تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
| نسبت پروپاچه، رنگ پرده ها و مبل، غذاهای سبک با کتاب |
۱. مدرنیته به مثابه یک«رویکرد»و نه یک«بازه ی تاریخی نامشخص و مورد مناقشه»، همواره و در تمام عرصه ها با پرچم«خردگرایی»پا به میدان گذاشته. این جریان دائمی برای تثبیت سطله ی«خرد»برهمه چیز که در ابتدا [دوران روشنگری] بنا بود منجر به آزادی تام و تمام آدم/سوژه شود، خود با گسترش«خردابزاری»- به قول وبر- قفسی آهنی شد.
با هم دستی سرمایه داری و ادیان منعطف،«خردابزاری اغراق شده»منجر به پذیرش سلطه و پایگان بروکراسی شد. این خردباوری بروکراتیک نه تنها آزادی موعود مدرنیته نبود، بلکه منجر به نظارتی همه جانبه تر و شدیدتر بر شیوه های زندگی اجتماعی شد.

این«عقلانیت روزمره»با توانایی ها و امکانات«سوژه»همخوان نیست. در جامعهٔ مدرن با دوری از«هرچیز نابخردانه»،«هرچیز رازآمیز»،«هرعنصر پیش بینی ناپذیر»و سرکوب آن، یک بی اعتنایی خشک و فاقد عاطفه نسبت به«فرد»اتفاق می افتد. در این مکانیزم خشک سرتاسری، هرچیز معنوی«فردی»می شود.

هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری می نویسد«آدم مدرن، نوستالژی عینیت دارد.»
فکر می کنم منظور، یک جور عینیت اجتماعی است:عینیتی که بالاتر از محدوده خرد فردی می ایستد و خود را به واسطه شکلی از خودآگاهی اجتماعی ابراز می کند.
پس او حتماً برای دستیابی به این عینیت دنبال راه هایی می گردد، راه هایی برای اعلام وجود خود در جمع، برای جمعی کردن این خرده معنویت های فردی شده.

این اشتراک گذاشتن خرده معنویت ها از دو راه ممکن است: یا اتصال به رأس هرم قدرت مربوطه برای منتشر شدن معنویت به واسطهٔ آن، یا انتشار بی واسطه ی معنویات خصوصی با کُدهای مشترک جمعی.

درباره ی کتابخوانی، در شیوه ی اول هر عملی که کتاب را از حالت معنوی خارج و به کالاشدن هرچه بیش تر هُل بدهد با تشویق ناشر/بنگاه ها مواجه می شود. شما هرکاری با مقاصد بصری با جلد کتاب بکنید، از طرف بنگاه اقتصادی ناشر حمایت می شود.
پس عملاً بنگاه های چاپ و پخش کتاب، ناظر فعالی بیرون از«چرخه ی بازتولید پارادایم ها توسط خود مردم در بخش پایینی هرم»اند.

در شیوه ی دوم که یک جور شیوع اپیدمیک است، کتاب در ابتدا با روندهای کتاب سازی، تبلیغات، ممیزی محتوایی و چیزهایی از این دست، سهل التجارت می شوند، از معنا می افتد و به جسمی صرفاً اقتصادی تبدیل می شود که مُسری است.
به این ترتیب، کتاب وارد نظامی می شود که تمام اشیا در آن به میانجی«مصرف»به هم متصل شده اند. در عرصهٔ مصرف، تفاوت معنایی بین هیچ دوتا«کالا»یی وجود ندارد.

یکی از این پارادایم های شایع در پایین هرم و بین آدم ها، شهوت نمایش است. نمایش، راه ابتدایی اشتراک هرچیزی با دیگری است. توی«جامعه نمایش»، هر فعلی در دقیقه هایی اولیه از ابراز شدنش از محتوای خود خالی می شود و با«نمایش»جان می گیرد. هرفعلی یا موازی با نمایش است یا پشتوانه ای نمایشی دارد. مثلاً ما غذا می خوریم، نه که سیر شویم که موقع خوردن دیده شویم و با این خوردن تفسیری از خود دست یکی بدهیم. به همین ترتیب ما کتاب می خوانیم تا نقشی توی نمایش کتابخوانی ایفا کنیم.

ابزارهای این نمایش متفاوت اند. امّا با همگانی شدن امکان«عکاسی» این نمایش از یقه ها سرریز کرده. کیفیت موضوع این نمایش، کیفیت هستی نمایش دهنده اش را خلاصه و تضمین می کند. چی موجّه تر از ژست حق به جانب کتاب خوانی؟که هم منظره ای اخلاقی دارد، هم پوسته ای پذیرنده دور آدم می کشد.
۲. با این پیش فرض که کتاب هم مثل هر ابژه ای می تواند موضوع عکاسی باشد، یا اصلاً به مثابه شیئی ای تزئینی می تواند با رنگ مبل ها و تخت خواب ست شود، در عکس ها، بالاخره هر شیی که کنار کتاب است به چیزی دلالت می کند. این اشیا و اشاره هایی که می کنند، قضیه را به جاهای عجیبی می برد.

این نمایشگری با تصویر موارد مُتعدّدی دارد و تا خیلی جاهای غریبی رفته، امّا اگر دقت کرده باشیم، یا حتّا خالی خالی تماشا کرده باشیم، سه چیز از همه بیش تر ضمیمه ی کتاب ها بوده: حیوانات خانگی، نوشیدنی ها و تنقّلات، اندام زنانه.

اگر به واسطه ی زیبایی حیوانات خانگی که نمادی از سلیقه ی خانگی بورژوازی اند، یا به واسطه ی دلالت بر خوراکی ها -لیوان های پر نوشیدنی، اسنک ها، غذاهای سبک- به چیزی «داشتنی» یا «خوردنی و آماده مصرف» تشبیه نشوند، با شکلی از فتیشیسم از آدمی به آدم دیگر سرایت می کنند.
روند فتیشیسم[جنسی]همواره از کلّی به جزئی در حرکت است: از انتزاع اروتیک به اندام جنسی، از آن به اندام غیر جنسی، بعدبه جزئیات اندام غیرجنسی و بعدتر پوشیدنی های آن عضو و نهایتاً اجزای آن پوشش و همین طور تا آخر.
در عکس هایی که با کتاب منتشر می شوند، یکی از پرشمارترین کادرها، کادر حامل پاهاست. پاهای حتماً آراسته و معمولاً از جای غیرعادی ای برهنه. تزریق فتیشیسم توسط عضو نامربوط به کتاب -پا- به منظره ی«مطالعه»یک جور دخالت دادن امرجنسی در یک مرحله از روند جزئی شدن فتیشیسم است:مرحله ی انتقال فتیش از عضو غیرجنسی به شیئ.

