" علم و فضل "
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
حافظ
اغلب مقصود حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند همین هستی و هوشیاری و خودپسندی و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعون درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کردهاند و به تعبیر دیگر " دین ایشان حجاب کفر ایشان است ".
چنانکه سعدی فرمود:
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برگرفتم این همه تزویر را
و شیخ محمود شبستری در آن سحرگاه
با گوهر ذات خود دیدار کرد، آن گوهر به او گفت:
ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت
تو را ای نارسیده از که واداشت
چو کردم در رخ خوبش نگاهی
برآمد از میان جانم آهی
و این حال همه غافلان است که روزی با حقیقت الهی ذات خود دیدار خواهند کرد
و از روی خودِ نفسانی و شیطان صفت خویش شرمنده خواهند بود که ما چنین یوسفی هستیم
چگونه نقش ضحاک ماردوش را بازی میکنیم.
برگرفته از پیشگفتار کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
حافظ
اغلب مقصود حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند همین هستی و هوشیاری و خودپسندی و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعون درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کردهاند و به تعبیر دیگر " دین ایشان حجاب کفر ایشان است ".
چنانکه سعدی فرمود:
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برگرفتم این همه تزویر را
و شیخ محمود شبستری در آن سحرگاه
با گوهر ذات خود دیدار کرد، آن گوهر به او گفت:
ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت
تو را ای نارسیده از که واداشت
چو کردم در رخ خوبش نگاهی
برآمد از میان جانم آهی
و این حال همه غافلان است که روزی با حقیقت الهی ذات خود دیدار خواهند کرد
و از روی خودِ نفسانی و شیطان صفت خویش شرمنده خواهند بود که ما چنین یوسفی هستیم
چگونه نقش ضحاک ماردوش را بازی میکنیم.
برگرفته از پیشگفتار کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
«هر که را دوست دارم ، جفا پیش آرم ! اگر آن را قبول کرد ، من ... از آن او ، باشم !
آری ، مرا قاعده اینستکه : هر که را دوست دارم ، از آغاز ، با او ، همه قهر کنم !
اکنون ،همه جفا ، با آنکس کنم که دوستش دارم! »
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
آری ، مرا قاعده اینستکه : هر که را دوست دارم ، از آغاز ، با او ، همه قهر کنم !
اکنون ،همه جفا ، با آنکس کنم که دوستش دارم! »
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
☝️☝️☝️
شمس در خود پنهان میشود و در فراسوی دژ ناشناسی و گمنامی خویش ،کمین می کشد .کسی را در نظر می گیرد . آنگاه ،ناگهانی و پرخاشگرایانه ،چون یک شکارچی ماهر، حمله ی ضربتی را بسوی هدف آغاز می کند . اگر هدف ، آزمایش ضربتی شمس را ، با خوشرویی و قبول ، پاسخ گوید ، شمس یکباره از آن او می شود . شمس خود «شکار صید خویشتن» می گردد...
@TheThirdLine
شمس در خود پنهان میشود و در فراسوی دژ ناشناسی و گمنامی خویش ،کمین می کشد .کسی را در نظر می گیرد . آنگاه ،ناگهانی و پرخاشگرایانه ،چون یک شکارچی ماهر، حمله ی ضربتی را بسوی هدف آغاز می کند . اگر هدف ، آزمایش ضربتی شمس را ، با خوشرویی و قبول ، پاسخ گوید ، شمس یکباره از آن او می شود . شمس خود «شکار صید خویشتن» می گردد...
@TheThirdLine
عشق فعال بودن است، نه فعل پذيرى؛ پايدارى است، نه اسارت. به طور كلى، خصيصه فعال عشق در درجه اول نثار كردن است، نه گرفتن.
#هنر_عشق_ورزیدن
#اریک_فروم
@TheThirdLine
#هنر_عشق_ورزیدن
#اریک_فروم
@TheThirdLine
از دِهی عبور کردم
که در آنجا راهبهای بود.
به او گفتم:
آیا مکانی پاک یافت میشود
که نماز بگزارم؟
پاسخ داد: قلبت را پاک کن
و در هرکجا که خواستی نماز بگزار.
