تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
« پیشنهادِ فیلم »


در یادداشت‌های سه‌گانه‌ی «لایه‌های بی‌رنگِ وطن: تکه‌پاره‌هایی درباره‌ی خانه»/ «موخره‌ای ناگهانی برای وطن»/ «دویدن به طرفِ سرگیجه» به سمتِ میانگین گرفتن از مفهوم‌های «وطن» و «خانه» حرکتی بداهه -کورمال‌کورمال- می‌کردم. می‌خواستم وطن را با خانه آشتی بدهم، مترادف بگیرم، بعد برای خودم، تصوری کاربردی از نسبتِ فرد با این فضای خانه/وطن دست‌وپا کنم.
این پاراگراف، محورِ این سعیِ سه‌تکّه بود:

«وطن» نه یک محدوده‌ی جغرافیایی است، نه یک محدوده‌ی زبانی، نه محدوده‌ای ژنتیکی، نه محدوده و برشی از حافظه‌ی یک آدم. وطن محدوده نیست چون آدم‌ها بالاخره از محدوده‌ها بیرون خواهند ماند، این وظیفه‌ی محدوده‌هاست. وطن ماهیتاً نمی‌تواند محدوده باشد.
وطن یک فعالیت «Activity» است. فعالیتی از درخواست و پذیرشِ متقابل. وطن گفت‌وگویی بین «فرد» و «فضا»ست. یک طرف می‌خواهد، طرفِ دیگر می‌پذیرد. بعد به ترتیب، در این دیالوگ، نقشِ خواهنده- پذیرنده را با هم عوض می‌کنند. تا دقیقه‌ای که این گفت‌گو ادامه پیدا کند، آن فضای پذیرنده، «وطنِ» فردی است که از او خواسته بود تا بپذیردش.
وطن به زور نگه نمی‌دارد، وطن دور نمی‌اندازد، وطن نمی‌کُشد، وطن مانع نمی‌شود.


برای روبه‌رو شدن با مسئله‌ی «در-خانه-بودن»، به نظرم رسید بی‌راه نیست اگر از ۱۳تا فیلم، با ژانرها و سبک‌های مختلف، امّا -به نظر من- با دغدغه‌ای هم‌سان اسم ببرم.
شاید کسی خواست ببیند، و «خانه» را مثل معنایی فراموش شده، از دلِ جهانی که همه‌چیز را بدیهی جا می‌زند تا جلوی «پرسیدن» را بگیرد، بیرون بکشد. این ۱۳ فیلم، متریالی‌اند، برای کسی که از «خانه»، تصوری اتفاقاً غیربدیهی دارد. برای شک کردن به خانه، و جست‌وجوی بعد از شک.

____________________________

۱. دندانِ نیش | Dogtooth از یورگوس لانتیموس

۲. دله‌دزدها | Shoplifters از هیروکازو کورئیدا
۳. پدر پسری | Like father, like son از هیروکازو کورئیدا

۴. درخت گلابی | Wild pear tree/ Ahlat agaçi از نوری بیلگه جیلان

۵. باشو غریبه‌ی کوچک از بهرام بیضایی

۶. مالیخولیا | Melancholia از لارس فون تریه

۷. تعقیب‌کننده | Stalker از آندری تارکفسکی

۸. در بادِ مخالف | In the crosswind از مارتی هِلده

۹. بازی‌های بامزه | Funny Games از میشل هانکه

۱۰. زیرزمین | Underground از اِمیر کوستاریتسا

۱۱. قضیه | Teorema از پییر پائولو پازولینی

۱۲. سفرِ زمان | Voyage of time از ترنس مالیک

۱۳. ابدیت و یک روز | Eternity and a day از تئودوروس آنجلوپولوس

____________________________
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین|ساخت و سرکوب انگیزه: چشم‌بندی با قصه‌های نامرئی!

