خط سوم...
401 subscribers
358 photos
51 videos
26 files
30 links
Download Telegram
شریعت آن است که او را بپرستی،
و طریقت آن است که او را بطلبی
و حقیقت ...
آن است ، که او را ببینی...


شبلی

@TheThirdLine
" زیبایی و آیتِ لطف "

رویِ خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیرِ ما
حافظ

□ اگر روی معشوق که صحیفهٔ زیبایی است جلوه ای بر عاشق کند و آیتِ حسن خود را بر او فرو خوانَد آن عاشق جز آن که همۀ کارها را در جهت خیر و خوبی تفسیر کند، چه تواند کرد. او دریافته است که همۀ آثار وجودی معشوق از جنس زیبایی و مهر و خیر و خوبی است. چنان که در معشوقِ زمینی نیز چنین است که اگر لبخند رضایتی بر لب آورد دیگر همۀ کارها درست است، و این است معنی آنکه شاعران می‌کوشند تا کارها و مشیّت‌های الهی را بر مردم توجیه کنند. این توجیه در سایهٔ همان تجلی زیبایی است چنان که در صحیفۀ وجود آدمیان نیز، محبت مادر آیتِ لطفی است که در پرتو آن همۀ کارهای مادر تفسیر به خیر و خوبی می‌شود. چنان که اگر کودک را شیر دهد به همان دلیل است که از شیر باز گیرد. یعنی هر دو محبت و لطف است. منع و عطای او هر دو در قیاس به حال کودک، مهربانی است و حال مردمان نیز چون حال کودکان است که نمی‌توانند انواع لطفها را دریابند بلکه بعضی را قهر و بعضی را لطف می‌پندارند و ندانند که به گفتۀ هاتف اصفهانی:
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم چه وفا کنی چه جفا کنی

برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای

@TheThirdLine
شرح غزل دیوان شمس 2830

۱_هله* پاسبان* منزل*، تو چگونه پاسبانی
که بِبُرد رخت* ما را همه دزد* شب نهانی*

ای پاسبان منزل تو چطور نگهبانی میکنی که دزد در تاریکی تمام دارایی ما را برد . ؟!

حال این سوال مطرح می شود، پاسبان کیست ؟ منزل کدام است ؟ دزد کیست ؟ تاریکی شب چیست ؟ رخت ما چه بوده؟
*هله : کلمه ای برای خطاب قرار دادن
*پاسبان :عقل عملی یا وجدان است
عقل در تن حاکم ایمان بود
که زبیمش نفس در زندان بود
گاهی عقل را پاسبان شهر دل هم می خواند ،
عقل ایمانی چوشحنه عادل است
پاسبان وحاکم شهردل است
(استاد هاشمی رکاوندی)

پاسبان اصل ماست ، گوهر درون و ذات الهی ما وقتی به اگاهی و بیداری برسیم. ولی ما اسیر تصورات و توهمات و گفتگوی ذهنی (من ذهنی) شدیم .

*منزل : جایی که گوهر درون تو همان وجدان و عقل عملی در ان جا گرفته است _ جسم
*ببرد رخت : تمام موجودیت و داشته ها حقیقی از بین رفته و ذهن پر شده از توهمات .
* دزد : گرفتار ذهن بودن، من ذهنی، گفتگوهای ذهنی که مانع از رسیدن به حقیقت واقعی ما می شود.
* شب نهانی : تاریکی ذهن

۲_بزن آب سرد* بر رو بِجِه* و بکن علالا*
که ز خوابناکی* تو، همه سود شد زیانی

به روی خود آب سرد بپاش= بخواه و طلب کن، از جایت بپر و بلند شو فریاد بزن آی دزد ...آی دزد ...که به دلیل خواب بودن تو و تمایلت بخواب( عدم هوشیاری) هر انچه که می توانست باعث رسیدن ما به حضور بشود برعکس بندی در پای ما شده است .

