خط سوم...
401 subscribers
358 photos
51 videos
26 files
30 links
Download Telegram
برای دوست داشتن دیگران باید خود را دوست بدارید.
پیش از این بارها گفته‌ام که تنها آنچه از آن خود دارید، میتوانید به دیگران ببخشید...

این مقوله بیش از هرچیز درباره‌ی عشق صدق می‌کند!
آن‌چه را که نیاموخته‌ای و نیازموده‌ای نمیتوانی به دیگران بدهی!
عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنی...

میتوانی مهر خود را ارزانی صدها آدم دیگر کنی و هنوز آنچه را که در اصل داشتی، داشته باشی، به مانند علم، همانند دانش...

انسان خردمند میتواند هر آن‌چه را که میداند، بیاموزد و باز همه‌ی آن‌چه را که می‌دانسته میداند. اما اول باید آن دانایی را داشته باشد...

بهتر است بگوییم که آدمی عشق را مانند دانایی با دیگران سهیم میشود، اما تنها آن‌چه را که داراست میتواند با دیگران سهیم گردد...

📗زندگی عشق و دیگر هیچ
#لئو_بوسكالیا

@TheThirdLine
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
عشق دردی ست بی درمان،از سوی حضرت جانان،
تا «آن به آن» خودیت عاشق صادق را از وی بگیرد .
تا جمله معشوق باشد و بس، پس قدر عشق بدان،
که تو را به حال و مقام محو و فنا واصل میگرداند .

#حضرت_شمس

@TheThirdLine
عَقل همچون پروانه است و معشوق همچون شمع است.
هر چند که پروانه ، چون خود را بر شمع زند بسوزد و هَلاک شود.
امّا پروانه آن است که هرچند بر او آسیبِ آن سوختگی و اَلَم می رسد ، از شمع نشکیبد.
و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نورِ شمع بشکیبد و خود را بر آن نور نزند ، او خود پروانه نباشد!
و اگر خود را پروانه ، بر نورِ شمع زند و پروانه نسوزد ، آن نیز شمع نباشد!
پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید ، او آدمی نباشد!
و اگر تواند حق را ادراک کردن ، آن هم حق نباشد!
پس آدمی ، آن است که از اجتهاد خالی نیست و گِردِ نورِ جلالِ حق می‌گردد ، بی‌آرام و بی‌قرار.
و حق ، آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرَکِ هیچ عقلی نگردد.

#فیه_ما_فیه_مولانا

@TheThirdLine
" صهبای روح "

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ

□ ای ساقی بادۀ معرفت،
و ای واهب صهبای نور،
جام وجود ما را،
از آن شراب الستی لبریز کن.
و ای مطرب خوش نوای عشق، بر بام جهان آواز برآور،
که جهان یکسر به کام عاشقان زیبایی است.
ما عکس آن زیبایی مطلق را در پیالۀ درخشان عالم مشاهده کردیم،
و از این مشاهده مست مدام شدیم،
و در دام عشقی سرمد گرفتار آمدیم،
تا بی خبران از آن مستی چه فهم کنند.
ما زنده به عشقیم و نمی‌میریم،
ما نام خود را بر جریدۀ کتاب مکنون عالم برنوشتیم،
کتابی که دست ناپاکانی چون زمان و چرخ بی امان بدان نمی‌رسد.
اگر کسانی در سودای الماس " کوه نور " و " دریای نور " باشند، می توانند این غزل حافظ را در موزۀ خیال بیاویزند و خانۀ دل را بدان روشن کنند. زیرا آن دو جواهر تاریخی را اگر در ظلمت نهند هیچ نوری ندهند در حالی که ابیات جواهرنشان حافظ در تاریک ترین لحظه‌های زندگی دلها را چون آفتاب روشن می‌کند، زیرا خبر می‌دهد که نفس ما را که همان عشق است مرگی در پیش نتواند بود از آنکه عشق حقیقتی بسیط است و فرشتۀ مرگ نمی‌داند با وی چه کند و چه گوید:
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاینجا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
مولانا

برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "

@TheThirdLine
#عشق مرتبه ای از وجود است.