وقتی مطالعه یک فعل مهجور است و آشتی های جعلی و فرمایشی هیچ رقمه بین آدم ها و کتاب ها جوش نمی خورند، کتاب ها باید برای فروخته شدن حکم مهتابی را برای حشرات بازی کنند. کتاب ها باید از آنچه مقبولیت و همه پذیری دارند، «اقبال»وام بگیرند. چی بهتر، هضم شونده تر و همگانی تر از مفهوم های خوردن، سکس کردن یا نمایش دادن؟

بنگاه ها به واسطه ی خود مخاطب هایی که عضو جامعه ی مصرفی اند، با رنگ ها، نیازهای اولیه، فتیش ها و موتیف های کلکسیونیسم کتاب را آرایش می کنند، بعد معصومانه بیرون گود می ایستند و جسد بزک شده ی «کتاب خوانی» را که با چوب های زیر بغلش توسط خریدارها رقصانده می شود، تشویق می کنند.
خواستن ات ابری است که به اطراف طول می کشد تا از سینه و شانه ها وا برود. ابری که بالاخره سرودی از برف می بارد.
تماشام، وقتی با رفتار دامن روشن ات مثل مه راه می روی، مکیدن لیمویی است با لب های زخمی.

اگر شب است و بالا را که می بینم، تمام سحابی ها مثل تسبیح توی تاریکی دور به هم نخ شده اند، من روشن ام که توی جیب هام دریایی دارم تا دستم بگیرم و تمام ستاره ها را روی پوست برّاقش خلاصه کنم.
امّا می ترسم. از موج های سفید می ترسم که هی می رسند و من تصویر سحابی منزوی تو را پشت سر هم روی دریای سیاهم گم می کنم.

از هم دستی دیوارها می ترسم. از تناسب پنجره ی رو به سیمان با تشنگی ای که مه لیس می زند می ترسم. از تمام کتاب هایی که هیچ کدام از بلندبلند خندیدن ات حرف نزده اند و از شمارهٔ ساقی ای که بوق می خورد و کسی جواب نمی دهد، از پاکت خالی بهمن آبی که تا صبح هم تکانش بدهی صدایی نمی دهد می ترسم.

امّا من تمام ترس را بلند می کنم و با خودم راه می برم؛ مثل گوزنی که شاخ هایش را ناگزیر می برد، یا دریایی که هرچقدر بخار شود و بعد باز ببارد و برگردد، از شرّ کشتی ها خلاص نمی شود.
تمام ترس را بلند می کنم و در کفالت دیوارها، به سرم می زند که «معصومانه ترین گافی که داده ام، حرف اوّل اسم ات بوده، که مثل خاکستری توی برف، حالا توی سینه ام بخار می کند. »
| تیاتر ایران، قهرمان دویدن توی بیراهه |
‏«تیاتر» ایران، قهرمان دویدن توی بیراهه است.

سالی۳هزار نفر در شاخه های مختلف نمایش،وارد چرخ گوشت آموزش عالی می شوند. این جمعیت تلنبار شده، مشخصاً دیگر خود را متولی تیاتر می دانند نه علاقه مند یا مخاطب آن. ما در تیاتر امروز ایران بیش تر از مخاطب، متولی و «خاک خورده» و «پدر» داریم.

‌‏توی قحطی مخاطب، ناگزیرند برای هم اجرا کنند. تیاتر ایران شبیه سگی است که دنبال دم خودش می دود، یا گرسنه ای که تنها از اندام خودش می کند و می خورد. این دایره هیچ راه و ربطی به بیرون از خودش، به مدیوم های دیگر-ادبیات،موسیقی،تجسّمی و بقیه-ندارد.

‏این «عدّهٔ قابل شمارش»که توی این اوضاع، با قیمت بالای بلیط هم چنان مخاطب یک«امر شبه فرهنگی»ند،کی هستند؟
این از بوی ادکلن ها و دسته گل ها و لباس ها قابل حدس است. یک عدّه بیکار،مثل قوم بنی اسرائیل از این سالن به آن یکی مهاجرت می کنند و این خودش بهترین«استیج»برای نمایش خود آن هاست.
«جامعه نمایش» تخمش هم نیست چی می بیند و چی روی صحنه یا بوم است. تنها می فهمد خودش را چطور و به واسطهٔ چی باید نمایش بدهد.

‏آدم هایی که با کالافرهنگ های بورژوازی کاملاً سمباده خورده اند و رام و متمدن و تمام قد کرخت اند. برای هیچ کدام شان هم سوال نمی شود که «ما چه نیازی به دیدن تیاتر بعدی داریم؟»
تیاتر امروز ایران، بین تمام مدیوم های هنری،کم ترین کنش متقابل و محدودترین دایره مخاطب را دارد.

این ‏تیاتر به مثابه ایده ای کلّی از خود، یک ژست، پوسته یا یک جور روکش فرهنگی برای استتار است. یک چراغ شدیداً نورانی -که همه جای دنیا به سینما آدم قرض می دهد و اینجا برای پرکردن جیب صاحب سالن و سرمایه گذار از سینما آدم قرض می گیرد- با یک دنیا حشره سرگردان علّاف دورتادورش.
پنکه ای که می خواد یک کویر را خنک کند. یک جور جلق زدن قهرمانانه.

