از عاشق شدن نهراسید.
زمانی که نغمهی عشق را میشنوید که شما را میخواند، به دنبالش روان شوید و به هر سو که شما را هدایت میکند با اعتماد کامل به پیش بروید.
کاملاً خود را در عشق رها کنید.
خود را از عشق، پنهان و محافظت نکنید؛
زیرا عشق دشمن شما نیست، بلکه تنها دوست شماست.
بله در عشق لحظههای غمانگیزی نیز وجود دارند؛
غم و شادی همراه یکدیگرند.
درست مانند شب و روز به دنبال هم میآیند.
اما زمانی که انسان از شادی و شور عشق سرشار است، آمادگی قبول هرگونه غم و اندوهی را دارد و از اینکه بهای آن همه وجد و شادی را بپردازد، خوشحال میشود.
عشق رفیعترین قلهی آگاهی است و برای صعود به آن قله باید خطر سقوط به دره را به جان بخرید. کسانی که نمیتوانند خطر سقوط در درههای عمیق را بپذیرند، هرگز لذت صعود به قلههای رفیع را تجربه نمیکنند.
وقتی عشق به سراغتان میآید،
تا جایی که خود کاملاً محو شوید به دنبالش بروید.
عشق مانند شعلههای آتش و عاشق همچون پروانه است.
عشق را از پروانه بیاموزید.
او از سرّ عشق آگاه است
و میداند چگونه از فرط عشق، شادی و رقص بمیرد.
مردن به خاطر عشق، آغاز یک زندگی حقیقی است.
#اشو
@TheThirdLine
زمانی که نغمهی عشق را میشنوید که شما را میخواند، به دنبالش روان شوید و به هر سو که شما را هدایت میکند با اعتماد کامل به پیش بروید.
کاملاً خود را در عشق رها کنید.
خود را از عشق، پنهان و محافظت نکنید؛
زیرا عشق دشمن شما نیست، بلکه تنها دوست شماست.
بله در عشق لحظههای غمانگیزی نیز وجود دارند؛
غم و شادی همراه یکدیگرند.
درست مانند شب و روز به دنبال هم میآیند.
اما زمانی که انسان از شادی و شور عشق سرشار است، آمادگی قبول هرگونه غم و اندوهی را دارد و از اینکه بهای آن همه وجد و شادی را بپردازد، خوشحال میشود.
عشق رفیعترین قلهی آگاهی است و برای صعود به آن قله باید خطر سقوط به دره را به جان بخرید. کسانی که نمیتوانند خطر سقوط در درههای عمیق را بپذیرند، هرگز لذت صعود به قلههای رفیع را تجربه نمیکنند.
وقتی عشق به سراغتان میآید،
تا جایی که خود کاملاً محو شوید به دنبالش بروید.
عشق مانند شعلههای آتش و عاشق همچون پروانه است.
عشق را از پروانه بیاموزید.
او از سرّ عشق آگاه است
و میداند چگونه از فرط عشق، شادی و رقص بمیرد.
مردن به خاطر عشق، آغاز یک زندگی حقیقی است.
#اشو
@TheThirdLine
خیال را پرواز میدهی به راهی بس دور!
العجب که خدا را در کائنات و جان جمادی
و در مادون جانِ خویش میجویی!
در آنجا کنکاش میکنی،
که قرنها پیش از آن گذر کردهای!
کجا میروی؟!
گنج با تو و در نزد توست.
از خویش طلب کن.....
#فیه_مافیه_مولانا
@ThrThirdLine
العجب که خدا را در کائنات و جان جمادی
و در مادون جانِ خویش میجویی!
در آنجا کنکاش میکنی،
که قرنها پیش از آن گذر کردهای!
کجا میروی؟!
گنج با تو و در نزد توست.
از خویش طلب کن.....
#فیه_مافیه_مولانا
@ThrThirdLine
#یلدا
جشنی ایرانی با گستره جهانی
به مناسبت فرارسیدن طولانی ترین شب سال:
یلدا کلمه ایی سریانی به معنای زایش و میلاد و زادن، شبی که فرشته مهر متولد شد. و روشنایی را تقدیم زمین کرد و بر اهریمن و پلیدی غالب شد. ایرانیان به این باورند میترا که از ایزدان باستانی هند و ایرانیست در این شب (بیست و یکم دسامبر) از میان غنچه نیلوفر که شبیه میوه کاج است در میان غار متولد شد و در کنار اهورامزدا با اهریمن و تاریکی میجنگد تا روز و روشنایی پیروز شود.