#بایزیدبسطامی
@TheThirdLine
که در آنجا راهبهای بود.
به او گفتم:
آیا مکانی پاک یافت میشود
که نماز بگزارم؟
پاسخ داد: قلبت را پاک کن
و در هرکجا که خواستی نماز بگزار.
#بایزیدبسطامی
@TheThirdLine
روزي مرا ديد؛ مي گويد: آخر مرا برهان ازين مشكل، هرگز دوستي يك رويه نباشد، ..... من دل سوز توام و ترا دل سوز خود مي دانم، و مرا چنين در حجاب مي داري! آخر نگويي كه اين چگونه است؟ گفتم: آري مرا قاعده اين است كه هركه را دوست دارم از آغاز با او همه قهر كنم، تا به همگي از ان او باشم، پوست و گوشت و قهر و لطف.
#مقالات_شمس
@TheThirdLine
#مقالات_شمس
@TheThirdLine
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
اریک فروم تعریف بسیار جالبی از عشق دارد ، او عشق را ترکیبی از چهار عنصر میداند ؛
۱. توجه
۲. معرفت
۳. احترام
۴. مسئولیت
عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای "توجه به فردِ مقابل" است . اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار تو هستند توجه کنی . و البته در کنار آن ، شامل احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است .
ریشه ی لاتین احترام ، از "دیدن" گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینی و بپذیری ...
خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیری و سعی نکنی او را به دلخواه خود ، محدود و منزوی کنی .
و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنی که او و آینده ی او را به خطر بیندازی .
همچنین در جهت مثبت ، کارهایی را انجام دهی که منجر به شکل گیریِ بهترین آینده برای او شود ...
@TheThirdLine
۱. توجه
۲. معرفت
۳. احترام
۴. مسئولیت
عاشقی از نگاه فروم ابتدا به معنای "توجه به فردِ مقابل" است . اینکه به او بیشتر از دیگرانی که در کنار تو هستند توجه کنی . و البته در کنار آن ، شامل احترام گذاشتن به فرد مورد توجه است .
ریشه ی لاتین احترام ، از "دیدن" گرفته شده و در واقع احترام به این معناست که معشوق را همانطور که هست ببینی و بپذیری ...
خواسته های او و تمایلاتش را در نظر بگیری و سعی نکنی او را به دلخواه خود ، محدود و منزوی کنی .
و اما مسئولیت به این معناست که در برابر او احساس مسئولیت کرده و کاری نکنی که او و آینده ی او را به خطر بیندازی .
همچنین در جهت مثبت ، کارهایی را انجام دهی که منجر به شکل گیریِ بهترین آینده برای او شود ...
@TheThirdLine
سوختم، طاقت این رنج ندارم. حضرت میفرماید که من تو را جهت همین میدارم.
میگوید: یا رب آخر سوختم. ازین بنده چه میخواهی؟
فرمود: همینکه میسوزی! همان حدیث شکستن جوهر است که معشوقه گفت: جهت آنکه تا تو بگویی چرا شکستی! و حکمت درین زاری آن است که دریای رحمت میباید که بهجوش آید.
سبب، زاری توست. تا ابر غم تو بر نیاید، دریای رحم نمیجوشد.
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
میگوید: یا رب آخر سوختم. ازین بنده چه میخواهی؟
فرمود: همینکه میسوزی! همان حدیث شکستن جوهر است که معشوقه گفت: جهت آنکه تا تو بگویی چرا شکستی! و حکمت درین زاری آن است که دریای رحمت میباید که بهجوش آید.
سبب، زاری توست. تا ابر غم تو بر نیاید، دریای رحم نمیجوشد.
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
عاشق با نیروی عشق نیرو میگیرد تا معشوق را در راه آگاه شدن به استعدادهای ذاتی و تحقق آنها یاری رساند .
