۴. سکوت پناهگاهی برای پناه بردن نیست. یک امتداد است. یک بستر. ما در ابتدا ساکتایم. ناگزیر مدت کوتاهی شروع به گفتن میکنیم. در انتها ساکت میشویم. گفتن لکهای روی سکوتی ممتد است، انگار سکوتِ ازلی/ابدی میخواهد با زبانِ ما چیزی بگوید. نمیتواند. ساکت میشود. ساکت میشویم. ما مثل نهنگی که از اقیانوس بیرون میآید تا نفس بگیرد، به محضِ تولد از سکوت بیرون میآییم، چیزهایی میگوییم، دوباره در سکوت فرو میرویم. سکوت کردن مقاومت کردن علیه گفتن نیست. سکوت مقدم بر گفتن است. یعنی گفتن یکجور ممانعت و مقابله با سکوت است. ما در سکوت طبیعی هستیم. گفتن -مثل شیرجهی نهنگ به بیرون از آب- انقلابی در برابر «سکوت طبیعی» است. امّا آیا میشود علیه گفتن انقلاب کرد، بیاینکه در خاموشی و سکوت طبیعی فرو رفت؟ آیا یک «سکوتِ جدید» قابل دستیابی است؟ سکوتی که خفگی نیست.
۵. سکوت در نهایت معطوف به «شنیدن یا نشنیدن» است. آیا هنرمندی که با کارش شروع به بیان کرده، میتواند سکوت را بیان کند؟ یعنی یک فیلمساز میتواند سکوت را نشان بدهد؟ یک نویسنده میتواند سکوت را بنویسد؟ یک نقاش میتواند میتواند سکوت را بکشد یا مجسمهسازی سکوت بسازد؟
اگر سکوت معطوف به «نشنیدن» باشد، میشود نشانههایی که به بیحرکتی، سکوت، نگفتن و اینجور چیزها دلالت میکنند را نقاشی کشید یا سطحهایی که احساس سکوت را تداعی میکنند ساخت: در مجموع امّا مجسمهها و نقاشیها ساکتاند. صدایی تولید نمیکنند. در سینما صدا یکی از مولفههاست، میشود قطعش کرد. همراه با تصویرها، سکوتی مصنوعی تولید کرد. این وسط امّا موسیقی همهش صداست، سکوت در موسیقی یک موضع مخالف دارد. فضایی منفی. میشود با نتِ سکوت، یا اصلاً با دست کشیدن از ساز سکوت ایجاد کرد. در نهایت، موقعیتِ نوشته و نوشتن یک استثناست. متن فینفسه ساکت است، مثل نقاشی و مجسمه. «صدا» ندارد. کلمهها شکلهایی ساکتاند. مخاطبِ نوشته هم موقع خواندن ساکت است. اما سکوتِ زنجیرهی «مولف/ کتاب/ مخاطب» یک قدم از بیصداییِ کارهای تجسمی جلوتر میرود. کارهای تجسمی در طول سکوت مشترکشان با بیننده، نشان میدهند، امّا نمیگویند. کتابها، نوشتهها، کلمهها با سکوتشان یک قدم از این نمایش دادن جلوتر میروند. شروع به «گفتن» میکنند، هرچند که صدایی ندارند. سکوت در ادبیات، ننوشتن نیست. خودِ نوشتن است.
خودِ نوشتن یک جور مقاومت علیه صدا شدنِ مفهومهای درونی یک آدم و به تاخیر انداختنِ ابدیِ «گفتن» است. تمامِ آنچه «منظور» ماست، وقتی که مینویسیمش، در موجهای نامرئیِ سکوت جاری میشود. ادبیات، بیصدا گفتوگو کردن است. یک پارادوکسِ تاریخ: نوشتن «گفتن» در حین «نگفتن» است.
تمام چیزهایی که نمیگوییم، و تمام چیزهایی که مینویسیم، هر دو به یک اندازه نشانههای سکوتاند.
با نوشتن و خواندن، سکوت به یک آیین تبدیل میشود. برای همین است که وقتی «میگوییم» میتوانند ساکتمان کنند، امّا وقتی «مینویسیم» ما خودمان را به سکوت زدهایم، کسی نمیتواند نوشته را ساکت کند. همانطور که کسی نمیتواند تاریکی را خاموش کند.
ما که مینویسیم، ما که میخوانیم، نامرئی میشویم و بدون صدا شروع به گفتوگو میکنیم. با نوشتن و خواندن، سکوت از یک بالقوگی و انفعال و تاثیرپذیری به یک «فعالیت» تبدیل میشود. سکوتِ فعال «Activated silence» سکوتی است که وادار به حرکت شده: سکوتی که به جای کناره گیری، راه میافتد و «ابراز میکند» بی این که «بگوید».
۶. [ ]
۵. سکوت در نهایت معطوف به «شنیدن یا نشنیدن» است. آیا هنرمندی که با کارش شروع به بیان کرده، میتواند سکوت را بیان کند؟ یعنی یک فیلمساز میتواند سکوت را نشان بدهد؟ یک نویسنده میتواند سکوت را بنویسد؟ یک نقاش میتواند میتواند سکوت را بکشد یا مجسمهسازی سکوت بسازد؟
اگر سکوت معطوف به «نشنیدن» باشد، میشود نشانههایی که به بیحرکتی، سکوت، نگفتن و اینجور چیزها دلالت میکنند را نقاشی کشید یا سطحهایی که احساس سکوت را تداعی میکنند ساخت: در مجموع امّا مجسمهها و نقاشیها ساکتاند. صدایی تولید نمیکنند. در سینما صدا یکی از مولفههاست، میشود قطعش کرد. همراه با تصویرها، سکوتی مصنوعی تولید کرد. این وسط امّا موسیقی همهش صداست، سکوت در موسیقی یک موضع مخالف دارد. فضایی منفی. میشود با نتِ سکوت، یا اصلاً با دست کشیدن از ساز سکوت ایجاد کرد. در نهایت، موقعیتِ نوشته و نوشتن یک استثناست. متن فینفسه ساکت است، مثل نقاشی و مجسمه. «صدا» ندارد. کلمهها شکلهایی ساکتاند. مخاطبِ نوشته هم موقع خواندن ساکت است. اما سکوتِ زنجیرهی «مولف/ کتاب/ مخاطب» یک قدم از بیصداییِ کارهای تجسمی جلوتر میرود. کارهای تجسمی در طول سکوت مشترکشان با بیننده، نشان میدهند، امّا نمیگویند. کتابها، نوشتهها، کلمهها با سکوتشان یک قدم از این نمایش دادن جلوتر میروند. شروع به «گفتن» میکنند، هرچند که صدایی ندارند. سکوت در ادبیات، ننوشتن نیست. خودِ نوشتن است.