یلدا بعدها اهمیتی دو چندان پیدا کرد زیرا مرزها را در نوردید و در اروپا و یونان اساس تقویم و گاهشماری و آغاز سال نو واقع شد و با تولد عیسی مسیح به عنوان فرزند مهر پیوند زده شد. بدین ترتیب مهر پرستی در سرتاسر اروپا و آفریقا گسترش یافت.
ایران کنونی در گذشته با نامهایی چون "ایران ویج "و"پارس " منزلگاه اقوام آریایی بود.
غم و اندوه نزد آریاییان ناپسند بود و با آن بیگانه بودند، اجتماعشان عمدتا رنگ شادی داشت. به همین خاطر جشنهای ملی و آئینهای محلی فراوانی در تاریخ و فرهنگ ایران مرسوم است که در اجتماعات و تمدنهای دیگر کمتر شاهد آن هستیم.
به قول ریچارد فرای ایرانشناس برجسته، ایرانیان با تاریخ و فرهنگ و جشن های خود ارتباطی ناگسستنی داشتند. سرودهای دینی و ملی را که خنیاگران در وصف خدایان میسرودند در جشنها شادمانه می خواندند. و بر این عقیده بودند که شادی موهبتی عظیم است که از جانب خداوند به بشر اعطا شده و شایسته است آدمی به شادی روی آورد تا اینکه بخواهد زندگی را با غم و اندوه سپری کند.
پایه و اساس جشنهای ایرانی، اساطیری چون میترا، آناهیتا، منوچهر، آرش،، کاوه آهنگر..... بودند. تمام ماههای سال به مناسبتی جشن و پایکوبی داشتند.گرچه با آمدن اعراب و فتح ایران توسط مسلمانان جشنها شکوه و عظمت گذشته را از دست داد. اما با شور و اشتیاق و رغبت و پافشاری ایرانیان تداوم یافت.
پارسیان که تمام ماههای سال را به مناسبتی جشن میگرفتند .با فرا رسیدن ماه آذر جشن آذرگان را در کنار آتشکده ها بر پا میکردند و به جشن و نیایش میپرداختند. و به استقبال شب یلدا میرفتند. یلدا طولانی ترین شب سال، نقطه پایان تاریکی هاست. فردای شب یلدا با آمدن نور، روشنایی و گرمی، طبیعت دگرگون میشود.
یلدا کلمه ایی سریانی به معنای زایش و میلاد و زادن، شبی که فرشته مهر متولد شد. و روشنایی را تقدیم زمین کرد و بر اهریمن و پلیدی غالب شد. ایرانیان به این باورند میترا که از ایزدان باستانی هند و ایرانیست در این شب (بیست و یکم دسامبر) از میان غنچه نیلوفر که شبیه میوه کاج است در میان غار متولد شد و در کنار اهورامزدا با اهریمن و تاریکی میجنگد تا روز و روشنایی پیروز شود.
یلدا بعدها اهمیتی دو چندان پیدا کرد زیرا مرزها را در نوردید و در اروپا و یونان اساس تقویم و گاهشماری و آغاز سال نو واقع شد و با تولد عیسی مسیح به عنوان فرزند مهر پیوند زده شد. بدین ترتیب مهر پرستی در سرتاسر اروپا و آفریقا گسترش یافت.
ایرانیان در این شب از زمانهای دور در محفل های بزرگ خانوادگی به تبعیت از هفت خوردنی مقدس، هفت نوع میوه و تنقلات مختلف استفاده می کرده اند . فال حافظ، شکستن گردو و میوه هایی چون هندوانه و انار از دیگر رسومات شب یلدای ایرانیست. روز اول دی ماه، بعد از جشن شب یلدا، خرم روز یا دی گان، نامیده میشد و به مناسبت تولد خورشید کار کردن را تعطیل میکردندو همچنان جشن تداوم داشت.
اینک یلدای ایرانی مرزهای تاریخی ایران پر فراز و نشیب را در نوردیده و نور چشم پارسیان دلبسته فرهنگ و ادب این خاک پر گهر شده و در این روزگاران کم فروغ ما فرزندان این مرز وبوم با پاسداشت ارزشها و آئینهای کهن ایرانی، این میراث کهن را به آیندگان خواهیم سپرد.