‏در نهایت به رفتار تقریباً تازهٔ تیاتر ایران نگاه کنید: سرمایه داری با پرستیژ غیردولتی، سازوکاری برای پولشویی و فرار از مالیات دادن پیداکرده به اسم امرفرهنگی؛ از گالری محسن تا جشنواره آینه دار و حراج تهران و تیاترهای اسپیناس.
چرا منابع این سرمایه نامشخص اند؟
‏وقتی از رکود معنی زیرسایهٔ سرمایه و از کالافرهنگ ها حرف می زنیم، یعنی همین بلیط ۲۵۰ هزارتومانی «الیورتویست» و «بینوایان».
بلعیدن ایده های «فقر»و «کارکودکان» و «استعمار»، جویدنش و بعد ریدن اون ایده به شکل تیاترموزیکال و زرق و برق سالن ها و چشم های رنگی پارساپیروزفر روی بیلبرد.
تأملاتی پای گاز: تن ماهی یا تخم مرغ؟

رابطه آدم با تخم مرغ، حتماً یک جور رابطه ی تاریخی است. کی شک دارد؟ مثل رابطه آدم با هر چیز طبیعی دیگر، مثل رابطه آدم با مثلاً مخدّر: آدم غارنشین از در غار می آید بیرون، دستش چخماق گرفته فکر می کند حالا چی را آتش بزند که زرتی خاموش نشود؟ سنگ را امتحان می کند، مایعات یا چیزهای دیگر، می بیند گیاه ها به درد بخور اند. از هر کدام یک بار که آتش درست کند، می فهمد دود آتش فلان شب خوش بوتر بوده، آتش دیگر خوشحال کننده تر، یکی هم مزه پال مال آبی می داده و یارو نمی دانسته، اما ما حالا می دانیم آن آدم بدوی اشتباه کرده که این یکی را دور نریخته.
حالا این کی اتفاق افتاده؟ کسی خبر ندارد. اما این روایت چیز ممکنی است، همه از این خبر داریم. می توانیم سرش توافق کنیم، با توجیه آرایشش کنیم و بعد همین را یک چیز حقیقی در نظر بگیریم.
این جور چیزها که یک سرشان به دست و دل بازی ها خرج های طبیعت و طرف دیگرشان به خودخواهی سوبژکتیو وصل اند، ابداً دقیق نیستند. این وسط همه چیز روایت است. رابطه آدم با تخم مرغ هم از آن رابطه هایی ست که سرش توی تاریکی و فراموشی تاریخ گم شده.
امّا خب روشن است، آدم گرسنه اش می شود، دنبال چیزی قابل هضم می گردد، تخم پرنده ها هم بالاخره یک ابژه ی قابل بلعیدن و هضم کردن اند. بین پرنده ها کدام یکی دم دست تر و بی دست و پاتر از مرغ؟
این «انتخاب» از اولین قدم های بیرون ایستادن انسان از زنجیره غذایی است: پیداکردن هدف بی دست و پا، حفاظت ازش، بعد خوردنش.
امّا این اگر مثلاً اسمش «استثمار تخمی» قدم بعدی این روند است و قاعدتاً به خاطر ظرافت های قابل حدسش، تکنیکی ترین حرکت آدم در راستای به هم ریختن زنجیره غذایی به نفع خودش بوده.
نه خوردن خود حیوان، که حفظ او و استفاده از ثمره و کارش. برعکس شکار که لحظه ای و خشن است، این یکی کار اتفاقاً هژمونیک و نرم است.
به این ترتیب من حدس می زنم تخم مرغ یک قطعهٔ مهم از تاریخ تمدن است. تخم مرغ انصافاً نماد استثمار است.
حالا که تا اینجا آمدیم، یک لحظه هم جای مرغ باشیم: تخم مرغ واسط «مرغ» و «امید» است. یک امکان که مرغ را بیست و چهارروز مجبور به نشستن و انتظار می کند. مثل کارمندها، مثل معلم هایی که زنگ ها را می شمارند، مثل کارگرهایی که شیفت پر می کنند. تخم مرغ برای مرغ زیرنهاد ایدهٔ «امیدواری» است. امیدواری سیستماتیکی که ناظری خارج و محو داشته باشد، فصل مشترک «ما» با تمام بی دست و پاهای دیگر طبیعت است. اگر مرغ ها آدورنو داشتند، گیجی ای که محصول غیب شدن دائمی تخم هاست یارو را حتماً یک جای کار وادار می کرد اعتراف کند «ما بیش تر از امید جعلی به ناامیدی واقعی نیاز داریم. »

امّا این چرخه اصلاً این طوری که فکر می کنید هم نیست. من دانشجو ام، یعنی هرروز هم که تخم مرغ بخورم، این روغن و ماهیتابه شاهدند که بیرون از دایره ی استثمار تخمی ایستاده ام. بیرون بیرون هم نه، به عنوان مصرف کننده یک پام معصومانه توی این بهره کشی است. مکافات همین جاست: من خودم، اگر به خودم فکر کنم، پشم هام از «غیب شدن هرروزه ی تخم ها» می ریزد.

توی این ساختاری که الان ترتیب دادیم، شاید فکر کنید که حالا ما خودمان تخم مرغ ایم، یا مرغی که تخم هاش سرجاش نیست یا دستی که تخم ها را برده، اما برای من که مدت ها پای اجاق گاز ایستاده ام و منتظر داغ شدن روغن ام، از روز روشن تر است که ما اصلاً «تن ماهی» ایم.
تن ماهی نتیجه مستقیم وعده های برّاق مدرنیتهٔ مبتنی بر«خردباوری» است. غریزه ای که توی قوطی خرد بسته بندی شده. طعمه ای که بین شکارشدن تا مصرف شدنش فاصله افتاده.
تن ماهی که قبل از مصرف، بی امیدی، توی قابلمهٔ پرآب روی شعله شنا می کند، با خاطره ای مشترک از شناکردن با «اندام»واقعی توی «آب».

می خواهم قبل از همهٔ این ها، قبل از شکستن تخم مرغ ها، قبل از بازکردن در «کوکاکولا» باور کنم بین شناکردن ماهی و شناکردن قوطی آهنی تُن توی آب جوش «تفاوت» هست.
| نوشیدن روزانه چهار لیوان آب برای حفظ رویکردی مشابه هابرماس نسبت به پروژه ناتمام مدرنیته و پرداخت وجوه خردارتباطی در فضایی بینا سوژه ای بسیار مفید است. |