خودِ نوشتن یک جور مقاومت علیه صدا شدنِ مفهومهای درونی یک آدم و به تاخیر انداختنِ ابدیِ «گفتن» است. تمامِ آنچه «منظور» ماست، وقتی که مینویسیمش، در موجهای نامرئیِ سکوت جاری میشود. ادبیات، بیصدا گفتوگو کردن است. یک پارادوکسِ تاریخ: نوشتن «گفتن» در حین «نگفتن» است.
تمام چیزهایی که نمیگوییم، و تمام چیزهایی که مینویسیم، هر دو به یک اندازه نشانههای سکوتاند.
با نوشتن و خواندن، سکوت به یک آیین تبدیل میشود. برای همین است که وقتی «میگوییم» میتوانند ساکتمان کنند، امّا وقتی «مینویسیم» ما خودمان را به سکوت زدهایم، کسی نمیتواند نوشته را ساکت کند. همانطور که کسی نمیتواند تاریکی را خاموش کند.
ما که مینویسیم، ما که میخوانیم، نامرئی میشویم و بدون صدا شروع به گفتوگو میکنیم. با نوشتن و خواندن، سکوت از یک بالقوگی و انفعال و تاثیرپذیری به یک «فعالیت» تبدیل میشود. سکوتِ فعال «Activated silence» سکوتی است که وادار به حرکت شده: سکوتی که به جای کناره گیری، راه میافتد و «ابراز میکند» بی این که «بگوید».
۶. [ ]
«اسمِ من: بخشی از رمانِ در قندِ هندوانه، از ریچارد براتیگان»
____________________________
گمون میکنم یک جورهایی کنجکاوید که من کیام، امّا من از اون دستهام که اسم مشخصی ندارند. اسمم به شما بستگی داره. کافیه هرچی به ذهنتون زد صدام کنید.
اگر دارید به چیزی که خیلی وقت پیش اتفاق افتاد فکر میکنید: یکی سوال کرد و شما جوابو نمیدونستید.
همون اسمِ منه.
شاید بارونِ خیلی تندی میبارید.
همون اسمِ منه.
یا یکی ازت میخواست یک کاری بکنی. کردی. بعد گفتند کاری که کردی غلط بوده___«شرمندهم بابتِ اشتباه،»___و مجبور شدی یک کار دیگه بکنی.
همون اسمِ منه.
شاید بازیای بود که وقتی بچه بودی میکردی یا چیزی که بیهوا به ذهنت اومد وقتی پیر بودی و نشسته بودی رو صندلی نزدیکِ پنجره.
همون اسمِ منه.
یا قدم زدی رفتی جایی. اطراف پر از گُل بود.
همون اسمِ منه.
شاید به رودخونهای خیره شدی. یکی کنارت بود که دوستت داشت. کم مونده بود لمست کنه. قبل از اینکه اتفاق بیفته میتونستی حسش کنی. بعد اتفاق افتاد.
همون اسمِ منه.
یا شنیدی یکی از دور صدا میزنه. صداش بیشتر مثلِ یه اکو بود.
همون اسمِ منه.
شاید تو تخت دراز کشیده بودی، کموبیش آمادهی خواب و به چیزی خندیدی، یک جوک تو خودت، یک راهِ خوب برای تموم شدنِ روز.
همون اسمِ منه.
یا چیزِ خوبی میخوردی، یک آن فراموش کردی داری چی میخوری، امّا ادامه دادی، میدونستی چیز خوبی بود.
همون اسمِ منه.
شاید دور و برِ نیمهشب بود و آتیش مثل ناقوس تو اجاق زنگ زد.
همون اسمِ منه.
یا حالت بد شد وقتی دختره اون حرفو بهت گفت. میتونست به کسی دیگهای بگه: یکی که با مشکلاتش آشناتر باشه.
همون اسمِ منه.
شاید قزلآلا تو آبگیر شنا کرد امّا رودخونه فقط یک وجب عرضش بود و ماه رو آیدث میتابید و جالیزهای هندونه بیاندازه میتابیدند، تاریک بود و انگار ماه داشت از تکتک مزرعهها طلوع میکرد.
همون اسمِ منه.
و آرزو میکنم مارگارت وِلم کنه.
____________________________
گمون میکنم یک جورهایی کنجکاوید که من کیام، امّا من از اون دستهام که اسم مشخصی ندارند. اسمم به شما بستگی داره. کافیه هرچی به ذهنتون زد صدام کنید.
اگر دارید به چیزی که خیلی وقت پیش اتفاق افتاد فکر میکنید: یکی سوال کرد و شما جوابو نمیدونستید.
همون اسمِ منه.
شاید بارونِ خیلی تندی میبارید.
همون اسمِ منه.
یا یکی ازت میخواست یک کاری بکنی. کردی. بعد گفتند کاری که کردی غلط بوده___«شرمندهم بابتِ اشتباه،»___و مجبور شدی یک کار دیگه بکنی.
همون اسمِ منه.
شاید بازیای بود که وقتی بچه بودی میکردی یا چیزی که بیهوا به ذهنت اومد وقتی پیر بودی و نشسته بودی رو صندلی نزدیکِ پنجره.
همون اسمِ منه.
یا قدم زدی رفتی جایی. اطراف پر از گُل بود.