هرگاه دروغ، حسادت، ترس و منفعت در رابطه ات نبود، خود را عاشق بدان. در غیر اینصورت، هوس بازِ حسودی هستی که از ترس تنهایی به سراغ رابطه ای موقت گریخته ای.


#اشو

@TheThirdLine
" در آغوش خیال "

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

ترجمان آزاد: نسیمی که از زلف یار می وزد و عهد و وفا را تازه می کند بسی خوشتر از نسیم سنبل و ریحان است که از آن بوی بی وفایی به مشام می رسد.

سر برگ و گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی
عراقی

پس من بجای سنبل و ریحان بی وفای جهان، شب ها خیال تو را در آغوش می گیرم تا صبحدم بستر جانم از این هم آغوشی رایحه گل و ریحان گیرد.

برگرفته از پیشگفتار کتاب " ترانه های باباطاهر عریان "
به قلم حسین الهی قمشه ای

@TheThirdLine
آنه‌ماری شیمل:

«به نظر من بیت «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»

، کلید ورود به همه مثنوی است و فهم مثنوی بعد از فهمیدن این بیت ممکن است؛ زیرا شاعر سرّ دلبران را در رازها و حکایت‌ها مستور کرده است... به نظر من، شمس نه فقط انگیزه و محرّک مولانا، بلکه راز بزرگ او هم بود؛ رازی که نمی‌تواند در ضمیر مولانا محبوس بماند، اما مولانا همه جا تلاش می‌کند با استعاره و زبان شاعرانه گوشه‌ای از آن را بیان کند...

برای من، بیتی که خواندم(یعنی: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران)، نه فقط کلید فهم داستان زرگر و کنیزک در ابتدای مثنوی است، بلکه کلید همه مثنوی است؛ زیرا در همه مثنوی اشاره به شمس هست، ولی از شمس سخن نمی‌گوید. در اواخر مثنوی، مونولوگِ زلیخا، آخرین نمادِ اشک و حسرتِ مولانا برای شمس است. مولوی می‌گوید: زلیخا در همه نامها، نام یوسف را می‌جست و خودش هم در مثنوی نام شمس را مخفی کرده است.

به نظر من بین آن بیت اول مثنوی و حکایت آخر آن رابطه مهم و جالب توجهی وجود دارد و مونولوگِ زلیخا هم خاتمه حقیقی مثنوی است؛ زیرا حکایت بعد از آن برای مثنوی لازم نیست.

[منظور شیمل این ابیات از دفتر ششم است:

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود

نام او در نام‌ها مکتوم کرد
محرمان را سِرّ آن معلوم کرد

صد هزاران نام گر بر هم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی

وقت سرما بودی او را پوستین
این کند در عشق، نامِ دوست، این]


@TheThirdLine
ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو
چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما

روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما

#حضرت_مولانا

@TheThirdLine
ورقی فرض کن؛یک روی در تو ؛یک روی در یار؛یا در هر که هست.
آن روی که سوی تو بود خواندی؛ آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.


#حضرت_شمس

@TheThirdLine
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی، جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود، موج زند سرتاسر
من بجز جانب آن گنج گهر، می نروم

#حضرت_مولانا

@TheThirdLine
" عشق همه چیز است "

این که عشق همه چیز است
همه آن چیزی است که
از عشق می دانیم
و‌ همین ما را بسنده است:
بار کشتی باید که با گنجایش آن
هم آهنگ باشد.
امیلی دیکنسن

" All is Love "
That Love is all there is,
Is all we know of Love;
It is enough, the freight should be
Proportioned to the groove.
Emily Dickinson

□ ادب پارسی از این اندیشه
آکنده است که
عشق تمامی نیاز ماست
و به تعبیر حافظ
به هیچ ورد دیگر نیاز نیست

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
حافظ

□ عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی عشق گرفت
نامی است ز من باقی و باقی همه اوست
ابوسعید ابوالخیر

□ هر چه جز عشق است شد مأکول عشق
دو جهان یک دانه پیش نول عشق
مولانا
نول: نوک و منقار

جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازی است الا عشق بازی
نظامی

□ این درونمایه را دیکنسن
در شعر کوتاه دیگری
چنین آورده است که:
زندگی فرصتی اندک بیش نبود
برای حرص و غرور و شهرت و نفرت
فرصت نداشتم
اما چون به هر حال
می بایست کاری می کردم
گفتم همین طفل کوچک عشق
ما را بسنده است.