@TheThirdLine
جشنی ایرانی با گستره جهانی
به مناسبت فرارسیدن طولانی ترین شب سال:
یلدا کلمه ایی سریانی به معنای زایش و میلاد و زادن، شبی که فرشته مهر متولد شد. و روشنایی را تقدیم زمین کرد و بر اهریمن و پلیدی غالب شد. ایرانیان به این باورند میترا که از ایزدان باستانی هند و ایرانیست در این شب (بیست و یکم دسامبر) از میان غنچه نیلوفر که شبیه میوه کاج است در میان غار متولد شد و در کنار اهورامزدا با اهریمن و تاریکی میجنگد تا روز و روشنایی پیروز شود.
یلدا بعدها اهمیتی دو چندان پیدا کرد زیرا مرزها را در نوردید و در اروپا و یونان اساس تقویم و گاهشماری و آغاز سال نو واقع شد و با تولد عیسی مسیح به عنوان فرزند مهر پیوند زده شد. بدین ترتیب مهر پرستی در سرتاسر اروپا و آفریقا گسترش یافت.
ایران کنونی در گذشته با نامهایی چون "ایران ویج "و"پارس " منزلگاه اقوام آریایی بود.
غم و اندوه نزد آریاییان ناپسند بود و با آن بیگانه بودند، اجتماعشان عمدتا رنگ شادی داشت. به همین خاطر جشنهای ملی و آئینهای محلی فراوانی در تاریخ و فرهنگ ایران مرسوم است که در اجتماعات و تمدنهای دیگر کمتر شاهد آن هستیم.
به قول ریچارد فرای ایرانشناس برجسته، ایرانیان با تاریخ و فرهنگ و جشن های خود ارتباطی ناگسستنی داشتند. سرودهای دینی و ملی را که خنیاگران در وصف خدایان میسرودند در جشنها شادمانه می خواندند. و بر این عقیده بودند که شادی موهبتی عظیم است که از جانب خداوند به بشر اعطا شده و شایسته است آدمی به شادی روی آورد تا اینکه بخواهد زندگی را با غم و اندوه سپری کند.
پایه و اساس جشنهای ایرانی، اساطیری چون میترا، آناهیتا، منوچهر، آرش،، کاوه آهنگر..... بودند. تمام ماههای سال به مناسبتی جشن و پایکوبی داشتند.گرچه با آمدن اعراب و فتح ایران توسط مسلمانان جشنها شکوه و عظمت گذشته را از دست داد. اما با شور و اشتیاق و رغبت و پافشاری ایرانیان تداوم یافت.
پارسیان که تمام ماههای سال را به مناسبتی جشن میگرفتند .با فرا رسیدن ماه آذر جشن آذرگان را در کنار آتشکده ها بر پا میکردند و به جشن و نیایش میپرداختند. و به استقبال شب یلدا میرفتند. یلدا طولانی ترین شب سال، نقطه پایان تاریکی هاست. فردای شب یلدا با آمدن نور، روشنایی و گرمی، طبیعت دگرگون میشود.
یلدا کلمه ایی سریانی به معنای زایش و میلاد و زادن، شبی که فرشته مهر متولد شد. و روشنایی را تقدیم زمین کرد و بر اهریمن و پلیدی غالب شد. ایرانیان به این باورند میترا که از ایزدان باستانی هند و ایرانیست در این شب (بیست و یکم دسامبر) از میان غنچه نیلوفر که شبیه میوه کاج است در میان غار متولد شد و در کنار اهورامزدا با اهریمن و تاریکی میجنگد تا روز و روشنایی پیروز شود.
یلدا بعدها اهمیتی دو چندان پیدا کرد زیرا مرزها را در نوردید و در اروپا و یونان اساس تقویم و گاهشماری و آغاز سال نو واقع شد و با تولد عیسی مسیح به عنوان فرزند مهر پیوند زده شد. بدین ترتیب مهر پرستی در سرتاسر اروپا و آفریقا گسترش یافت.
ایرانیان در این شب از زمانهای دور در محفل های بزرگ خانوادگی به تبعیت از هفت خوردنی مقدس، هفت نوع میوه و تنقلات مختلف استفاده می کرده اند . فال حافظ، شکستن گردو و میوه هایی چون هندوانه و انار از دیگر رسومات شب یلدای ایرانیست. روز اول دی ماه، بعد از جشن شب یلدا، خرم روز یا دی گان، نامیده میشد و به مناسبت تولد خورشید کار کردن را تعطیل میکردندو همچنان جشن تداوم داشت.