همون اسمِ منه.
شاید به رودخونهای خیره شدی. یکی کنارت بود که دوستت داشت. کم مونده بود لمست کنه. قبل از اینکه اتفاق بیفته میتونستی حسش کنی. بعد اتفاق افتاد.
همون اسمِ منه.
یا شنیدی یکی از دور صدا میزنه. صداش بیشتر مثلِ یه اکو بود.
همون اسمِ منه.
شاید تو تخت دراز کشیده بودی، کموبیش آمادهی خواب و به چیزی خندیدی، یک جوک تو خودت، یک راهِ خوب برای تموم شدنِ روز.
همون اسمِ منه.
یا چیزِ خوبی میخوردی، یک آن فراموش کردی داری چی میخوری، امّا ادامه دادی، میدونستی چیز خوبی بود.
همون اسمِ منه.
شاید دور و برِ نیمهشب بود و آتیش مثل ناقوس تو اجاق زنگ زد.
همون اسمِ منه.
یا حالت بد شد وقتی دختره اون حرفو بهت گفت. میتونست به کسی دیگهای بگه: یکی که با مشکلاتش آشناتر باشه.
همون اسمِ منه.
شاید قزلآلا تو آبگیر شنا کرد امّا رودخونه فقط یک وجب عرضش بود و ماه رو آیدث میتابید و جالیزهای هندونه بیاندازه میتابیدند، تاریک بود و انگار ماه داشت از تکتک مزرعهها طلوع میکرد.
همون اسمِ منه.
و آرزو میکنم مارگارت وِلم کنه.
«دختری در نجفآباد به جرمِ وجود داشتن دستگیر شده/ وجود داشتن جُرمی زنانه است.»
_____________________________________
۱. اینبار که شال و روسریتان افتاد، قبل از بالاکشیدنِ «ناخودآگاهش» از خودتان بپرسید «دارم چهکار میکنم؟ برای کی؟ به دستورِ کی؟»
زبانِ ما تنها از پسِ سوال کردن برمیآید. حتّا اگر جوابی نداشته باشد، راه را برای کنشهای عملی باز میکند.
آیا همه از خودشان سوال میپرسند هربار که روسری سرشان میکنند؟ آیا کسی که دارد رکاب میزند، دارد به رکاب زدن فکر میکند؟ یا کسی که دارد پیچی را میچرخاند به چرخاندن پیچ فکر میکند؟ روشن است که «نه».
تحملِ حجاب اجباری رفتاری ناخودآگاه شده. ما به دیدن چنین چیزی و یا انجام دادنش عادت کردهایم. «حجابِ اجباری» شده امرِ روزمره.
امرِ روزمره را فقط با سوال کردنِ دائمی از بدیهیات میشود لو داد. دل و رودهش را بیرون ریخت و کاری علیهش کرد.
۲. مسئله«اشاعه»ست. مسئله همهگیریِ نامرئی و غیرقابل توقفِ یک ایدهست. دخترهای انقلاب یکییکی سربلند کردند گوشهگوشهی ایران. بعد از آن خیلیها با شالهای روی شانههایشان پیادهروی میکنند. دیروز دختر نجفآباد این سیر حرکت ایدهی آزادی را «ادامه داد».
ما باید اگر زنیم در حد توان قصهی حرکت به طرفِ آزادی را ادامه بدهیم و اگر مرد هستیم باید از این حرکت حمایت عملی کنیم. ما باید تا دیر نشده در این قصه نقشی برای خودمان جفتوجور کنیم.
«آنها» فقط برای «تنها ماندگان» و «یک نفر»ها نیروی مقاومت دارند.
۳. نکتههای بدیهی:
الف: «فقط» شما تنها نیستید که اطلاع دارید از هزینههای اعتراض. همه میدانیم. چه اونها که هزینه دادهاند، چه اونها که ندادهاند. تذکرهای شما دربارهی هزینهها مشخصاً یک جور دعوت نامرئی به انفعال و بیعملیاند.
ب: منتظر «جمع» برای تغییر باشید امّا توجه کنید که جمع یک پدیدهی انتزاعی نیست. جمع یک میانگین از همهی همین «من»هاست و جهانهای شخصیای که داریم و خردهکنشهای فردیای که میکنیم.
_____________________________________
۱. اینبار که شال و روسریتان افتاد، قبل از بالاکشیدنِ «ناخودآگاهش» از خودتان بپرسید «دارم چهکار میکنم؟ برای کی؟ به دستورِ کی؟»
زبانِ ما تنها از پسِ سوال کردن برمیآید. حتّا اگر جوابی نداشته باشد، راه را برای کنشهای عملی باز میکند.
آیا همه از خودشان سوال میپرسند هربار که روسری سرشان میکنند؟ آیا کسی که دارد رکاب میزند، دارد به رکاب زدن فکر میکند؟ یا کسی که دارد پیچی را میچرخاند به چرخاندن پیچ فکر میکند؟ روشن است که «نه».
تحملِ حجاب اجباری رفتاری ناخودآگاه شده. ما به دیدن چنین چیزی و یا انجام دادنش عادت کردهایم. «حجابِ اجباری» شده امرِ روزمره.
امرِ روزمره را فقط با سوال کردنِ دائمی از بدیهیات میشود لو داد. دل و رودهش را بیرون ریخت و کاری علیهش کرد.
۲. مسئله«اشاعه»ست. مسئله همهگیریِ نامرئی و غیرقابل توقفِ یک ایدهست. دخترهای انقلاب یکییکی سربلند کردند گوشهگوشهی ایران. بعد از آن خیلیها با شالهای روی شانههایشان پیادهروی میکنند. دیروز دختر نجفآباد این سیر حرکت ایدهی آزادی را «ادامه داد».
ما باید اگر زنیم در حد توان قصهی حرکت به طرفِ آزادی را ادامه بدهیم و اگر مرد هستیم باید از این حرکت حمایت عملی کنیم. ما باید تا دیر نشده در این قصه نقشی برای خودمان جفتوجور کنیم.