بگذارید به یکی از یال های این مکعب سیاه تکیه کنم و دست هایم را در تاریکی حجیم تکان بدهم. دارم دست هایم را بی دیدن می فهمم.
دیوار مماس به کوچه، پنجاه سال است بی نفس داد می زند و برای ستون برق وسط کوچه لاتی پر می کند. «آه اگر آزادی سرودی می خواند» همین دیوار است که بالاخره روزی روی ستون فروخواهد ریخت.
و حیاط «چهارمین زندان»است. این مکعب بی سقف، دهانی است که روبه خدای نظام آباد باز مانده تا نفس بگیرد و پُر که شد، برایش شیشکی ببندد.
حالا که گذاشته اید، به دیوارهای حیاطی تکیه داده ام که باهار را با هم-خوابی گربه ها از بقیه فصل ها تشخیص می دهد. پاییز را از بخار دور علٓمک گاز و زمستان را تا بفهمد، گربه ها باز روی هم می خوابند؛ و تا بفهمد، گربه ها روی کفترها می خوابند و گربه ها بی ملاحظهٔ زحمات خواجه نصیر، وسط فصل های اشتباه، روی پنکه های خاموش و زین های سی دی آی می خوابند و نظم تقویم را به هم می ریزند.
این حیاط را از هر سمتی بشماریم، جز دوازده تا مربع سنگی چیزی گیرمان نمی آید. دوازده سنگ قبر، برای یازده معشوقه که زن آمدند و موقع رفتن برای خودشان -با حفظ مواضع فمنیستی و احترام به سیمون دوبوار و هانا آرنت که زن بودند و ماری کوری که او هم اتفاقاً زن بود و جالب است که فروغ فرخزاد هم زن بوده و تمام زن های زیبا که بُوٓند در این مقطع تاریخی بلا- مردی شده بودند؛ و مربّع دوازدهم، سنگ قبر آهنی کنتور آب است.
کنتور آب برای ما که اصلاً آب لازم نداریم، الّا برای این چاهارتا گلدان بی معنی که یادمان می اندازند اگر بطری پرآب را روی سرشان کج کنیم، ویسکوزیتهٔ پایین آب، تمایل مایعات به تقلید شکل ظرف و تغییر ارتفاع ستون مایع با هم-دستی نیروی گرانش می توانند تشنگی را مثل جلسات رسمی مجلس خبرگان یا شاشیدن روی جنگلی که آتش گرفته یا همین نوشته که دورخیز کرده بود تنها وقت شما را بگیرد بی معنی کنند.
- لغت نامه دهخدا: مادر. [ دَ ] (اِ) ترجمه ٔ «اُم » که والده باشد. (آنندراج ). زنی که یک یا چند بچه به دنیا آورده باشد.

| برای مادرم |

در ساحت زبان، زن به واسطهٔ وجود فرزند «مادر» می شود. شرط بازتعریف زن در هیبت مادر، تملّک بر مخلوق طبیعی خود -بچّه- است. زیرسایهٔ فرهنگ پدرسالار و در خانواده های مخروطی که «پدر» واجد نوعی سلطهٔ مشروع و امتیاز هدایت و سرکوب است، بین مادر و فرزند که در مقطع پایینی مخروط باهم همسایه اند، به میانجی همین در اقلیت ماندگی، هم بستگی ای صادقانه و عمیق شکل می گیرد: در فاصلهٔ این دوتا، شراکتی عاطفی به عنوان دو طیف در اقلیت، تنیده می شود [ نمودهای این ارتباط، در محاوره، در فرهنگ مکتوب و حتا در کلیشهٔ تبعیض بین «مهر به مادر» نسبت به «مهر به همسر»، یا در خالکوبی ها و سرودهای زندانی ها پیداست.]
یکی از راه های چیرگی بر سلطه و سرباززدن از زیر بار اقلیت بودگی، ابراز و به رخ کشیدن این رابطه تنگاتنگ به «پدر» است که بیرون از این دایرهٔ ارتباطی ایستاده.

دا، آنا، آنه، اُم، یوما، نه نه و از این دست، نام های دیگر «مادر» در اقلیم های مختلف ایران اند. نام های عمیقاً خام با صداهایی که با ساده ترین نقاط حنجره و دهان ادا می شوند. این نام ها مشخصاً از زبان «بچّه» برای صدازدن مادر درمی آیند، نه از زبان آدمی بالغ برای نام گذاری زنی که بچّه دارد. این صداها عاطفی اند، برای جلب توجه مادر توسط خود بچّه. مادر فیزیولوژیکی که توسط «دیگری» که خارج از رابطه مادر و فرزند ایستاده، تبدیل به یک نشانه و یک کلمه در ساختار زبان می شود، ابداً عاطفی/غریزی نیست. وقتی بچّه زبان باز می کند، وقتی بی استفاده از لب ها و بی کمک دندان و حرکات پیچیدهٔ زبان اصواتی اولیه را ادا می کند، مادر فوراً خودش را به جای مدلول و هم زمان به جای مخاطب همآن اولین صداها جا می زند و تا ادای صداهای بعدی، تنها خواستهٔ بچّه باقی می ماند. مادر خودش را با صداهای خامی که بچه بی اختیار تولید می کند، تطبیق می دهد: دا.
او در اعماق فراموش شدگی ای تاریخی، این طور وانمود می کند که درازای مهر بی محدوده اش به کودک، اولین خواست و اولین «ابراز نیاز صوتی کودک» خود اوست و نه دیگری. تصاحب اولین صداهای بچه و نام گذاری خود با آن ها، یک جور خودنمایی مادرانه از دهان کودک و نمایش رجحان خود در «انتخاب شدن» است. به رخ کشیدن «انتخاب شدن» توسط کودکی که مشترکاً در تملّک پدر و مادر است و اعلام انضمامی برتری بر گزینهٔ پدر که به پشتوانهٔ سرکوبی سنّتی در رأس مخروط نشسته.
ساده ترین صداها، سلاح معصومانهٔ و تاریخی اقلیتی اند که زیر سلطه ای مردانه، از تمام انتخاب ها کنار گذاشته شده است.
‏ایستادگی ‎«هفت‌تپه» یک جور سوسو زدن است. شکل یک فانوس، برای جلب حواس راه گم کرده ها.

اگر کارگرها بی اطوار و گره سازی ایدئولوژیک، میدان مبارزه را از کارگاه به سطح شهر می کشند، این کوبش هرچند کم رمق، یک نبض مستمر است؛ زیر پوست تنی که نه زندهٔ زنده است، نه جان می کند.
تنها نشانهٔ «نامُردگی».

«هفت تپه» زیر حجمی از امیدواری های جعلی-فرمایشی، اسم رمز «امیدواری» است.
| دانشگاه|

‏دانش عمومی، باتلاق آگاهی هایی شخصی است که مبدأ و مولّد واقعی «دانش»اند.