#اندکی_تفکر
@TheThirdLine
#اندکی_تفکر
@TheThirdLine
هستند کسانی که از آنچه دارند با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
#جبران_خلیل_جبران
@TheThirdLine
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
#جبران_خلیل_جبران
@TheThirdLine
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
" بهای آدمیزاد "
پایان عمر عطّار با افسانه ها آمیخته است. از جمله معروف است که در نیشابور به دست مغولی از سپاه تولی، پسر چنگیزخان، اسیر شد و آن مغول چون به فراست دریافت که شیخ را مقام و منزلتی است او را در بند می برد تا سودا کند. در راه یکی از مریدان پیش آمد که شیخ را به صد درهم بفروش. مغول خواست تا سودا کند.شیخ گفت: بهای من بیش از این است. دیگری پیش آمد و صد دینار پیش آورد. شیخ گفت: مفروش که زیان کنی، مرا برتر از این قیمتهاست. و همچنان بها فزونی می یافت و شیخ مغول را به فزون خواهی برمی انگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد و گفت: شیخ ما را کجا می بری، این پشته کاه بستان، و شیخ را رها کن. مغول به ریشخند در وی نگاه کرد و شیخ گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول در خشم شد و سر از تن شیخ جدا کرد و برفت، و ندانست که آدمی پربهاترین و بی بهاترین کالا تواند بود.
برگرفته از کتاب " مقالات "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
پایان عمر عطّار با افسانه ها آمیخته است. از جمله معروف است که در نیشابور به دست مغولی از سپاه تولی، پسر چنگیزخان، اسیر شد و آن مغول چون به فراست دریافت که شیخ را مقام و منزلتی است او را در بند می برد تا سودا کند. در راه یکی از مریدان پیش آمد که شیخ را به صد درهم بفروش. مغول خواست تا سودا کند.شیخ گفت: بهای من بیش از این است. دیگری پیش آمد و صد دینار پیش آورد. شیخ گفت: مفروش که زیان کنی، مرا برتر از این قیمتهاست. و همچنان بها فزونی می یافت و شیخ مغول را به فزون خواهی برمی انگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد و گفت: شیخ ما را کجا می بری، این پشته کاه بستان، و شیخ را رها کن. مغول به ریشخند در وی نگاه کرد و شیخ گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول در خشم شد و سر از تن شیخ جدا کرد و برفت، و ندانست که آدمی پربهاترین و بی بهاترین کالا تواند بود.
برگرفته از کتاب " مقالات "
به قلم حسین الهی قمشه ای
@TheThirdLine
دریغا اول حرفی که
در لوح محفوظ پیدا آمد،
لفظ «محبت» بود؛
پس نقطهی «ب» با نقطهی
«نون» متصل شد،
یعنی «محنت» شد.
مگر آن بزرگ از اینجا گفت که
در هر لطفی، هزار قهر تعبیه کردهاند؛
و در هر راحتی،
هزار شربت به زهر آمیختهاند.
#عین_القضات_همدانی
#تمهیدات
@TheThirdLine
در لوح محفوظ پیدا آمد،
لفظ «محبت» بود؛
پس نقطهی «ب» با نقطهی
«نون» متصل شد،
یعنی «محنت» شد.
مگر آن بزرگ از اینجا گفت که
در هر لطفی، هزار قهر تعبیه کردهاند؛
و در هر راحتی،
هزار شربت به زهر آمیختهاند.
#عین_القضات_همدانی
#تمهیدات
@TheThirdLine
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایبها
محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایبها
محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
#حضرت_مولانا
@TheThirdLine
ویکتور فرانکل روانشناس معنا گرا برای معنا بخشیدن به زندگی سه راه پیشنهاد می کند:
1- اگر انسان چیزی خلق کند،زندگی اش می تواند با معنا باشد، (در اینجا انسان از خود سئوال می کند :
من برای چه زنده هستم؟)
2- انسان معنا را در شیوه تجربه کردن زندگی ، یا کسی را دوست داشتن،می بیند. در اینجا انسان از خود می پرسد:
من برای چه کسی زنده هستم؟
3- انسان معنا را در بحبوحهٔ مشکلات سنگین در می یابد. طرز برخوردی که ما نسبت به رنج انتخاب میکنیم.