علاوه
بر سلامت سیستم در فرآیند آموزش و مسئولیت‌پذیر بودن مدیران و مسئولان آموزشی، چه عوامل دیگری در تحرک و کار‌آمدی یک فرآیند آموزشی تاثیر دارد؟
نهمین برنامه از فصل آموزش دیزاین درباره‌ی «انگیزه» است. اینکه انگیزه چیست و چه تفاوت‌هایی با «خواستن» دارد؟ انگیزه چیست و اصلا چه اهمیتی دارد «انگیزاننده» را بشناسیم؟ آیا انگیزه‌ها مسیر و محرک رساندن ما به اهدافمان‌اند یا ما هدف، وسیله و یا حتی طعمه‌ی انگیزاننده‌های صاحبان قدرت و سرمایه‌ایم؟ انگیزه برای دانشگاه و دانشگاهیون فعلی چه آورده و مصارفی دارد؟
در این برنامه محسن امام‌وردی انگیزه را در کنار مفاهیم نزدیک و گاها شبهه برانگیز با آن تعریف کرده و از تفاوت‌هایشان می‌گوید و در ادامه به شکل‌ها و قالب‌های ظهور و شیوع انگیزه‌‌ها میان افراد و جوامع انسانی می‌پردازد.

در کست‌باکس‌ بشنوید!

رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سه‌شنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر می‌شود.

Castbox
ApplePodcasts
GooglePodcasts
Spotify
Shenoto
Namlik
اینستاگرام رادیو پیزاین
توییتر رادیو پیزاین
یک شب از شب‌های جَدْی.pdf
378.4 KB

| مجموعه‌ی میان‌بُر/ شماره‌ی پنجم/ میان‌بُرِ مهمان/ ناداستانِ کوتاهِ یک‌ شب از شب‌های جَدی/ از غوغا تابان |

___________

«یک شب از شب‌های جدی» گزارشی از پیاده‌رویِ شبانه‌ای در کابل است.

غوغا خودش درباره‌ی «یک شب از شب‌های جدی» می‌گوید «خانه خالی شده. صدای زوزه‌‌ سگی که پشت پنجره می‌لنگد، از بی صداییِ فضا کاسته. آن دو یکباره دل به شب داده‌اند برای دیدن. برای شنیدن و انگشت زدن به چیز‌هایی که نباید. ولگرد می‌گردند در خیابان‌های پر از دودِ شهر. پرسه می‌زنند؛ در جایی که نه دزد، دزد است و نه پلیس، پلیس. جایی که جنبنده از سایه‌اش می‌گریزد و نور از وجود خود بیزار شده و نهیب‌ات می‌زند تا نیمه باکره بازگردی به خانه.»
___________

شماره‌های قبلیِ مجموعه‌ی میان‌بُر:
ابرِ شبانه»
سرودِ شهری»
مربّع»
آن مرد آمد»
___________

این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «یک شب از شب‌های جدی» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
×


«اینستاگرام»



۱. کارِ اصلی و حرکتِ ابتداییِ اینستاگرام، تغییر موقعیتِ عکاس، از جایگاهِ تاریخیش -پشت دوربین- به جلوی لنز بوده. چه عکاس خودش جلوی لنز خودش بایستد - «سلفی» بگیرد- چه مثلِ گذشته پشت دوربین ایستاده باشد، همه‌چیز درباره‌ی «عکاس» است، نه «عکس».
عکاس‌ها از اینستاگرام به بعد، موضوعِ عکاسی‌اند، حتّا وقتی پشتِ دوربین ایستاده باشند، ظاهراً نامرئی.