اینک یلدای ایرانی مرزهای تاریخی ایران پر فراز و نشیب را در نوردیده و نور چشم پارسیان دلبسته فرهنگ و ادب این خاک پر گهر شده و در این روزگاران کم فروغ ما فرزندان این مرز وبوم با پاسداشت ارزشها و آئینهای کهن ایرانی، این میراث کهن را به آیندگان خواهیم سپرد.
@TheThirdLine
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانهٔ خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تلکَ الایام
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما
سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانهٔ خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد
من لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم
ذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تلکَ الایام
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی، جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود، موج زند سرتاسر
من بجز جانب آن گنج گهر، می نروم
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
من از او گر بکشی، جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود، موج زند سرتاسر
من بجز جانب آن گنج گهر، می نروم
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
ورقی فرض کن؛یک روی در تو ؛یک روی در یار؛یا در هر که هست.
آن روی که سوی تو بود خواندی؛ آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
آن روی که سوی تو بود خواندی؛ آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن.
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
شیخ را گفتم که رقص کردن بر چه میآید؟
شیخ گفت:
جان قصدِ بالا کند،
همچو مرغی که خواهد که خود را از قفس به در اندازد.
قفسِ تن مانع آید؛
مرغِ جان قوت کند و قفسِ تن را از جای برانگیزاند.
اگر مرغ را قوت عظیم بود، پس قفس بشکند و برود.
و اگر آن قوت ندارد، سرگردان شود و قفس را با خود میگرداند.
📗فی حالة الطفولیه
#شهابالدین_سهرودی
@TheThirdLine
شیخ گفت:
جان قصدِ بالا کند،
همچو مرغی که خواهد که خود را از قفس به در اندازد.
قفسِ تن مانع آید؛
مرغِ جان قوت کند و قفسِ تن را از جای برانگیزاند.
اگر مرغ را قوت عظیم بود، پس قفس بشکند و برود.
و اگر آن قوت ندارد، سرگردان شود و قفس را با خود میگرداند.
📗فی حالة الطفولیه
#شهابالدین_سهرودی
@TheThirdLine
آنک هر صبحی تقاضا میکند جان را ز من
از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق
از بیابانها سوی دارالامان آوردمش
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق
از بیابانها سوی دارالامان آوردمش
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
حقیقت عشق چون پیدا شود عاشق قوت معشوق آید نه معشوق قوت عاشق، زیرا که عاشق در حوصله ی معشوق تواند گنجید اما معشوق در حوصله ی عاشق آتش آمد قوت او در دوری اشراق است، طلایه ی اشراق او را میزبانی کند و دعوت کند و او بپرهمت خود در هوای طلب او پرواز عشق می زند، اما پرش چندان باید تا بدو رسد، چون بدو رسید، نیز او را روشنی نبود، روشنی آتش را بود در او و او را نیز قوتی نبود قوت آتش را بود، و این بزرگ سری است، یک نفس او معشوق خود گردد، کمال او این است.
#سوانح_العشاق
#امام_احمد_غزالی
@TheThirdLine
#سوانح_العشاق
#امام_احمد_غزالی
@TheThirdLine
محو میگردد دلم در پرتو دلدار من
مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی مینداند فخر را و عار را
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
مینتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی مینداند فخر را و عار را
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
شریعت آن است که او را بپرستی،
و طریقت آن است که او را بطلبی
و حقیقت ...
آن است ، که او را ببینی...
شبلی
@TheThirdLine
و طریقت آن است که او را بطلبی
و حقیقت ...
آن است ، که او را ببینی...