دانشگاه نقطهٔ انباشت دانش است. دپوی دانش به اقتدار ‎دانشگاه منتج شده. دانشگاه مثل چرخ گوشت همه چیز را یک دست و هم حالت می کند؛ دانشگاه موظف است هرشکل دیگری جز آنچه خودش هست را له و سرکوب کند. مثل هر نهاد حاکم و غالب دیگر. دانشگاه به جای دانش ورزی، مثل سگ برای هم بستهٔ دانش/اقتدار دم تکان می دهد، درجا می زند و خایه مالی بنگاه های اقتصادی را می کند؛ یا مثل وضع ما -که حتّا برای مُشرّف شدن به خدمت «دانشگاه» کاسبی و رمّالی هم راه انداخته شده- از پس همین هم برنمی آید و تنها با لبخندی جعلی و ژستی پذیرنده نقش سرعت گیر را برای مشغول کردن آدم ها، پشت درهای کوره های بروکراتیک آدم سوزی و اتاق های گاز صنعتی و اداری بازی می کند.

دانشگاه ‏به صورت مدوام میانجی تبدیل «دانستن» به «تکنیک» است. دشمن قسم خوردهٔ هرچیز غریزی، هرشکلی از انعطاف و پذیرش دیگری.

رسالت «مردم دانشگاه» یادآوری است، نه نوزایی. چی از رفتارهای دانشگاهی، از این بروکراسی رقیق -دلقکی که اخم می کند- بیشتر بوی تعفن و عقب ماندگی می دهد؟ کدام نهادی این قدر خادمانه آدم ها را خرد می کند، می پزد، لقمه می گیرد و به نظام پدرسالار اقتصادی پیشکش می کند؟ نوشتاری زجرآورتر برای نویسنده و عقیم تر و ناکارآمدتر از نوشتارهای دانشگاهی برای خواننده دیده اید؟

دانش عمومی تور ماهی گیری عظیمی است که توی کویر پهن کرده اند، هیچ چیزی جز خار و خاشاک دستگیر کسی نخواهد شد. ایدهٔ رحیمانهٔ عمومیت دانش، درست اولین بازدارندهٔ دانش از قوام درونی اش است: افساری که پیوسته کشیده می شود و اسب دانش را دور خودش می دواند تا «همه» برسند. آن چه توان همگانی شدن دارد و تا حد این شیوع عمومی خم می شود، «تحصیل» اکتسابی تکنیک است، نه سعی ای حتا حداقلی در ساحت آگاهی.

دانشگاه نعش بزک شدهٔ «دانش عمومی» است. قبرستان دون کیشوت های سرزمین دانایی، با شمشیرهای چوبی. دانشگاه یک مسیر عمداً مضر است، یک فرآیند تحقیر. این «گاه» بعد از دانش که دانایی را مکان مند می کند، دامن «آگاهی» را به تپهٔ انباشته ای از «دانش/سرمایه» میخ می کند. این دانشگاه راکدتر و میان مایه تر از «قیّم-دانش-بودن» است.

عصای این سلیمان مُرده، روزی از وزن جسد خودش خواهد شکست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
|دربارهٔ شهر، شهروند و مناسبات شهری|

کار: مایکل مارکزوفسکی.
لکنت این خون که از دهانهٔ زخم می ریزد، شیهه ای ست که توی گلوی کارد مانده بود. من لبه ام. این نوشته دو ضلع از پوستی ست که به نام زخم، از هم دور مانده ند.

«چندان که شب نمی تواند ستاره هاش را انکار کند» دست دراز می کنم تا از تنت کنارت بزنم، دست هام از این خواب بیرون می زنند. تو محتوایی انقلابی هستی که در خود می ماند و بی هیچ کلمه ای منبسط می شود. تو دقیقهٔ آشتی کارگرها با جسد تکه پارهٔ کارفرمایی. دست مارکس روی گردن میناردکینز. تو ابری هستی که به سیم خاردارهای کلانتری دیلمان گیر کرده.

اگر در غیاب تو از زردترین شاخه، شعار آفتاب خمیازه کش عصر را پرسیدم، تنها می خواستم چیزی برای آویختن از سر موهات جور کنم.

اگر «سرخ نام دیگر من است»، به اعتبار دست های موّاج توست، که خلاصه ای از فیگورهایی آفتاب خورده با بیکینی اند که در بیروت به دیوارهای گلوله خوردهٔ تکیه داده اند و خلاصه ای از شفق های ارغوانی هلسینکی اند، و خلاصه ای از مسیحی سنگی اند که آسمان سائوپائولا را بغل کرده یا بودایی فلزی که در تبت رو به قبله نشسته.

اگر «نور» از فاصله ای که حدوداً یک قدم است، درست هم-قیافه با چارچوب پنجره روی فرش های سرخ تشکیل شده، تنها می خواسته تا کفش های تو باشد.

امّا لکنت این خون، سنگی است که در ابری از گاز اشک آور معلق است، تا به سربازی بخورد که مادرش پشت سرش آب ریخته بود و حالا نشسته تا آب روی پله ها بخار شود. لکنت این خون، خواستن توست که در فاصله دستی که سنگ را پرت می کند و سربازی که ماشه را می کشد، هرکسی متوجه اش می شود، توی صورتم داد می زند «از این همه جنگ خجالت بکش پفیوز!» لکنت این خون، زجّه ای توی دستگاه ماهور است، گوشهٔ میرزا فلان خان که هرهفته برای یکی تصنیفی درباره غم فراغ می ساخت. لکنت این خون، رکعت دوّم نمازی است، در بیابان های سیستان، پشت به جسد «هامون» که قرار است به «مرگ بر اسامی کشورها براساس حروف الفبا» ختم شود. بلوچ ها داد می کشند تا خاک حنجره هایشان را بتکانند، بعد تشنگی را فراموش کنند و نام تو را بگذارند روی «هیرمند».