«آنها» فقط برای «تنها ماندگان» و «یک نفر»ها نیروی مقاومت دارند.
۳. نکتههای بدیهی:
الف: «فقط» شما تنها نیستید که اطلاع دارید از هزینههای اعتراض. همه میدانیم. چه اونها که هزینه دادهاند، چه اونها که ندادهاند. تذکرهای شما دربارهی هزینهها مشخصاً یک جور دعوت نامرئی به انفعال و بیعملیاند.
ب: منتظر «جمع» برای تغییر باشید امّا توجه کنید که جمع یک پدیدهی انتزاعی نیست. جمع یک میانگین از همهی همین «من»هاست و جهانهای شخصیای که داریم و خردهکنشهای فردیای که میکنیم.
«عشق: آونگهای قرینه»
«یک یادآوری، برای اردشیر قادری»
______________________________
عاشقِ کسی بودن، بیرون کشیدنِ یک آدم از ابرِ بیدقتِ «همهچیز» است. معشوقه، آدمی است که دیگر جزوی از «همهچیز» نیست. یعنی از «بخشی از جهان بودن» تبدیل به «بخشی از من بودن» میشود. هر معشوقه یک پدیدهی نیمهمستقل/نیمهگرفتار است، که پیوسته با مرزهای تازهای از بقیهی جهان جدا میشود، توسط عاشق، و دوباره به جهان برمیگردد.
معشوق موضوعی است که ما به عنوان عاشق تقلّا میکنیم به طرف خودمان بکشیم، از درونِ شلوغیِ جهان نجاتش بدهیم. هر عاشق این پیام پنهان را به معشوقهاش میرساند «تو را از ازدحام بیرون میکشم و به یاد میسپارم». این به یاد سپاری، وعدهی مصنوعیِ جاودانگی است: «همهچیزِ جهان از بین میرود، امّا من تو را از شر جهان و مرگ نجات میدهم و در یادم حفظ میکنم، در حفرهای ظاهراً ابدی، آنوقت حتا اگر در جهان نباشی، در ضمیر من حاضری.»
عاشق شدن، تلقین کردنِ «چیزی-جدا-از-جهان-بودن» به دیگری/معشوق است. برای همین همواره، در هر رابطهی عاشقانه، چه ناکام، چه واصل، شکست میخوریم. یک کشف اتفاق میافتد: معشوق بخشی از جهان است.
جهان معشوق را رفتهرفته از عاشق پس میگیرد، درون خود میکشد. معشوق آونگی است که بین عاشق و جهان رفت و آمد میکند.
در دقیقههای ایستادنِ معشوق بینِ اجزای دیگرِ جهان و مخلوطشدنش با «همهچیز»، عاشق مثل آونگی قرینه، به طرف کلافگی و ناامیدی تاب میخورد: دقیقههای بیزاری از درکِ این که معشوق بخشی جدانشدنی از «همهچیز» است.
طی این بیزاری، وقتی که عاشق به جای نگاه کردن به معشوق، به خودش -قهرمانِ جعلیِ درونی کردنِ دیگری و نجات دادنش از شر جهان- نگاه میکند، متوجه میشود که حینِ اینکه توجهش به جدا کردن معشوق از «همهچیز» بوده، فراموش کرده که خودش هم بخشی از جهان است، وقتی که سعی میکند دیگری را از «گم بودن در جهان» نجات بدهد، خودش در ازدحام جهان فرورفته. عاشق یک تکه از اجزای ازدحامِ جزئیاتِ جهان است، درست مثل معشوق. عاشق و معشوق، مثل موج اقیانوس، به جلو، به طرفِ جدا شدن از شلوغیِ جهان حرکت میکند و پیوسته به عقب، به میانِ همهچیز کشیده میشوند: عشق یک حرکتِ آزاد نیست، یک مقاومت علیه «به جهان برگشتنِ» دیگری است، یک سعیِ سینوسی، برای حفظ کردن دیگری در «خود»، مثل نگهداری از باد در قفس.
«یک یادآوری، برای اردشیر قادری»
______________________________
عاشقِ کسی بودن، بیرون کشیدنِ یک آدم از ابرِ بیدقتِ «همهچیز» است. معشوقه، آدمی است که دیگر جزوی از «همهچیز» نیست. یعنی از «بخشی از جهان بودن» تبدیل به «بخشی از من بودن» میشود. هر معشوقه یک پدیدهی نیمهمستقل/نیمهگرفتار است، که پیوسته با مرزهای تازهای از بقیهی جهان جدا میشود، توسط عاشق، و دوباره به جهان برمیگردد.
معشوق موضوعی است که ما به عنوان عاشق تقلّا میکنیم به طرف خودمان بکشیم، از درونِ شلوغیِ جهان نجاتش بدهیم. هر عاشق این پیام پنهان را به معشوقهاش میرساند «تو را از ازدحام بیرون میکشم و به یاد میسپارم». این به یاد سپاری، وعدهی مصنوعیِ جاودانگی است: «همهچیزِ جهان از بین میرود، امّا من تو را از شر جهان و مرگ نجات میدهم و در یادم حفظ میکنم، در حفرهای ظاهراً ابدی، آنوقت حتا اگر در جهان نباشی، در ضمیر من حاضری.»
عاشق شدن، تلقین کردنِ «چیزی-جدا-از-جهان-بودن» به دیگری/معشوق است. برای همین همواره، در هر رابطهی عاشقانه، چه ناکام، چه واصل، شکست میخوریم. یک کشف اتفاق میافتد: معشوق بخشی از جهان است.
جهان معشوق را رفتهرفته از عاشق پس میگیرد، درون خود میکشد. معشوق آونگی است که بین عاشق و جهان رفت و آمد میکند.
در دقیقههای ایستادنِ معشوق بینِ اجزای دیگرِ جهان و مخلوطشدنش با «همهچیز»، عاشق مثل آونگی قرینه، به طرف کلافگی و ناامیدی تاب میخورد: دقیقههای بیزاری از درکِ این که معشوق بخشی جدانشدنی از «همهچیز» است.