۲. اینستاگرام الزاماً کلکسیونی درباره‌ی «گذشته» است، آینه‌ای برای نمایشِ «اتفاقِ از دست رفته».
‏تفاوتِ «عکاسی» با بقیه‌ی هنرها توی این مسئله‌ست که عکس‌ها الزاماً درباره‌ی گذشته‌اند. راه ورود به اینستاگرام عکس شدن است، حتا اگر مثلاً شما یک نقاشی کشیده باشید، باید از روش عکسی بگیرید تا به درد انتشار بخورد. هر عکسی، نمایشی از چیزی در گذشته است. توی بافتِ ماهویِ بقیه اثرهای هنری، این تعهد به گذشته وجود ندارد. عکس امّا بی بروبرگرد دارد چیزی از گذشته را نشان می‌دهد.
هر عکس در لایه‌های معنایی مستترش، حصاری برای ثبت کردن و حفظ کردنِ ابدیِ «از دست رفته‌ها» ست.
اینستاگرام، به این ترتیب، کلکسیونی از حسرت‌هاست: انعکاس دادنِ گذشته‌ای که تمام شده، برای تضمین کردنِ جاودانگیِ مصنوعی‌اش، در حافظه‌ی دیگری.

۲.۵ در حین یک لذت، فرصتی برای انتشارِ نمود و تصویرِ اون لذت برای دیگری در کار نیست. کی لذتش را زمین می‌گذارد تا به دیگری نشان بدهد که «ببین چه‌طور دارم لذت می‌برم!»؟
محتوای اینستاگرام، تنها حین بردنِ لذت ضبط شده، امّا درنهایت، در دقیقه‌های فقدانِ لذت، در لحظه‌های خالی و بی‌اتفاق، منتشر می‌شود. این یک‌جور تلاش برای پر کردنِ لحظه‌های خالی، با خرج کردن از اعتبارِ تلنبار شده‌ی لحظه‌های حَظ است.
البته این معادله، با تردستیِ نوِ اینستاگرام، با «لایو» گذاشتن، به هم می‌ریزد. حظ، در همان لحظه‌ی حظ بردن، بین همه تقسیم می‌شود، وقتی که صاحبِ حظ از خیرِ لذت بردن می‌گذرد و مشغولِ دست به دست کردنِ لحظه‌ی اطرافش می‌شود، به جای تجربه کردنِ مستقیمِ لحظه، لحظه را اول جلوی دیگری می‌ریزد، بعد به واسطه‌ی دیگری از لحظه‌ی خودش زور می‌زند لذت ببرد. گرسنه‌ها دیگر از خوردنِ غذا لذت نمی‌برند، از این‌که دیگری غذا خوردن‌شان را تماشا کند سیر می‌شوند.

۳. اینستاگرام، به مثابه یک «نمایش»، به تعدادِ تماشاچی‌هاش بازیگر دارد، و برعکس. امّا، لایه‌ی بازیگر/تماشاچی بودن را که کنار بزنیم، به طرف «متن» پشتِ نمایش، نمایش را حفاری کنیم، چقدر باید بکَنیم تا بالاخره به یک «روایت»، به یک «متن» برسیم؟ سناریویی در کار نیست. وقتی همه هم‌زمان بازیگر/تماشاچی اند، ازدحام جای متن را می‌گیرد. «تبِ مصرف» و «غلبه بر تنهایی» و این چیزها هم ژانرهای این ازدحام‌اند، سناریو نیستند.
اینستاگرام، با پاک کردنِ مرزِ تماشاچی و بازیگر، همه را روی سِن جمع کرده، در حالی که صندلی‌های سالن خالی‌اند. این سازوکار، عملاً یک‌جور نمایش دادنِ «خود» به جای نمایشِ «متن» است: نمایشِ خالیِ تن‌داری.

۴. «روزنه‌ای» برای سرک کشیدن، «پنجره‌ای» برای تبلیغ کردن.
در یک جاده‌ی دو طرفه، دو جور ارضا به دست می‌آید: لذتِ دید زدن، در ازای لذتِ نمایش دادن.
قضیه «دیدن» و «دیده‌شدن» نیست. دید‌زدن و نمایش دادن است.