اگر توی صفحه نیازمندی های روزنامه دنبال «معشوقه ای پاره وقت، در محل، با حقوق مُکفی» می گشتم، از صفحه بعدی می ترسیدم که هفته ای چندتا راسکونلیکُف را اعدام می کردند تا پیرزن ها در امنیت دور پارک ها بدوند. اگر دورتادور مرزی پرگهر با دست های گچ گرفته هیچ کدام مان نمی توانستیم بوسه بفرستیم، اما تمام مدت، حداقل خیال مان راحت بود که تو را داریم. دسته جمعی خیال مان از این راحت بود، هم ما که سنگ می انداختیم، هم سربازهایی که با باتوم به کرکره ها می کوبیدند، هم کارگرانی که توی تحصن کتک می خوردند، هم امام جمعهٔ زابل. ما همه در این مشترک بودیم که بعد از کشتن هم، قبل از این که قد گاز اشک آور به اتاق تو برسد، باید فکری به حال انطباق کفش های روشن تو و چارچوب پنجره بکنیم.
| تلاقی تف با حروف اضافه |

__ بالأخره یکی راه می افتد تا، پلّه ها بالا بروند از، طبقات سلام کنند به، شب خمیده تاب بخورد روی، لت دری خمیازه بکشد که، گربه کش بیاید از خستگی با، کفش هایم روی سنگ خستگی درکنند کنار، در صدا بدهد مثل صندلی ها که صدا می دهند با، حرفی که غلت می زند توی گلو و سرش به پاهاش گره می خورد چون، این انحنا مضربی از شیروانی است امّا، کلید توی تاریکی به لبه های در دست می کشد و، این در تنها رو به ابر و صفحه ای باز می شود که، مهتاب خیس روی اضلاعش می ماسد امّا، بادی نیست یا، بستری نیست یا، ترانه ای نیست یا، دست می کنم توی عمق این شب تا، ساعدم که به لبه ی شب می رسد پنجه می چرخانم توی سیاهی و، ستاره ها تلف می شوند نوبتی بعد، روی سطح شب معلق می مانند انگار، گربه ای تا شانه دست کرده باشد توی، حوض ماهی های مُرده که، ته شب ماه هرچقدر هم انکار کند سرآخر، ناگزیر توی آب می افتد ولی، این کلمه غلت می زند و آب می شود انگار، طرف بعدی تاریکی یکی از «لبه» بالا می افتد یا، از تمام کسی که رفته بود تنها تفی روی سیمان می ماند که، آفتاب قسم خورده تمام آب های ممکن را از «اقیانوس» تا «تف» بخار کند.

-بداهه های بی خوابی
|سرود بی پناهی و تهران: یک مواجههٔ شخصی |

چاهار پنج سال پیش، وقتی همین حوالی سال، راه افتادم آمدم تهران، یک الف بچّه بودم. حالا یک جیم یا یک دال بچّه ام. توی یک تاریکی طولانی از راه آهن تا تجریش کنار دوازده میلیون آدم بی نام که ایستادم، اوّل چه ذوقی کردم از این که موقع سیگار کشیدن، کسی زاغ سیاهم را چوب نمی زند، پس حتماً حالا مرد شده ام، بعد شب که شد به یک نقطه نور سبز روی کوه های شمال تهران نگاه کردم، فکر کردم تهران همین نور دائماً سبز است. این اولین لمس بود. لمس پوستهٔ همان تاریکی که اسمی نداشت و حالا با هم ایاغ شده ایم و نامش را هم بلدم: بی پناهی.

___توی تاریکی، همهٔ اشیا خودشان را ول می کنند و «تاریکی» می شوند. بی پناهی، نام دیگر همین تاریکی عمومی است.___

و من تجربه کردم که همه چیزها مثل تسبیح با نخ «بی پناهی» کنار هم مانده اند. من، آرام تنهایی را بغل کردم و روی بی پناهی دست کشیدم. آدم هایی را بغل کردم که منظره های بی پناهی بودند و به صدای آژیرهای چاهارراه ولیعصر تا کارگر گوش کردم که صدای بی پناهی بودند و قهرمان بی بدیل شکستن قلب هایی شدم که روی بی پناهی ام عشق بالا می آوردند و خودشان آبروی بی پناهی بودند.

بالا رفتم، پایین آمدم و طی تمام این حرکت سینوسی در واحد تهران، سه تا چیز فهمیدم: ما بی پناه ایم- ما پناه می بریم- ما بی پناه تر می شویم.
تهران، معلّم بی پناهی من بود.

اغراق نمی کنم. این بی پناهی، مخرج مشترک تمام تجربه های من و شما و هر آدم دیگری است. بی رحمانه و عادل، نه به جغرافیای به خصوصی قائل است، نه زمان-مندی قطعی ای دارد.

توی چیزهای کلان هم ردش را می توانیم بزنیم: تاریخ مثل یک چرخ گوشت نامرئی، همه چیز را له کرده. مثلاً از تمام ایده های قطعی تاریخ گیج فلسفه، از سنگرهای احکام قاطع اخلاقی و نشئگی های سیّال پدیدارشناسی و حتّا شک گرایی و هرچیزی که «سخت و استوار بود» تنها دودی ماند که توی چشم مان می رود.
ما بعد از چند هزاره کلنجار، حالا با خود «زبان» هم پدرکشتگی داریم. شما فرض کن زبان که پناهگاه حیوان ناطق سیاسی بود، انگار با موریانه های کلمات، جویده شد. حالا یک سرّی کولی آواره ایم که بی زبان، توی تاریکی معلّق مانده ایم.
دست و پای مان می لرزد وقتی فکر می کنیم مثلاً «زیبایی» چیست؟ و هیچ کس تخم نمی کند انگشت بگذارد و بگوید «زیبایی یعنی این.»، کدام کلّه خری با چه پشت وانه ای باید این را بگوید؟ وقتی حتّا لنگ های زبان هوا رفته.
«هنر» از دالان های زیبایی شناسی به سنگ توالت مارسل دوشان منتهی شده و ما ناگزیریم برای موز اندی وارهول دست بزنیم و به مدد فوتوشاپ، آرکی تایپ هایمان از زیبایی طبیعت را از گور اینستاگرام بیرون بکشیم.

گرفتار شده ایم به حضرت عبّاس؛ شبیه پلانی از «مالنا»، دست های مختلف «بی پناهی» از تمام جهات، برای سیگار ما فندک روشن کرده اند.