*اب سرد : نماد خواستن، طلب بیداری و آگاهی
*بجه: بِپَر
*علالا: صدای شور و غوغا
*خوابناکی: انسانی که هر چه بیدارش کنید باز دوباره می خوابد

۳_که چراغ دزد* باشد شب و خواب پاسبانان
به دمی* چراغشان* را ز چه رو نمی‌نشانی*

هوشیار شو که تاریکی ذهن و خواب بودن نگهبان مثل چراغی در دست من ذهنی است، بیدار شو و توهمات ذهنی رو شناسایی کن و در یک لحظه و با آگاهی چراغ دزد را خاموش کن .خودت را اسیر ذهن نکن و به جایگاهی که لایق هستی برس .دست از توجیه کردن خودت و حق با من است بردار .

* چراغ دزد: تاریکی ذهن ، تصورات و گفتگو من ذهنی
*دمی : آنی ، لحظه ای
*چراغشان : گفتگو های ذهنی و رویدادهای گذشته
* نمی نشانی: سرجایشان قرار نمی د هی، خاموش نمی کنی

۴_بگذار کاهلی* را چو ستاره شب روی کن
ز زمینیان* چه ترسی که سوار آسمانی*

دست از تنبلی و خواب آلودگی بردار و مانند ستاره در شب درکه در نور حرکت می کند در مسیر روشن حرکت کن.چرا نمی روی چون جداشدن از رفتارها و الگوها مانع زنده شدن به ذات الهی تو می شود و در تو ترس ایجاد می کند. تو از نقش ها و الگوهای فکری که برای خودت ساختی چرا می ترسی؟ در حالی که تو از بی چونی و مانند او در قالبی جا نمی گیری.

*کاهلی : سستی، ترس از تغییر و جداشدن از رفتارها و الگوهای گذشته
*زمینیان : نقش های فکری و الگو های رفتاری
* سوار اسمانی: بدون فرم خاص هستی این جسم نیستی و هیچ هستی .

@TheThirdLine
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
 
#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
برای دوست داشتن دیگران باید خود را دوست بدارید.
پیش از این بارها گفته‌ام که تنها آنچه از آن خود دارید، میتوانید به دیگران ببخشید...

این مقوله بیش از هرچیز درباره‌ی عشق صدق می‌کند!
آن‌چه را که نیاموخته‌ای و نیازموده‌ای نمیتوانی به دیگران بدهی!
عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنی...

میتوانی مهر خود را ارزانی صدها آدم دیگر کنی و هنوز آنچه را که در اصل داشتی، داشته باشی، به مانند علم، همانند دانش...

انسان خردمند میتواند هر آن‌چه را که میداند، بیاموزد و باز همه‌ی آن‌چه را که می‌دانسته میداند. اما اول باید آن دانایی را داشته باشد...

بهتر است بگوییم که آدمی عشق را مانند دانایی با دیگران سهیم میشود، اما تنها آن‌چه را که داراست میتواند با دیگران سهیم گردد...

📗زندگی عشق و دیگر هیچ
#لئو_بوسكالیا

@TheThirdLine
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

#حضرت_حافظ

@TheThirdLine
عشق دردی ست بی درمان،از سوی حضرت جانان،
تا «آن به آن» خودیت عاشق صادق را از وی بگیرد .
تا جمله معشوق باشد و بس، پس قدر عشق بدان،
که تو را به حال و مقام محو و فنا واصل میگرداند .

#حضرت_شمس

@TheThirdLine
عَقل همچون پروانه است و معشوق همچون شمع است.
هر چند که پروانه ، چون خود را بر شمع زند بسوزد و هَلاک شود.
امّا پروانه آن است که هرچند بر او آسیبِ آن سوختگی و اَلَم می رسد ، از شمع نشکیبد.
و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نورِ شمع بشکیبد و خود را بر آن نور نزند ، او خود پروانه نباشد!
و اگر خود را پروانه ، بر نورِ شمع زند و پروانه نسوزد ، آن نیز شمع نباشد!
پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید ، او آدمی نباشد!
و اگر تواند حق را ادراک کردن ، آن هم حق نباشد!
پس آدمی ، آن است که از اجتهاد خالی نیست و گِردِ نورِ جلالِ حق می‌گردد ، بی‌آرام و بی‌قرار.
و حق ، آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرَکِ هیچ عقلی نگردد.