۴.۵. دری اگر باشد، از «بیرون» به در می‌زنند، تا کسی از «درون» در را باز کند. اینستاگرام و فضاهای مشابه‌اش، سازوکار معکوسی دارند، مثل احضار کردنِ مستمرِ دیگری، به پشتِ در، محضِ تفنن. یعنی، کسی انگار از «درونِ» خانه به در می‌کوبد، تا عابرهای «بیرون» بیایند آن طرفِ در جمع شوند و از روزنه‌ها سرک بکشند، یا به صدای کوبیده شدنِ در گوش کنند.
«دیگری» در معامله‌ی رایجِ اینستاگرام - -همان‌طور که سارتر در هستی و نیستی گفت- کسی نیست که من می‌بینم‌اش؛ «دیگری» کسی است که [از پشت در، از بیرون] من را می‌بیند.
۵. در گفتمانِ «کلیسا» و «اتاق بازجویی»، کسی که آسیبی به دیگری زده، اعتراف می‌کند. در برابرِ «دیگریِ بزرگ» زانو می‌زند، تمام نقشی که در روند «آسیب‌زدن» داشته را لو می‌دهد.
در گفتمانِ «روان‌کاوی» کسی که آسیب‌دیده شروع به اعتراف می‌کند. حتّا اگر به کسی آسیب‌زده باشد، موضوع اعتراف لطمه‌ای است که خودش از آن آسیب دیده.
در گفتمانِ «اینستاگرام» خبری از روایت و نتایجِ آسیب نیست، امّا ساز و کار «اعتراف» هم‌چنان پابرجاست. بی‌که برای کسی اهمیتی داشته باشد، بی‌که «دیگری‌بزرگ‌تری» گوش به اعترافِ من بکند، اعتراف می‌کنیم که ناهار پیتزا خورده‌ایم. دربرابر قدرتِ نامرئیِ جمعیتی که «ناظر» دائمیِ اعمال ماست، اعتراف می‌کنیم داریم پشت فرمان شهره صولتی یا بتهون گوش می‌کنیم.
اعتراف می‌کنیم داریم درس می‌خوانیم، می‌نویسیم، روی علف‌های دشتی غلت می‌زنیم، در مترو روبه‌روی زنی فقیر ایستاده‌ایم، یا جوجه‌کباب دارد دود می‌کند، اعتراف می‌کنیم که تولد دوستی است، آشنایی مرده، آدم مشهوری روی تخت بیمارستان است و ما هرگز گلی که به اتیوپی زد را فراموش نمی‌کنیم.
در اینستاگرام، بی‌گناه، عابر، فردِ بی‌اهمیت، برای «دیگری»ای که اینستاگرام را باز کرده و مخاطبی بی‌اختیار است که منتظر است ببیند «دیگران» چه محتوای رندومی براش تدارک دیده‌اند، به آن‌چه همین حالا از اطرافِ تن‌اش گذشته اعتراف می‌کند: یک بازجوییِ دسته‌جمعی، بدونِ بازجو.