_زمانهٔ گسست، ابر بی نام متغیّر، دود تریاکی که از هم وامی رود و ناپدید می شود، دقیقهٔ زبان های بریده و چانه های خونی و دست و پا زدن برای خواندن سرود، لحظهٔ ایستادن فاتحانهٔ «تعریف ناپذیری» روی تپّه ای از اجساد تجربه ها، وقتی که هیچ چیز پناه گاهی نیست، بی وزنی._

تهران مادرانه برایم «تنهایی» را ترسیم کرد و در شهری مچاله راهم انداخت تا اضلاع تنهایی ام پررنگ شدند. حالا -کور شوم اگر دروغ بگویم- نگاه که می کنم، هر آدم، سازه ای، بنایی، ساختمانی است و اتفاقاً دری هم دارد، برای رفتنی و آمدنی و ایراد درست همین جاست که هر آدم سازه ای، بنایی، ساختمانی است. هیچ ساختمانی از در ساختمانی دیگر تو نمی رود.
ما تنها منظره ی هم ایم. من یک معماری از انفراد ام، شبیه شما. ما تنها می توانیم از این تنهایی عظیم با «سایش» فرار کنیم نه با «فرورفتن».
«ما» تنها یک جور نقطه اشتراک در «تنهایی عمومی» است، اشتراک در تنهایی «من» و «تو» وقتی که دو ساختمان در همسایگی، به هم تکیه می دهند.

و تهران آینه ای است، که تنهایی را قاب می گیرد. تهران، با چنارهای موازی و ملافه ای از دود به تنهایی ات اصرار می کند و من مثلاً مجبور بودم، اگر وسط این تنهایی، مثل آقای کلُمب، یا مثل نهنگی که می آید روی آب تا نفس بگیرد، رشت را، یک بار دیگر، از اوّل کشف کردم. این بار برای خودم.

تهران، معلّم خستگی ام، آینه ای شیب دار است که روی کوه های محترم شمال شهر به نوری سبز می رسد. من فکر می کردم، من فکر می کنم تهران، همین نور دائماً سبز است.
و نور ممتد سبز، چراغ پناهگاهی است، برای سیزیف هایی که آمده بودند کوه، قلیان بکشند.
Audio
Perhaps it isn’t love when I say you are what I love the most—you are the knife I turn inside myself, this is love.
| FrantzKafka-Letters to Milena |

تو با خنجری ازمیان‌ِ ‌استخوان‌هایم می‌گذری
و فكر می‌كنی كه تسكینم می‌دهی.
| شهرام شیدایی، ایثار|
| بر |

قبل از این که ترکش های مهمانی گذشته را از جسد این خانه دربیاورم، قبل از این که مادرم تلویزیون را روشن کند و رئیس سازمان سنجش با کت شلوار بیاید جلوی دوربین، بگوید با مداد سیاه و پاک کن نرم بیایید بنشینیم برای «برگشتن» مترادف پیدا کنیم، قبل از این که فست فود زنجیره ای، در تمام فلافلی های محلّه را تخته کند، برگرد و بگو « حالا نوبت توست که بروی. »

قبل از شنای هندسی تن ماهی های فلزی در قابلمه برگرد. قبل از گریز از شهر که به هزار انگشت، به وقاحت، در بی آر تی و مترو انگشت مان می کند؛ چند قدم مانده به روبوسی های پلاستیکی سال تحویل بیا و داد بزن که می دانی جمعه چندمین روز سال است و می دانی جمعه روز تکیه دادن شاخه های انار به دیوارهای سیمانی است و می دانی جمعه پرنده ای ست که به خشاب خالی ترامادول روی زمین نوک می زند و جمعه مرغ دریایی ای است که روی اکباتان می پرد.

قبل از این که جواد خیابانی، بعد از بازجویی اسماعیل بخشی، توی تلویزیونی ثابت، رو به ما، برای «مردم نان ندارند» مربی بغض کند، برگرد و بگو « ما باید از همان اوّل، روی قوس "م" ماندن می شاشیدیم.» و در سایهٔ اُریب روز آفتابی، پشت کن و مثل روز اوّل، دوباره برو.

من باید بپرسم ‏برای بازی کردن نقش «عاشق» توی بازی پانتومیم،چیکار باید کرد؟
تو باید برگردی و بگویی اگر لکان توی بازی بود، هیچ کاری نمی کرد. از منظر او «عشق بلوایی خصوصی، در دقایق فقدان امرجنسی است.» پس، همین که بازیکن پانتومیم، جلوی جمع کسی را نمی کرد، یعنی طرف عاشق بوده، احتمالا؛ً و اگر کافکا بود، چاقو می کرد توی سینه ش، می چرخاند؛ و اگر من بودم برمی گشتم و تنها به تقارن چشم های متأسف تو، می گفتم «نه.»

‏«عشق» به تعبیری، مکیدن لیمو با لثه های زخمی است، یک جور حظّ مازوخیستی. از طرفی، امروز، یارو که توی مترو به تاریکی گذرندهٔ تونل نگاه می کرد، به زیدش که توی جاناموسی کنار در ایستاده بود گفت «عشق ساقه طلاییه، برای تشنگی.»
من مکعبی از «تشنگی» و «صدای برگ های تبریزی« در ایستگاه مترو ام؛ پشت خط زرد لبهٔ سکّو و اضلاعم از برگشتن تو که می دانی «آن که برمی گردد، شکسته. » تشکیل می شوند.
قبل از بوق های مکرّر متروی کرج، در ایستگاه صادقیه بدو، همه را هل بده و برگرد، تا بگوییم « این که تنها مانده ایم، برای این است که با دقّت بیش تری جسد هفته را تشریح کنیم، روزها را از استخوان جدا کنیم و روی هم بچینیم.»

قبل از این که اوّل شخص غایب باشم، برگرد به کتاب های قواعد زبان فارسی و از میدان کلمات بیرونم بکش، لحن را از لباسم بتکان و با انگشت هات بگو «ما با لامسه حرف می زنیم»

من شاهدم که تو زاویه های تاریکی را با عرض شانه هات اندازه گرفته ای. اگر برگردی و به لکنت مهتابی روی دیوار بگویی « روزی که رفته، اسبی یله است که چند روز بعد در دشت های آزاد از گرسنگی تلف می شود.» خاک دویدن ام، حجم لغزندهٔ غبار را روی شانه های دشت معماری می کنند.
| فحش بهتر است یا ثروت؟ |

زبان در سیر تاریخی تکوین و تکامل‌اش -از اشاره و صدا تا مرحله پیشرفته‌تر اصوات که کلمات اند- اندامی به نام «فحش» درآورده. سالن تاریک عظیمی را تصور کنید، یکی از اتاق های توی این تاریکی «فحاشی» است؛ درصورت تخریب این اتاق، کلیت سازه دچاره بحران و فروریزی خواهدشد.
حالا این فحش ها متداخل در مضانین فرهنگی، سنتی، اسطوره‌ای و هرچیزی که هستند، در هرصورت نیازی واقعی وجود داشته و به واسطهٔ پدیدهٔ فحش آن نیاز درساحت زبان برطرف شده.

