رسیدنِ بهار درواقع شروع شدن وضعیت پایداریِ حیات روی کرهی ماست. خلاص شدن از شرِ سرما و تاریکی. نه فقط برای ما، برای همهی جانورها، حشرهها، گیاهها. همهی زندهها، با هر صورتی که دارند، ناگزیر، دستاندرکارِ جشنِ «زنده بودن»اند، وقتی که آفتاب طوری میتابد و زمین طوری میچرخد که بهار میشود. همهی چیزهای زنده، بالاخره چه بخواهند، چه نه، وقتی نفس راحتی میکشند، اجزای بهارند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.
«کاردها و جشنِ تیزِ بریدن | برای محسنو شایان»
...قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. یک پیوند، یک بافتگیِ غیر قابل انکار، یکجور دیالکتیکِ صعودی، بینِ کیفیتِ «مخاطب بودن» و کیفیتِ «مولف بودن» وجود دارد.
هر مولف، وقتی مشغولِ تولید است، سازهای دو تکّه است. مثل دوتا قلابِ بافتنی.
هر مولف -مثلاً یک نویسنده- حینِ کار، همزمان هم دارد مینویسد، هم دارد نوشتهاش را میخواند. درون هر نویسنده، دو نفر جمعیت دارد: یک نویسنده- یک خواننده.
آن وجه از نویسنده، که از جهانِ اطرافش، تکههایی را تشخیص میدهد که ارزشِ روایت شدن دارند و بیرونشان میکشد، وجهِ «مخاطب بودن» اوست. مخاطبی تربیت شده که شامهای تیز برای کشفِ جزئیات و نسبتها برای خودش جفتوجور کرده، درون هر «نویسنده» نشسته و ماده خام جهان را برای نوشته شدن ممیزی میکند. مخاطبِ درونِ نویسنده، قبل از شروع شدنِ هر متن، دربارهی «ایده»های اساسی تصمیم میگیرد. آنوقت، مولف/ نویسندهی درون، شروع به کار روی ایدهها میکند. جان میکند. لفظاً، خشت روی خشت میچیند. امّا طیِ تمامِ این زور زدن و عرق ریختن، وجهِ «خوانندهی درون» ناظرِ تمامِ ماجراست. مخاطبِ درونِ هر نویسنده در نهایت تصمیم میگیرد که متن در نهایت چه صورتی داشته باشد. نویسندهی درون کار میکند، گزینهها را میچیند کنار هم؛ مخاطبِ درونِ هر نویسنده، از بین گزینهها، انتخاب میکند.
هر متن، به این ترتیب، گلچینی از تمامِ خواندههای نویسنده است، نه تمامِ نوشتههاش.
هر متن، رستاخیزِ تمامِ متنهای دفن شده توی قبرستانِ حافظهی نویسنده است. کلمههای [ظاهراً] فراموش شدهی متنهای خوانده شده، با نوشتن، از گور بیرون میآیند، در متن، زیرِ آفتاب روشن دراز میکشند.
حواسِ تیز و ذائقههای تربیت شده، که محصولِ خواندن و باز خواندنِ پیوستهاند، موقعِ کار کردن و نوشتن، اختلاف کیفیت دو تا مولف، و دو تا متن را معلوم میکنند. شامههای شجاع، سلیقههای رسیده، موقع اجرا کردن، همه چیز را جلو«تر» میبرند.
بدونِ ذائقهای ناظر که در اثر خواندن و بازخواندنِ پیوسته صیقل خورده، یک اثر، تنها تلنباری از تلاشهای فراموششدنی است: تپهای از سعیهای الکی/ منظرهای به درد نخور که هرس نشده/ دادگاهی بیقاضی.
پس قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. کارِ هر هنرمند، وقتی که مشغول به اثرش نیست، و صرفاً حضوری تماشاچی در دنیاست، وقتی که دست نگه داشته تا نفسی بگیرد، تازه شروع شده.
این، روشنتر از روز است: کاردی که قبل از شروع به بریدن تیز نشده، موقعِ کشیده شدن، نمیبُرد.
...قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. یک پیوند، یک بافتگیِ غیر قابل انکار، یکجور دیالکتیکِ صعودی، بینِ کیفیتِ «مخاطب بودن» و کیفیتِ «مولف بودن» وجود دارد.
هر مولف، وقتی مشغولِ تولید است، سازهای دو تکّه است. مثل دوتا قلابِ بافتنی.
هر مولف -مثلاً یک نویسنده- حینِ کار، همزمان هم دارد مینویسد، هم دارد نوشتهاش را میخواند. درون هر نویسنده، دو نفر جمعیت دارد: یک نویسنده- یک خواننده.
آن وجه از نویسنده، که از جهانِ اطرافش، تکههایی را تشخیص میدهد که ارزشِ روایت شدن دارند و بیرونشان میکشد، وجهِ «مخاطب بودن» اوست. مخاطبی تربیت شده که شامهای تیز برای کشفِ جزئیات و نسبتها برای خودش جفتوجور کرده، درون هر «نویسنده» نشسته و ماده خام جهان را برای نوشته شدن ممیزی میکند. مخاطبِ درونِ نویسنده، قبل از شروع شدنِ هر متن، دربارهی «ایده»های اساسی تصمیم میگیرد. آنوقت، مولف/ نویسندهی درون، شروع به کار روی ایدهها میکند. جان میکند. لفظاً، خشت روی خشت میچیند. امّا طیِ تمامِ این زور زدن و عرق ریختن، وجهِ «خوانندهی درون» ناظرِ تمامِ ماجراست. مخاطبِ درونِ هر نویسنده در نهایت تصمیم میگیرد که متن در نهایت چه صورتی داشته باشد. نویسندهی درون کار میکند، گزینهها را میچیند کنار هم؛ مخاطبِ درونِ هر نویسنده، از بین گزینهها، انتخاب میکند.
هر متن، به این ترتیب، گلچینی از تمامِ خواندههای نویسنده است، نه تمامِ نوشتههاش.
هر متن، رستاخیزِ تمامِ متنهای دفن شده توی قبرستانِ حافظهی نویسنده است. کلمههای [ظاهراً] فراموش شدهی متنهای خوانده شده، با نوشتن، از گور بیرون میآیند، در متن، زیرِ آفتاب روشن دراز میکشند.
حواسِ تیز و ذائقههای تربیت شده، که محصولِ خواندن و باز خواندنِ پیوستهاند، موقعِ کار کردن و نوشتن، اختلاف کیفیت دو تا مولف، و دو تا متن را معلوم میکنند. شامههای شجاع، سلیقههای رسیده، موقع اجرا کردن، همه چیز را جلو«تر» میبرند.
بدونِ ذائقهای ناظر که در اثر خواندن و بازخواندنِ پیوسته صیقل خورده، یک اثر، تنها تلنباری از تلاشهای فراموششدنی است: تپهای از سعیهای الکی/ منظرهای به درد نخور که هرس نشده/ دادگاهی بیقاضی.
پس قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. کارِ هر هنرمند، وقتی که مشغول به اثرش نیست، و صرفاً حضوری تماشاچی در دنیاست، وقتی که دست نگه داشته تا نفسی بگیرد، تازه شروع شده.
این، روشنتر از روز است: کاردی که قبل از شروع به بریدن تیز نشده، موقعِ کشیده شدن، نمیبُرد.
تپنده.pdf
213.3 KB
| مجموعهی میانبُر/ شمارهی ششم/ میانبُرِ مهمان/ داستان کوتاه تپنده/ از آرش کیانیانراد |
____________
«اینجا هر روز ساعت چهار عصر، گِل سرخ از آسمان میبارد. آن روز که دستهایم را زیرِ تنِ سرد و سنگین پدرم برده بودم تا توی قبر بیندازمش، ساعت چهارِ عصر بود که گِل بارید.»
_____________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
____________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «تپنده» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
____________
«اینجا هر روز ساعت چهار عصر، گِل سرخ از آسمان میبارد. آن روز که دستهایم را زیرِ تنِ سرد و سنگین پدرم برده بودم تا توی قبر بیندازمش، ساعت چهارِ عصر بود که گِل بارید.»
_____________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
____________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «تپنده» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
«صفورا/ محسن نامجو/ جبر جغرافیایی/ یک پرسش»
۱. همین چند روز پیش، صفورا جلوی جمعی که میزبانِ محسن نامجو بودند، اجرای غافلگیر کنندهای از «جبر جغرافیایی» انجام داد. با رقص روی صحنه آمد. دست زد. خندید. خواند «این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/ این که لنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی». امروز، وقتی نگاهش کردم، در بدوِ شنیدن، به من هم -مثلِ همه- به عنوان یکی از نمایندههای شیوهی زیستیِ «بیصبحانگی و درگیری با اوضاع خاورمیانه» کمی بر خورد. فکر کردم «خب، چرا میرقصی موقعِ این حرف؟ این چه جور مواجههای با آن متن است؟ چرا خوشحالی از این مهلکهای که داری تعریف میکنی؟» بعد منتظر واکنش نامجو ماندم. موقع شنیدن، کمی مچالهمانند شد. آخر سر، بلند شد خواننده را بغل کرد و از «زونِ» آرتیست روی سن تعریف کرد. بعد خودِ خواننده/ صفورا، گفت که فکر میکند این اثر متنی دارد که هرکسی میتواند ازش بهرهای ببرد، به اقتضای تجربهی خودش؛ هر کسی که تعلقی به ایران، یا خاورمیانه دارد. بعد هم اضافه کرد، او، خودش، زنی است که در سوئد بزرگ شده، هرچند ایرانی است، این کار که اجرا کرد، بالاخره خوانش متناسب با کارنامهی زیستیِ چنین زنی بوده.
۲. لابد دربارهی نظریهی «مرگ مولف» چیزهایی، یا بیشتر از چیزهایی شنیدهاید. نظریه اساساً دربارهی ظرفیتهای یک متن است، بی افتادنِ سایهی مولف روی سر آن متن، و دربارهی این است که هر متن همواره متنی بیمقصود و نیمهکاره است، هر مخاطبِ تازهای، به اقتضای تجربههای زیستهای که داشته با خودش مقصودی را خِرکش میکند میآورد توی حفرهی نیمهخالیِ متن میریزد و پرش میکند. هر مقصود یک همکاری بینِ متنی منفعل و خوانندهای فعال است.
بنابراین، هر متن، عرصهی همیشه-گشودهای برای تفسیرهای ابدی است که سخت میشود احتمال داد دو تا از این تفسیرها بتوانند روزی روی هم منطبق بشوند، با هم یکی باشند.
امّا این از میدان بیرون کردنِ مولف، و همزمان منفعل کردنِ متن تا سرحدِ مادهخامی آمادهی ورز داده شدن، و از آن طرف بالاکشیدنِ تودهای نامعلوم از انسانها به اسمِ «مخاطب» -که بعید نیست در برابر متن یکی در میان پوچ از آب دربیایند- تا جایگاه مولفی که با اثرش بیانگریای کرده به قصد تاثیر روی جهان اطرافش، آیا جهان را به جهانی اخته و بیمنظور تبدیل نمیکند که دائماً باید برای نجات پیدا کردن «حدس» زده شود؟ شبیه ماراتنِ لشکری از نابیناها در تاریکی که دنبالِ یک چاه میگردند.
آیا در نهایت، تمامِ متنهای جهان، ساکت و دستبهسینه منتظرِ منجی/خوانندهای نشستهاند تا بیاید و به نفعِ امر زیسته و جهانبینی شخصیاش تفسیرشان کند؟
در یک دوئل، بین مولف و مخاطب، یعنی تنها دستِ مخاطب اسلحه دادهاند تا هرموقع دلش خواست، به هرچیزی دلش خواست، شلیک کند؟
با این حساب، وقتی همهچیز به نفعِ توانِ تفسیرگریِ یک مخاطب است، و جلوی مخاطب در هر برداشت آزادی از متن باز است، آیا هر خوانشی از هر متنی، همواره یک «خوانش صحیح» خواهد بود؟
۳. در جهانِ پر سر و صدای ما، چه کسی در نهایت دستور داده که خوانندهای که دقیقهای حتا وضعیت ایران را تجربه نکرده، و ایران تنها مولفهای شناسنامهای برای اوست، موقع خواندن جبر جغرافیایی بشکن نزند و نرقصد؟ آیا این ممانعت، میتواند یک ممانعت اخلاقی باشد؟ اگر هست، کجای رقصیدن با سیگار و چاییِ صبحانه غیراخلاقی است؟ وقتی که حق تماماً با اوست: مهاجری ظاهراً نجات پیدا کرده که وقتی یادِ زندانِ اجدادیاش افتاده، زندانی که دیگر تنها خاطرهای دوردست است، وقتی از آن خاطره میخواند، حتماً و الزاماً شاد خواهد بود. او نجات پیدا کرده. چرا نباید با هرچیزی دربارهی خاورمیانه نرقصد؟ به او چه که در خاورمیانه رنجها ادامه دارند، وقتی که اگر تلویزیونش را خاموش کند دیگر خاورمیانه در جهانِ او وجود ندارد.
کی میتواند بگوید خوانش صفورا از جبر جغرافیایی، خوانش و تفسیری «اشتباه» بوده؟
۴. اگر هر اجرای دوباره/ بازخوانی/ کاور را تفسیری از یک اثر در نظر بگیریم، آنوقت، آیا هر متن، مادهخامی ابداً تفسیرناپذیر است یا یک فضای گشودهی همیشگی برای تفسیر است؟ کدام طرفِ این بردار باید ایستاد؟ حق را به مولف و منظورِ «واحد» و «یونیک»ش از متنی که تالیف کرده داد، یا به کثرتی از مخاطبها که هرکدام متن را به شیوهی خودشان میفهمند؟
آیا هر متن، چیزی تفسیرناپذیر است، مثل دستوری قدسی که جلوی حرکت به اطراف را میگیرد؟ یعنی آیا ماهیتِ هر متن «ممانعت از چیزی دیگر شدن» است، یا «راهنماییای برای هرچیزی شدن»؟ در واقع چرا ما برای یک متن ساحتی تکخوانشی قائلایم؟
چرا نباید با جبر جغرافیایی رقصید؟
۱. همین چند روز پیش، صفورا جلوی جمعی که میزبانِ محسن نامجو بودند، اجرای غافلگیر کنندهای از «جبر جغرافیایی» انجام داد. با رقص روی صحنه آمد. دست زد. خندید. خواند «این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/ این که لنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی». امروز، وقتی نگاهش کردم، در بدوِ شنیدن، به من هم -مثلِ همه- به عنوان یکی از نمایندههای شیوهی زیستیِ «بیصبحانگی و درگیری با اوضاع خاورمیانه» کمی بر خورد. فکر کردم «خب، چرا میرقصی موقعِ این حرف؟ این چه جور مواجههای با آن متن است؟ چرا خوشحالی از این مهلکهای که داری تعریف میکنی؟» بعد منتظر واکنش نامجو ماندم. موقع شنیدن، کمی مچالهمانند شد. آخر سر، بلند شد خواننده را بغل کرد و از «زونِ» آرتیست روی سن تعریف کرد. بعد خودِ خواننده/ صفورا، گفت که فکر میکند این اثر متنی دارد که هرکسی میتواند ازش بهرهای ببرد، به اقتضای تجربهی خودش؛ هر کسی که تعلقی به ایران، یا خاورمیانه دارد. بعد هم اضافه کرد، او، خودش، زنی است که در سوئد بزرگ شده، هرچند ایرانی است، این کار که اجرا کرد، بالاخره خوانش متناسب با کارنامهی زیستیِ چنین زنی بوده.
