به همت حکیمی،
یا قدیسی که ایشان را آگاه کند.
شهادت حق‌پرستان
هول و هراس مرگ را از دلها می‌زداید
شوق و شور عالم جان را افزون می‌کند
واین کاری است کارستان
که سرحلقه عاشقان حق‌پرست
در نیمروز عاشورای عشق
در کویر و برهوت انسانیت
در پیش چشم آدمیان و فرشتگان
به نمایش آورد.
یا سقراط حکیم که در ۳۹۹ پیش از میلاد
در پیش چشمان گریان
مردمان و دیده حیران سوفسطاییان
در آمفی تئاتر آتن
به اجرا گذاشت.

□ نقش همه جلوه نقاش شد
سرّ هو الله ز من فاش شد
آیینه بشکست و رخ یار ماند
ای عجب، این دل شد و دلدار ماند


@TheThirdLine
#یک_جرعه_کتاب

یکی از نخستین اتفاقاتی که بعد از عاشق شدن رخ می دهد، تغییر شدید در خودآگاهی انسان است: «محبوب» شما به قول روان شناسان «معنایی خاص» پیدا می کند، و به موجودی بدیع، منحصر به فرد و بسیار مهم بدل می شود. به قول یکی از مردان دلباخته: «تمام دنیایم تغییر یافته و محور جدیدی پیدا کرده بود به نام مرلین.» توصیف رومئوی شکسپیر از محبوبش موجزتر و پربارتر است: «ژولیت خورشید است.»


📙 #چرا_عاشق_میشویم
✍🏻 #هلن_فیشر

@TheThirdLine
" آه خون‌افشان "

دانم سر آرد غصه را، رنگین بر آرد قصه را
این آه خون‌افشان که من، هر صبح و شامی می‌زنم
حافظ

چون وعدهٔ الهی این است که نهایتاً خوبی بر بدی غلبه خواهد کرد و پیروزی با خوبان خواهد بود می‌توان گفت که بَدان پیوسته در خدمت خوبانند و زمینهٔ توفیقات خوبان را فراهم می‌کنند و البته این بدان معنا نیست که آدمی اینجا ستمکاران را به خود بپذیرد و با ایشان دوستی کند بلکه وظیفهٔ هر انسان شریف این است که به هر نحو مناسب با ستمکاران به مقابله بر خیزد. اما در عین حال دلِ مؤمن گرم است که اهل دنیا هیچ کاری از پیش نخواهند برد و خواسته و ناخواسته از خدمتکاران خوبان خواهند بود، از آنکه خوبان پادشاهند و ایشان بردهٔ زر و سیم و مُرده درهم و دینار.

□ آه خون‌افشان ما را نیز
چون حافظ می‌توان
در جوهر سرخ اندیشه‌ها
که از نوک قلم می‌چکد
جستجو کرد چنانکه مولانا را
نیز از همین قطرهای چکیده می‌توان شناخت:
از خون من آثار به هر راه چکیده است
اندر پی من بود به آثار مرا یافت

@TheThirdLine
یکی می فهمد ولی از ترس اینکه مورد بازخواست قرار بگیرد ، ساکت است ، او از جریمه دانستن و گفتن با خبر است . دیگری نمی فهمد و در گفتن بی پروا و از جسارت پر است . این حکم روزگار است . یکی می فهمد ولی از بیم خطا کردن در گفتن احتیاط می کند و دیگری نمی فهمد و بیمی از بیان سخنان نابخردانه خود ندارد. سرخوش و خندان می خرامد . این فرق بین انسانی است که همیشه نسبت به یقین خود شک وتردید دارد و در برابر گفتن و سنجیده گفتن احتیاط می کند و آنکه همواره از سر یقین حرف می زند و در دنیای کوچک و خرد خود غرق است و بی محابا سخن می گوید . از این روست که در بیشتر مواقع نابخردان بر جهان حکومت می کنند و دانایان با حسرت و عسرت به آنان می نگرند .

جاهلان سرور شدندست و زعیم
عاقلان سر ها گرفته در گلیم

#مولانا

@TheThirdLine
" رستاخیز آگاهی "

چه بسیار مردمی ستمکار،
که از زشتی ستم خود غافلند
و از عذاب آن فارغ.
تا بناگاه زشتی گناه
بدیشان روی می‌کند
و ایشان از پشیمانی
خاک بر سر می‌کنند
و‌ در دوزخ می‌افتند.