طی این بیزاری، وقتی که عاشق به جای نگاه کردن به معشوق، به خودش -قهرمانِ جعلیِ درونی کردنِ دیگری و نجات دادنش از شر جهان- نگاه میکند، متوجه میشود که حینِ اینکه توجهش به جدا کردن معشوق از «همهچیز» بوده، فراموش کرده که خودش هم بخشی از جهان است، وقتی که سعی میکند دیگری را از «گم بودن در جهان» نجات بدهد، خودش در ازدحام جهان فرورفته. عاشق یک تکه از اجزای ازدحامِ جزئیاتِ جهان است، درست مثل معشوق. عاشق و معشوق، مثل موج اقیانوس، به جلو، به طرفِ جدا شدن از شلوغیِ جهان حرکت میکند و پیوسته به عقب، به میانِ همهچیز کشیده میشوند: عشق یک حرکتِ آزاد نیست، یک مقاومت علیه «به جهان برگشتنِ» دیگری است، یک سعیِ سینوسی، برای حفظ کردن دیگری در «خود»، مثل نگهداری از باد در قفس.
«گفتوگو در مِه: قطعههایی دربارهی خواندن»
____________________________
۱. «باد دارد پرده را تکان میدهد. پرندهای پشت پنجره است. نمیتوانم ببینماش. صدای کشیده شدن بال و پاهاش را به شیشه میشنوم.»
۲. پاراگراف بالا، مثل هر نوشتاری، در واقع یک سری خطِ کجوکوله است. امّا برای تو، بعد از خوانده شدن، حالا تصورِ کبوتری است که در سرما پشت پنجره نشسته.
کبوتری در کار نیست. من در کار نیستم. تنها تویی با چندتا کلمه، که اشارههاییاند به تصوری شخصی، تا علیرغمِ تمام آنچه در واقعیتِ حالحاضرِ اطرافت هست -پنجرهی بیکبوتر اتاقات- شروع به «تصور» کنی.
«خواندن» رد و دستکاریِ واقعیتِ موجود است. خواندن -دیدن پارهخطهای سیاه روی زمینهی سفید- به صورت موازی و همزمان، تماشای «امر غایب» است: نگاه کردن به چیزهایی که در حال حاضر نیستند، امّا به واسطهی توانِ «تصور»، با چشم غیر مسلّح، قابل دیدن میشوند. خواندن تصور کردن است و تصور کردن، احضار کبوتر غایب است.
هر نویسنده شعبدهبازی است که کبوتری را پشت پنجرهی تو پنهان کرده.
۳. هر متن یک نگاتیو است. در تاریکی تصورِ خواننده، هر متن یک بار از اول، بر اساس شدت تاریکی، مواد و محلولهای ظهور، مدت ظاهر کردن و مولفههای مختلف دیگر به شیوهای خصوصی ظاهر میشود. املای «کبوتر»، در هر تصور منفردی، در هر سَری، یک تصویر/کبوترِ تماماً شخصی است. کلمهی کبوتر به هیچ چیز ثابتی اشاره نمیکند، برای همین، همواره، نوشتن اشاره به امر غایب است و خواندن نگاه کردن به امر غایب. من با دستم به چیزی که نیست اشاره میکنم و تو با چشم به چیزی که نیست نگاه میکنی. هر متن آسمانِ خالیای است، خالی از کبوتر.
۴. در تقسیم بندیهای مختلف، چه در فلسفهی غربی و صورتهاش، چه در فلسفهی اسلامی، چه در شاخههایی از علوم شناختی و روانشناسی بالینی، عقل در معنای روزمرهی عقل، به دستههای مختلفی تقسیم میشود. این دستهبندیها بر یک دو راهیِ خام استوارند: عقلِ انضمامی «Concrete» در برابرِ عقلِ انتزاعی «Abstract».
عقل انضمامی سرگرمِ آنچه هست میشود: فکر کردن به این میز، یا فکر کردن به آن آسمان و درگیر شدن با کیفیتهای حاضری که دارند و قابلِ تجربهکردن با گیرندههای حسیِ ما هستند. برای مثال، هرچند یک سیب در حال حاضر اینجا وجود ندارد، امّا امکان دسترسی با بویایی و چشایی و بینایی و لامسه و اینها به یک سیب بالاخره در جایی وجود دارد. فکر کردن به چیزِ واقعی، تفکری انضمامی است.
عقل انتزاعی با نیروی تصور و با ترکیب کردن و کسر کردنِ واقعیتهایی که از جهان به درون خودمان کشیدهایم، مفاهیم و تصورها و خیالهایی غیرواقعی و حسناشدنی با ادراکهای پنجگانهی حسی میسازد. این عقل انتزاع میکند. سر و کار این عقل، این کارکردِ ذهن، با امور ناموجود است، اموری که «نیستند» و نیاز به خلق شدن برای «بودن» دارند.
۵. چرا باید کتاب بخوانیم؟ یا، چرا کتاب میخوانیم؟
جدا از تمام مفاهیم و کارکردهای حسی و عقلیِ مختلفی که خواندنِ متن دارد، جدا از تمام گوناگونی و کثرتی که کتابها دارند، چیزی که در کنشِ «خواندن» مستتر است، آنچه کیفیتی -با احتیاط بگوییم- ذاتی برای «خواندن» است، تمرین کردنِ «تفکر انتزاعی»ست. ما بیوقفه، حین خواندن هر متنی با هر جنس و بافتی، در حال تصور کردنایم. با خواندنِ پیوسته، با دوام آوردن در حالتِ مطالعه، تصور کردن - همچون تواناییای که تمام ارکان و جزئیات زندگی روزمره برای سرکوبش بسیج شدهاند- به یک عادت تبدیل میشود. بعد از عادت شدنِ خواندن، وقتی که تصور کردن رفتاری مداوم در کارکرد ذهنی یک نفر میشود، جای این که آن را دنبال خودمان بکشیم، تصور ما را در زندگی روزانه به دنبال خودش میکشد. این شروع «تغییر» است.