۲. لابد دربارهی نظریهی «مرگ مولف» چیزهایی، یا بیشتر از چیزهایی شنیدهاید. نظریه اساساً دربارهی ظرفیتهای یک متن است، بی افتادنِ سایهی مولف روی سر آن متن، و دربارهی این است که هر متن همواره متنی بیمقصود و نیمهکاره است، هر مخاطبِ تازهای، به اقتضای تجربههای زیستهای که داشته با خودش مقصودی را خِرکش میکند میآورد توی حفرهی نیمهخالیِ متن میریزد و پرش میکند. هر مقصود یک همکاری بینِ متنی منفعل و خوانندهای فعال است.
بنابراین، هر متن، عرصهی همیشه-گشودهای برای تفسیرهای ابدی است که سخت میشود احتمال داد دو تا از این تفسیرها بتوانند روزی روی هم منطبق بشوند، با هم یکی باشند.
امّا این از میدان بیرون کردنِ مولف، و همزمان منفعل کردنِ متن تا سرحدِ مادهخامی آمادهی ورز داده شدن، و از آن طرف بالاکشیدنِ تودهای نامعلوم از انسانها به اسمِ «مخاطب» -که بعید نیست در برابر متن یکی در میان پوچ از آب دربیایند- تا جایگاه مولفی که با اثرش بیانگریای کرده به قصد تاثیر روی جهان اطرافش، آیا جهان را به جهانی اخته و بیمنظور تبدیل نمیکند که دائماً باید برای نجات پیدا کردن «حدس» زده شود؟ شبیه ماراتنِ لشکری از نابیناها در تاریکی که دنبالِ یک چاه میگردند.
آیا در نهایت، تمامِ متنهای جهان، ساکت و دستبهسینه منتظرِ منجی/خوانندهای نشستهاند تا بیاید و به نفعِ امر زیسته و جهانبینی شخصیاش تفسیرشان کند؟
در یک دوئل، بین مولف و مخاطب، یعنی تنها دستِ مخاطب اسلحه دادهاند تا هرموقع دلش خواست، به هرچیزی دلش خواست، شلیک کند؟
با این حساب، وقتی همهچیز به نفعِ توانِ تفسیرگریِ یک مخاطب است، و جلوی مخاطب در هر برداشت آزادی از متن باز است، آیا هر خوانشی از هر متنی، همواره یک «خوانش صحیح» خواهد بود؟
۳. در جهانِ پر سر و صدای ما، چه کسی در نهایت دستور داده که خوانندهای که دقیقهای حتا وضعیت ایران را تجربه نکرده، و ایران تنها مولفهای شناسنامهای برای اوست، موقع خواندن جبر جغرافیایی بشکن نزند و نرقصد؟ آیا این ممانعت، میتواند یک ممانعت اخلاقی باشد؟ اگر هست، کجای رقصیدن با سیگار و چاییِ صبحانه غیراخلاقی است؟ وقتی که حق تماماً با اوست: مهاجری ظاهراً نجات پیدا کرده که وقتی یادِ زندانِ اجدادیاش افتاده، زندانی که دیگر تنها خاطرهای دوردست است، وقتی از آن خاطره میخواند، حتماً و الزاماً شاد خواهد بود. او نجات پیدا کرده. چرا نباید با هرچیزی دربارهی خاورمیانه نرقصد؟ به او چه که در خاورمیانه رنجها ادامه دارند، وقتی که اگر تلویزیونش را خاموش کند دیگر خاورمیانه در جهانِ او وجود ندارد.
کی میتواند بگوید خوانش صفورا از جبر جغرافیایی، خوانش و تفسیری «اشتباه» بوده؟
۴. اگر هر اجرای دوباره/ بازخوانی/ کاور را تفسیری از یک اثر در نظر بگیریم، آنوقت، آیا هر متن، مادهخامی ابداً تفسیرناپذیر است یا یک فضای گشودهی همیشگی برای تفسیر است؟ کدام طرفِ این بردار باید ایستاد؟ حق را به مولف و منظورِ «واحد» و «یونیک»ش از متنی که تالیف کرده داد، یا به کثرتی از مخاطبها که هرکدام متن را به شیوهی خودشان میفهمند؟
آیا هر متن، چیزی تفسیرناپذیر است، مثل دستوری قدسی که جلوی حرکت به اطراف را میگیرد؟ یعنی آیا ماهیتِ هر متن «ممانعت از چیزی دیگر شدن» است، یا «راهنماییای برای هرچیزی شدن»؟ در واقع چرا ما برای یک متن ساحتی تکخوانشی قائلایم؟
چرا نباید با جبر جغرافیایی رقصید؟
۱.
گاوها موجوداتِ اجتماعی و طبقِ شواهد، زیادی اهلِ شور و دویدن و رقص -البته واضحاً رقصیدن مثل یک گاو- ند. انسان، در قبالِ تضمین کردنِ بقای نوعِ گاو، در یک پیمانِ تاریخی گاوها را از زندگی انداخته. یعنی تعداد گاوهای کرهی زمین را به میلیونها گاو افزایش داده، امّا تمامِ این میلیونها گاو، توی گاوداری دنیا میآیند و همانجا آنقدر دوشیده میشوند تا خشک شوند، یا همینجور خیس خیس سلاخی میشوند.
میانپرده: این تضمینِ بقا، در عینِ خلع سلاح کردن و توی هم چپاندن جمعیتِ خنثا شده و ساماندهیِ شبهمدنیِ تعداد زیادی از یک نوع، شما را یادِ سنت/ مسئلهی «قرارداد اجتماعی» نمیاندازد؟
چرا گاوها بین این همه جانوری که توی جهان ول میگردند، شدهاند موضوعِ بهرهکشیِ ما؟ دلایل زیادی هست. شبکهای از دلایل در کار است. اما به قول هابز، وقتی میگفت ما که فقط یک نوع علت نداریم توی ساز و کار جهان، بلکه دو جور داریم: «علت کارگر» و «علت کارپذیر»، یعنی سنگ که شیشه را میشکند، فقط سنگ علتِ کارگرِ شکستن نیست، شیشه هم خودش برای خودش علتِ کارپذیرِ شکستن است که آنجا با خاصیت شکنندگیش حاضر بوده تا سنگ بیاید بخورد، بشکند. گاو هم کم مقصر نیست توی این مسئلهی بهرهکشی.
ما استثمارگریم، از آنطرف گاو هم با کیفیتهاش، علتِ کارپذیرِ کاملی برای استثمار است. گاو دورریز ندارد. گوشتش به کنار، پوستش چرم است، ریدنش سوخت، مغز استخوانش ژلاتین. گاو یک دعوتِ مجسم برای استثمار است. همین که هست، همین وجودِ خالیاش از عوامل اطرافش میخواهد مصرفش کنند.
ما عددِ گاوهای جهان را هزار هزار بار بیشتر کردهایم. همه در بند. بیجستوخیز و برو بیاهای جمعی. یک عددِ بزرگِ بیروح. ما سایهی شیوهی اصلیِ شیوعِ تمدنِ انسانی را که مثل سقفی روی ستونهای «تربیت» و «استثمار» برپا شده، از زندان و مدرسه و تیمارستان و دانشگاه، گسترش دادهایم، کشیدهایم بردهایم روی سرِ حیوانها پهن کردهایم، «گاوداری» ساختهایم. گاوداری یک محیط نیست. گاوداری -مثل مدرسه و زندان- استعارهای از برخورد انسان با خودش و جهان است: «به شکار شلیک نکن! شکار را رام کن، پرورش بده، تربیت کن، به جای مصرف کردن و کم کردنش، بیشترش کن.»
حالا گاوهای جهان برای جویده شدن وجود دارند، نه برای گاو بودن.
گاوها هرچند بزرگاند، و مثل گاریهایی بزرگ حاملِ صدها کیلو گوشتاند، فقط یک مشکلِ غمانگیز دارند: گوشت زبری که سخت جویده میشود.
این البته چیزِ غیرقابل حلی نیست. کافی است به جای گاوها، گوسالهها را بجویم. گوشتهای لطیف. اینجا امّا دوباره مسئلهای هست: گوسالهها برعکسِ گاوها کوچکاند، گوشتِ کمتری دارند.
باید فکر اساسی کرد. کردهایم. ما به «گوسالههای بزرگ» فکر کردهایم: به گوشتِ لطیفِ زیاد.
گوسالهها نباید حرکت اضافه کنند، باید همیشه مجبور به جویدن و بلعیدن باشند، باید زیر نظارت دائمی باشند، به آزمایشهای ناخواستهی مختلف جوابِ مثبت بدهند و تا گاو نشدهاند باید با عضلههای لطیفِ متورمشدهشان زودتر تکهتکه شوند.
گاوها موجوداتِ اجتماعی و طبقِ شواهد، زیادی اهلِ شور و دویدن و رقص -البته واضحاً رقصیدن مثل یک گاو- ند. انسان، در قبالِ تضمین کردنِ بقای نوعِ گاو، در یک پیمانِ تاریخی گاوها را از زندگی انداخته. یعنی تعداد گاوهای کرهی زمین را به میلیونها گاو افزایش داده، امّا تمامِ این میلیونها گاو، توی گاوداری دنیا میآیند و همانجا آنقدر دوشیده میشوند تا خشک شوند، یا همینجور خیس خیس سلاخی میشوند.
میانپرده: این تضمینِ بقا، در عینِ خلع سلاح کردن و توی هم چپاندن جمعیتِ خنثا شده و ساماندهیِ شبهمدنیِ تعداد زیادی از یک نوع، شما را یادِ سنت/ مسئلهی «قرارداد اجتماعی» نمیاندازد؟
چرا گاوها بین این همه جانوری که توی جهان ول میگردند، شدهاند موضوعِ بهرهکشیِ ما؟ دلایل زیادی هست. شبکهای از دلایل در کار است. اما به قول هابز، وقتی میگفت ما که فقط یک نوع علت نداریم توی ساز و کار جهان، بلکه دو جور داریم: «علت کارگر» و «علت کارپذیر»، یعنی سنگ که شیشه را میشکند، فقط سنگ علتِ کارگرِ شکستن نیست، شیشه هم خودش برای خودش علتِ کارپذیرِ شکستن است که آنجا با خاصیت شکنندگیش حاضر بوده تا سنگ بیاید بخورد، بشکند. گاو هم کم مقصر نیست توی این مسئلهی بهرهکشی.
ما استثمارگریم، از آنطرف گاو هم با کیفیتهاش، علتِ کارپذیرِ کاملی برای استثمار است. گاو دورریز ندارد. گوشتش به کنار، پوستش چرم است، ریدنش سوخت، مغز استخوانش ژلاتین. گاو یک دعوتِ مجسم برای استثمار است. همین که هست، همین وجودِ خالیاش از عوامل اطرافش میخواهد مصرفش کنند.
ما عددِ گاوهای جهان را هزار هزار بار بیشتر کردهایم. همه در بند. بیجستوخیز و برو بیاهای جمعی. یک عددِ بزرگِ بیروح. ما سایهی شیوهی اصلیِ شیوعِ تمدنِ انسانی را که مثل سقفی روی ستونهای «تربیت» و «استثمار» برپا شده، از زندان و مدرسه و تیمارستان و دانشگاه، گسترش دادهایم، کشیدهایم بردهایم روی سرِ حیوانها پهن کردهایم، «گاوداری» ساختهایم. گاوداری یک محیط نیست. گاوداری -مثل مدرسه و زندان- استعارهای از برخورد انسان با خودش و جهان است: «به شکار شلیک نکن! شکار را رام کن، پرورش بده، تربیت کن، به جای مصرف کردن و کم کردنش، بیشترش کن.»
حالا گاوهای جهان برای جویده شدن وجود دارند، نه برای گاو بودن.
گاوها هرچند بزرگاند، و مثل گاریهایی بزرگ حاملِ صدها کیلو گوشتاند، فقط یک مشکلِ غمانگیز دارند: گوشت زبری که سخت جویده میشود.
این البته چیزِ غیرقابل حلی نیست. کافی است به جای گاوها، گوسالهها را بجویم. گوشتهای لطیف. اینجا امّا دوباره مسئلهای هست: گوسالهها برعکسِ گاوها کوچکاند، گوشتِ کمتری دارند.
باید فکر اساسی کرد. کردهایم. ما به «گوسالههای بزرگ» فکر کردهایم: به گوشتِ لطیفِ زیاد.
گوسالهها نباید حرکت اضافه کنند، باید همیشه مجبور به جویدن و بلعیدن باشند، باید زیر نظارت دائمی باشند، به آزمایشهای ناخواستهی مختلف جوابِ مثبت بدهند و تا گاو نشدهاند باید با عضلههای لطیفِ متورمشدهشان زودتر تکهتکه شوند.
۲.
برای همهی اینکارها که یک گوساله را تا وزنِ یک گاو بزرگ میکنند، هر گوساله را میگذارند توی یک فضای مستطیلی به اندازهی عرضِ شانههای گوساله و طولِ قدش. گوساله در این فضای محدود نمیتواند بچرخد. نمیتواند حرکت کند. تنها میتواند با صورتی که همیشه به روبهروست بجود، نشخوار کند، بنشیند و بلند شود. پاهاش رشد نمیکنند. استخوانها ضعیف میشوند. چربی گوشت بالاتر میرود. گوساله در قفساش باد میکند. روحی بازیگوش که لای تودهی عظیمی از عضله و چربی دفن شده.