اگر این حادثه به علل گوناگون
در دنیا رخ ندهد،
بیگمان در عرصه آخرت
رخ خواهد داد
عرصه ای که در آن ستمکار را
با اعمالش قرین می‌کنند
و آن عین دوزخ است.

اما همین آگاهی در دنیا
باز لطف الهی است
برای گذار به برزخ و بهشت
زیرا مآل همه به رحمت حق است.

چه بسیار ظالمانند که ایشان را
با آنکه در دوزخند
از دوزخِ خود خبر نیست
و خوشا آنان که دریابند
در دوزخند
زیرا ایشان رهایی خواهند یافت
از آن که درکِ دوزخ،
نشان تغییر در سطح آگاهی
و مایه حرکت تکاملی است.

□ بى خبرى، كورى و كرى
و گنگى و لالى ست
آنكس كه مال يتيم
و حق مظلوم را مى‌خورَد
نمی‌بیند که چه مار و افعی
در بشقابش نهاده‌اند.

شبلی طعام خلیفه را
در کوی برای سگان می‌انداخت.
گفتند اگر خلیفه بفهمد
روزگارت سیاه است.
گفت سخن مگوی و نام مبر
که اگر سگان دریابند،
طعام از کدام مطبخ آمده است
لب نخواهند زد.

@TheThirdLine
"آشتى جهانى"


نخستين آهنگى كه فرشتگان خواندند
ترانه "آشتى" بود
و نشان روشن همه فرزندان خداوند
"آشتى" است
و پرستار شيرين عشق
"آشتى" است
و مادر مهربان يگانگى
( در زمين و آسمان) "آشتى" است
و آسايش ارواح قدسيان
" آشتى" است
و منزلگاه زندگى جاويد
"آشتى" است.
(لئوى بزرگ)

□و به تعبير قرآن آنچه از جنگ خوشتراست، آشتى است: الصلح خیرٌ (نساء: ۱۲۸)

و از نگاه مولانا
هزار ستاره روشن در آسمان چشمك مى‌زنند
و با لبخند آدمیان را به خود می‌خوانند:
لیک در ظلمت یکی دیوِ نهان
می‌نهد انگشت بر استارگان

و جنگ تنها با آن دیو باید کرد
که "آشتى" را نشانه مى‌گیرد
و با هياهو تاریکی را بر کرسی می‌نشاند
و نور آسمان و زمین را
بدل به "نار" می‌کند
و زرّادخانه ما در اين پيكار
جز تیر و کمان عشق
از ابروی زیبایی چه خواهد بود؟

□لئوى بزرگ قدیسی که رسالت آشتی داشت
(۴۶۱-۴۰۰)

@TheThirdLine
خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو


@TheThirdLine
“سه يار ديرين”

آن دم که آدمی
در صحبت عزرائیل عزم رحیل کند،
در پاسخ آن حکیم روسى،
تولستوى، كه پرسيد:
آدمی چه مقدار زمین نیاز دارد؟
خواهد گفت: هیچ
حتی دریغ از دو وجب خاک.
آن دو وجب نيز نیاز بازماندگان‌ است
تا یاد کنند از آن کس که
در جهان داد و دهش کرد
يا بيدادهاى موحش آورد
و بدين ياد او را رحمتی فرستند
يا به طوق لعنتى مفتخر كنند.

اما او خود دیگر عزیمت کرده است
و از پهنه مکان و زمان بیرون جهيده است
و سخنش با ماندگان اين است كه:
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
شهريار

آرى او بيرون جهيده است
از دایره شش جهت
و نایره “دیروز” و “امروز” و “فردا”
تا مدام بیندیشد كه:
آه چه کردم
و آه چه کنم که در خور باشد
و آه که در مهیّای کدام عیش مُهنّا
یا طیش ناخوش باشم.