۶. .من برای خودم یک هستی تنانه دارم که بافته شده به هستی‌ام در ساحتِ ایده. من «با» تنم هستم، نه «فقط» تنم. یعنی من یک‌جور وجودِ دولایه‌ام: تارهام «تنم» اند، پودم «ایده‌هام». یک بافتنیِ خود-ابراز-کننده‌ام، تنی که به یاد می‌آورد و رویا می‌سازد و در جهان اثر می‌کند. این دو لایه، وقتی به «خودم» فکر می‌کنم، از هم غیرقابل تفکیک‌اند. من توأمان هر دو ام: تن و ایده. اما وقتی به «دیگری» نگاه می‌کنم، دیگری برای من ابژه‌ی صرف است. من هیچ راهی برای نفوذ به دیگری در ساحتِ ایده ندارم. دیگری هم راهی برای ورود به عالم درونیات من ندارد. ما صرفاً با تن‌های‌مان همسایه‌های هم‌ایم. دیگری در جهان ابژه‌ی من است، من در جهان ابژه‌ای دیگری‌ام. ما نهایتاً می‌توانیم تلاش کنیم دیگری را به ساحت غیرتنانه‌ی خودمان، به ساحت ایده، به درونیات شلوغ‌مان، با کارهایی که می‌کنیم، با کلمه‌هایمان، «دعوت» کنیم، هرچند او هرگز نمی‌تواند وارد شود. دیگری همواره پشت در می‌ماند، و ناگزیر، من را صرفاً تنی می‌بیند، ایستاده در جهانِ مشترکی. این وسط، کارهایی که می‌کنیم، اشاره‌هایی برای جلب توجه دیگری‌اند به حیاتِ درونیِ ما، به خاطره‌ها و رویاهایمان، که «ببین من جز تنم هم هستم!».
ابژه، از بیرون، به نظر می‌رسد که فاقد جهان درونی است. دیگری همیشه پشتِ درِ جهان درونی من می‌ماند. همین‌طور که من، پشت درهای عالم درونیِ تمام و کمالِ او می‌مانم. در فاصله‌ی بین من و دیگری، نهایتاً فرصتی برای نشانه کاشتن به طرف درون وجود دارد، هرچند محدود.
تمام تلاش‌های تاریخی ما، برای راهنمایی و میزبانی از دیگری، به طرفِ عالم درونی‌مان، به طرفِ حضورِ بی‌تن‌مان بوده. هرچند که دیگری با هر التفاتی که به حضور ما در جهان می‌کند، ما تصویه می‌شویم، ایده‌ها و درونیات دست‌وپاگیرمان دور ریخته می‌شود: ابژه می‌شویم. اما بالاخره همواره تلاش می‌کنیم که دیگری را از تن‌مان به طرفِ جهان درونی‌مان عبور بدهیم.
اینستاگرام یک دوربرگردان تاریخی است. توی اینستاگرام، یا این‌جور بسترها، ما قبل از این که دیگری تلاشی برای آمدن به طرفِ ما و ابژه‌سازی‌مان کند، خودمان دستی دستی خودمان را به ابژگی می‌زنیم. تاکسیدرمی می‌کنیم، دیگر دست برمی‌داریم از دعوت دیگری به عوالم بی‌دروپیکر درونی‌مان. به جاش سعی می‌کنیم ابژه‌ی بهتری برای موج‌های «مِیل» دیگری باشیم.
۷. ما جهانِ خام را با ابزارهایی، با علیت و زمان و مکان برای دستگاهِ فهمِ خودمان قابل هضم می‌کنیم. اما جهان بی‌حضور ما و ابزارهای فهم‌مان چه شکلی است؟ خودِ جهانِ خام. جهان نه برای ما، که جهان برای خودش. خزنده‌ها چیزها را براساس حرارت‌شان می‌بینند. ما با ابعاد و رنگ‌ها می‌بینیم. پدیده‌ها برای ما سه بعدی‌اند، برای خزنده‌ها حرارتی، امّا خب، خودِ آن چیز بالاخره چی است؟ حرارت یا ابعاد یا چیزی دیگر؟ ما تا رو بهش کنیم، دوباره تبدیل به پدیدار می‌شود. ما به جهان فی نفسه، جهان برای خودش دسترسی نداریم. تا به طرفش برویم، تبدیل به ابعاد می‌شود. اسم آن نقطه‌ی نایاب، چیزی فی‌نفسه برای خودش، «نومن» اگر باشد از منظر کانتی، شوپنهاور می‌گوید اسمش «اراده/Will» است و این اراده در واقع اراده به بودن است. یک چیز، برای خودش، و نه برای دیگری، اراده‌ی صرف به بودن است. این اراده چیزی مشترک بین درخت و سنگ و ابر و آدم و گربه است. تنها یک جور اراده به بودن وجود دارد و هی به شکل‌های مختلفی خودش را محقق می‌کند، متجلی می‌شود، بعد صورت‌های مختلفش هم را می‌جوند و مصرف می‌کنند تا در نهایت «اراده» در حالت تعادل زنده بماند. نیچه این ایده را خم می‌کند، تغییر می‌دهد به «اراده‌ی قدرت»، آن‌وقت فرصتِ ضعف را از انسان سلب می‌کند، چون که جهان میدان نبرد دائمی انواع و تفسیرهاست، فرصت فقط برای قوی‌ترین‌ها وجود دارد، وقتی همه دارند به هم چیره می‌شوند و هم را مصرف می‌کنند، باید بر دیگران چیره شد تا ماند و ادامه داد. حالا در این میدانِ همیشگیِ نبرد، کی از همه قوی‌تر است؟ کی می‌تواند همه را شکست بدهد؟
زشت‌ترین انسان می‌تواند همه را از بین ببرد [کسی که در چنین گفت زرتشت، قاتلِ خداست، که توی لجن و تعفن نشسته و قهقهه می‌زند].
در نبردی که هرکسی، و هر نوعی، دورخیز کرده تا «دیگری» را از بین ببرد و مصرف کند، پیروزِ -البته- متقلب، کسی است که پیش از حمله‌ی دیگری، خودش خودش را زمین بکوبد. نشان بدهد باخت برای او اصلاً چیز بدی نیست، اتفاقاً یک ارزش است. کسی که امکانات و ابزارِ نبرد را از حریف سلب کند. توی جنگ مثلاً کسی پیشاپیش برنده است که «کشته»هاش را «شهید» حساب کند. ان‌وقت هر شکست برای خودش یک پیروزی تمام عیار خواهد بود.