وقتی گوساله رشدِ کافی کرد، شد چیزی کاملاً آمادهی جویده شدن، درِ قفس را باز میکنند. روحِ فراموششدهی گاو، حیرتزده، خودش را از لای بافتهای تنبل و چرب بیرون میکشد. گوساله دویدنِ آزادِ اجدادش را با حافظهی کندِ عضلههاش به یاد میآورد. سینهاش از این همه آزادی که جلوش تا جایی که چشم کار میکند ادامه دارد تند میکوبد. گوساله دست و پاش را میکشد. کش و قوس میآید. ماغ میکشد، شعارِ آزادی و فردای روشن میدهد. خستگیِ حبس را در میکند. آمادهی دویدن میشود. گوسالهی آزاد. در مسیرِ نردهایِ روبهروش شروع میکند به دویدن. میدود. گوسالهی پروارِ آزاد. ماغ میکشد تا امید را به تمامِ گاوهای محصور یادآوری کند. در مسیر روشنِ امیدواری، در طولِ آزادیِ دادهشده، با روحِ بازیافتهاش، بین ردیف نردهها میدود. میدود. میدود تا به «کشتارگاه» میرسد. راه پشت سر بسته است. خون روی دیوارها پاشیده. روبهروش: صدای چرخش تیغهای سلاخی. میایستد. آزادی تمام میشود. تیغها پایین میآیند. گوساله با روحِ غافلگیرش تکهتکه میشود. دستهایی که در قفس را باز کرده بودند، دستهای چرب، انگشتهای خونی، تکهها را تقسیم میکنند. از تکههای آویختهی گوساله، از سرِ چنگک خون میچکد. گوسالههای دیگر در سکوت، ایستاده، نشسته، در مستطیلهای فلزی، میجوند. منتظرِ چیزی نیستند. هر بار، دستِ مهربان سلاخ، با انگشتهایی که به طرفِ آزادی اشاره میکنند، در را باز میکند. گوسالهی بعدی. گوسالهی آزادِ امیدوار. صدای باز شدنِ دری از دور. گوسالهای مبهوت از آزادی، ماغ میکشد، میدود. رد قدمهای گوسالهی قبلی را لگدکوب میکند. در پشت سرش بسته میشود. صدای ساییدهشدنِ لبهی تیغ به استخوانهای گردنِ گوساله در راهروی خالیِ پشت سرش میپیچد: انعکاسِ سرودِ تکراریِ آزادی، بین نردههای آهنی.
برای همهی اینکارها که یک گوساله را تا وزنِ یک گاو بزرگ میکنند، هر گوساله را میگذارند توی یک فضای مستطیلی به اندازهی عرضِ شانههای گوساله و طولِ قدش. گوساله در این فضای محدود نمیتواند بچرخد. نمیتواند حرکت کند. تنها میتواند با صورتی که همیشه به روبهروست بجود، نشخوار کند، بنشیند و بلند شود. پاهاش رشد نمیکنند. استخوانها ضعیف میشوند. چربی گوشت بالاتر میرود. گوساله در قفساش باد میکند. روحی بازیگوش که لای تودهی عظیمی از عضله و چربی دفن شده.
وقتی گوساله رشدِ کافی کرد، شد چیزی کاملاً آمادهی جویده شدن، درِ قفس را باز میکنند. روحِ فراموششدهی گاو، حیرتزده، خودش را از لای بافتهای تنبل و چرب بیرون میکشد. گوساله دویدنِ آزادِ اجدادش را با حافظهی کندِ عضلههاش به یاد میآورد. سینهاش از این همه آزادی که جلوش تا جایی که چشم کار میکند ادامه دارد تند میکوبد. گوساله دست و پاش را میکشد. کش و قوس میآید. ماغ میکشد، شعارِ آزادی و فردای روشن میدهد. خستگیِ حبس را در میکند. آمادهی دویدن میشود. گوسالهی آزاد. در مسیرِ نردهایِ روبهروش شروع میکند به دویدن. میدود. گوسالهی پروارِ آزاد. ماغ میکشد تا امید را به تمامِ گاوهای محصور یادآوری کند. در مسیر روشنِ امیدواری، در طولِ آزادیِ دادهشده، با روحِ بازیافتهاش، بین ردیف نردهها میدود. میدود. میدود تا به «کشتارگاه» میرسد. راه پشت سر بسته است. خون روی دیوارها پاشیده. روبهروش: صدای چرخش تیغهای سلاخی. میایستد. آزادی تمام میشود. تیغها پایین میآیند. گوساله با روحِ غافلگیرش تکهتکه میشود. دستهایی که در قفس را باز کرده بودند، دستهای چرب، انگشتهای خونی، تکهها را تقسیم میکنند. از تکههای آویختهی گوساله، از سرِ چنگک خون میچکد. گوسالههای دیگر در سکوت، ایستاده، نشسته، در مستطیلهای فلزی، میجوند. منتظرِ چیزی نیستند. هر بار، دستِ مهربان سلاخ، با انگشتهایی که به طرفِ آزادی اشاره میکنند، در را باز میکند. گوسالهی بعدی. گوسالهی آزادِ امیدوار. صدای باز شدنِ دری از دور. گوسالهای مبهوت از آزادی، ماغ میکشد، میدود. رد قدمهای گوسالهی قبلی را لگدکوب میکند. در پشت سرش بسته میشود. صدای ساییدهشدنِ لبهی تیغ به استخوانهای گردنِ گوساله در راهروی خالیِ پشت سرش میپیچد: انعکاسِ سرودِ تکراریِ آزادی، بین نردههای آهنی.
• «شب بخیر!»
• از مجموعهی سفرِ زمستانی، ویلهلم مولر
• فارسیِ مژگان دینانی
غریب رسیدم من،
و هم غریب خواهم رفت.
ماه می چه خوشام بود با انبوه دستههای گل!
دختر از عشق گفت،
مادر اما از وصلت -
که اکنون جهان گرفته و تاریک است،
و راه، پوشیده در برف.
نمیتوانم در این سفر
زمان اختیار کنم،
هم خود باید راه را، در چنین تاریکی، نشان من دهم.
سایهای از ماه چون همسفرم مینماید
و بر دشتهای سفید پی رد پای گوزن میگردم.
چرا باید بیشتر بمانم؟ تا بیرونم برانند؟
بگذار سگان ولگرد در پیشگاه صاحبانشان زوزه بکشند.
عشق
- خداوند اینگونهاش ساخته –
عاشق هجرت است
از جایی به سوی دیگری.
محبوب زیبای من، شبت بخیر!
نمیخواهم رویایت را پریشان کنم
دریغ که آرامشت بیاشوبد!
قدمهایم را نخواهی شنید
آهسته، آهسته
بسته خواهند شد این درها!
تنها هنگام رفتن بر دروازه خواهم نوشت: شبت بخیر!
تا شاید ببینی
که به تو اندیشیدهام.
___________________________
«Gute Nacht»
Fremd bin ich eingezogen,
Fremd zieh' ich wieder aus.
Der Mai war mir gewogen
Mit manchem Blumenstrauß.
Das Mädchen sprach von Liebe,
Die Mutter gar von Eh', ‐
Nun ist die Welt so trübe,
Der Weg gehüllt in Schnee.
Ich kann zu meiner Reisen
Nicht wählen mit der Zeit,
Muß selbst den Weg mir weisen
In dieser Dunkelheit.
Es zieht ein Mondenschatten
Als mein Gefährte mit,
Und auf den weißen Matten
Such' ich des Wildes Tritt.
Was soll ich länger weilen,
Daß man mich trieb hinaus?
Laß irre Hunde heulen
Vor ihres Herren Haus;
Die Liebe liebt das Wandern ‐
Gott hat sie so gemacht ‐
Von einem zu dem andern.
Fein Liebchen, gute Nacht!
Will dich im Traum nicht stören,
Wär schad' um deine Ruh',
Sollst meinen Tritt nicht hören ‐
Sacht, sacht die Türe zu!
Ich schreibe nur im Gehen
An's Tor noch gute Nacht,
Damit du mögest sehen,
An dich hab' ich gedacht.
• از مجموعهی سفرِ زمستانی، ویلهلم مولر
• فارسیِ مژگان دینانی
غریب رسیدم من،
و هم غریب خواهم رفت.
ماه می چه خوشام بود با انبوه دستههای گل!
دختر از عشق گفت،
مادر اما از وصلت -
که اکنون جهان گرفته و تاریک است،
و راه، پوشیده در برف.
نمیتوانم در این سفر
زمان اختیار کنم،
هم خود باید راه را، در چنین تاریکی، نشان من دهم.
سایهای از ماه چون همسفرم مینماید
و بر دشتهای سفید پی رد پای گوزن میگردم.
چرا باید بیشتر بمانم؟ تا بیرونم برانند؟
بگذار سگان ولگرد در پیشگاه صاحبانشان زوزه بکشند.
عشق
- خداوند اینگونهاش ساخته –
عاشق هجرت است
از جایی به سوی دیگری.
محبوب زیبای من، شبت بخیر!
نمیخواهم رویایت را پریشان کنم
دریغ که آرامشت بیاشوبد!
قدمهایم را نخواهی شنید
آهسته، آهسته
بسته خواهند شد این درها!
تنها هنگام رفتن بر دروازه خواهم نوشت: شبت بخیر!
تا شاید ببینی
که به تو اندیشیدهام.
___________________________
«Gute Nacht»
Fremd bin ich eingezogen,
Fremd zieh' ich wieder aus.
Der Mai war mir gewogen
Mit manchem Blumenstrauß.
Das Mädchen sprach von Liebe,
Die Mutter gar von Eh', ‐
Nun ist die Welt so trübe,
Der Weg gehüllt in Schnee.
Ich kann zu meiner Reisen
Nicht wählen mit der Zeit,
Muß selbst den Weg mir weisen
In dieser Dunkelheit.
Es zieht ein Mondenschatten
Als mein Gefährte mit,
Und auf den weißen Matten
Such' ich des Wildes Tritt.
Was soll ich länger weilen,
Daß man mich trieb hinaus?
Laß irre Hunde heulen
Vor ihres Herren Haus;
Die Liebe liebt das Wandern ‐
Gott hat sie so gemacht ‐
Von einem zu dem andern.
Fein Liebchen, gute Nacht!
Will dich im Traum nicht stören,
Wär schad' um deine Ruh',
Sollst meinen Tritt nicht hören ‐
Sacht, sacht die Türe zu!
Ich schreibe nur im Gehen
An's Tor noch gute Nacht,
Damit du mögest sehen,
An dich hab' ich gedacht.
«سعید».pdf
255.1 KB
مجموعهی میانبُر/ شمارهی هفتم/ میانبُرِ مهمان/ داستان کوتاهِ «سعید»/ از امیر ح. بهروزی |
__________
« صدای کلاغها را در آسمان پاک که میکند سکوت، خودش را کش میدهد تا اینجا پهن میشود و مه ادامهی روز را میگیرد. من میشوم سکوت و صدای رود میآید. »
__________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
-«تپنده»
_________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «سعید» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
__________
« صدای کلاغها را در آسمان پاک که میکند سکوت، خودش را کش میدهد تا اینجا پهن میشود و مه ادامهی روز را میگیرد. من میشوم سکوت و صدای رود میآید. »
__________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
-«تپنده»
_________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «سعید» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
تکانهها
| بریدنِ گردن با داس: برای رومیناهای اشرفی در خانههای همسایه/ بخشِ دوّم | ________________________ «خداوارگی» ابراهیم بعد از سالها نیایش و خواستن، در پیری، بچهدار میشود. خداوند از ابراهیم میخواهد بچه را به او پس بدهد، با قربانی کردن.…
. ____________________________
• یک ارجاع به جراحتی کهنه که درحال خونریزی است.
___________________________
موقعیتِ اینجا-اکنونیِ ما، واضحتر از هر چیزی، تبدیل به صحنهای برای فرزندکشی شده: یک نمایشِ طولانی از تکهتکه شدنِ فرزندها، به دست اولیا.
عملاً فاصلهی خبرهای روزانه با تکههای خونی بچهها پر شده و پدرها دارند دستهای خونیشان را با دامن پیراهن «قانون» پاک میکنند.
امروز، بعد از زنجیرهای از خبرهای فرزندکشی، بیشتر از قبل -قبل منظورم زمانی است که «این متن» را دربارهی قتل فرزندها به دست پدران نوشته بودم- به ضرورتِ واکاوی نسبتِ «خدا- پدر- قانون» اطمینان دارم. به یک جهش از روی این بافتهی مستبدِ درحال خونریزی: پریدن از جایگاهِ پدر.
به اصرار بر نتیجهگیری ایدهی متنِ قبلی:
...این تجربه -فرزندکشی-، تجربهی کنار زدن ارادهی خدا و وجود اخلاقی و بازدارندهی او توسط پدر است. اعتراف به این که خداوند امرپذیر است، حتّا وقتی به ابراهیم امر میکند بچهاش را سر ببرد. خداوند یک گوشه از ابراهیم گیر افتاده، ابراهیم در گفتگویی با خودش، با درخواست کردن از خودش و اجابت کردنِ پیوسته، خداوند را در خود بازتولید میکند. تمام این نمایش قربانی کردن، زنجیرهای از انتخابهای ابراهیم است: «خدا» مونولوگهای درونیِ ابراهیم در مقام «پدر» با خودش است که تنها در نداهای او و رفتارهای او بازنمایی میشود.
وقتی دشنه روی حنجرهی اسماعیل است، وقتی داس دور گردنِ رومیناست، پدر تعارف را کنار میگذارد و اعتراف میکند که نه نمایندهی خداوند، که مولّدِ اوست: یک سبقت. پدر خداوند و اخلاق را در یک آن میسازد و انجام میدهد. کسی جلوی او را نخواهد گرفت. پدر با تیغ توی دستش میخواهد بعد از به وجود آوردن فرزند و داشتن او -با قالبگیری او در لغتِ ناموس- این بار با حرکت آخر یعنی کشتنش پازل را تکمیل کند. خلق کرده، نگه داشته، حالا از بین میبرد: تجربهی کاملِ خداوارگی.
• یک ارجاع به جراحتی کهنه که درحال خونریزی است.
___________________________
موقعیتِ اینجا-اکنونیِ ما، واضحتر از هر چیزی، تبدیل به صحنهای برای فرزندکشی شده: یک نمایشِ طولانی از تکهتکه شدنِ فرزندها، به دست اولیا.
عملاً فاصلهی خبرهای روزانه با تکههای خونی بچهها پر شده و پدرها دارند دستهای خونیشان را با دامن پیراهن «قانون» پاک میکنند.
امروز، بعد از زنجیرهای از خبرهای فرزندکشی، بیشتر از قبل -قبل منظورم زمانی است که «این متن» را دربارهی قتل فرزندها به دست پدران نوشته بودم- به ضرورتِ واکاوی نسبتِ «خدا- پدر- قانون» اطمینان دارم. به یک جهش از روی این بافتهی مستبدِ درحال خونریزی: پریدن از جایگاهِ پدر.
به اصرار بر نتیجهگیری ایدهی متنِ قبلی:
...این تجربه -فرزندکشی-، تجربهی کنار زدن ارادهی خدا و وجود اخلاقی و بازدارندهی او توسط پدر است. اعتراف به این که خداوند امرپذیر است، حتّا وقتی به ابراهیم امر میکند بچهاش را سر ببرد. خداوند یک گوشه از ابراهیم گیر افتاده، ابراهیم در گفتگویی با خودش، با درخواست کردن از خودش و اجابت کردنِ پیوسته، خداوند را در خود بازتولید میکند. تمام این نمایش قربانی کردن، زنجیرهای از انتخابهای ابراهیم است: «خدا» مونولوگهای درونیِ ابراهیم در مقام «پدر» با خودش است که تنها در نداهای او و رفتارهای او بازنمایی میشود.