اين سه يار ديرين
“ديروز” و “امروز” و “فردا”
که دمار از روزگار آدمیان برمی‌آورند
چون دانه‌های تسبیح
شمار عمرِ بشمرده را
مدام زیر لب تکرار می‌کنند
تا سُبحه صد دانه کی به پایان آید.
“دیروز” کارشناس حزن و حرمان
و کارفرمای افسوس و حسرت است.
و “امروز” هنگامی است که
باید بینی بر سوهان نهاد
و با دندان‌های فشرده
کمر بر کاری بست.
و به تعبیر شکسپیر:
“فردا” و فردا و فرداهای دیگر
می‌خرامند با گام‌های کوچکشان هر روز
تا آخرین دقایق عمر مقدّر را
به سوی مرگی غبارآلود رقم زنند.

اما چه خوش بشارتی است
که آن باشنده پاینده فرمود:
لِکَيلا تأسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
ولا تَفْرَحوا بما اتىٰكم
(حدید: ۲۳)
تا شما را اسفی بر عمر سلف
یا شعفی بر آنچه در خلف آید
بجای نماند.

بلکه شما را اندیشه شایان
و کار درخشان این است که:
در گوش کنید پند آن عارف تابنده
از جزیره نقره‌فام باختر،
رابرت براونینگ را
که از زبان آن یار منتظر گفته است:
من برای شما آدمیان طرحی شگفت ریخته‌ام
و آنچه دیده‌ای و می‌بینی
از صهبای خردسالی و جوانی
و اطوار میانسالی و کهنسالی
تنها گوشه‌ کوچکی از
نقشه فراگیر من است.
اندکی درنگ کن تا تمامی طرح را
ببینی و بپسندی
و تا آن زمان از هیچ چیز
در هراس و تشویش مباش.

@TheThirdLine
«درمان فراق»

مرا چه باید کرد
با این روزها و ساعت‌های بی‌شمار
که باید پیش از دیدار دوباره‌ات
یک یک شماره کنم؟

آیا حواس خود را که در حسرت دیدارت
ملول و افسرده‌اند،
همه را به دارویی در خواب کنم
تا از درد فراق بی خبر شوند؟

آیا بگریزم در دامنِ روزگار پیشین
و خیالات خوش وصال
و‌ خود را به نمایشی نابخردانه
فریب دهم
و امروزم را به کلی گم کنم؟

آیا عشق تو باید در دامن روح‌ من
این گناه را در اندازد که زمان،
این هدیه بزرگ الهی را به دور افکنم؟

آیا هوای مه‌آلود این خاطرات فسرده را
که در سینه‌ام سنگینی می‌کند رها کنم
و هدف والا و مقصود متعالی حیات را از یاد ببرم؟

آه ،
کدام چاره توانم کرد
و‌ چه حیله توانم اندیشید
که دامن جدایی را کوتاه کنم
و‌ به ساعت دیدارت نزدیکتر شوم؟
چگونه می‌توانم امید پژمرده خود را بیاموزم
که تا روز سعادت‌آفرین دیدارت
به زندگی ادامه دهد؟

ای معشوق،
اکنون با تو می گویم که
با فراق چه خواهم کرد:

من به خاطر تو به همه آرمانهای نیکو
و مقصودهای بلند چنگ خواهم زد
و هر آن یک لحظه را که میان ما
جدایی افکنده است
از کارهای شایسته آکنده خواهم کرد
تا بر تو نثار کنم؛
مرغان اندیشه‌ام را به خاطرت بر می‌انگیزم
تا هر آن پرواز آسمانی که توانند بیازمایند
و هر آن همت بلند و‌ مقدس که دارند به کار آورند.

من به خاطر تو از میان این ساعتهای دراز
با شکیبایی گذر خواهم کرد
و دقیقه‌هایش را ناخوش نخواهم خواند.

من این طومار بی نقش و ملالت بار جدایی را
به یک برنامه کارِ والا و شریف
بدل خواهم کرد
و‌ خواهم‌ کوشید که در این برنامه
به صید کمال و تعالی برخیزم
و بیش از گذشته آهوان خوبی و نیکویی را به کمند آورم.

پس بگذار این ایام محتوم جدایی
هزاران خیر و برکت به ارمغان آورد
و این همه از سوی تو خواهد بود.

و بدین سان عشق و آرزوی من به دیدارت
هاله‌ای از قداست به خود می گیرد
و یاد گرامی و نازنین تو در من اثری الهی و آسمانی پدید می آورد.
فرانسیس آن کِمبِل

□ در قطعه فوق بهترین درمان
برای کوتاه کردن دوران فراق
و بهره‌گیری کامل از این دوران
پیشنهاد شده است و آن این است که
زمان فراق را باید خرج ایام وصال کرد
و خود را ساخت و‌ بهتر و شایسته‌تر کرد، برای وصالی که در پیش است.
و این خود قوی‌ترین انگیزه
برای سیر تکاملی انسان تواند بود.