شعر از امیلی دیکنسن
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه‌ای


@TheThirdLine
گشت گرداگرد مهر تابناک، ایران زمین
روز نو آمد و شد شادی برون زندر كمين
ای تو یزدان، ای تو گرداننده ى مهر و سپهر برترينش كن برايم اين زمان و اين زمین

جشن باستانی نوروز گرامی باد
جشن نوروز، جشن بهار و
سال ١۴۱۰۱ ایرانی اهورایی
سال ۷۰۴۴ ایرانی میترایی
سال ۳۷۶۰ ایرانی مزدیسنی
سال ۲۵۸۱ ایرانی پادشاهی
بر شما ایرانیان نیک اندیش نیک سرشت و تبارمند خجسته و شادباش میگویم

@TheThirdLine
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است

#خیام

@TheThirdLine
گوشها برای آن آفریده نشده اند
که ما نیازهای روزمره خود را برآورده کنیم
بلکه گوش ها برای آن است که صداها و نواهای
قدسی و بهشتی را با آن بشنویم
و چشمها نیز برای فرسودن در مشاهده آن چیزها
که خوار و خفیف و حقیر و فرومایه اند نیست
بلکه برای دیدن آن زیبایی هاست
که اینک از نگاه ما پنهان است.
آیا ما نمی توانیم آفریدگار خود را ببینیم؟
هنری دیوید ثورو

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
سعدی

به پای جانب آن کس برو که پایت داد
بدو نگر به دو دیده، که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بهر ویست
که نیست شادی او را غمی و تیماری
مولانا

گوشت پاره که زبان آمد از او
می رود سیلاب حکمت همچو جو
سوی سوراخی که نامش گوشهاست
تا به باغ جان که میوه اش هوشهاست
مولانا

@TheThirdLine
عشق دردی ست بی درمان،از سوی حضرت جانان،
تا «آن به آن» خودیت عاشق صادق را از وی بگیرد .
تا جمله معشوق باشد و بس، پس قدر عشق بدان،
که تو را به حال و مقام محو و فنا واصل میگرداند .

#حضرت_شمس

@TheThirdLine
" هفت شهر عشق "

طلب نخستین شهر از هفت شهر عشق است و آن محصول خبری است از وجود حضرت سیمرغ، که تمام زیبایی و دانایی و نیکویی است. خبری بزرگ که دل سالک را از اضطرابات عالم کثرت می‌رهاند و ساکن می‌کند و این سکون نخستین شرط حرکت و آغاز سلوک است. اهل معرفت گاه از این خبر به باد بهاری و نسیم نوروزی تعبیر می‌کنند که مقصود انفاس قدسی مردان خداست و در حدیث آمده است که:
انّ فی ایّام دهرِکم نَفَحات، اَلا فتَعرّضوا لها
همانا در دوران عمر شما نفحات و نسیم‌های قدسی می‌وزد. هان، به هوش باشید که خود را در گذرگاه آن نسیم ها نهید.
این نسیم شگفت که از کوی یار می‌‌آید چراغ دل را به جای خاموش کردن بر می‌افروزد و کشتی حیات را به جای تحرّک از تموجات پراکنده ساکن می‌کند.
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
حافظ

من که بر آن آب چو کشتی شدم
ساکن از آن باد بهشتی شدم
مخزن الاسرار

این همان باد سکون آفرین است که حکیم همدان در اشارات خویش آن را شرط ضروری حرکت دانسته، و به دو نوع ساکن ایمانی و ساکن برهانی تقسیم کرده است. ساکن برهانی از طریق عقل و حکمت، و ساکن ایمانی از راه همنشینی با مردان خدا و تأثیر نَفَس ایشان یا الهام و سروش غیبی یا وقایع دیگر حاصل می‌شود.