وقتی دشنه روی حنجرهی اسماعیل است، وقتی داس دور گردنِ رومیناست، پدر تعارف را کنار میگذارد و اعتراف میکند که نه نمایندهی خداوند، که مولّدِ اوست: یک سبقت. پدر خداوند و اخلاق را در یک آن میسازد و انجام میدهد. کسی جلوی او را نخواهد گرفت. پدر با تیغ توی دستش میخواهد بعد از به وجود آوردن فرزند و داشتن او -با قالبگیری او در لغتِ ناموس- این بار با حرکت آخر یعنی کشتنش پازل را تکمیل کند. خلق کرده، نگه داشته، حالا از بین میبرد: تجربهی کاملِ خداوارگی.
Telegram
تِکانهها: قطعههای روزانه
| بریدنِ گردن با داس: برای رومیناهای اشرفی در خانههای همسایه/ بخشِ دوّم |
________________________
«خداوارگی»
ابراهیم بعد از سالها نیایش و خواستن، در پیری، بچهدار میشود. خداوند از ابراهیم میخواهد بچه را به او پس بدهد، با قربانی کردن.…
________________________
«خداوارگی»
ابراهیم بعد از سالها نیایش و خواستن، در پیری، بچهدار میشود. خداوند از ابراهیم میخواهد بچه را به او پس بدهد، با قربانی کردن.…
«پارانویای جنسیتی: خیمهشببازیِ تفرقه»
____________________________
۱. توضیح ضروری:
-قبل از خواندن متن، و در حین خواندن، حتماً نفس عمیق بکشید.
-این متن، متنی ضدزن، یا متنی علیه «فمنیسم» نیست. این کلمهها برای پیداکردن راهخروجی از رنجهای مادرم، دوستهای مونثام، خانمهای همسایه و خالهها و عمههام نوشته شدهاند و گلاویزشدنی با مظاهرِ حماقتی ایدئولوژیکاند، که مثل پیچکی دارد همهچیز را خفه میکند: یکجور دراز کردنِ دست دوستی به طرف تاریکی.
-اینها را خیلی وقت پیش نوشته بودم. جایی نمیگذاشتم. بعید هم بود بگذارم. امّا امروز، مثل چند دفعه قبل، در توییتر، با این حرفِ پارانویایی از طرف زنهایی خشمگین از وجود داشتن در وضعیت مواجه شدم که «کار زنها به مردها ربطی ندارد!».
هدف این نوشته نشان دادن این نکتهست که چرا با دورریختن مردها، یا برعکس، نمیشود حتا یک قدم برداشت و این تفکیکِ عصبی که «کار جنس ما به جنس دیگر چه!» اساساً تفکیکی جعلی است که همه را به جان هم انداخته تا منافع رسانهای-سرمایهای به جیب بزند. این پرخاشگریها به منتقدهای دغدغهمند فمنیسم، فرورفتن در باتلاق است، نه راه بیرون رفتن.
-اگر از متن ناراحت شدید، دوباره نفس عمیق بکشید. این متن وجود دارد تا سنگی توی کفش نهادهای نانخورِ جنگ زرگری باشد. چون راه بیرون رفتن از این تبیعض، یکی شدن، و در هم فرورفتن دو جنس تفکیک شدهاست نه بیشتر تفکیک کردن این دوتا از هم.
۲. «هایجَک»:
-هایجک یعنی دزدیدن هواپیمای درحال پرواز. هواپیماها از درون دزدیده میشوند، به دست یکی از سرنشینها. دلیل اکثر هواپیمارباییها این است که جانِ دزد یا سرنشینها از مبدأ پرواز و وضعیتش به لبرسیده. میخواهد از وضعیت بیرون بزند. حالا یک هواپیما را درنظر بگیرید که به جای یک دزد، اکثر سرنشینهاش دزدند. این هواپیما کجا فرود خواهد آمد؟
-هیچ هواپیمایی به قصد شر نمیپرد. یعنی در این تمثیل، هواپیما به خودی خود دارد کاری را که موظف است بکند میکند. جای هواپیما بگذارید فمنیسم: فمنیسم همچون ایدئولوژیای رهاییبخش و دادخواهیای نظری-عملی برای تاریخی زنانه که پیوسته سرکوب شده. دزدهای بیشمار، از درون، با مقصدهای مختلفِ فرود، هواپیما را به کارناوالی در معرض سقوط تبدیل کردهاند.
____________________________
۱. توضیح ضروری:
-قبل از خواندن متن، و در حین خواندن، حتماً نفس عمیق بکشید.
-این متن، متنی ضدزن، یا متنی علیه «فمنیسم» نیست. این کلمهها برای پیداکردن راهخروجی از رنجهای مادرم، دوستهای مونثام، خانمهای همسایه و خالهها و عمههام نوشته شدهاند و گلاویزشدنی با مظاهرِ حماقتی ایدئولوژیکاند، که مثل پیچکی دارد همهچیز را خفه میکند: یکجور دراز کردنِ دست دوستی به طرف تاریکی.
-اینها را خیلی وقت پیش نوشته بودم. جایی نمیگذاشتم. بعید هم بود بگذارم. امّا امروز، مثل چند دفعه قبل، در توییتر، با این حرفِ پارانویایی از طرف زنهایی خشمگین از وجود داشتن در وضعیت مواجه شدم که «کار زنها به مردها ربطی ندارد!».
هدف این نوشته نشان دادن این نکتهست که چرا با دورریختن مردها، یا برعکس، نمیشود حتا یک قدم برداشت و این تفکیکِ عصبی که «کار جنس ما به جنس دیگر چه!» اساساً تفکیکی جعلی است که همه را به جان هم انداخته تا منافع رسانهای-سرمایهای به جیب بزند. این پرخاشگریها به منتقدهای دغدغهمند فمنیسم، فرورفتن در باتلاق است، نه راه بیرون رفتن.
-اگر از متن ناراحت شدید، دوباره نفس عمیق بکشید. این متن وجود دارد تا سنگی توی کفش نهادهای نانخورِ جنگ زرگری باشد. چون راه بیرون رفتن از این تبیعض، یکی شدن، و در هم فرورفتن دو جنس تفکیک شدهاست نه بیشتر تفکیک کردن این دوتا از هم.
۲. «هایجَک»:
-هایجک یعنی دزدیدن هواپیمای درحال پرواز. هواپیماها از درون دزدیده میشوند، به دست یکی از سرنشینها. دلیل اکثر هواپیمارباییها این است که جانِ دزد یا سرنشینها از مبدأ پرواز و وضعیتش به لبرسیده. میخواهد از وضعیت بیرون بزند. حالا یک هواپیما را درنظر بگیرید که به جای یک دزد، اکثر سرنشینهاش دزدند. این هواپیما کجا فرود خواهد آمد؟
-هیچ هواپیمایی به قصد شر نمیپرد. یعنی در این تمثیل، هواپیما به خودی خود دارد کاری را که موظف است بکند میکند. جای هواپیما بگذارید فمنیسم: فمنیسم همچون ایدئولوژیای رهاییبخش و دادخواهیای نظری-عملی برای تاریخی زنانه که پیوسته سرکوب شده. دزدهای بیشمار، از درون، با مقصدهای مختلفِ فرود، هواپیما را به کارناوالی در معرض سقوط تبدیل کردهاند.
۳. «دزدی اول: گرم کردن تهماندهی شام مسیحیت برای ناهار فمنیسم»:
-رمهی بیدفاع برهها اگر در همسایگی درندهها زندگی کنند، بهترین راهِ بقا برایشان چی است؟ نیچه جواب میدهد. بهترین راه بقا، اشاعهی این حکم است که «همسایهات را بیشتر از خودت دوست بدار.» یا «اگر سیلی خوردی، طرف دیگر صورتت را هم جلو ببر»، این حکمها احکام نامرئیِ خلعسلاحکردنِ درندههاست. شکار هرگز توانی برای شکار کردنِ شکارچی ندارد، الّا اینکه به او بپذیراند باید همسایهاش را بیشتر از خودش دوست بدارد و دندانهاش دکوریاند، پنجهها و عضلههاش توانشهاییاند که هستند تا «مهار شوند». مسیح -برهی خداوند- از درون رمه ظهور میکند، با این حکم، و ترمزِ حرکتِ «برگزیدهها» را میکشد تا همه از پشت سر برسند. امّا «همه»، هیچوقت نخواهند رسید. در راه تلف خواهند شد. لنگ خواهند زد. خواهند افتاد. زمینگیرها جلو خواهند خزید. امّا هیچوقت نخواهند رسید. این دستور توقفِ اخلاقی به پاهای چابکِ دوندههای جلوی صف به هوای رسیدن پشت سریها، تنها نتیجهش توقفِ همگانی است.
-اینجا درست همان جایی است که دزدهای فمنیسم، جاهای خالی تمثیلِ بره/شکارچی را، به قصد جنگی زرگری، عمداً جابهجا پرمیکنند.
جنس زن را بره در نظر میگیرند، مرد را شکارچی، و تمثیل تمام میشود.
اینجا درست نقطهی پیوند اخلاقِ ترمزکشِ مسیحی با فمنیسم است.
زنها و مردها، جنسهای مختلفِ یک نوع، هر دو به یک اندازه شکارچیاند. توانِ شکار، چابکی در پیشرفتن، آزادگیِ جان، نیروی ساختن جهان در هر دو به یکصورت و به یک اندازه وجود دارد.
پس کی بره است؟
کسی فریاد میزند «دویدن گناه است» که زمین خورده باشد. در میان افتادگان هم زن پیدا میشود، هم مرد. در میان ایستادگان، هم مرد پیدا میشود، هم زن.
-بیایید موضوع را انضمامی کنیم: انسان خوراکجو قبل از یکجانشینی، مثل تمام پستاندارها، تحت انتخاب جنس زن خود بوده. درنهایت مردها گزینههایی بودند که زن از میانشان انتخاب میکرد. بازماندههای اولین موارد یکجانشینی هم راویِ صورتی دفرمهشده از همین «انتخابگری» است.
شهرهای اولیه اما رفتهرفته حق انتخاب زنانه را دفن میکنند. نوع انسان علیه خودش قیام میکند. انگار آدمی با یک دست، دست دیگرش را مچاله کند.
بعد، تاریخِ نوعی طبیعی، به «تاریخ بیتوجهِ خواستِ قدرت» تغییر صورت میدهد. سیلهای قدرت به هم سر میکوبند. همه چیز به خدمت کانونهای قدرت درمیآید. زنها، به دلیل ضعف مشهود فیزیکی نسبت به مردها، در این مقطعِ گردنکشی قدرت، وقتی که قدرت پدیدهای صرفاً تنانه است، کمکم در سایههای مردانه ناپدید میشوند. اما قدرت چیزی خودبسنده نیست. قدرت در تعقیب و تلاش برای به درون کشیدنِ اجزای جهان، در تقلا برای تصاحب «زیبایی» است. زیبایی تنها ابژهی روبهروی قدرت است که دیگر با دریدن و لگدکوب کردن و از بین بردن تصاحب نمیشود. مثل باد، که وقتی چیزی را بخواهد، هی از خود دورترش میکند، قدرت وقتی با ابزارهاش دست دراز میکند به طرف زیبایی از خود دور میکندش. زیبایی/زیبا همواره بیرون از سیطرهی قدرت میماند: همچون چیزی برای رسیدن. «دزیره» با خونسردی «ناپلئون» را از پا درمیآورد، کاری که ارتشهایی نتوانسته بودند بکنند. امّا درنهایت چی به سر زنهایی میآید که «دزیره» نیستند؟ زنهایی که توان دزیره بودن ندارند، آیا حقِ انتخاب آزاد ندارند و بهتر است اصلاً نباشند؟ اینجا دوباره دزدهای فمنیسم، برای خوانشی دیگرگونه از تاریخ ظاهر میشوند. اعلام میکنند «زنهایی که به هر دلیل موردعلاقه و ابژهی میلکردن و خواهش قدرت نبودهاند، زنهای بیرون از اسپاتلایت تاریخ، در تاریکی له شدهاند!»
این حرف عین حقیقت است. بیشک همینطور است اما ادامه دارد: «چی به سرِ مردهای فرودست، مردهای لگدمال شدهی بیرون از اسپاتلایت تاریخ، که فمنیسم با تعمیمی بیدقت، به عنوانِ "سرکوبگران خانگی" و "ذاتهای شریر" به یادشان میآورد آمده؟ هر دو جنس در یک خانه تحقیر شدهاند: خانهی ضعفا.»
طبیعت و فرهنگ که برداشتی آزاد از طبیعت است، هر دو به یک اندازه، بیتوجه به جنسیتِ قربانی، ضعفها را لگدمال میکنند.
ایدئولوژی رهاییبخش، اینجا به هم میرسند. در «صدایی برای ابزار رنج بیصداماندگان بودن». امّا دزدها اینطوری تظاهر میکنند که فمنیسم نه جدالی برای بازپسگیری حق انتخاب انسانی، که جنگی زرگری برای تفرقه، بین برههای جعلی و درندههایی جعلیست که اتفاقاً هر دو به یکاندازه در زمانهی «خروج از قدرتنمایی صرفاً تنانه»، توان درنده بودن و پیشتازی دارند.
از این جنگ زرگری که هر روز با بوق و کرنا کش میآید، چه نهادهایی دارند سود میبرند؟ همان نهادهایی که از خاصیت هژمونیک فوتبال، از اخبارِ جعلی، از فیلمهای زرد، از انتخاباتهای باسمهای، از هر دوگانهی مشغول نگهدارندهای بهره میبرند. ماهیگیرهای دریاچههای گلآلود.
-رمهی بیدفاع برهها اگر در همسایگی درندهها زندگی کنند، بهترین راهِ بقا برایشان چی است؟ نیچه جواب میدهد. بهترین راه بقا، اشاعهی این حکم است که «همسایهات را بیشتر از خودت دوست بدار.» یا «اگر سیلی خوردی، طرف دیگر صورتت را هم جلو ببر»، این حکمها احکام نامرئیِ خلعسلاحکردنِ درندههاست. شکار هرگز توانی برای شکار کردنِ شکارچی ندارد، الّا اینکه به او بپذیراند باید همسایهاش را بیشتر از خودش دوست بدارد و دندانهاش دکوریاند، پنجهها و عضلههاش توانشهاییاند که هستند تا «مهار شوند». مسیح -برهی خداوند- از درون رمه ظهور میکند، با این حکم، و ترمزِ حرکتِ «برگزیدهها» را میکشد تا همه از پشت سر برسند. امّا «همه»، هیچوقت نخواهند رسید. در راه تلف خواهند شد. لنگ خواهند زد. خواهند افتاد. زمینگیرها جلو خواهند خزید. امّا هیچوقت نخواهند رسید. این دستور توقفِ اخلاقی به پاهای چابکِ دوندههای جلوی صف به هوای رسیدن پشت سریها، تنها نتیجهش توقفِ همگانی است.