ما با زشتی‌هایمان، با آتوهایی که دست دیگری داریم، با ضعف‌هایمان از «دیگری» شکست می‌خوریم. حالا اگر من، قبل از این‌که دیگری دست بگذارد روی ضعفم که له‌م کند، عقب بایستم، برهنه شوم، زشت‌ترین ضعف‌هام را سر دست بگیرم، نشان بقیه بدهم و هرهر بخندم، به ضعفم ببالم، برای پلیدی‌هایم سرود افتخار بخوانم، چی به سرِ حریفم می‌آید؟ او باید با چی به سمتم یورش بیاورد تا من شکست بخورم، وقتی خودم به جان خودم افتاده‌ام و بی‌رحمانه از تعفن درونم ذوق می‌کنم؟
زشت‌ترین آدم، وقتی زشتی‌اش را تبلیغ می‌کند، شکست‌ناپذیرترین آدم است.
اینستاگرام بازارِ مکاره‌ی زشت‌ترین آدم‌هاست: بی‌کاره‌ها، بی‌عقل‌ها، بوق‌چی‌های سردار، قاطی‌خورها، کمربند دور گردن‌ها، پلنگی‌پوش‌ها، تورلیدرهای جهنم.
علیه کسی که زشتی‌اش را توی بوق و کرنا کرده، باید چطوری مقابله کرد؟ به تماشاچی‌هاش بگوییم «نگاهش نکنید چون زشت است»؟ وقتی که همه دارند به خاطر زشتی‌اش تماشاش می‌کنند؟

۸. این متن، مثلِ یک گفت‌وگو، با متنِ آرش «نمایش/ برداشت شخصی از اینستاگرام» نوشته شده بود.

۹. یک متن قدیمی:
«لایک می‌کنم پس هستم»
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین | عادت: نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی روشن!


در دوازدهمین اپیزود از فصل آموزش دیزاین از «عادت» گفته‌ایم.
«عادت: نیمه‌ی تاریک، نیمه‌ی روشن» همانطور که از عنوان پیداست گفتاری‌ست متشکل از دو سویه‌ نگرش یا به قول نویسنده‌اش محسن امام‌وردی «دوتا پرش» به دو سمت مختلف و کمی پراکنده برای مرور تعریف، رفتار و کارکردهای عادت!
درباره‌ی اینکه ما با عادت‌ها چه می کنیم؟ چه هدفی از ایجاد یا توسعه‌ی عادت‌ها داریم و در ادامه درباره‌ی اینکه عادت‌ها، از یک جایی به بعد با ما چه می‌کنند؟ چرا و چطور بنده‌ی عادت‌ها می‌شویم و نظام سلطه‌ی عادت‌ها: دره‌ی روزمرگی‌های یکسان و گاها ابدی!