فحش میانجیِ کلامی‌ای برای مخدوش کردن حیثیت، ناموس، دارایی یک نفر، توسط دیگری، نه به صورت فیزیکی بلکه تنها درساحت ایده و در «زبان» است. فحاشی شکل دیگری از تعامل است، تعاملی نه حتا خشن: تعاملی صرفاً غیر روتین. خشونت فحش خشونتی فی نفسه نیست. این خشونت توسط لحن و شبکه‌ای متداخل از پارامترهای وضعیت‌ساز حین فحاشی به این کلمات تزریق می شود. برای مثال اسم یک عضو جنسی همان است که در مطب و حین رابطه‌ی جنسی بیان می‌شود، پس چی آن را فحش می‌کند؟

اگر با این فرمان بنا را بگذاریم بر این که «کلمات دال‌هایی سرگردان و بی‌مدلول‌اند و حامل معنایی ازلی‌ابدی فارغ از استعمال نیستند و تنها به کلماتی دیگر اشاره می کنند»، این «شبکه‌ی کلمات» بی حضور فحش،ناقص می‌شود. حضور فحش در مساحت ارگانیکِ «زبان» واجد یک جور الزام است.

«اخلاق» در حینِ لقاح و تولید «فحش‌ها» در ساختار زبان و لابه‌لای کلمات، با شیوه‌های مختلفِ هستی‌اش حاضر بوده، امّا چطور زورش به این «نیاز به ابراز خشونت غیرفیزیکی» نرسیده؟ آیا نظام‌های اخلاق از وجود فحش‌ها منفعتی برده‌اند؟

فحاشی در یک تجمع انسانی، واکسنی برای پیشگیری از آسیب بزرگ‌تر، یعنی از خشونت فیزیکی است: یک سوپاپ اطمینان، نشانه‌هایی‌اند از «ممنوعیت ابراز خشونت فیزیکی به قصد آسیب به دیگری».
فحاشی از این منظر، مغایر با ایدهٔ «امر اخلاقی» نیست، البته چندان نمایانده می‌شود که فخش‌ها علف‌های هرزی لابه‌لای گیاه‌های کلمات‌اند و «اخلاقی هم نیستند».

فحاشی شیوه ای کنترلی، برای رفع خطرات درگیری فیزیکی است. نسبت دعوا با فحش، مثلاً شبیه نسبت فحش با بوق اعتراضی پشت فرمان است: نوعی هدایت و هل دادنِ افراد یک اجتماع از مناسبات و خطرات ممکنِ جهان فیزیکی به سمت فضای صرفاً بی خطر زبانی. این هل دادن، بناست تا به «سکوت» که متین ترین شیوهٔ گویش از منظر اجتماع است ختم شود، سکوت ضرری ندارد، جامعه به بی‌ضرری تکیه می‌کند.

__میان پرده: انسانی که به قول ارسطو در «پلیس» و مسلح به لوگوس -منطق، زبان- زندگی می کرده و می کند، خیرش در گروی خیرجمعی است. به این ترتیب، این نظام مسلط اخلاقی بدهکاری/طلبکاری که همه را به هم افسار زده و در «پلیس» رام نگه داشته، یک سامانهٔ جمعی است که درآن جرمی بزرگ تر از کنش «قتل» و خشونت های احتمالاً منجر به قتل نفس وجود ندارد. خود همین «سامانه» برای حفظ قوام و تناسب اش، خشونت فیزیکی را منع می کند. از طرفی رخنه ای برای برون ریزی این تاول عظیم خشونت جمعی مستتر در نظر می گیرد: فحاشی.

فحش، در عین حال که نمودار، اشاره یا تلویحی از اتفاقی ناهنجار و نسبت دادن آن لفظی که با ارزش های جمعی مغایرت دارد به دیگری است، تنها در عرصهٔ زبان توان زنده بودن دارد. فحش به محض ابراز، به محض انطباق بر روی اتفاق یا نسبت واقعی‌ای که در جهان واقع موجود است «دود می شود و به هوا می رود». با سنجهٔ «آن چه در واقع موجود است» هم گیرنده و هم گوینده ‌ی فحش صحت انطباقی کلام بر واقعیت را مردود می‌دانند. فحش قبل از شنیده‌شدن در اثر سایش به واقعیت از اعتبار می‌افتد.

مثلاً فحش در جامعه پدرسالار، درجامعهٔ مالکانه، درست همین «مالکیت» را نشانه می‌رود. مالکیت بر زن، برخانواده، بر دارایی‌های مالی، بر ناموس و هرآن چه داشتنی است. فحّاش در حین فحش دادن به مالک، چیزی به دست نمی‌آورد. تنها لحظه ای نظم و ثبات امرواقع را معلق می‌کند. دارایی او را خلع می‌کند. فحاشی، به هردلیلی که انجام می‌شود، یک جور تقسیم خشونت است، بین فاعل و مفعول:فحاش خشمش را از دست می‌دهد،هدف فحش لحظه‌ای دارایی‌اش را از دست می‌دهد و باز پس می‌گیرد. جهان قبل و بعد از فحش ثابت است. فحاشی یک‌جور پاگذاشتن عامدانه روی«محدوده»و«مرز»های زبانِ مقبولِ عمومی است. فحش لحظه‌ای ابراز می‌شود که حیوان اهلی مدنی از قلاده‌اش که بیش‌تر از این اجازه‌ی پیش‌روی یه او نمی‌دهد مطمئن می‌شود.

با این صورت‌بندی،فحش،حتا گرفتن طولانی یا قطعیِ ارزش یا دارایی‌ای از دست مالکش نیست،تنها تهدید و اشاره‌ای به سلب مالکیت او از دارایی اش است:پرومویی از وضعیت فقدان درساحت خنثای زبان.

نمود روشن این امر، اصطلاح«فحش نده، خانواده نشسته» است. خانواده، اینجا هم در حکم اولین نمایندهٔ نظم اجتماعی و هم در حکم دارایی‌ای که قرار است برای لحظاتی معلق و متزلزل شود، با وساطت خود، افراد را به «سکوت» دعوت می کند.
|درباره در گشت ارشاد|