-اینجا درست همان جایی است که دزدهای فمنیسم، جاهای خالی تمثیلِ بره/شکارچی را، به قصد جنگی زرگری، عمداً جابهجا پرمیکنند.
جنس زن را بره در نظر میگیرند، مرد را شکارچی، و تمثیل تمام میشود.
اینجا درست نقطهی پیوند اخلاقِ ترمزکشِ مسیحی با فمنیسم است.
زنها و مردها، جنسهای مختلفِ یک نوع، هر دو به یک اندازه شکارچیاند. توانِ شکار، چابکی در پیشرفتن، آزادگیِ جان، نیروی ساختن جهان در هر دو به یکصورت و به یک اندازه وجود دارد.
پس کی بره است؟
کسی فریاد میزند «دویدن گناه است» که زمین خورده باشد. در میان افتادگان هم زن پیدا میشود، هم مرد. در میان ایستادگان، هم مرد پیدا میشود، هم زن.
-بیایید موضوع را انضمامی کنیم: انسان خوراکجو قبل از یکجانشینی، مثل تمام پستاندارها، تحت انتخاب جنس زن خود بوده. درنهایت مردها گزینههایی بودند که زن از میانشان انتخاب میکرد. بازماندههای اولین موارد یکجانشینی هم راویِ صورتی دفرمهشده از همین «انتخابگری» است.
شهرهای اولیه اما رفتهرفته حق انتخاب زنانه را دفن میکنند. نوع انسان علیه خودش قیام میکند. انگار آدمی با یک دست، دست دیگرش را مچاله کند.
بعد، تاریخِ نوعی طبیعی، به «تاریخ بیتوجهِ خواستِ قدرت» تغییر صورت میدهد. سیلهای قدرت به هم سر میکوبند. همه چیز به خدمت کانونهای قدرت درمیآید. زنها، به دلیل ضعف مشهود فیزیکی نسبت به مردها، در این مقطعِ گردنکشی قدرت، وقتی که قدرت پدیدهای صرفاً تنانه است، کمکم در سایههای مردانه ناپدید میشوند. اما قدرت چیزی خودبسنده نیست. قدرت در تعقیب و تلاش برای به درون کشیدنِ اجزای جهان، در تقلا برای تصاحب «زیبایی» است. زیبایی تنها ابژهی روبهروی قدرت است که دیگر با دریدن و لگدکوب کردن و از بین بردن تصاحب نمیشود. مثل باد، که وقتی چیزی را بخواهد، هی از خود دورترش میکند، قدرت وقتی با ابزارهاش دست دراز میکند به طرف زیبایی از خود دور میکندش. زیبایی/زیبا همواره بیرون از سیطرهی قدرت میماند: همچون چیزی برای رسیدن. «دزیره» با خونسردی «ناپلئون» را از پا درمیآورد، کاری که ارتشهایی نتوانسته بودند بکنند. امّا درنهایت چی به سر زنهایی میآید که «دزیره» نیستند؟ زنهایی که توان دزیره بودن ندارند، آیا حقِ انتخاب آزاد ندارند و بهتر است اصلاً نباشند؟ اینجا دوباره دزدهای فمنیسم، برای خوانشی دیگرگونه از تاریخ ظاهر میشوند. اعلام میکنند «زنهایی که به هر دلیل موردعلاقه و ابژهی میلکردن و خواهش قدرت نبودهاند، زنهای بیرون از اسپاتلایت تاریخ، در تاریکی له شدهاند!»
این حرف عین حقیقت است. بیشک همینطور است اما ادامه دارد: «چی به سرِ مردهای فرودست، مردهای لگدمال شدهی بیرون از اسپاتلایت تاریخ، که فمنیسم با تعمیمی بیدقت، به عنوانِ "سرکوبگران خانگی" و "ذاتهای شریر" به یادشان میآورد آمده؟ هر دو جنس در یک خانه تحقیر شدهاند: خانهی ضعفا.»
طبیعت و فرهنگ که برداشتی آزاد از طبیعت است، هر دو به یک اندازه، بیتوجه به جنسیتِ قربانی، ضعفها را لگدمال میکنند.
ایدئولوژی رهاییبخش، اینجا به هم میرسند. در «صدایی برای ابزار رنج بیصداماندگان بودن». امّا دزدها اینطوری تظاهر میکنند که فمنیسم نه جدالی برای بازپسگیری حق انتخاب انسانی، که جنگی زرگری برای تفرقه، بین برههای جعلی و درندههایی جعلیست که اتفاقاً هر دو به یکاندازه در زمانهی «خروج از قدرتنمایی صرفاً تنانه»، توان درنده بودن و پیشتازی دارند.
از این جنگ زرگری که هر روز با بوق و کرنا کش میآید، چه نهادهایی دارند سود میبرند؟ همان نهادهایی که از خاصیت هژمونیک فوتبال، از اخبارِ جعلی، از فیلمهای زرد، از انتخاباتهای باسمهای، از هر دوگانهی مشغول نگهدارندهای بهره میبرند. ماهیگیرهای دریاچههای گلآلود.
۴. «دزدی دوم: جعل ارزش»:
معیارهای ارزشگذاری بیشمارند. یک ابژهی واحد میتواند به واسطهی هر نظام ارزشی یک جور ارزشگذاری شود. دزدهای فمنیسم، جارچیهای ایدهی «ارزش پیشینی» اند. ارزشی که از مواجهه شانه خالی میکند. ارزشی ضدارزش. جنسیت مولفهای برای صادرکردن حکمِ ارزشیِ پیشینیای نیست. این از روز روشنتر است. زن به علت زن بودنش واجد ارزشی پیشینی نیست. همینطور که مرد به دلیل مرد بودنش صاحب ارزشی نیست. باید بهجای ارزشسازیهای جعلی بر اساس جنسیت، برای بازشناخت آدمها براساس فعالیتی که در جهان میکنند تلاش کرد. یعنی باید تلاش کرد برای خاموش کردن این آتشِ احمقانهی ارزشگذاری جنسی، و نه دمیدن بر آن، از طرفی دیگر. دزدهای فمنیسم مانع بزرگ در راهِ دورانداختن این نظام جعلی ارزشسازیاند. باید هرنوع قضاوت پیشینی براساس جنسیت را کنار گذاشت، جای اصرار برعکس کردن.
هردوجنسیت به یکاندازه شامل احمقها و بهدردنخورها هستند.
نتیجهی این تفکیکها و مرزکشیها، به نفع هرطرفی که باشد، القای این احساس است که «طرف روبهرو» دشمن است. در صورتی که طرف روبهرویی وجود ندارد. و دشمن هر دو جنس، سازوکارِ تبعیض و عاملیتها و نهادهای بهرهبر از تبعیضاند، و نه دیگری و جنسِ دیگر.
-یک مثال: ما -زنها و مردها- در اتوبوسهای شهری باید از هم جدا بشینیم. مردها جلو، زنها عقب. این یک مسئله برای حل کردن است. ما باید «تقسیمِ فضای اتوبوس» اعتراض کنیم، نه به این که "چرا مردها «جلو» نشستهاند، و زنها «عقب»، یا برعکس و راهحل این است که فلان جنسیت بنابرارزشهاش برود «جلو» بشیند".
نباید بگذاریم حواسمان را از «تبعیض» و «تفکیک» پرت کنند به این که «چه کسی باید جلو بشیند».
معیارهای ارزشگذاری بیشمارند. یک ابژهی واحد میتواند به واسطهی هر نظام ارزشی یک جور ارزشگذاری شود. دزدهای فمنیسم، جارچیهای ایدهی «ارزش پیشینی» اند. ارزشی که از مواجهه شانه خالی میکند. ارزشی ضدارزش. جنسیت مولفهای برای صادرکردن حکمِ ارزشیِ پیشینیای نیست. این از روز روشنتر است. زن به علت زن بودنش واجد ارزشی پیشینی نیست. همینطور که مرد به دلیل مرد بودنش صاحب ارزشی نیست. باید بهجای ارزشسازیهای جعلی بر اساس جنسیت، برای بازشناخت آدمها براساس فعالیتی که در جهان میکنند تلاش کرد. یعنی باید تلاش کرد برای خاموش کردن این آتشِ احمقانهی ارزشگذاری جنسی، و نه دمیدن بر آن، از طرفی دیگر. دزدهای فمنیسم مانع بزرگ در راهِ دورانداختن این نظام جعلی ارزشسازیاند. باید هرنوع قضاوت پیشینی براساس جنسیت را کنار گذاشت، جای اصرار برعکس کردن.
هردوجنسیت به یکاندازه شامل احمقها و بهدردنخورها هستند.
نتیجهی این تفکیکها و مرزکشیها، به نفع هرطرفی که باشد، القای این احساس است که «طرف روبهرو» دشمن است. در صورتی که طرف روبهرویی وجود ندارد. و دشمن هر دو جنس، سازوکارِ تبعیض و عاملیتها و نهادهای بهرهبر از تبعیضاند، و نه دیگری و جنسِ دیگر.
-یک مثال: ما -زنها و مردها- در اتوبوسهای شهری باید از هم جدا بشینیم. مردها جلو، زنها عقب. این یک مسئله برای حل کردن است. ما باید «تقسیمِ فضای اتوبوس» اعتراض کنیم، نه به این که "چرا مردها «جلو» نشستهاند، و زنها «عقب»، یا برعکس و راهحل این است که فلان جنسیت بنابرارزشهاش برود «جلو» بشیند".
نباید بگذاریم حواسمان را از «تبعیض» و «تفکیک» پرت کنند به این که «چه کسی باید جلو بشیند».
۵. «دزدی سوّم: ستایش از سقوط»:
-این مسئله که زیبایی چیزی صرفاً سوبژکتیو است، یا چیزی ابژکتیو، یا اصلاً از ساختها و قراردادهای اینترسوبژکتیو/بینالاذهانی تولید و صادر میشود، مثل یک آنتینومی دائم از جوابدادهشدن طفره میرود. به نظر میرسد این بیجوابی معطوف و مربوط به بیدقتی سوال باشد. یا هرچیزی. بههرحال. جواب هرچی که باشد، زیبایی هر خاستگاهی که داشته باشد، وقتی پدیدهای برای کسی زیباست، نمیشود علیه این احساس زیبایی استدلال کرد. همینطور که نمیشود استدلال کرد که فلانچیز زیباست. موضوع اصلاً استدلالی نیست. از طرف دیگر، هرچند بشود با رویکردی شبهفراکفورتی، از «کشف نیروهای تاریخیِ نامرئیِ برسازندهی زیبایی» صحبت کرد، اما درنهایت دربارهی یک پدیدهی انضمامی نمیشود با قطعیت این نیروهای نامرئی را تمام و کمال تشخیص داد.
-مثل همهچیز، به ما، در اینجا و اکنونمان، فمنیسم وارداتیای رسیده که با خودش مسائل روزمرهی سوئد و اتریش و ژاپن را خِرکش کرده و آورده. دغدغههای وارداتی زیادند. اما در همهی دغدغههای خام وارداتی، دوتا محور قابل تعقیب وجود دارد: یکی «ستایش» از «زشتی» و هالهسازیهای قدسی دورتادور زشتیهای پیشپاافتاده و «استدلال» برای توجیه حضور زشتی در برابر کسی که چیزی را زشت احساس کرده. یکی دیگر متوسل شدن به ایدهی «نیروهای تاریخی نامرئی و دستهای پشتپردهی سلیقهساز» برای انداختن تقصیر گردنِ بینندهی زشتی و نه تولیدکنندهش.
-زیبایی تنها توجیه قاطع برای «وجود داشتن» است. وگرنه با این همه اضطراب و رنج هستیم، و ادامه میدهیم که چی؟ با چی این حضور مضطرب رنجیده زا توجیه میکنیم جز زیبایی؟ پس زیبایی مهم است. زیبایی تنها «مهمِ» هستیشناختی ماست.
ما انسانها یک نوعایم. درگیر با همهی اجزای دیگر طبیعت و چیزی یکسره طبیعی. هر نوعی در جدال بزرگِ اجزای طبیعت با هم، زور میزند، شکست میدهد، فرار میکند از شکست و از سستیها و ضعفهاش تا رشد کند و بهتر به حضورش در جهان ادامه بدهد و با چابکیاش و نیروی بهترینهاش کلیت جهان را هم با خود به جلو بکشد. میشهای کند را، گرگهای سریع شکار میکنند. میشهای چابک میمانند. تولید مثل میکنند. میشها پلهپله بهتر میشوند. تنها بهترینها میمانند. پس از طرف دیگر گرگهای کند، در جهانِ طعمههای چابک از گرسنگی میمیرند و تنها گرگهای سریع باقی میمانند. جهان جهانِ همبستگیِ شکارچیهای چابک و طعمههای قدرتمند است برای پیشرفتن و محکمتر ادامه دادن. تنها جا برای سریعترها، قدرتمندترها، زیباترها و آگاهترها وجود دارد. همهچیز، با سرعتی هذیانی به طرف زیبایی و قدرت میدود. این تقدیر طبیعیِ ناگزیر است. ما هم داخل طبیعتایم. ما انسانها خود طبیعتایم. نه چیزی خداواره، نه تافتهی جدابافته. چه کسی میتواند انسان را با تن طبیعیاش، با مویرگها و تپشهای منظم قلبش، با پلکزدنها و تکان دادن عضلهها و پوست و استخوانش چیزی فارغ/فارق از طبیعت بداند؟ با این بازگشت به درون دینامیک طبیعت، کجا جایی برای زشتی و ضعف در انسان باقی میماند؟ حالا چه مرد، چه زن. اینجا به سرتان نزند که اتفاقی فاشیستی قرار است بیفتد. تمثیل مستهلک هیتلر برای نقض این موضوع به کار نمیآید. چون مسئله «از بین بردن» زشتی نیست، مسئله دعوت به ترمیم و اصلاح زشتی هم نیست، مسئله هشدار دادن دربارهی پیامدهای «ستایش» از زشتی و توجیه و استدلال به نفعِ ضعف است، در هر جنسی که میخواهد باشد. یک هشدار به اینکه: ستایش از زشتی ابزاری عقلانی و ثمربخش برای دادخواهی جنسی نیست، یک هشدار از این توهم تبلیغاتی شایع که «مردها به زنها دستور زیبایی میدهند.
-دزد بعدی، دزدِ «ستایش از زشتی» است که انگلوار، مسیر پرواز فمنیسم را به طرفِ باتلاقهای جهنم میکشد و در راه، مثل راهنمای سفر، سرودِ مقدسِ «تفاوتی میان زشت و زیبا وجود ندارد» میخواند.