شبلی
@TheThirdLine
" زیبایی و آیتِ لطف "
رویِ خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیرِ ما
حافظ
□ اگر روی معشوق که صحیفهٔ زیبایی است جلوه ای بر عاشق کند و آیتِ حسن خود را بر او فرو خوانَد آن عاشق جز آن که همۀ کارها را در جهت خیر و خوبی تفسیر کند، چه تواند کرد. او دریافته است که همۀ آثار وجودی معشوق از جنس زیبایی و مهر و خیر و خوبی است. چنان که در معشوقِ زمینی نیز چنین است که اگر لبخند رضایتی بر لب آورد دیگر همۀ کارها درست است، و این است معنی آنکه شاعران میکوشند تا کارها و مشیّتهای الهی را بر مردم توجیه کنند. این توجیه در سایهٔ همان تجلی زیبایی است چنان که در صحیفۀ وجود آدمیان نیز، محبت مادر آیتِ لطفی است که در پرتو آن همۀ کارهای مادر تفسیر به خیر و خوبی میشود. چنان که اگر کودک را شیر دهد به همان دلیل است که از شیر باز گیرد. یعنی هر دو محبت و لطف است. منع و عطای او هر دو در قیاس به حال کودک، مهربانی است و حال مردمان نیز چون حال کودکان است که نمیتوانند انواع لطفها را دریابند بلکه بعضی را قهر و بعضی را لطف میپندارند و ندانند که به گفتۀ هاتف اصفهانی:
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم چه وفا کنی چه جفا کنی
برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
رویِ خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیرِ ما
حافظ
□ اگر روی معشوق که صحیفهٔ زیبایی است جلوه ای بر عاشق کند و آیتِ حسن خود را بر او فرو خوانَد آن عاشق جز آن که همۀ کارها را در جهت خیر و خوبی تفسیر کند، چه تواند کرد. او دریافته است که همۀ آثار وجودی معشوق از جنس زیبایی و مهر و خیر و خوبی است. چنان که در معشوقِ زمینی نیز چنین است که اگر لبخند رضایتی بر لب آورد دیگر همۀ کارها درست است، و این است معنی آنکه شاعران میکوشند تا کارها و مشیّتهای الهی را بر مردم توجیه کنند. این توجیه در سایهٔ همان تجلی زیبایی است چنان که در صحیفۀ وجود آدمیان نیز، محبت مادر آیتِ لطفی است که در پرتو آن همۀ کارهای مادر تفسیر به خیر و خوبی میشود. چنان که اگر کودک را شیر دهد به همان دلیل است که از شیر باز گیرد. یعنی هر دو محبت و لطف است. منع و عطای او هر دو در قیاس به حال کودک، مهربانی است و حال مردمان نیز چون حال کودکان است که نمیتوانند انواع لطفها را دریابند بلکه بعضی را قهر و بعضی را لطف میپندارند و ندانند که به گفتۀ هاتف اصفهانی:
ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم چه وفا کنی چه جفا کنی
برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
شرح غزل دیوان شمس 2830
۱_هله* پاسبان* منزل*، تو چگونه پاسبانی
که بِبُرد رخت* ما را همه دزد* شب نهانی*
ای پاسبان منزل تو چطور نگهبانی میکنی که دزد در تاریکی تمام دارایی ما را برد . ؟!
حال این سوال مطرح می شود، پاسبان کیست ؟ منزل کدام است ؟ دزد کیست ؟ تاریکی شب چیست ؟ رخت ما چه بوده؟
*هله : کلمه ای برای خطاب قرار دادن
*پاسبان :عقل عملی یا وجدان است
عقل در تن حاکم ایمان بود
که زبیمش نفس در زندان بود
گاهی عقل را پاسبان شهر دل هم می خواند ،
عقل ایمانی چوشحنه عادل است
پاسبان وحاکم شهردل است
(استاد هاشمی رکاوندی)
پاسبان اصل ماست ، گوهر درون و ذات الهی ما وقتی به اگاهی و بیداری برسیم. ولی ما اسیر تصورات و توهمات و گفتگوی ذهنی (من ذهنی) شدیم .
*منزل : جایی که گوهر درون تو همان وجدان و عقل عملی در ان جا گرفته است _ جسم
*ببرد رخت : تمام موجودیت و داشته ها حقیقی از بین رفته و ذهن پر شده از توهمات .
* دزد : گرفتار ذهن بودن، من ذهنی، گفتگوهای ذهنی که مانع از رسیدن به حقیقت واقعی ما می شود.
* شب نهانی : تاریکی ذهن
۲_بزن آب سرد* بر رو بِجِه* و بکن علالا*
که ز خوابناکی* تو، همه سود شد زیانی
به روی خود آب سرد بپاش= بخواه و طلب کن، از جایت بپر و بلند شو فریاد بزن آی دزد ...آی دزد ...که به دلیل خواب بودن تو و تمایلت بخواب( عدم هوشیاری) هر انچه که می توانست باعث رسیدن ما به حضور بشود برعکس بندی در پای ما شده است .