در جایی که ما با یک سرنوشت غیر قابل تغییر روبرو می شویم. مثلاً(یک بیماری غیر قابل علاج،مرگ یک عزیز، یک موقعیت ناامید کننده،...)در این جاست که زندگی را معنا میکنیم.(در اینجا انسان از خود می پرسد:
چرا نگرش مثبت در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر و اجتناب ناپذیر نداشته باشم؟)
ویکتور فرانکل معتقد است که درست در جایی که ما با یک موقعیت روبه رومی شویم که به هیچ روی نمی توانیم آن را تغییر دهیم از ما انتظار می رود که خود را تغییر دهیم،رشد کنیم ،بالغ شویم واز خود فراتر رویم...
گوردون آلپورت در مقدمه ی کتاب « انسان در جستجوی معنی » فرانکل می نویسد :
اگر زندگی کردن رنج بردن است ، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت . اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد ، رنج و مرگ نیز معنا خواهد یافت .
اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد . هرکس باید معنای زندگی خود را ، خود جستجو کند و مسئولیت آن را پذیرا باشد . اگر موفق شود ، با وجود همه تحقیرها به زندگی ادامه می دهد .
📗 انسان در جستجوی معنی
#فرانکل
@TheThirdLine
1- اگر انسان چیزی خلق کند،زندگی اش می تواند با معنا باشد، (در اینجا انسان از خود سئوال می کند :
من برای چه زنده هستم؟)
2- انسان معنا را در شیوه تجربه کردن زندگی ، یا کسی را دوست داشتن،می بیند. در اینجا انسان از خود می پرسد:
من برای چه کسی زنده هستم؟
3- انسان معنا را در بحبوحهٔ مشکلات سنگین در می یابد. طرز برخوردی که ما نسبت به رنج انتخاب میکنیم.
در جایی که ما با یک سرنوشت غیر قابل تغییر روبرو می شویم. مثلاً(یک بیماری غیر قابل علاج،مرگ یک عزیز، یک موقعیت ناامید کننده،...)در این جاست که زندگی را معنا میکنیم.(در اینجا انسان از خود می پرسد:
چرا نگرش مثبت در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر و اجتناب ناپذیر نداشته باشم؟)
ویکتور فرانکل معتقد است که درست در جایی که ما با یک موقعیت روبه رومی شویم که به هیچ روی نمی توانیم آن را تغییر دهیم از ما انتظار می رود که خود را تغییر دهیم،رشد کنیم ،بالغ شویم واز خود فراتر رویم...
گوردون آلپورت در مقدمه ی کتاب « انسان در جستجوی معنی » فرانکل می نویسد :
اگر زندگی کردن رنج بردن است ، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت . اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد ، رنج و مرگ نیز معنا خواهد یافت .
اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد . هرکس باید معنای زندگی خود را ، خود جستجو کند و مسئولیت آن را پذیرا باشد . اگر موفق شود ، با وجود همه تحقیرها به زندگی ادامه می دهد .
📗 انسان در جستجوی معنی
#فرانکل
@TheThirdLine
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
#حضرت_حافظ
@TheThirdLine
عاشق مبتدی را كه دنيا حجابش امد
هنوز پخته نبود
عشق ازلی را چون اوردند
در ميان جان و دل "پنهان" بود
چون كه در اين جهان محجوب امد
راه با سرّ عشق نبرد و عشق خود او را
شيفته و "مدهوش" می داشت
و او خود می داند كه او را
چه بوده است
پيوسته با "حزن و اندوه" باشد.....
#عين_القضات_همدانی
@TheThirdLine
هنوز پخته نبود
عشق ازلی را چون اوردند
در ميان جان و دل "پنهان" بود
چون كه در اين جهان محجوب امد
راه با سرّ عشق نبرد و عشق خود او را
شيفته و "مدهوش" می داشت
و او خود می داند كه او را
چه بوده است
پيوسته با "حزن و اندوه" باشد.....
#عين_القضات_همدانی
@TheThirdLine
در "عالَمِ دل" بَرند
ان کس را که سِرّی دارد
مست کنند
تا در مستی ، ان "سِرّ" را بگوید ...
#حضرت_شمس
@TheThirdLine
ان کس را که سِرّی دارد
مست کنند
تا در مستی ، ان "سِرّ" را بگوید ...
#حضرت_شمس
@TheThirdLine