فمنیسم با این دزدِ متقلب که سوارش شده، به چیزی غیرطبیعی، چیزی در جدال با قواعد تکامل طبیعی، با نظامهای نشانهشناختی و ساختارهای زیباییشناختی، با تاریخ فرهنگی-فکری بشر و تلاشهای او برای اضافه کردن به زیبایی و لذت از تجربهکردن زیبایی در جهان تبدیل میشود: یک دنکیشون از پیششکستخورده با شمشیر چوبی که از در اشتباه وارد شده، حتا اگر نیتی خیر دارد.
-کیها در جمعیتهای فمنیستی از «زشتی» با نامهای مختلفش ستایش میکنند؟ از این کار چه نفعی میبرند؟ چرا فمنیسم وارداتی ما جای اینکه حرکتی اصیل برای حقخواهی باشد، تبدیل به آئینی سانتیمانتال برای مترادف گرفتن زن با کلکسیونی از ضعفهای بهرسمیتشناختهشده و ستایش از زشتی و شکستگی و ضعف شده؟ چرا سوزن فمنیسم رایج زمانهی ما به جای کنشگری و فرهنگسازی و آزادکردنِ بالقوگیها، روی ستایش از «دارکساید»ها و نقطهکورهای ظاهری گیر کرده؟ چرا فمنیسم روی پوسته مانده و به درون نمیزند؟
-این مسئله که زیبایی چیزی صرفاً سوبژکتیو است، یا چیزی ابژکتیو، یا اصلاً از ساختها و قراردادهای اینترسوبژکتیو/بینالاذهانی تولید و صادر میشود، مثل یک آنتینومی دائم از جوابدادهشدن طفره میرود. به نظر میرسد این بیجوابی معطوف و مربوط به بیدقتی سوال باشد. یا هرچیزی. بههرحال. جواب هرچی که باشد، زیبایی هر خاستگاهی که داشته باشد، وقتی پدیدهای برای کسی زیباست، نمیشود علیه این احساس زیبایی استدلال کرد. همینطور که نمیشود استدلال کرد که فلانچیز زیباست. موضوع اصلاً استدلالی نیست. از طرف دیگر، هرچند بشود با رویکردی شبهفراکفورتی، از «کشف نیروهای تاریخیِ نامرئیِ برسازندهی زیبایی» صحبت کرد، اما درنهایت دربارهی یک پدیدهی انضمامی نمیشود با قطعیت این نیروهای نامرئی را تمام و کمال تشخیص داد.
-مثل همهچیز، به ما، در اینجا و اکنونمان، فمنیسم وارداتیای رسیده که با خودش مسائل روزمرهی سوئد و اتریش و ژاپن را خِرکش کرده و آورده. دغدغههای وارداتی زیادند. اما در همهی دغدغههای خام وارداتی، دوتا محور قابل تعقیب وجود دارد: یکی «ستایش» از «زشتی» و هالهسازیهای قدسی دورتادور زشتیهای پیشپاافتاده و «استدلال» برای توجیه حضور زشتی در برابر کسی که چیزی را زشت احساس کرده. یکی دیگر متوسل شدن به ایدهی «نیروهای تاریخی نامرئی و دستهای پشتپردهی سلیقهساز» برای انداختن تقصیر گردنِ بینندهی زشتی و نه تولیدکنندهش.
-زیبایی تنها توجیه قاطع برای «وجود داشتن» است. وگرنه با این همه اضطراب و رنج هستیم، و ادامه میدهیم که چی؟ با چی این حضور مضطرب رنجیده زا توجیه میکنیم جز زیبایی؟ پس زیبایی مهم است. زیبایی تنها «مهمِ» هستیشناختی ماست.
ما انسانها یک نوعایم. درگیر با همهی اجزای دیگر طبیعت و چیزی یکسره طبیعی. هر نوعی در جدال بزرگِ اجزای طبیعت با هم، زور میزند، شکست میدهد، فرار میکند از شکست و از سستیها و ضعفهاش تا رشد کند و بهتر به حضورش در جهان ادامه بدهد و با چابکیاش و نیروی بهترینهاش کلیت جهان را هم با خود به جلو بکشد. میشهای کند را، گرگهای سریع شکار میکنند. میشهای چابک میمانند. تولید مثل میکنند. میشها پلهپله بهتر میشوند. تنها بهترینها میمانند. پس از طرف دیگر گرگهای کند، در جهانِ طعمههای چابک از گرسنگی میمیرند و تنها گرگهای سریع باقی میمانند. جهان جهانِ همبستگیِ شکارچیهای چابک و طعمههای قدرتمند است برای پیشرفتن و محکمتر ادامه دادن. تنها جا برای سریعترها، قدرتمندترها، زیباترها و آگاهترها وجود دارد. همهچیز، با سرعتی هذیانی به طرف زیبایی و قدرت میدود. این تقدیر طبیعیِ ناگزیر است. ما هم داخل طبیعتایم. ما انسانها خود طبیعتایم. نه چیزی خداواره، نه تافتهی جدابافته. چه کسی میتواند انسان را با تن طبیعیاش، با مویرگها و تپشهای منظم قلبش، با پلکزدنها و تکان دادن عضلهها و پوست و استخوانش چیزی فارغ/فارق از طبیعت بداند؟ با این بازگشت به درون دینامیک طبیعت، کجا جایی برای زشتی و ضعف در انسان باقی میماند؟ حالا چه مرد، چه زن. اینجا به سرتان نزند که اتفاقی فاشیستی قرار است بیفتد. تمثیل مستهلک هیتلر برای نقض این موضوع به کار نمیآید. چون مسئله «از بین بردن» زشتی نیست، مسئله دعوت به ترمیم و اصلاح زشتی هم نیست، مسئله هشدار دادن دربارهی پیامدهای «ستایش» از زشتی و توجیه و استدلال به نفعِ ضعف است، در هر جنسی که میخواهد باشد. یک هشدار به اینکه: ستایش از زشتی ابزاری عقلانی و ثمربخش برای دادخواهی جنسی نیست، یک هشدار از این توهم تبلیغاتی شایع که «مردها به زنها دستور زیبایی میدهند.
-دزد بعدی، دزدِ «ستایش از زشتی» است که انگلوار، مسیر پرواز فمنیسم را به طرفِ باتلاقهای جهنم میکشد و در راه، مثل راهنمای سفر، سرودِ مقدسِ «تفاوتی میان زشت و زیبا وجود ندارد» میخواند.
فمنیسم با این دزدِ متقلب که سوارش شده، به چیزی غیرطبیعی، چیزی در جدال با قواعد تکامل طبیعی، با نظامهای نشانهشناختی و ساختارهای زیباییشناختی، با تاریخ فرهنگی-فکری بشر و تلاشهای او برای اضافه کردن به زیبایی و لذت از تجربهکردن زیبایی در جهان تبدیل میشود: یک دنکیشون از پیششکستخورده با شمشیر چوبی که از در اشتباه وارد شده، حتا اگر نیتی خیر دارد.
-کیها در جمعیتهای فمنیستی از «زشتی» با نامهای مختلفش ستایش میکنند؟ از این کار چه نفعی میبرند؟ چرا فمنیسم وارداتی ما جای اینکه حرکتی اصیل برای حقخواهی باشد، تبدیل به آئینی سانتیمانتال برای مترادف گرفتن زن با کلکسیونی از ضعفهای بهرسمیتشناختهشده و ستایش از زشتی و شکستگی و ضعف شده؟ چرا سوزن فمنیسم رایج زمانهی ما به جای کنشگری و فرهنگسازی و آزادکردنِ بالقوگیها، روی ستایش از «دارکساید»ها و نقطهکورهای ظاهری گیر کرده؟ چرا فمنیسم روی پوسته مانده و به درون نمیزند؟
۶. زن در گفتمان بیدقتِ فمنیسمِ وارداتی پارانویایی زمانهی ما، موجودی خونچکان است که صرفاً حق دارد پشم و اضافهوزن داشته باشد. تنی صرفاً آزاد. باقی حقوق، دغدغهها، امکانها و استعدادهایش، در ردههای بعدیِ اهمیت قرار میگیرند. خبری از این چیزها در رسانه نیست. این حرف میتواند همین حالا با یک «نه» نقض شود، اما محتواهای منتشرشده در رسانههای اسماً فمنیستی مانع از به بار نشستن این «نه» میشوند. اتفاقی است که افتاده. چیزی که شده را چه بگویند نه، چه بگویند آره، به حالش تغییری ایجاد نمیشود.
حالا اصلاً نکته اینچیزها نیست.
بیایید برای مثل، به لغتی پرتکرار در گفتمان فمنیستی، به ایدهی «بادیشیم»، فکر کنیم. خیرِ این ایده چطوری توجیه میشود؟ اینطوری که: نیروهای نامرئی سرمایهداری و صنعتفرهنگسازی با مانکنها باعث شدهاند چاقی زشت به نظر برسد، ما دست اینها را خواندهایم و در کنشی انقلابی عاشق چاقی هستیم.
خب، حالا سر کی دارد کلاه میرود؟ سرمایهداری با نوشابهها و فستفودها و فوران کالری به طرف تن تو، ضرری میکند؟
این اصلاً یک مغالطهی خندهآور است. نمایش مانکنها، دلیل زشت بودن چاقی نیست. و اگر واقعاً بناست نیروهای برسازندهی معنای چاقی و نیروهایی که باعث نازیبایی چاقی هستند را درنظر بگیریم، خیلی خیلی پیشتر از مانکنها و توطئههای سرمایهداری، به احتمالهای فیزیولوژیکی مثل سکتههای قلبی و مغزی، ساییدگی مفاصل، فشار خون، کاهش توان حرکتی، و کلی مسئلهی دیگر برمیخوریم. از وجههای غیرفیزیولوژیک هم، از منظر کهنالگوها، و نظامهای نشانهای، از دیدن چاقی به این بافت معنایی میرسیم که موجودِ چاق، انسان باشد یا هرچیزی، بیشتر از آنچه فعالیت کند مصرف کرده، اگر بندازیمش گردن حافظهی ژنتیکی هم میشود استنباط کرد که پدران و مادران موجودِ چاق هم همین مصرف بیوقفهی بیشتر از تولید را همچون عادتی، زندگی میکردهاند، این مصرف بیرویه همان چاهی است که ستون خیمهی سرمایهداری «مانکننما» بوده، همیشه.
درنهایت، هرکسی با هرتنی حق دارد زندگی بکند. بدیهی است. اما موجودی که به ضعفی و نقصی طبیعی مفتخر است، دارد آب تو هاونِ حماقت میکوبد. ایدهی «بادیشیم»، دربارهی چاقی، اگر نیروهای معناسازش را هم بنابر متدلوژی خود مبتکرانش، از درونمایههای روانیِ آدمِ مفتخر به چاقی استخراج کنیم و در نظامهای معناساز طبیعی و فرهنگی قرار بدهیم، ستایشی از تنپروری و «رضایت دادن» به «هرآنچه که هست» است، دعوت به بیماریهای احتمالی و پذیرفتن دفرمگی و درخطر انقراض قرارگرفتن یک نوع طبیعی به نام انسان، همه و همهی این انفعالها و پذیرشها، در قالبِ انقلابیگری: کسی که توان انقلاب علیه خودش را ندارد، میتواند علیه جهان خودش را به انقلابیگری بزند، معترضها به این رویکردِ ستایش از ضعف هم احمق و بیاخلاقاند. خب، این شد یک نظام آزادیبخش در زمانهی خرمحشر ما. چی از این بهتر؟
دزدها هواپیما را دست به دست میکنند.
-هیاهوی بیتوجه فمنیسم وارداتی به رنجهای «حقیقی» زنان، بناست تا به کدام نهادها که از این فرورفتنها و تندردادنها و جنگهای زرگری به اسمِ کنشگری منفعت میبرند فایده برساند؟
چه کسی از پرخاشگری دو جنس رو بههم، بیشتر از پیوند این دو برای خروج از «وضعیت مستقر» سود میبرد؟
کسی که منفعتش در گروی استمرار رنجهای کلان درماندگان و استثمار زمینخوردههاست.
در حالی که زنهای کارگر نصف قیمت، میلیونها دختربچهی بدسرپرست، حجاباجباری، تعرضهای روزمره، شئیوارگی جنسی، تفکیک جنسیتی کودکان، جلوگیری از تحصیل زنان، ازدواج دختربچهها، این همه مسئلهی ضروری و حیاتی وظیفهی ما و پیشِ روی زمانهی ماست، چرا فمنیسم وارداتی، در پدیدهای فیزیولوژیک مثل پریود -پدیدهای صد البته قابل پرداخت اما نه بحرانی- سالهاست که «متوقف» شده، و هی به آتشی به-سادگی-قابل-رفع میدمد، در صورتی که با یک سر چرخاندن طبیعی به اطراف میبینید که هیچ آدمی اصلاً مسئله و بحران و تعارضی با چنین چیزی ندارد؟
مسئله درست همینجاست: هدف از این داد و قالها، از این جنگهای زرگری، از این انفعالهایی که به اسم کنشگری تو پاچهی مردم میکنند، هدف از این دغدغهسازیهای کاذب و بهجانهمانداختنهای بیفایده، پرت کردن توجه از موضوعهای اصلی و ضروری است. از اصیلترین موضوع: پیوند دو جنسیت، با تمام تعارضهای درونی، به قصد رفعی دیالکتیکی. نه آشتیای جعلی، نه جنگی زرگری.
رشدِ نهادهای سرکوب در گروی از بازی بیرون انداختن درماندگان حقیقی و رنجهای حقیقیِ غیررسانهای است، در گروی القای رنجهای کاذبی که اصلاً رنج نیستند. در گروی دفن کردن مسئلههای حقیقی، زیرِ انبوهی از دغدغههای خیمهشببازانه.
ما به کمک خواستن از هم، به پیوند، و خراب کردنِ ساز و کاری که دارد «تفکیک» را جایگزینِ «تبعیض» میکند احتیاج داریم، نه به لعنت کردنِ هم.
حالا اصلاً نکته اینچیزها نیست.
بیایید برای مثل، به لغتی پرتکرار در گفتمان فمنیستی، به ایدهی «بادیشیم»، فکر کنیم. خیرِ این ایده چطوری توجیه میشود؟ اینطوری که: نیروهای نامرئی سرمایهداری و صنعتفرهنگسازی با مانکنها باعث شدهاند چاقی زشت به نظر برسد، ما دست اینها را خواندهایم و در کنشی انقلابی عاشق چاقی هستیم.