برگرفته از کتاب “در قلمرو زرین”

@TheThirdLine
محبت همیشه تازه است

وقتی عاشق به معشوق نگاه می‌کند، دو نگاهش یکسان نیست زیرا اگر یکسان بود، سیر میشد. اصلا یکنواختی سیرکننده است. چرا ما گاهی از چیزی خسته و دل زده می‌شویم؟ چون تکرار می‌بینیم. در فکر تکرار نیست.

عارف تکرار نمی‌بیند زیرا در معرفت تکرار نیست.

@TheThirdLine
"راز بزرگ"

زيان كسان از پى سود خويش
بجویند و دين اندر آرند پيش
شاهنامه فردوسی

بيتى شگفت است
از سرمشق‌های بدیع فصاحت.
و آن به صراحی فاخری مانَد
که شرابی هفت هزار ساله
از دیرینه‌ترین اندیشه‌ها را
در خود جای داده است.
و عجبا که در همین یک بیت کوتاه
سه جفت از سرکش‌ترین
معانی جنگ‌آفرین را در کنار هم نهاده
تا نهاد اهریمنی انسانِ کج‌نهاد را
به نمایش آورد.

جفت نخست،
دو اندیشه رویاروی سود و زیان است
که جمله آدمیان در حلقه زنار او گرفتارند.
و دیگر یک جفت دشمن دیرینه
با نام‌های آشنای"من" و " تو" است
كه بى هيچ شرمگينى يكی دیگری را گويد:
سود از آنِ من
و زيان از آنِ تو و همه كسان ديگر
و اگر پرسند
اين به كدام سیرت و سان راست مى‌آید،
جفت سوم را در میان می‌آورد،
و آن کفر و ایمان است؛
ایمان آن چیزی است که «من می‌گویم»
و کفر هر آن چیز که «تو می‌گویی».

و این است خوشترین بهانه غارتگری
و این است پروانه تاختن بر جان و مال مردمان.
و چه بسیار نسل‌ها و عصرها آمدند و رفتند
و این بهانه خوش‌آیین را بر فرق یکدیگر کوفتند
تا سود خود جویند و زیان کسان خواهند.
و راز بزرگ این است
که در این سوکنامه
دین و آئین تنها یک بهانه است
و بزهکار سترگ،
همان نفس بیشی‌خواه
و سیری‌ناپذیر آدمی است،
که هزار بهانه دیگر در آستین دارد
و چون گرگ با گوسفندی
که در بخش فرودین رودخانه آب می‌نوشد،
گوید چرا آب را گل‌آلود می‌کنی،
بر من واجب است تو را هم بدرم
و طعام خود کنم.

این است فصاحت فردوسی
که چنین سفسطه روشن و شفاف
و چنین جدال گسترده اهریمنی را‌
تنها در ده کلمه گنجانیده
و در عین حال ضرباهنگ عروضی
و انسجام و هم‌آهنگی کلمات را‌
با تردستی دست‌نشانده خود کرده است.

@TheThidLine
"جانِ بر لب آمده"

ای فروغ حسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
حافظ

□ای نور سرمدی
و ای سرچشمه انوار اسپهبدی
اگر حسنِ ماه را فروغ و تابشی هست
از سرچشمه جمال نامنتهای توست
و اگر خیر و خوبی و راستی و درستی را
در جهان آبرویی‌ست
از ژرفای زیبایی تو
که عین حقیقت است نشئت گرفته است
و اینک جان ما به بوی جرعه‌ای
که از شراب آن حسن بی مثال تو
بر ساحت خاک ریخت
با هزار خون جگر
و کمند نیاز
خود را با معراج عشق
به سر بام دیدار رسانده است.
ندانم که آیا کریمی چون تو
او را به حریمی از آن سراپرده قدسی
بار خواهد داد؟
یا با فرمان بازگشت
او را محروم و دلخسته
از آستان حضرتت باز خواهد راند؟
و آیا آن زمانِ خجسته خواهد رسید
که آن خاطر مجموع ما
که به همت عشق
از پریشانیِ آرزوهای خاکی
به جمعیت افلاکی رسیده است
با آن زلف پریشان شما
که آشوب دو عالم در اوست
همدست و هم‌داستان خواهد شد؟