فقدان و آنچه که نیست، عامل حرکت اند. آنچه در حالحاضر نیست، در «آینده»، آنجا، آن روبهرو میایستد و ما را فرا میخواند. هل نمیدهد. ما اینجاییم، محصور در واقعیت و چیزها و شرایطی که وجود دارند. در این حصر، با آنچه که نیست، با آنچه میتواند باشد، با امر غایب، تنها یک راه ارتباط وجود دارد: تصور کردن.
تصورها خمیرمایهی حرکتاند، بادباناند، و در عین حال جهتاند، مسیرند.
ما بیتفکر انتزاعی، به همین که هست بسنده میکنیم. کتاب، از زیر امر محسوس، و از زیر لایههای واقعیتِ جبّار، آنچه میتواند باشد را بیرون میکشد و افشا میکند: حالتهای دیگری که غایباند را از گورِ وضعیتِ موجود بیرون میکشد.
خواندن به عنوانِ پیشدرآمد و تمرینِ «تصور» کنشی رادیکال است، یک کرد و کار انقلابی علیه وضع موجود.
____________________________
۱. «باد دارد پرده را تکان میدهد. پرندهای پشت پنجره است. نمیتوانم ببینماش. صدای کشیده شدن بال و پاهاش را به شیشه میشنوم.»
۲. پاراگراف بالا، مثل هر نوشتاری، در واقع یک سری خطِ کجوکوله است. امّا برای تو، بعد از خوانده شدن، حالا تصورِ کبوتری است که در سرما پشت پنجره نشسته.
کبوتری در کار نیست. من در کار نیستم. تنها تویی با چندتا کلمه، که اشارههاییاند به تصوری شخصی، تا علیرغمِ تمام آنچه در واقعیتِ حالحاضرِ اطرافت هست -پنجرهی بیکبوتر اتاقات- شروع به «تصور» کنی.
«خواندن» رد و دستکاریِ واقعیتِ موجود است. خواندن -دیدن پارهخطهای سیاه روی زمینهی سفید- به صورت موازی و همزمان، تماشای «امر غایب» است: نگاه کردن به چیزهایی که در حال حاضر نیستند، امّا به واسطهی توانِ «تصور»، با چشم غیر مسلّح، قابل دیدن میشوند. خواندن تصور کردن است و تصور کردن، احضار کبوتر غایب است.
هر نویسنده شعبدهبازی است که کبوتری را پشت پنجرهی تو پنهان کرده.
۳. هر متن یک نگاتیو است. در تاریکی تصورِ خواننده، هر متن یک بار از اول، بر اساس شدت تاریکی، مواد و محلولهای ظهور، مدت ظاهر کردن و مولفههای مختلف دیگر به شیوهای خصوصی ظاهر میشود. املای «کبوتر»، در هر تصور منفردی، در هر سَری، یک تصویر/کبوترِ تماماً شخصی است. کلمهی کبوتر به هیچ چیز ثابتی اشاره نمیکند، برای همین، همواره، نوشتن اشاره به امر غایب است و خواندن نگاه کردن به امر غایب. من با دستم به چیزی که نیست اشاره میکنم و تو با چشم به چیزی که نیست نگاه میکنی. هر متن آسمانِ خالیای است، خالی از کبوتر.
۴. در تقسیم بندیهای مختلف، چه در فلسفهی غربی و صورتهاش، چه در فلسفهی اسلامی، چه در شاخههایی از علوم شناختی و روانشناسی بالینی، عقل در معنای روزمرهی عقل، به دستههای مختلفی تقسیم میشود. این دستهبندیها بر یک دو راهیِ خام استوارند: عقلِ انضمامی «Concrete» در برابرِ عقلِ انتزاعی «Abstract».
عقل انضمامی سرگرمِ آنچه هست میشود: فکر کردن به این میز، یا فکر کردن به آن آسمان و درگیر شدن با کیفیتهای حاضری که دارند و قابلِ تجربهکردن با گیرندههای حسیِ ما هستند. برای مثال، هرچند یک سیب در حال حاضر اینجا وجود ندارد، امّا امکان دسترسی با بویایی و چشایی و بینایی و لامسه و اینها به یک سیب بالاخره در جایی وجود دارد. فکر کردن به چیزِ واقعی، تفکری انضمامی است.
عقل انتزاعی با نیروی تصور و با ترکیب کردن و کسر کردنِ واقعیتهایی که از جهان به درون خودمان کشیدهایم، مفاهیم و تصورها و خیالهایی غیرواقعی و حسناشدنی با ادراکهای پنجگانهی حسی میسازد. این عقل انتزاع میکند. سر و کار این عقل، این کارکردِ ذهن، با امور ناموجود است، اموری که «نیستند» و نیاز به خلق شدن برای «بودن» دارند.
۵. چرا باید کتاب بخوانیم؟ یا، چرا کتاب میخوانیم؟
جدا از تمام مفاهیم و کارکردهای حسی و عقلیِ مختلفی که خواندنِ متن دارد، جدا از تمام گوناگونی و کثرتی که کتابها دارند، چیزی که در کنشِ «خواندن» مستتر است، آنچه کیفیتی -با احتیاط بگوییم- ذاتی برای «خواندن» است، تمرین کردنِ «تفکر انتزاعی»ست. ما بیوقفه، حین خواندن هر متنی با هر جنس و بافتی، در حال تصور کردنایم. با خواندنِ پیوسته، با دوام آوردن در حالتِ مطالعه، تصور کردن - همچون تواناییای که تمام ارکان و جزئیات زندگی روزمره برای سرکوبش بسیج شدهاند- به یک عادت تبدیل میشود. بعد از عادت شدنِ خواندن، وقتی که تصور کردن رفتاری مداوم در کارکرد ذهنی یک نفر میشود، جای این که آن را دنبال خودمان بکشیم، تصور ما را در زندگی روزانه به دنبال خودش میکشد. این شروع «تغییر» است.