خب، حالا سر کی دارد کلاه میرود؟ سرمایهداری با نوشابهها و فستفودها و فوران کالری به طرف تن تو، ضرری میکند؟
این اصلاً یک مغالطهی خندهآور است. نمایش مانکنها، دلیل زشت بودن چاقی نیست. و اگر واقعاً بناست نیروهای برسازندهی معنای چاقی و نیروهایی که باعث نازیبایی چاقی هستند را درنظر بگیریم، خیلی خیلی پیشتر از مانکنها و توطئههای سرمایهداری، به احتمالهای فیزیولوژیکی مثل سکتههای قلبی و مغزی، ساییدگی مفاصل، فشار خون، کاهش توان حرکتی، و کلی مسئلهی دیگر برمیخوریم. از وجههای غیرفیزیولوژیک هم، از منظر کهنالگوها، و نظامهای نشانهای، از دیدن چاقی به این بافت معنایی میرسیم که موجودِ چاق، انسان باشد یا هرچیزی، بیشتر از آنچه فعالیت کند مصرف کرده، اگر بندازیمش گردن حافظهی ژنتیکی هم میشود استنباط کرد که پدران و مادران موجودِ چاق هم همین مصرف بیوقفهی بیشتر از تولید را همچون عادتی، زندگی میکردهاند، این مصرف بیرویه همان چاهی است که ستون خیمهی سرمایهداری «مانکننما» بوده، همیشه.
درنهایت، هرکسی با هرتنی حق دارد زندگی بکند. بدیهی است. اما موجودی که به ضعفی و نقصی طبیعی مفتخر است، دارد آب تو هاونِ حماقت میکوبد. ایدهی «بادیشیم»، دربارهی چاقی، اگر نیروهای معناسازش را هم بنابر متدلوژی خود مبتکرانش، از درونمایههای روانیِ آدمِ مفتخر به چاقی استخراج کنیم و در نظامهای معناساز طبیعی و فرهنگی قرار بدهیم، ستایشی از تنپروری و «رضایت دادن» به «هرآنچه که هست» است، دعوت به بیماریهای احتمالی و پذیرفتن دفرمگی و درخطر انقراض قرارگرفتن یک نوع طبیعی به نام انسان، همه و همهی این انفعالها و پذیرشها، در قالبِ انقلابیگری: کسی که توان انقلاب علیه خودش را ندارد، میتواند علیه جهان خودش را به انقلابیگری بزند، معترضها به این رویکردِ ستایش از ضعف هم احمق و بیاخلاقاند. خب، این شد یک نظام آزادیبخش در زمانهی خرمحشر ما. چی از این بهتر؟
دزدها هواپیما را دست به دست میکنند.
-هیاهوی بیتوجه فمنیسم وارداتی به رنجهای «حقیقی» زنان، بناست تا به کدام نهادها که از این فرورفتنها و تندردادنها و جنگهای زرگری به اسمِ کنشگری منفعت میبرند فایده برساند؟
چه کسی از پرخاشگری دو جنس رو بههم، بیشتر از پیوند این دو برای خروج از «وضعیت مستقر» سود میبرد؟
کسی که منفعتش در گروی استمرار رنجهای کلان درماندگان و استثمار زمینخوردههاست.
در حالی که زنهای کارگر نصف قیمت، میلیونها دختربچهی بدسرپرست، حجاباجباری، تعرضهای روزمره، شئیوارگی جنسی، تفکیک جنسیتی کودکان، جلوگیری از تحصیل زنان، ازدواج دختربچهها، این همه مسئلهی ضروری و حیاتی وظیفهی ما و پیشِ روی زمانهی ماست، چرا فمنیسم وارداتی، در پدیدهای فیزیولوژیک مثل پریود -پدیدهای صد البته قابل پرداخت اما نه بحرانی- سالهاست که «متوقف» شده، و هی به آتشی به-سادگی-قابل-رفع میدمد، در صورتی که با یک سر چرخاندن طبیعی به اطراف میبینید که هیچ آدمی اصلاً مسئله و بحران و تعارضی با چنین چیزی ندارد؟
مسئله درست همینجاست: هدف از این داد و قالها، از این جنگهای زرگری، از این انفعالهایی که به اسم کنشگری تو پاچهی مردم میکنند، هدف از این دغدغهسازیهای کاذب و بهجانهمانداختنهای بیفایده، پرت کردن توجه از موضوعهای اصلی و ضروری است. از اصیلترین موضوع: پیوند دو جنسیت، با تمام تعارضهای درونی، به قصد رفعی دیالکتیکی. نه آشتیای جعلی، نه جنگی زرگری.
رشدِ نهادهای سرکوب در گروی از بازی بیرون انداختن درماندگان حقیقی و رنجهای حقیقیِ غیررسانهای است، در گروی القای رنجهای کاذبی که اصلاً رنج نیستند. در گروی دفن کردن مسئلههای حقیقی، زیرِ انبوهی از دغدغههای خیمهشببازانه.
ما به کمک خواستن از هم، به پیوند، و خراب کردنِ ساز و کاری که دارد «تفکیک» را جایگزینِ «تبعیض» میکند احتیاج داریم، نه به لعنت کردنِ هم.
• «بیدرکجا: برای مردنِ شاعر»
_________________________
۱. یک چیز تا کجا میتواند پرت شود؟
تا دور. مهم نیست چقدر دور، یا به کدام طرف. مهم این است که برای پرت شدن همهجا دور است.
۲. وقتی که من راه بیفتم از «اینجا» بروم، همیشه «اینجا» را با خودم برمیدارم میبرم و هرجای تازه که میرسم میتوانم «اینجا» را بگذارم زمین. من هرجا باشم را میتوانم «اینجا» صدا بزنم. «اینجا» جز اینکه کلمهای باشد تا حضورِ تن خودم را باهاش بلندبلند اعلام کنم، چی است؟ تنِ من «اینجایی همیشگی» است. «دور» هرجایی است که من با تنم حضور ندارم.
۳. تن من شیوهی حضورم در جهان است. من همچون تنی سرگردان بین اشیای جهان، همهچیز را تنها از بیرون درک میکنم. ارتباط من با تن/شیئِ دیگر ارتباطی ناچار خارجی است. من تنها تن خودم را، هم از بیرون و هم از درون ادراک میکنم.
اینطوری، موقعی که همیشه بیرون از چیزهام، برای هر پنج حسی که دارم، «دور» چیزی یکسان است. تنها «لمسکردن» است که نمیتواند «دور» را بفهمد. دور بالاخره دیده میشود. دور هرجور که شده شنیده میشود. دور را میشود با باد و نفسی عمیق بو کرد. امّا دور را نمیشود لمس کرد. برای لامسه تنها «نزدیک»، تنها همسایه وجود دارد. دور چیزی است که لمس نمیشود. چیزها پرتاب میشوند به دور، جایی که تلنباری از چیزهای غیرقابل لمس روی هم ریخته.
۴. «بیدرکجا» ترکیبِ دستسازی بود که «اسماعیل خویی» وقتی پرتاب شده بود به «دور» ساخته بود و جهانش را با آن صدا میزد. اسماعیل خویی امروز در «بیدرکجا» مرد.
۵. آدم تن «ندارد». آدم «با-تن-بودن» است. حالا او، شاعر، دیگر با تنش نیست. او مرده.
تن هرکجا باشد، آن مکان، اسمش «اینجا»ست. خویی اسم «اینجا»یی که توش بود را گذاشته بود بیدرکجا. با این کلمه از جهان خودش «اینجازدایی» کرده بود. نوعی تجربهی غریبگی و بیتنی، در ساحت زبان را اینطوری تو قارهای دور از خانه تجربه میکرد. امّا حالا دیگر کار از کار گذشته. دیگر قضیه تنها استعارهای در قلمروی زبان نیست. شاعر دیگر واقعاً بیتن است. حالا او واقعاً در بیدرکجاست. دورِ دور. در افقِ چیزهای پرتاب شده.
۵. رفته بودم بیرون. ایستاده بودم تو آفتاب. کنار پایم یک سنگ دیدم. دیدن یک تکه سنگ در شهر یک اتفاقِ غیرعادی است. سنگ نایاب شده. شهرها به صورت حیرتآوری بیسنگاند. فکر کردم این سنگ را کی پرت کرده اینجا؟ این تکه سنگ از کجا پرت شده وسط خیابان؟
۶. ظهر زیر آفتاب شنیدم اسماعیل خویی، که از اینجا که ایستادهبودم، کنار تکه سنگ، مشهد، پرت شده بود آن سر دنیا، در همان سرِ دنیا، تمام شده. مرده. نمیدانم زندگی در دور چطوری است. تنها میتوانم حدس بزنم «دور» جای خوبی برای مردن نیست. سنگ را با پا زدم. آرام. رفت کنار دیوار ماند. یاد افسوس خویی برای روزهای کودکیاش که «آدم بزرگها و زاغهای فراق اینسان فراوان نبودند» افتادم.
«آه، آن روزهای رنگین، آه آن فاصلههای کوتاه.». خویی این را نوشته بود. او اینطوری تظاهر کرده بود که موقع کودکی، «فاصله»ها کوتاه بودهاند. یعنی آنوقتها چیزها نزدیک بودهاند. بعد هرچه گذشته، فاصلهها بیشتر شده. همهچیز دور شده. جهان برای کسی که دیگر کودک نیست، چیزی پرتاب شده است، سنگی غریبه درحال دورتر شدن.
چطور میشود همهچیز از آدم دور بشود؟ کودک چطور چیزی «درون» جزئیات جهان است، مثل چیزی بافته شده به جهان، و هی که بیشتر سالخورده میشود، آرام آرام از تنهی جهان کنده میشود و در فاصله از جهان، در بیدرکجا، در «دور»، میایستد و پیوندِ کودکانهاش با جهان را مثل غریبهای، تنها «به یاد میآورد» جای اینکه دوباره یا از نو تجربهاش کند؟
_________________________
۱. یک چیز تا کجا میتواند پرت شود؟
تا دور. مهم نیست چقدر دور، یا به کدام طرف. مهم این است که برای پرت شدن همهجا دور است.
۲. وقتی که من راه بیفتم از «اینجا» بروم، همیشه «اینجا» را با خودم برمیدارم میبرم و هرجای تازه که میرسم میتوانم «اینجا» را بگذارم زمین. من هرجا باشم را میتوانم «اینجا» صدا بزنم. «اینجا» جز اینکه کلمهای باشد تا حضورِ تن خودم را باهاش بلندبلند اعلام کنم، چی است؟ تنِ من «اینجایی همیشگی» است. «دور» هرجایی است که من با تنم حضور ندارم.
۳. تن من شیوهی حضورم در جهان است. من همچون تنی سرگردان بین اشیای جهان، همهچیز را تنها از بیرون درک میکنم. ارتباط من با تن/شیئِ دیگر ارتباطی ناچار خارجی است. من تنها تن خودم را، هم از بیرون و هم از درون ادراک میکنم.
اینطوری، موقعی که همیشه بیرون از چیزهام، برای هر پنج حسی که دارم، «دور» چیزی یکسان است. تنها «لمسکردن» است که نمیتواند «دور» را بفهمد. دور بالاخره دیده میشود. دور هرجور که شده شنیده میشود. دور را میشود با باد و نفسی عمیق بو کرد. امّا دور را نمیشود لمس کرد. برای لامسه تنها «نزدیک»، تنها همسایه وجود دارد. دور چیزی است که لمس نمیشود. چیزها پرتاب میشوند به دور، جایی که تلنباری از چیزهای غیرقابل لمس روی هم ریخته.
۴. «بیدرکجا» ترکیبِ دستسازی بود که «اسماعیل خویی» وقتی پرتاب شده بود به «دور» ساخته بود و جهانش را با آن صدا میزد. اسماعیل خویی امروز در «بیدرکجا» مرد.
۵. آدم تن «ندارد». آدم «با-تن-بودن» است. حالا او، شاعر، دیگر با تنش نیست. او مرده.
تن هرکجا باشد، آن مکان، اسمش «اینجا»ست. خویی اسم «اینجا»یی که توش بود را گذاشته بود بیدرکجا. با این کلمه از جهان خودش «اینجازدایی» کرده بود. نوعی تجربهی غریبگی و بیتنی، در ساحت زبان را اینطوری تو قارهای دور از خانه تجربه میکرد. امّا حالا دیگر کار از کار گذشته. دیگر قضیه تنها استعارهای در قلمروی زبان نیست. شاعر دیگر واقعاً بیتن است. حالا او واقعاً در بیدرکجاست. دورِ دور. در افقِ چیزهای پرتاب شده.
۵. رفته بودم بیرون. ایستاده بودم تو آفتاب. کنار پایم یک سنگ دیدم. دیدن یک تکه سنگ در شهر یک اتفاقِ غیرعادی است. سنگ نایاب شده. شهرها به صورت حیرتآوری بیسنگاند. فکر کردم این سنگ را کی پرت کرده اینجا؟ این تکه سنگ از کجا پرت شده وسط خیابان؟
۶. ظهر زیر آفتاب شنیدم اسماعیل خویی، که از اینجا که ایستادهبودم، کنار تکه سنگ، مشهد، پرت شده بود آن سر دنیا، در همان سرِ دنیا، تمام شده. مرده. نمیدانم زندگی در دور چطوری است. تنها میتوانم حدس بزنم «دور» جای خوبی برای مردن نیست. سنگ را با پا زدم. آرام. رفت کنار دیوار ماند. یاد افسوس خویی برای روزهای کودکیاش که «آدم بزرگها و زاغهای فراق اینسان فراوان نبودند» افتادم.
«آه، آن روزهای رنگین، آه آن فاصلههای کوتاه.». خویی این را نوشته بود. او اینطوری تظاهر کرده بود که موقع کودکی، «فاصله»ها کوتاه بودهاند. یعنی آنوقتها چیزها نزدیک بودهاند. بعد هرچه گذشته، فاصلهها بیشتر شده. همهچیز دور شده. جهان برای کسی که دیگر کودک نیست، چیزی پرتاب شده است، سنگی غریبه درحال دورتر شدن.
چطور میشود همهچیز از آدم دور بشود؟ کودک چطور چیزی «درون» جزئیات جهان است، مثل چیزی بافته شده به جهان، و هی که بیشتر سالخورده میشود، آرام آرام از تنهی جهان کنده میشود و در فاصله از جهان، در بیدرکجا، در «دور»، میایستد و پیوندِ کودکانهاش با جهان را مثل غریبهای، تنها «به یاد میآورد» جای اینکه دوباره یا از نو تجربهاش کند؟
۷. پدربزرگم، آدم سرسخت و خطیبی بود که به هیچکاری در جهان قدرِ رسیدن به درختها و تماشای باد خوردن خوشههای گندم و خواندن صدبارهی همان چندتا کتابی که داشت اهمیت نمیداد. بچه بودم، تو مزرعهی گندم، برای گفتن مقدارِ فاصله، برای اندازه گرفتنِ دور، از کلمهی «سنگانداز» استفاده میکرد:
-آنجا، یک سنگانداز دورتر!
من به دور نگاه میکردم. فکر میکردم «سنگانداز که نمیتواند اندازهی خوبی برای دور باشد، آخر هر آدمی سنگ را یکجایی پرت میکند.»، فکر میکردم پس هرچقدر قویتر باشم در پرتاب کردن سنگ، یعنی «سنگاندازها» دورترند. هرچی سنگ را بلندتر بندازم، جهان با این معیار فاصلهی عجیبش دورتر میافتد. یک بار ازش پرسیدم:
-خب، باید چطوری سنگ پرت کرد؟
یک سنگ برداشت. ساده، بدون بلند کردن، انداخت چند قدم جلوتر. نگاهم کرد. با کنج چشم خندید. نشست توی سایهی درخت زردآلو زیرِ سیگارِ خودش کبریت کشید.