□مایه خرسندی است که به گفته مولانا:
بازگردد عاقبت آن در؟ بلی
رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی

@TheThirdLine
«پیام نوروزی»

به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
نه گریه کرد و نه خندید، بل به خنده گریست
چگونه‌ام نتوان گفت این کسی داند
که زار زار بخندید و قاه قاه گریست
حمیدی شیرازی

چگونه می‌توان طلایه بهار
و خیل بیشمار فرشتگان زیبایی و دانایی را
که نشاط و شادی آنها در وصف نمی‌گنجد
و اعجاز و اعجاب آن به وهم نمی‌آید
شادباش و تهنیت گفت
در حالی که فرهیختگان و فرزانگان همه
از رنج‌های جان‌گزای دوران
و شکنج طاقت‌فرسای دیوان و ددان
به فریاد آمده‌اند
و هر بامداد چنانند
که خارهای سرکش در چشم دارند
و هر شامگاه در گلویشان
استخوانی درشت و ناهموار می‌یابند
که به هیچ روی نه فرو می‌رود و نه بر می‌آید؟

اما چارلی چاپلین نادره طنز و حکمت
در توجیه چهره شاد و سرخوش خویش گفته است:
من بی‌گمان رنج و محنت بسیار
و غصه‌های بی‌شمار دارم
اما از آن‌ها به لب‌های خود هیچ نمی‌گویم
تا همچنان شاد و خندان باشند.

و ما نیز این پند حکیمانه را در دل جای دادیم
که شادی‌ها و بشارت‌ها
و نشاط و سرخوشی‌ها را باید با دیگران قسمت کرد
اما هیچگاه نباید جبین ما در چشم مردمان
ساتگین شوکران
و جام هلاهل گردد
سورها و شورها را باید در میان گذاشت
شادی‌ها را باید حراج کرد
هنرها و حکمت‌ها را باید در پای اهلش به نثار افشاند
و آغوش‌های مهر و محبت را باید گشود
و درهای خانه‌ها را باید باز گذاشت
و پرچم داد و آزادی را باید برافراشت.

آری، سوک‌ها و سوزها را در دل و جان باید نهاد
و بغض‌های گران‌سنگ را
در دامن سوختگان باید گشود، زیرا:

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم
سعدی

آری از شر تاریکی و شرار دیوان و دزدان ظلمت‌پرست
و از تزویر آن دیو که انگشت بر یک‌یک ستارگان می‌نهد
تا جمله را خاموش کند
باید به نور پناه برد
نوری که عین مستی و سرخوشی است
نوری که چون شراب دل‌ها را روشن می‌کند
نوری که عین راستی‌ است
تا دروغ‌ها از شرم آن روی در دیوار کنند
و دیوان واژونه از ژاژخایی و زشت‌خویی وارهند.

ما بدین امید و آرزو،
تفالی از دیوان لسان‌الغیب زدیم
و اینک دو بیت از این فال فرخنده را
بر عاشقان زیبایی نثار می کنیم
تا یادآور حکایت آن مغان سه‌گانه باشد
که از ایران به دیدار آن نوزاد سخنگو رفتند:

گر مِی فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
حقا که در زمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند

@TheThirdLine
اگر می‌دانستی در آن سوی سکوت، چه اقتداری نهفته است
برای همیشه زبان را رها می‌کردی ...

@TheThirdLine
"بخت خواب‌آلود"

بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآنکه زد بر دیده، آب از رویِ رخشانِ شما
حافظ

□ بختِ خمار و خواب‌آلودهٔ ما
خفته است
و ما داستان مردی را
که بختش خفته بود
در قصه‌های کهنسال ایرانی
خوانده‌ایم
که چگونه راهی دراز در پیش گرفت
تا به غاری که بختش
آنجا خفته بود رسید
و او را به لگد بیدار کرد
اما چون معنی خفتنِ بخت
را ندانسته بود
از بیداری بخت بهره‌ای نبرد.