فقدان و آنچه که نیست، عامل حرکت اند. آنچه در حالحاضر نیست، در «آینده»، آنجا، آن روبهرو میایستد و ما را فرا میخواند. هل نمیدهد. ما اینجاییم، محصور در واقعیت و چیزها و شرایطی که وجود دارند. در این حصر، با آنچه که نیست، با آنچه میتواند باشد، با امر غایب، تنها یک راه ارتباط وجود دارد: تصور کردن.
تصورها خمیرمایهی حرکتاند، بادباناند، و در عین حال جهتاند، مسیرند.
ما بیتفکر انتزاعی، به همین که هست بسنده میکنیم. کتاب، از زیر امر محسوس، و از زیر لایههای واقعیتِ جبّار، آنچه میتواند باشد را بیرون میکشد و افشا میکند: حالتهای دیگری که غایباند را از گورِ وضعیتِ موجود بیرون میکشد.
خواندن به عنوانِ پیشدرآمد و تمرینِ «تصور» کنشی رادیکال است، یک کرد و کار انقلابی علیه وضع موجود.
۶. مثالِ اوّل:
از استثناها که صرف نظر کنیم، شمایلِ آدم «کتابخوان» عموماً همراستا و همخون با آدم «ناراضی» است. کسی که در وضعیتهای مختلف، چیز «دیگری» برای گفتن دارد، یا توانی برای مخالفت یا ایدهای برای ایراد گرفتن، یک «روشنفکر»، یک خار در چشمِ وضعیت حاضر، یک کتابخوان. او را همیشه دیدهایم، کنارمان بوده، در کلاسها، در جمعهای دوستانه، در اتوبوس شلوغ، سر صف نانوایی، کسی که در یک انقلاب دائمی علیه وضع موجود است. شیفتهای با چشمهای باز که در همه حال گزارشگرِ امر غایب است. او از تمام یک وضعیت موجود، با عبور از همهی جزئیات موجود جلوی چشمش، به صورت مصرانهای آنچه نیست را میبیند. آنچه را که امکان دارد بشود، آنچه باید بشود، آنچه احتمال دارد بشود را از دلِ نیستی بیرون میکشد و گزارش میکند، میخواهد، وضعیت را به هم میزند، طلب میکند.
این خواستِ امر غایب، این تلاش همیشگی برای دست زدن به ابری که هی دورتر میشود و رسیدن را به تاخیر میاندازد، محصولِ «تصور» است. «تصور» آستانههای مختلفی دارد. امّا کسی که تشنه است، آب میخورد. کسی که تصور میکند، میخواند.
۷. مثالِ دوّم:
زبان پناهگاهی علیه جهان انضمامی، علیه واقعیت است.
مثلاً، معشوقی که حاضر است، کنار ما یا روبهروی ما ایستاده، لمسش میکنیم و با او حرف میزنیم، نمایندهی جهان/امر انضمامی است. معشوق زبانی، معشوق-در-ادبیات، همواره معشوقی است که «رفته» یا «نیامده»: یک غیابِ عزیز.
نوشتن و خواندن، به این ترتیب، پلی است که خواننده و نویسنده را به سرزمینِ «نیامدهها» و «رفتهها» میرساند. ما با ادبیات، ناظری غلیظ در میان اشباح میشویم، یکتماشاچی روبهروی انبوهِ غایبها. این ناگزیر است، معشوق ما، باید هنوز نرسیده باشد، یا باید از کنار ما برود، تا وارد قلمروی نوشتار شود. او هر چقدر از من دورتر و غایبتر میشود، بیشتر در «زبان»، در «نوشتار»، در «تصور» فرو میرود.
۸. ادبیات موظف نیست «حال کسی را خوب کند» و تعهدی ندارد که «چیزی را درست کند» حتا برای نویسندهاش.
ادبیات یک مهلت مشترک است، برای مخاطب و مولف، که با پچپچه، زیر آبِ امر واقعی را بزنند. ادبیات مجالی برای وجود داشتنِ چیزی که نیست است: یک مخاطره، یک شرارت علیه واقعیت.
بلانشو مینویسد «ادبیات به کجا میرود؟ به سمت خودش. به سمت ماهیتش که ناپدید شدن است.»
بارت در گفتوگو با نادو، به این سوال جواب میدهد «میتوانیم بگوییم به طرفِ نابودی میرود، آنوقت بحث تمام میشود.»
این نابودی یک استعارهی متافیزیکی است.
۹. «صدای شرقشرقِ بالا زدن میآید. بلند میشوم. پرده را کنار میزنم. کبوتری آن طرفِ شیشه نیست. گربهای لبهی دیوارِ همسایه نشسته. نگاهم میکند.»
از استثناها که صرف نظر کنیم، شمایلِ آدم «کتابخوان» عموماً همراستا و همخون با آدم «ناراضی» است. کسی که در وضعیتهای مختلف، چیز «دیگری» برای گفتن دارد، یا توانی برای مخالفت یا ایدهای برای ایراد گرفتن، یک «روشنفکر»، یک خار در چشمِ وضعیت حاضر، یک کتابخوان. او را همیشه دیدهایم، کنارمان بوده، در کلاسها، در جمعهای دوستانه، در اتوبوس شلوغ، سر صف نانوایی، کسی که در یک انقلاب دائمی علیه وضع موجود است. شیفتهای با چشمهای باز که در همه حال گزارشگرِ امر غایب است. او از تمام یک وضعیت موجود، با عبور از همهی جزئیات موجود جلوی چشمش، به صورت مصرانهای آنچه نیست را میبیند. آنچه را که امکان دارد بشود، آنچه باید بشود، آنچه احتمال دارد بشود را از دلِ نیستی بیرون میکشد و گزارش میکند، میخواهد، وضعیت را به هم میزند، طلب میکند.
این خواستِ امر غایب، این تلاش همیشگی برای دست زدن به ابری که هی دورتر میشود و رسیدن را به تاخیر میاندازد، محصولِ «تصور» است. «تصور» آستانههای مختلفی دارد. امّا کسی که تشنه است، آب میخورد. کسی که تصور میکند، میخواند.