در کست‌باکس بشنوید!

رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سه‌شنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر می‌شود.

Castbox
ApplePodcasts
GooglePodcasts
Spotify
Shenoto
Namlik
اینستاگرام رادیو پیزاین
توییتر رادیو پیزاین
تماس با رادیو پیزاین
۱. آدم اگر پوست کلفت نباشد، هر منظره‌ای می‌شود یک بهانه برای بالا آوردن. قصدم، حالا دقیقاً نِق زدن است. می‌دانید، من این‌جا را باز کردم که بنویسم تا یادم برود. جدی جدی، می‌خواستم از شر یک سری ایده خلاص شوم. قصدم این بوده که این متن‌ها اتودهایی‌اند که بعداً توی کارهای جدی‌ای که می‌کنم، به دردم می‌خورند، نخوردند همه نخوردند. حالا دارد می‌شود سه سال که اینجا نوشته‌ام. خب، چی به دست آورده‌ام؟ یک دسته دلقک. ارتشی از آدم‌های الدنگی که تازه چند روزی است تصمیم گرفته‌ام بهشان چیزی بگویم، و نوبتی هر کدام یک‌جوری دهن‌کجی و انتربازی کرده‌اند. خب، چه‌کارش می‌شود کرد؟ این هم لابد ثمره‌ای است برای خودش.

۲. من محسن‌ام. یک محسنِ معمولی. نامِ فامیلی‌ام هم امام‌وردی است. یک‌چیزی، کلمه‌ای که ناگزیر می‌رسد به ترک‌های مهاجری که از آسیای میانه آمده‌اند به خراسان. حالا این نکته‌اش کجاست؟ این که من فلانی‌ام. نکته‌اش اینجاست که شما محسن امام‌وردی نیستید. این برای خودش حداقلِ تفکیکِ هویتی است. بعدش چی؟ بعدش این که هرکدام از شما هم لابد اسمی دارید. جز این، خیلی چیزها هست که باعث شده «ما» هم‌دیگر نباشیم. هر کدام‌مان برای خودش یک آدمِ جدا باشد.

۳. من مجبورم که می‌نویسم. باور کنید یا نه، نوشتن مرض است. ما خانوادگی این‌قدر می‌توانیم بگوییم که یکی آخرش با کتک ساکت‌مان کند. حالا من سهمم را دارم این‌طوری به کدهای ژنتیکی‌ام پرداخت می‌کنم. می‌نویسم. چون حوصله ندارم برای گفتن، گوشی پیدا بکنم. نوشتن یک‌جور بدونِ شنونده گفتن است. یعنی یک جور وراجیِ به درون برگشته. نمی‌توانم بس کنم. قطع نمی‌شود. از همه‌چیز بیشتر هم از همین بی‌نتیجگی نوشتنم طی این سال‌ها حالم به هم می‌خورد. امّا موضوع اصلی تهوع، یک چیز دیگر است. یک نکته‌ی زشت.