۸. امروز تو کوچه یک سنگ کنار کفشم دیدم. فکر کردم پدربزرگم مرده. شاعر مرده. «سنگانداز» اما هنوز زندهست تا «دور» را لو بدهد. به سنگ کنار پام نگاه کردم. اینجا چهکار میکرد؟ کی سنگ را انداخته بود آنجا؟ من ظهر، زیر آفتاب، تو فاصلهی سنگاندازِ کی وایساده بودم؟ کسی تو کوچه نبود. یاد مزرعهی گندم و درختهای زردآلو افتادم. به نظرم رسید با آن شیوه سنگ انداختن پیرمرد چقدر همهچیز براش نزدیک بود و سنگاندازها کوتاه. و من، بچهبچه، ایستاده بودم توی بافتِ جهان، مثل گرهی، چسبیده به همهچیز، تقلا میکردم خودم را جدا کنم. من از شدتِ نزدیکی به همهچیز، برای فهمیدنِ دور، به چه پرتابهای بلندی فکر میکردم، وقتی که «دور» تنها سنگی کنار کفشم بود.
۹. یک چیز تا کجا میتواند پرت شود؟
تا دور. مهم نیست چقدر دور، یا به کدام طرف. مهم این است که برای پرت شدن همهجا دور است.
-آنجا، یک سنگانداز دورتر!
من به دور نگاه میکردم. فکر میکردم «سنگانداز که نمیتواند اندازهی خوبی برای دور باشد، آخر هر آدمی سنگ را یکجایی پرت میکند.»، فکر میکردم پس هرچقدر قویتر باشم در پرتاب کردن سنگ، یعنی «سنگاندازها» دورترند. هرچی سنگ را بلندتر بندازم، جهان با این معیار فاصلهی عجیبش دورتر میافتد. یک بار ازش پرسیدم:
-خب، باید چطوری سنگ پرت کرد؟
یک سنگ برداشت. ساده، بدون بلند کردن، انداخت چند قدم جلوتر. نگاهم کرد. با کنج چشم خندید. نشست توی سایهی درخت زردآلو زیرِ سیگارِ خودش کبریت کشید.
۸. امروز تو کوچه یک سنگ کنار کفشم دیدم. فکر کردم پدربزرگم مرده. شاعر مرده. «سنگانداز» اما هنوز زندهست تا «دور» را لو بدهد. به سنگ کنار پام نگاه کردم. اینجا چهکار میکرد؟ کی سنگ را انداخته بود آنجا؟ من ظهر، زیر آفتاب، تو فاصلهی سنگاندازِ کی وایساده بودم؟ کسی تو کوچه نبود. یاد مزرعهی گندم و درختهای زردآلو افتادم. به نظرم رسید با آن شیوه سنگ انداختن پیرمرد چقدر همهچیز براش نزدیک بود و سنگاندازها کوتاه. و من، بچهبچه، ایستاده بودم توی بافتِ جهان، مثل گرهی، چسبیده به همهچیز، تقلا میکردم خودم را جدا کنم. من از شدتِ نزدیکی به همهچیز، برای فهمیدنِ دور، به چه پرتابهای بلندی فکر میکردم، وقتی که «دور» تنها سنگی کنار کفشم بود.
۹. یک چیز تا کجا میتواند پرت شود؟
تا دور. مهم نیست چقدر دور، یا به کدام طرف. مهم این است که برای پرت شدن همهجا دور است.
تکانهها
۱. با خودم، خیلی وقتها خیال میکنم انگار دستی هست، یک دستِ نامرئیِ عظیم، که از روبهرو، از آستینِ اتفاقهای دنیا که دارند مستقل از من میافتند و از آستینِ کارهایی که من دارم میکنم درمیآید که نگذارد جلوتر بروم. دستِ نامرئی هُلم میدهد برگردم سرِ جایم…
• ____________________________
۱. این عکس از دفترِ سوم «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور است.
۲. چند وقت پیش، یادداشت دمدستیای به نامِ «چهار قطعه دربارهی نشدن: آناتومیِ ناکامی» نوشته بودم اینجا، روی اسمش بزنید، پیداش میشود.
۳. تا قبل از خواندن این صفحه از متن شوپنهاور، و قبل از نوشتن متن خودم، چیزی دربارهی این خردهناکامیهای روزمره ندیده بودم. موضوعِ فکر کردنیای است: چی نمیگذارد که بخواهیم و بشود؟
اگر شما متنی چیزی دیدهاید، دربارهی این موضوع، خوب میکنید اگر خبرم کنید.
____________________________
۱. این عکس از دفترِ سوم «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور است.
۲. چند وقت پیش، یادداشت دمدستیای به نامِ «چهار قطعه دربارهی نشدن: آناتومیِ ناکامی» نوشته بودم اینجا، روی اسمش بزنید، پیداش میشود.
۳. تا قبل از خواندن این صفحه از متن شوپنهاور، و قبل از نوشتن متن خودم، چیزی دربارهی این خردهناکامیهای روزمره ندیده بودم. موضوعِ فکر کردنیای است: چی نمیگذارد که بخواهیم و بشود؟
اگر شما متنی چیزی دیدهاید، دربارهی این موضوع، خوب میکنید اگر خبرم کنید.
____________________________
۱. ...«میروم یک تخت اجاره کنم.» این را یحیا به نگهبانِ دمِ در میگوید و یک دست، دستِ یحیا، با تعداد نامعلومی انگشت، سه مرتبه، به درِ بزرگِ آهنی میخورد.
نگهبان میگوید «آقای عزیز، این در که اصلاً باز است. چرا در میزنید؟» یحیا دوباره در میزند. آمده تا یک تخت اجاره کند. در میزند، که هنوز نرسیده، خودش را به دیوانگی بزند. نگهبان زنگ میزند به داخل. میپرسد «ما مگر تخت اجاره میدهیم؟» صدای پشت تلفن چیزی میگوید که چون خیلی دور ایستادهام تا سوم شخصِ دانای کل باشم نمیشنوم چی. نگهبان گوشی را میگیرد پایین. از یحیا، بلند میپرسد «آقا، اینجا تیمارستان است، هتل که نیست. مال دیوانههاست. شما دیوانهاید؟» یحیا درِ باز را میزند که نشان بدهد دیوانه است. نگهبان به تلفن میگوید «طبق مشاهدات میدانی من، کسی که پشت در باز ایستاده، در میزند و آمده تا توی تیمارستان تخت اجاره کند، بعید است دیوانه نباشد.»
۲. گوشی را میگذارد. نگاهِ در میکند. یحیا نیست. نگهبان حتم میکند یحیا دیوانه بوده، یا بیکار، کمی در زده، رفته. نگهبان در روزنامه میخواند که همهچیز همانطور است که بود.
یحیا امّا، توی حیاط تیمارستان، در سایهی طولانی چنارها قدم که میزند، از لای نردههای هر پنجره، اتاقی با صد ستون آهنی میبیند. تختها یکی در میان خالیاند. دیوانهها یکی در میان بیدار.
یحیا میرود تو، درِ دفتر مدیریت را میزند. بیسلام میپرسد «اجارهی یک تخت شبی چند است آقای عزیز؟» میگویند «ما تخت اجاره نمیدهیم.» یحیا میپرسد «دیوانهاید؟»
۳. یحیا خوابیده روی تخت سفید، پوشیده در ملافههای سفید، رویای سفید میبیند و پیرمردی روی تخت کناری، طاقباز دراز کشیده، تف میکند بالا، تف صعود میکند، نرسیده به سقف برمیگردد توی صورت خودش. یحیا خواب است. تا یحیا بیدار شود، برای گذشتنِ وقتِ روایت، پیرمرد بهم میگوید «هی سوم شخص، میدانی اگر تفی که میاندازم برسد به سقف یعنی که جهان برعکس شده و تختهای ما روی سقفاند و سقف درواقع زمین است؟» من چیزی نمیگویم. راوی سوم شخص حق ندارد به کسی چیزی بگوید. هرچند میدانم که تف همیشه طرفِ جاذبه میرود و حق با پیرمرد است.
۴. یحیا در تختی سفید، پوشیده در ملافههای سفید، در روزی زرد از خوابی آبی بیدار میشود و راه میافتد یکی یکی در اتاقهای تیمارستان را میزند. از آدمها میپرسد «برویم بیرون گشتی بزنیم تا هوا خنک است و باد میآید و روز زرد است و نارنجی نشده؟» اولی میگوید «نه» دومی میگوید «نه» سومی میگوید «نه» چهارمی میگوید «نه» پنجمی میگوید «نه» ششمی میگوید «نه» هفتمی میگوید «نه» تا من دست بجنبانم اتاقها را جمعبندی کنم، هشتمی هم میگوید «نه». به نهمی به بعد میگویم ساکت باشند، چون حوصله ندارم بنویسمشان. این، انقدر طول میکشد بیخودی که روزِ زردِ روایت نارنجی میشود و یحیا برمیگردد به اتاق خودش. تا چراغهای حیاطِ روایت را خاموش کنم و روز زرد، شبی سرمهای بشود، در تاریکروشن، یحیا از پیرمرد تختِ کناریش میپرسد «اینجا کسی اهل بیرون رفتن نیست؟» پیرمرد نفس عمیق میکشد. نفس را نگه میدارد. تف میکند. تف به سقف میرسد. پخش میشود روی گچ. پیرمرد ریش و سبیلش را با آستین پاک میکند. برمیگردد. به یحیا میگوید «این همه پول دادهایم تخت اجاره کردهایم. همه. هرکی اینجاست، آن بیرون زحمت کشیده، عرق ریخته، پول جمع کرده آمده اینجا تخت اجاره کرده. دیوانهایم برویم بیرون؟»
__________________________
پ.ن: قرار بود، پیش خودم قرار گذاشته بودم، یحیایی ننویسم از این بیشتر. یحیا چون حالا برای خودش یک قصهی بلند تو مجموعهی داستانهام -آینهدرآینه- است. فکر میکردم بس باشد. الان فهمیدم که نیست. بس نبوده. نمیدانم.
نگهبان میگوید «آقای عزیز، این در که اصلاً باز است. چرا در میزنید؟» یحیا دوباره در میزند. آمده تا یک تخت اجاره کند. در میزند، که هنوز نرسیده، خودش را به دیوانگی بزند. نگهبان زنگ میزند به داخل. میپرسد «ما مگر تخت اجاره میدهیم؟» صدای پشت تلفن چیزی میگوید که چون خیلی دور ایستادهام تا سوم شخصِ دانای کل باشم نمیشنوم چی. نگهبان گوشی را میگیرد پایین. از یحیا، بلند میپرسد «آقا، اینجا تیمارستان است، هتل که نیست. مال دیوانههاست. شما دیوانهاید؟» یحیا درِ باز را میزند که نشان بدهد دیوانه است. نگهبان به تلفن میگوید «طبق مشاهدات میدانی من، کسی که پشت در باز ایستاده، در میزند و آمده تا توی تیمارستان تخت اجاره کند، بعید است دیوانه نباشد.»
۲. گوشی را میگذارد. نگاهِ در میکند. یحیا نیست. نگهبان حتم میکند یحیا دیوانه بوده، یا بیکار، کمی در زده، رفته. نگهبان در روزنامه میخواند که همهچیز همانطور است که بود.
یحیا امّا، توی حیاط تیمارستان، در سایهی طولانی چنارها قدم که میزند، از لای نردههای هر پنجره، اتاقی با صد ستون آهنی میبیند. تختها یکی در میان خالیاند. دیوانهها یکی در میان بیدار.
یحیا میرود تو، درِ دفتر مدیریت را میزند. بیسلام میپرسد «اجارهی یک تخت شبی چند است آقای عزیز؟» میگویند «ما تخت اجاره نمیدهیم.» یحیا میپرسد «دیوانهاید؟»
۳. یحیا خوابیده روی تخت سفید، پوشیده در ملافههای سفید، رویای سفید میبیند و پیرمردی روی تخت کناری، طاقباز دراز کشیده، تف میکند بالا، تف صعود میکند، نرسیده به سقف برمیگردد توی صورت خودش. یحیا خواب است. تا یحیا بیدار شود، برای گذشتنِ وقتِ روایت، پیرمرد بهم میگوید «هی سوم شخص، میدانی اگر تفی که میاندازم برسد به سقف یعنی که جهان برعکس شده و تختهای ما روی سقفاند و سقف درواقع زمین است؟» من چیزی نمیگویم. راوی سوم شخص حق ندارد به کسی چیزی بگوید. هرچند میدانم که تف همیشه طرفِ جاذبه میرود و حق با پیرمرد است.
۴. یحیا در تختی سفید، پوشیده در ملافههای سفید، در روزی زرد از خوابی آبی بیدار میشود و راه میافتد یکی یکی در اتاقهای تیمارستان را میزند. از آدمها میپرسد «برویم بیرون گشتی بزنیم تا هوا خنک است و باد میآید و روز زرد است و نارنجی نشده؟» اولی میگوید «نه» دومی میگوید «نه» سومی میگوید «نه» چهارمی میگوید «نه» پنجمی میگوید «نه» ششمی میگوید «نه» هفتمی میگوید «نه» تا من دست بجنبانم اتاقها را جمعبندی کنم، هشتمی هم میگوید «نه». به نهمی به بعد میگویم ساکت باشند، چون حوصله ندارم بنویسمشان. این، انقدر طول میکشد بیخودی که روزِ زردِ روایت نارنجی میشود و یحیا برمیگردد به اتاق خودش. تا چراغهای حیاطِ روایت را خاموش کنم و روز زرد، شبی سرمهای بشود، در تاریکروشن، یحیا از پیرمرد تختِ کناریش میپرسد «اینجا کسی اهل بیرون رفتن نیست؟» پیرمرد نفس عمیق میکشد. نفس را نگه میدارد. تف میکند. تف به سقف میرسد. پخش میشود روی گچ. پیرمرد ریش و سبیلش را با آستین پاک میکند. برمیگردد. به یحیا میگوید «این همه پول دادهایم تخت اجاره کردهایم. همه. هرکی اینجاست، آن بیرون زحمت کشیده، عرق ریخته، پول جمع کرده آمده اینجا تخت اجاره کرده. دیوانهایم برویم بیرون؟»
__________________________
پ.ن: قرار بود، پیش خودم قرار گذاشته بودم، یحیایی ننویسم از این بیشتر. یحیا چون حالا برای خودش یک قصهی بلند تو مجموعهی داستانهام -آینهدرآینه- است. فکر میکردم بس باشد. الان فهمیدم که نیست. بس نبوده. نمیدانم.