*اب سرد : نماد خواستن، طلب بیداری و آگاهی
*بجه: بِپَر
*علالا: صدای شور و غوغا
*خوابناکی: انسانی که هر چه بیدارش کنید باز دوباره می خوابد
۳_که چراغ دزد* باشد شب و خواب پاسبانان
به دمی* چراغشان* را ز چه رو نمینشانی*
هوشیار شو که تاریکی ذهن و خواب بودن نگهبان مثل چراغی در دست من ذهنی است، بیدار شو و توهمات ذهنی رو شناسایی کن و در یک لحظه و با آگاهی چراغ دزد را خاموش کن .خودت را اسیر ذهن نکن و به جایگاهی که لایق هستی برس .دست از توجیه کردن خودت و حق با من است بردار .
* چراغ دزد: تاریکی ذهن ، تصورات و گفتگو من ذهنی
*دمی : آنی ، لحظه ای
*چراغشان : گفتگو های ذهنی و رویدادهای گذشته
* نمی نشانی: سرجایشان قرار نمی د هی، خاموش نمی کنی
۴_بگذار کاهلی* را چو ستاره شب روی کن
ز زمینیان* چه ترسی که سوار آسمانی*
دست از تنبلی و خواب آلودگی بردار و مانند ستاره در شب درکه در نور حرکت می کند در مسیر روشن حرکت کن.چرا نمی روی چون جداشدن از رفتارها و الگوها مانع زنده شدن به ذات الهی تو می شود و در تو ترس ایجاد می کند. تو از نقش ها و الگوهای فکری که برای خودت ساختی چرا می ترسی؟ در حالی که تو از بی چونی و مانند او در قالبی جا نمی گیری.
*کاهلی : سستی، ترس از تغییر و جداشدن از رفتارها و الگوهای گذشته
*زمینیان : نقش های فکری و الگو های رفتاری
* سوار اسمانی: بدون فرم خاص هستی این جسم نیستی و هیچ هستی .
@TheThirdLine
۱_هله* پاسبان* منزل*، تو چگونه پاسبانی
که بِبُرد رخت* ما را همه دزد* شب نهانی*
ای پاسبان منزل تو چطور نگهبانی میکنی که دزد در تاریکی تمام دارایی ما را برد . ؟!
حال این سوال مطرح می شود، پاسبان کیست ؟ منزل کدام است ؟ دزد کیست ؟ تاریکی شب چیست ؟ رخت ما چه بوده؟
*هله : کلمه ای برای خطاب قرار دادن
*پاسبان :عقل عملی یا وجدان است
عقل در تن حاکم ایمان بود
که زبیمش نفس در زندان بود
گاهی عقل را پاسبان شهر دل هم می خواند ،
عقل ایمانی چوشحنه عادل است
پاسبان وحاکم شهردل است
(استاد هاشمی رکاوندی)
پاسبان اصل ماست ، گوهر درون و ذات الهی ما وقتی به اگاهی و بیداری برسیم. ولی ما اسیر تصورات و توهمات و گفتگوی ذهنی (من ذهنی) شدیم .
*منزل : جایی که گوهر درون تو همان وجدان و عقل عملی در ان جا گرفته است _ جسم
*ببرد رخت : تمام موجودیت و داشته ها حقیقی از بین رفته و ذهن پر شده از توهمات .
* دزد : گرفتار ذهن بودن، من ذهنی، گفتگوهای ذهنی که مانع از رسیدن به حقیقت واقعی ما می شود.
* شب نهانی : تاریکی ذهن
۲_بزن آب سرد* بر رو بِجِه* و بکن علالا*
که ز خوابناکی* تو، همه سود شد زیانی
به روی خود آب سرد بپاش= بخواه و طلب کن، از جایت بپر و بلند شو فریاد بزن آی دزد ...آی دزد ...که به دلیل خواب بودن تو و تمایلت بخواب( عدم هوشیاری) هر انچه که می توانست باعث رسیدن ما به حضور بشود برعکس بندی در پای ما شده است .
*اب سرد : نماد خواستن، طلب بیداری و آگاهی
*بجه: بِپَر
*علالا: صدای شور و غوغا
*خوابناکی: انسانی که هر چه بیدارش کنید باز دوباره می خوابد
۳_که چراغ دزد* باشد شب و خواب پاسبانان
به دمی* چراغشان* را ز چه رو نمینشانی*
هوشیار شو که تاریکی ذهن و خواب بودن نگهبان مثل چراغی در دست من ذهنی است، بیدار شو و توهمات ذهنی رو شناسایی کن و در یک لحظه و با آگاهی چراغ دزد را خاموش کن .خودت را اسیر ذهن نکن و به جایگاهی که لایق هستی برس .دست از توجیه کردن خودت و حق با من است بردار .