#فیه_ما_فیه_مولانا

@TheThirdLine
" صهبای روح "

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ

□ ای ساقی بادۀ معرفت،
و ای واهب صهبای نور،
جام وجود ما را،
از آن شراب الستی لبریز کن.
و ای مطرب خوش نوای عشق، بر بام جهان آواز برآور،
که جهان یکسر به کام عاشقان زیبایی است.
ما عکس آن زیبایی مطلق را در پیالۀ درخشان عالم مشاهده کردیم،
و از این مشاهده مست مدام شدیم،
و در دام عشقی سرمد گرفتار آمدیم،
تا بی خبران از آن مستی چه فهم کنند.
ما زنده به عشقیم و نمی‌میریم،
ما نام خود را بر جریدۀ کتاب مکنون عالم برنوشتیم،
کتابی که دست ناپاکانی چون زمان و چرخ بی امان بدان نمی‌رسد.
اگر کسانی در سودای الماس " کوه نور " و " دریای نور " باشند، می توانند این غزل حافظ را در موزۀ خیال بیاویزند و خانۀ دل را بدان روشن کنند. زیرا آن دو جواهر تاریخی را اگر در ظلمت نهند هیچ نوری ندهند در حالی که ابیات جواهرنشان حافظ در تاریک ترین لحظه‌های زندگی دلها را چون آفتاب روشن می‌کند، زیرا خبر می‌دهد که نفس ما را که همان عشق است مرگی در پیش نتواند بود از آنکه عشق حقیقتی بسیط است و فرشتۀ مرگ نمی‌داند با وی چه کند و چه گوید:
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاینجا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
مولانا

برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "

@TheThirdLine
#عشق مرتبه ای از وجود است.

هرگاه دروغ، حسادت، ترس و منفعت در رابطه ات نبود، خود را عاشق بدان. در غیر اینصورت، هوس بازِ حسودی هستی که از ترس تنهایی به سراغ رابطه ای موقت گریخته ای.


#اشو

@TheThirdLine
" در آغوش خیال "

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

ترجمان آزاد: نسیمی که از زلف یار می وزد و عهد و وفا را تازه می کند بسی خوشتر از نسیم سنبل و ریحان است که از آن بوی بی وفایی به مشام می رسد.

سر برگ و گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی
عراقی

پس من بجای سنبل و ریحان بی وفای جهان، شب ها خیال تو را در آغوش می گیرم تا صبحدم بستر جانم از این هم آغوشی رایحه گل و ریحان گیرد.

برگرفته از پیشگفتار کتاب " ترانه های باباطاهر عریان "
به قلم حسین الهی قمشه ای

@TheThirdLine
آنه‌ماری شیمل:

«به نظر من بیت «خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»

، کلید ورود به همه مثنوی است و فهم مثنوی بعد از فهمیدن این بیت ممکن است؛ زیرا شاعر سرّ دلبران را در رازها و حکایت‌ها مستور کرده است... به نظر من، شمس نه فقط انگیزه و محرّک مولانا، بلکه راز بزرگ او هم بود؛ رازی که نمی‌تواند در ضمیر مولانا محبوس بماند، اما مولانا همه جا تلاش می‌کند با استعاره و زبان شاعرانه گوشه‌ای از آن را بیان کند...

برای من، بیتی که خواندم(یعنی: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران)، نه فقط کلید فهم داستان زرگر و کنیزک در ابتدای مثنوی است، بلکه کلید همه مثنوی است؛ زیرا در همه مثنوی اشاره به شمس هست، ولی از شمس سخن نمی‌گوید. در اواخر مثنوی، مونولوگِ زلیخا، آخرین نمادِ اشک و حسرتِ مولانا برای شمس است. مولوی می‌گوید: زلیخا در همه نامها، نام یوسف را می‌جست و خودش هم در مثنوی نام شمس را مخفی کرده است.