در مثنوی در داستان سه شاهزاده
شهروز و بهروز و افروز می‌خوانیم
که چگونه نخست قصد جهانگردی داشتند
و ممکن بود از هر شهر و دیار دیدار کنند
اما با رفتن به دژ هوش‌ربا
و مشاهده نقش دختر پادشاه چین
که رمزی از جمال پروردگار جهان است
مدتی انگشت بر دهان ساکن می‌شوند
و آنگاه نشان شهر چین را می‌پرسند
و سالک راه چین می‌شوند
و این آغاز طلب و سلوک است.

@TheThirdLine
" برو مجنون شو ای عاقل "

در ادبیات گاه از خودبینی و خودپرستی به عقل و هوشیاری تعبیر می‌کنند که از آن باید به جنون و مستی پناه برد:

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخِ مذهب ما عاقلی گنه دانست
حافظ

ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو مجنون شو ای عاقل
سعدی

از این رو به قول مولانا:
اوست دیوانه که دیوانه نشد
این عسس را دید و در خانه نشد

در ادبِ مغرب زمین نیز اینگونه تعبیرات فراوان است
از جمله شعر زیر از خانم امیلی دیکنسن به تعبیرات شاعران پارسی گو بسیار نزدیک است:
چه بسیار جنون‌ها که در چشمِ اهل بصیرت عقلِ قدسی آسمانی است
و چه بسیار عقل‌ها که جنون محض است
و در این وادی نیز اکثریت است که حکم می‌راند
اگر با آنان همراه شوی در شمار عاقلان باشی
و اگر چون و چرا کنی خطرناکت دانند
و بی‌درنگ به زنجیرت کشند.
امیلی دیکنسن


برگرفته از پیشگفتار کتاب در صحبت حافظ

@TheThirdLine
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
" در صحبت عارفان "

به غفلت عمر شد حافظ، بیا با ما به میخانه
که شنگولانِ سرمستت بیاموزند کاری خوش
حافظ

□ کمتر غزلی هست در دیوان حافظ که دعوت به میخانه و اهمیت پذیرش این دعوت در آن یاد نشده باشد و این خود نشان می‌دهد که با رفتن به میخانه آدمی از غفلت بیرون می‌آید و زندگی اش معنی پیدا می‌کند. شنگولان سرمست همان عاشقانند مانند خود حافظ و سعدی و مولانا که در مصاحبت ایشان آدمی راه رسیدن به بهجت و سرخوشی را در می‌یابد. دعوت حافظ به میخانه دعوت به صحبت عارفان و کاملان و سرآمدان راه عشق و هنر است:
یک زمانی صحبتی با اولیا
بهتر از صد ساله طاعت بی ریا
گر تو سنگ خاره و مرمر بوی
چون به صاحبدل رسی گوهر شوی
مثنوی

خامان ره نرفته چه دانند ذوقِ عشق
دریا دلی بجوی، دلیری، سرآمدی
حافظ

این دریادلان و رندان
همان باده خواران هفت خط اند
که شیخ محمود نیز ایشان را معرفی کرده است:
یکی دیگر فرو برده به یکبار
خم و خمخانه و ساقی و می‌خوار
کشیده جمله و مانده دهن باز
زهی دریا دل رند سرافراز

از این رو آنان که نشان میخانۀ حافظ را
بر سر چهار راهِ چه می‌دانیم
در کوچۀ "کوچ و گذار" نشانی می‌دهند
خوشتر آنست که به میخانه شیخ محمود
در ترکستان عشق سری بزنند
تا آنجا با حافظ و سعدی و مولانا و عطار دیدار کنند
و مُهر و نشان آن شراب مختوم الستی را
بر دهان بند آن خم مشاهده کنند تا به تعبیر ابن فارض
همان دهان بند ایشان را به شور و نشاط و سرمستی آورد
بی آنکه هنوز جرعه ای از آن شراب چشیده باشند.

برگرفته کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای

@TheThirdLine
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف (عطر) دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 
#حضرت_حافظ

@TheThirdLine