حافظ بهترین راه را
برای بیدار کردن بخت
گوشزد کرده و آن این است که
چشم در روی آن یار یگانه بگشاییم
و از زلال شفاف جمالش آبی بر
چشم و چهره خواب‌گرفتهٔ خود زنیم
و آن دشمن پنهان را که با چشمهای چالاک بر سر شطرنج سود و زیان
و در سودای مات کردن ماست
مشاهده کنیم:

در سر شطرنجْ چست است این غراب
تو مبین بازی به چشمِ نیم‌خواب
مولانا

پس به گفته مولانا:
بزن آب سرد بر رو، بجه و بکن هیاهو
که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی

□ قصه مردی که بختش خفته بود
یکی از افسانه‌های شیرین عبرت‌آموز ایرانی است
که خواندنش کودکان ۹ ساله تا ۹۹
ساله را مجذوب می‌کند
و حکمت می‌آموزد.

@TheThirdLine
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

#حافظ

@TheThirdLine
مصاحبت نیکان در این جهان،
خود باید که دعای همگان باشد
زیرا به زبان مولانا:

نار خندان باغ را خندان کند
صحبت نیکانت از نیکان کند

و در آن دنیای پسین چنانکه در حدیث آمده است، خوبان با خوبان خواهند بود:

مَن احَبَّ شیئاً حشَرَهُ اللّه معَه
یعنی هر کس هر چیز را دوست می‌دارد،
خداوند در قیامت او را با همان محشور خواهد کرد.

بیت زیر از سنایی
بخش عمدهٔ این نیایش را در بر دارد:

به هرچ از اولیا گویند “رزقّنی” و “وفّقنی”
به هرچ از انبیا گویند “آمَنا” و “صَدَّقنا”

خیام به زبان رمز گوید:
چون در عالم آخرت،
بهشت و قصور و شراب و حورالعین
پاداش می‌دهند،
بهتر است ما از همین دنیا
نشان دهیم که سنخیتی با بهشت
و خلق و خوی زیبارویان بهشتی داریم،
تا در قیامت با آنها محشور شویم:

گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زان‌سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

اما مصاحبت با زیبارویان در این جهان
که همان عشق‌ورزی با زیبایی و خوبی
و عدل و انصاف و جوانمردی و راستی و درستی است،
موجب می‌شود که آدمی در عالم پسین نیز با همین موجودات نازنین
که به صورت‌های بدیع و زیبای حوران و ولدانِ جاویدان درمی‌آیند،
محشور و مأنوس گردد.
و آنها که در اینجا به مجاورت جانورانی چون دروغ و تهمت خو کرده‌اند،
همخانه خارپشتان
و همخوابه ماران و کژدمان خواهند بود:

چون ز خشم آتش تو بر دلها زدی
مایه نار جهنم آمدی
آن سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دُمت
مثنوی

برگرفته از کتاب “در صحبت قرآن”
به قلم حسین الهی قمشه‌ای

@TheThirdLine
از جنید بغدادی پرسیدند :
عاشق چه علامتی دارد ؟
فرمود
_خلوت بسیار.
_معاشرت اندک.
_چون می نگرد نمی بیند و چون خطابش کنی نمی شنود.
_گر سخن با او گویی نمی فهمد.
_نه مصیبتی اندوهگینش می کند و نه دست یابی به چیزی خشنودش کند
_در خلوت سرای خویش ناظر خداست و با او مانوس است.
_در آشکار و نهان با او راز و نیاز دارد.
_با اهل دنیا در کارشان ستیره ندارد.
_برای از دست دادن آنچه می جوید بیمناک است.
_خردش از دیدن جلال حق به وحشت افتاده
_کم می خورد.
_کم می خوابد.
_همواره دلش غرق در اندوهست.
_مردم سرگرم کار خود و او سرگرم کار خویشتن است.
_در خلوت سرای خویش گریان و در تنهایی نالان است.
_شراب از جام عشق می نوشد و از مردم روی گردان است.

@TheThirdLine
از همان جا که رسد درد
همان جاست دوا

#مولانا

@TheThirdLine
«آخر معشوق را «دلارام» می‌گویند یعنی که دل به‌وی آرام گیرد.
پس به‌غیرْ چون قرار و آرام گیرد؟...»


مولانا / فیه ما فیه

یا

«تا تویی در دلِ من کِی دگری می‌ گنجد؟»


@TheThirdLine