به نظر من بین آن بیت اول مثنوی و حکایت آخر آن رابطه مهم و جالب توجهی وجود دارد و مونولوگِ زلیخا هم خاتمه حقیقی مثنوی است؛ زیرا حکایت بعد از آن برای مثنوی لازم نیست.

[منظور شیمل این ابیات از دفتر ششم است:

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود

نام او در نام‌ها مکتوم کرد
محرمان را سِرّ آن معلوم کرد

صد هزاران نام گر بر هم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی

وقت سرما بودی او را پوستین
این کند در عشق، نامِ دوست، این]


@TheThirdLine
ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو
چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما

روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو
از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما

#حضرت_مولانا

@TheThirdLine
ورقی فرض کن؛یک روی در تو ؛یک روی در یار؛یا در هر که هست.
آن روی که سوی تو بود خواندی؛ آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.


#حضرت_شمس

@TheThirdLine
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی، جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود، موج زند سرتاسر
من بجز جانب آن گنج گهر، می نروم

#حضرت_مولانا

@TheThirdLine
" عشق همه چیز است "

این که عشق همه چیز است
همه آن چیزی است که
از عشق می دانیم
و‌ همین ما را بسنده است:
بار کشتی باید که با گنجایش آن
هم آهنگ باشد.
امیلی دیکنسن

" All is Love "
That Love is all there is,
Is all we know of Love;
It is enough, the freight should be
Proportioned to the groove.
Emily Dickinson

□ ادب پارسی از این اندیشه
آکنده است که
عشق تمامی نیاز ماست
و به تعبیر حافظ
به هیچ ورد دیگر نیاز نیست

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
حافظ

□ عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی عشق گرفت
نامی است ز من باقی و باقی همه اوست
ابوسعید ابوالخیر

□ هر چه جز عشق است شد مأکول عشق
دو جهان یک دانه پیش نول عشق
مولانا
نول: نوک و منقار

جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازی است الا عشق بازی
نظامی

□ این درونمایه را دیکنسن
در شعر کوتاه دیگری
چنین آورده است که:
زندگی فرصتی اندک بیش نبود
برای حرص و غرور و شهرت و نفرت
فرصت نداشتم
اما چون به هر حال
می بایست کاری می کردم
گفتم همین طفل کوچک عشق
ما را بسنده است.

شعر از امیلی دیکنسن
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه‌ای


@TheThirdLine
گشت گرداگرد مهر تابناک، ایران زمین
روز نو آمد و شد شادی برون زندر كمين
ای تو یزدان، ای تو گرداننده ى مهر و سپهر برترينش كن برايم اين زمان و اين زمین

جشن باستانی نوروز گرامی باد
جشن نوروز، جشن بهار و
سال ١۴۱۰۱ ایرانی اهورایی
سال ۷۰۴۴ ایرانی میترایی
سال ۳۷۶۰ ایرانی مزدیسنی
سال ۲۵۸۱ ایرانی پادشاهی
بر شما ایرانیان نیک اندیش نیک سرشت و تبارمند خجسته و شادباش میگویم

@TheThirdLine
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است

#خیام

@TheThirdLine
گوشها برای آن آفریده نشده اند
که ما نیازهای روزمره خود را برآورده کنیم
بلکه گوش ها برای آن است که صداها و نواهای
قدسی و بهشتی را با آن بشنویم
و چشمها نیز برای فرسودن در مشاهده آن چیزها
که خوار و خفیف و حقیر و فرومایه اند نیست
بلکه برای دیدن آن زیبایی هاست
که اینک از نگاه ما پنهان است.
آیا ما نمی توانیم آفریدگار خود را ببینیم؟
هنری دیوید ثورو

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
سعدی

به پای جانب آن کس برو که پایت داد
بدو نگر به دو دیده، که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بهر ویست
که نیست شادی او را غمی و تیماری
مولانا

گوشت پاره که زبان آمد از او
می رود سیلاب حکمت همچو جو
سوی سوراخی که نامش گوشهاست
تا به باغ جان که میوه اش هوشهاست
مولانا

@TheThirdLine