* چراغ دزد: تاریکی ذهن ، تصورات و گفتگو من ذهنی
*دمی : آنی ، لحظه ای
*چراغشان : گفتگو های ذهنی و رویدادهای گذشته
* نمی نشانی: سرجایشان قرار نمی د هی، خاموش نمی کنی
۴_بگذار کاهلی* را چو ستاره شب روی کن
ز زمینیان* چه ترسی که سوار آسمانی*
دست از تنبلی و خواب آلودگی بردار و مانند ستاره در شب درکه در نور حرکت می کند در مسیر روشن حرکت کن.چرا نمی روی چون جداشدن از رفتارها و الگوها مانع زنده شدن به ذات الهی تو می شود و در تو ترس ایجاد می کند. تو از نقش ها و الگوهای فکری که برای خودت ساختی چرا می ترسی؟ در حالی که تو از بی چونی و مانند او در قالبی جا نمی گیری.
*کاهلی : سستی، ترس از تغییر و جداشدن از رفتارها و الگوهای گذشته
*زمینیان : نقش های فکری و الگو های رفتاری
* سوار اسمانی: بدون فرم خاص هستی این جسم نیستی و هیچ هستی .
@TheThirdLine
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
برای دوست داشتن دیگران باید خود را دوست بدارید.
پیش از این بارها گفتهام که تنها آنچه از آن خود دارید، میتوانید به دیگران ببخشید...
این مقوله بیش از هرچیز دربارهی عشق صدق میکند!
آنچه را که نیاموختهای و نیازمودهای نمیتوانی به دیگران بدهی!
عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنی...
میتوانی مهر خود را ارزانی صدها آدم دیگر کنی و هنوز آنچه را که در اصل داشتی، داشته باشی، به مانند علم، همانند دانش...
انسان خردمند میتواند هر آنچه را که میداند، بیاموزد و باز همهی آنچه را که میدانسته میداند. اما اول باید آن دانایی را داشته باشد...
بهتر است بگوییم که آدمی عشق را مانند دانایی با دیگران سهیم میشود، اما تنها آنچه را که داراست میتواند با دیگران سهیم گردد...
📗زندگی عشق و دیگر هیچ
#لئو_بوسكالیا
@TheThirdLine
پیش از این بارها گفتهام که تنها آنچه از آن خود دارید، میتوانید به دیگران ببخشید...
این مقوله بیش از هرچیز دربارهی عشق صدق میکند!
آنچه را که نیاموختهای و نیازمودهای نمیتوانی به دیگران بدهی!
عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنی...
میتوانی مهر خود را ارزانی صدها آدم دیگر کنی و هنوز آنچه را که در اصل داشتی، داشته باشی، به مانند علم، همانند دانش...
انسان خردمند میتواند هر آنچه را که میداند، بیاموزد و باز همهی آنچه را که میدانسته میداند. اما اول باید آن دانایی را داشته باشد...
بهتر است بگوییم که آدمی عشق را مانند دانایی با دیگران سهیم میشود، اما تنها آنچه را که داراست میتواند با دیگران سهیم گردد...
📗زندگی عشق و دیگر هیچ
#لئو_بوسكالیا
@TheThirdLine
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
عشق دردی ست بی درمان،از سوی حضرت جانان،
تا «آن به آن» خودیت عاشق صادق را از وی بگیرد .
تا جمله معشوق باشد و بس، پس قدر عشق بدان،
که تو را به حال و مقام محو و فنا واصل میگرداند .
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
تا «آن به آن» خودیت عاشق صادق را از وی بگیرد .
تا جمله معشوق باشد و بس، پس قدر عشق بدان،
که تو را به حال و مقام محو و فنا واصل میگرداند .
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
عَقل همچون پروانه است و معشوق همچون شمع است.
هر چند که پروانه ، چون خود را بر شمع زند بسوزد و هَلاک شود.
امّا پروانه آن است که هرچند بر او آسیبِ آن سوختگی و اَلَم می رسد ، از شمع نشکیبد.
و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نورِ شمع بشکیبد و خود را بر آن نور نزند ، او خود پروانه نباشد!
و اگر خود را پروانه ، بر نورِ شمع زند و پروانه نسوزد ، آن نیز شمع نباشد!
پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید ، او آدمی نباشد!
و اگر تواند حق را ادراک کردن ، آن هم حق نباشد!
پس آدمی ، آن است که از اجتهاد خالی نیست و گِردِ نورِ جلالِ حق میگردد ، بیآرام و بیقرار.
و حق ، آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرَکِ هیچ عقلی نگردد.
#فیه_ما_فیه_مولانا
@TheThirdLine
هر چند که پروانه ، چون خود را بر شمع زند بسوزد و هَلاک شود.
امّا پروانه آن است که هرچند بر او آسیبِ آن سوختگی و اَلَم می رسد ، از شمع نشکیبد.
و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نورِ شمع بشکیبد و خود را بر آن نور نزند ، او خود پروانه نباشد!
و اگر خود را پروانه ، بر نورِ شمع زند و پروانه نسوزد ، آن نیز شمع نباشد!
پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید ، او آدمی نباشد!
و اگر تواند حق را ادراک کردن ، آن هم حق نباشد!
پس آدمی ، آن است که از اجتهاد خالی نیست و گِردِ نورِ جلالِ حق میگردد ، بیآرام و بیقرار.
و حق ، آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرَکِ هیچ عقلی نگردد.
#فیه_ما_فیه_مولانا
@TheThirdLine
" صهبای روح "
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ
□ ای ساقی بادۀ معرفت،
و ای واهب صهبای نور،
جام وجود ما را،
از آن شراب الستی لبریز کن.
و ای مطرب خوش نوای عشق، بر بام جهان آواز برآور،
که جهان یکسر به کام عاشقان زیبایی است.
ما عکس آن زیبایی مطلق را در پیالۀ درخشان عالم مشاهده کردیم،
و از این مشاهده مست مدام شدیم،
و در دام عشقی سرمد گرفتار آمدیم،
تا بی خبران از آن مستی چه فهم کنند.
ما زنده به عشقیم و نمیمیریم،
ما نام خود را بر جریدۀ کتاب مکنون عالم برنوشتیم،
کتابی که دست ناپاکانی چون زمان و چرخ بی امان بدان نمیرسد.
اگر کسانی در سودای الماس " کوه نور " و " دریای نور " باشند، می توانند این غزل حافظ را در موزۀ خیال بیاویزند و خانۀ دل را بدان روشن کنند. زیرا آن دو جواهر تاریخی را اگر در ظلمت نهند هیچ نوری ندهند در حالی که ابیات جواهرنشان حافظ در تاریک ترین لحظههای زندگی دلها را چون آفتاب روشن میکند، زیرا خبر میدهد که نفس ما را که همان عشق است مرگی در پیش نتواند بود از آنکه عشق حقیقتی بسیط است و فرشتۀ مرگ نمیداند با وی چه کند و چه گوید:
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاینجا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
مولانا
برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
@TheThirdLine
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ
□ ای ساقی بادۀ معرفت،
و ای واهب صهبای نور،
جام وجود ما را،
از آن شراب الستی لبریز کن.
و ای مطرب خوش نوای عشق، بر بام جهان آواز برآور،
که جهان یکسر به کام عاشقان زیبایی است.
ما عکس آن زیبایی مطلق را در پیالۀ درخشان عالم مشاهده کردیم،
و از این مشاهده مست مدام شدیم،
و در دام عشقی سرمد گرفتار آمدیم،
تا بی خبران از آن مستی چه فهم کنند.
ما زنده به عشقیم و نمیمیریم،
ما نام خود را بر جریدۀ کتاب مکنون عالم برنوشتیم،
کتابی که دست ناپاکانی چون زمان و چرخ بی امان بدان نمیرسد.
اگر کسانی در سودای الماس " کوه نور " و " دریای نور " باشند، می توانند این غزل حافظ را در موزۀ خیال بیاویزند و خانۀ دل را بدان روشن کنند. زیرا آن دو جواهر تاریخی را اگر در ظلمت نهند هیچ نوری ندهند در حالی که ابیات جواهرنشان حافظ در تاریک ترین لحظههای زندگی دلها را چون آفتاب روشن میکند، زیرا خبر میدهد که نفس ما را که همان عشق است مرگی در پیش نتواند بود از آنکه عشق حقیقتی بسیط است و فرشتۀ مرگ نمیداند با وی چه کند و چه گوید:
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاینجا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
مولانا
برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
@TheThirdLine