۴. نکته‌ی زشت: طی این سه سال، چند بار توی دانشگاه‌ها، جشنواره‌ها، صفحه‌های شخصی، غیرشخصی، مجله‌ها چیزهایی خوانده‌ام که خودم نویسنده‌شان بوده‌ام. انگار این قسمت‌های زندگی‌ام را کورتاسار وقتی حوصله نداشته نوشته. یعنی یک‌هو می‌بینم این چیزها چقدر آشنا هستند. بعد می‌فهم که واقعاً متن‌ها را نوشته بودم که چیزها فراموش کنم. فراموش هم کردم. بعد این‌طوری یکی یکی از پاچه‌ی روزگار درمی‌آیند برمی‌گردند به خودم. با اسم‌های غریبه. یعنی متن را مثلاً من توی صف بقالی نوشته‌ام درباره‌ی وطن، می‌بینم دکتر فلانی یا آقا و خانم بیساری برده‌اند چاپش کرده‌اند. باهاش فیگورهای تجدد در نوشتار گرفته‌اند، رفقای مجله‌خواب و روزنامه‌لیس‌شان نقد نوشته‌اند، شاگردهایشان هورا کشیده‌اند، دختر همسایه لبش را گاز گرفته برای «آقای نویسنده». من تمام این مدت منتظر بوده‌ام بقال یک سطل ماست دستم بدهد. خیلی مسخره است. می‌بینی طرف به اسم خودش، یک چیزی را ابراز کرده که اصلاً برشی از زندگی تخمی و نکبت‌بار تو بوده. حالا هم دارد کلی قر می‌دهد و خوش رقصی می‌کند و برای خودش دست می‌زند. این اذیتم می‌کند. این باعث می‌شود بخورد توی صورتم که «جهان چقدر بندتنبانی و زپرتی است». از این دل‌خورم که این مدل شامورتی‌بازی‌ها جهان دورتادورم را از چشمم می‌اندازد.

۵. این حرف‌ها هم البته برای فاطی تنبان‌شدنی نیستند. صرفاً آمده‌ام بی‌تعارف یک‌چیزی بگویم بروم. بگویم آقا بی‌تعارف ریده شده است توی همه‌چیز. حتا دیگر خنده‌دار هم نیستند چیزها. می‌فهمید؟
دارم درباره‌ی جهانی حرف می‌زنم که موتور محرکه‌اش و پیشرانه‌اش تظاهر و جعل است. یعنی به چشم به هم زدنی می‌توانید با کیرِ همسایه داماد بشوید. باور بکنید، هیچ اهمیتی ندارد. نداشته هیچ‌وقت هم برایم که کسی بفهمد این اراجیف را من می‌نویسم. اگر مهم بود، این همه سال پشت‌شان بی‌نام قایم نمی‌شدم توی سایه. برایم یک پول سیاه ارزش ندارند. نکته اینجاست که خودم را توی جهانی دیده‌ام، از فاصله‌ی نزدیک، که سرشار از متقلب‌هاست. آدم‌هایی که انگار از تو موریانه‌زده شده‌اند. شبیه دبه‌هایی خالی منتظر بادند که اگر نیفتادند، لااقل صدایی دربیاورند. دزدی هم حتا کار خوبی است. دزدی را اگر ورز بدهید، بکنیدش الهام گرفتن و این‌جور چرندیات، خوب چیزی هم می‌شود، امّا تا کی بناست وقتی چیزی نداریم برای گفتن، اتفاقی برای ابراز یا اثری برای گذاشتن نداریم، جیب دیگری را بزنیم و با لوازم دیگری که تا آخر عمر هم سر در نخواهیم آورد که چی‌اند، تظاهر کنیم که نویسنده و نقاش و فیلم‌ساز و عکاس و قوّاد و هر زهرمار دیگری هستیم؟
دقیقاً از کدام نقطه قرار است فکری به حال حضور انگلی‌مان در جهان بکنیم؟ بزنیم زیرِ این تقلیدِ خنده‌آور و برویم پی کار خودمان، به اشتباه‌های شخصی خودمان برسیم؟
• «چاهار قطعه درباره‌ی نشدن : آناتومیِ ناکامی »


________________

• نقاشی‌ها:



• Measuring Your Own Grave (2003)
• Marlene Dumas

• Foundations for the tower of babel
• Serban Savu

• Primitive Man (seated in shadow)
‎• ‏Odilon Redon


• Peter Martensen- 3 Paintings

• Blind Pew (1911)
• Newell Convers Wyeth


_______________