۷. مثالِ دوّم:
زبان پناهگاهی علیه جهان انضمامی، علیه واقعیت است.
مثلاً، معشوقی که حاضر است، کنار ما یا روبهروی ما ایستاده، لمسش میکنیم و با او حرف میزنیم، نمایندهی جهان/امر انضمامی است. معشوق زبانی، معشوق-در-ادبیات، همواره معشوقی است که «رفته» یا «نیامده»: یک غیابِ عزیز.
نوشتن و خواندن، به این ترتیب، پلی است که خواننده و نویسنده را به سرزمینِ «نیامدهها» و «رفتهها» میرساند. ما با ادبیات، ناظری غلیظ در میان اشباح میشویم، یکتماشاچی روبهروی انبوهِ غایبها. این ناگزیر است، معشوق ما، باید هنوز نرسیده باشد، یا باید از کنار ما برود، تا وارد قلمروی نوشتار شود. او هر چقدر از من دورتر و غایبتر میشود، بیشتر در «زبان»، در «نوشتار»، در «تصور» فرو میرود.
۸. ادبیات موظف نیست «حال کسی را خوب کند» و تعهدی ندارد که «چیزی را درست کند» حتا برای نویسندهاش.
ادبیات یک مهلت مشترک است، برای مخاطب و مولف، که با پچپچه، زیر آبِ امر واقعی را بزنند. ادبیات مجالی برای وجود داشتنِ چیزی که نیست است: یک مخاطره، یک شرارت علیه واقعیت.
بلانشو مینویسد «ادبیات به کجا میرود؟ به سمت خودش. به سمت ماهیتش که ناپدید شدن است.»
بارت در گفتوگو با نادو، به این سوال جواب میدهد «میتوانیم بگوییم به طرفِ نابودی میرود، آنوقت بحث تمام میشود.»
این نابودی یک استعارهی متافیزیکی است.
۹. «صدای شرقشرقِ بالا زدن میآید. بلند میشوم. پرده را کنار میزنم. کبوتری آن طرفِ شیشه نیست. گربهای لبهی دیوارِ همسایه نشسته. نگاهم میکند.»
تکانهها
| دست تکان دادن برای مارادونا | تکانهها
۱. حتّا مارادونا هم میمیرد.
۲. همهچیز از بین میرود. ما از ازل، برای مدت نامعلومی، نبودهایم، یک مدتی هستیم، فضایی را با «من» اشغال میکنیم و زمان از درونمان میگذرد، بعد دوباره برمیگردیم به نیستی.
مارادونا، در فاصلهی دو نیستی، یک افشاگر است. وقتی به طرف نابودی همه را دریبل میزد و با قهقهه به وحشت بنیادین چیزها دهنکجی میکرد، وقتی شادمانه نابودی را میپذیرفت، مثل رقصندهای که همهچیز برایش لو رفته،داشت نام اصلیِ «نیستی» را افشا میکرد: «خانه».
۲.۵. صدا زدنِ «نیستی» به نامهای دیگرش، رام/اهلی کردنِ نیستی است.
۳. «نیستی
۴. اگر تمایزی بین «قصه گفتن» و «قصه بودن» در نظر بگیریم، ما و جهان ما بیشتر از هرچیزی به آدمهایی که قصه هستند احتیاج داریم.
مارادونا قصهست. یک داستان حیرتآور، مثل یک جرقهی کوتاه، توی تاریکی. انگار همهش خیال بوده.
۵. «دست تکان دادن برای مارادونا»
۲. همهچیز از بین میرود. ما از ازل، برای مدت نامعلومی، نبودهایم، یک مدتی هستیم، فضایی را با «من» اشغال میکنیم و زمان از درونمان میگذرد، بعد دوباره برمیگردیم به نیستی.
مارادونا، در فاصلهی دو نیستی، یک افشاگر است. وقتی به طرف نابودی همه را دریبل میزد و با قهقهه به وحشت بنیادین چیزها دهنکجی میکرد، وقتی شادمانه نابودی را میپذیرفت، مثل رقصندهای که همهچیز برایش لو رفته،داشت نام اصلیِ «نیستی» را افشا میکرد: «خانه».
۲.۵. صدا زدنِ «نیستی» به نامهای دیگرش، رام/اهلی کردنِ نیستی است.
۳. «نیستی
من را به تنم قرض داده تا مرئی باشم، قصهام را بسازم، بعد پسم بگیرد. اما من زندگی را با خودم به نیستی میبرم، مثل پریدن و گل زدن با دست، نیستی را به درون میکشم، میمکم.» این سرودِ مارادوناست وقتی که با رقص به طرف«خانه»میدوید.۴. اگر تمایزی بین «قصه گفتن» و «قصه بودن» در نظر بگیریم، ما و جهان ما بیشتر از هرچیزی به آدمهایی که قصه هستند احتیاج داریم.
مارادونا قصهست. یک داستان حیرتآور، مثل یک جرقهی کوتاه، توی تاریکی. انگار همهش خیال بوده.
۵. «دست تکان دادن برای مارادونا»
_____________
◾️ دویدن به طرفِ سرگیجه | ده قطعه دربارهی جمعیتزدایی از «من»
◾️متنِ قبلی: تکهپارههای بیرنگِ وطن
© نقاشیها: آد نردرام | Odd nerdrum
_____________
◾️ دویدن به طرفِ سرگیجه | ده قطعه دربارهی جمعیتزدایی از «من»
◾️متنِ قبلی: تکهپارههای بیرنگِ وطن
© نقاشیها: آد نردرام | Odd nerdrum
_____________
۱. شش ضمیر داریم:
من/ تو/ او _ ما/ شما/ آنها.
سهتای اول مفردند: اشاره به آدمی تنها. سهتای دوّم جمعاند: اشاره به دستهای از آدمهای تنها.
۲. «ما» چی است؟ هر دو یا چند نفری کنارِ هم، یک «ما» نیستند؛ یک جمعیتاند. ممکن است که این جمعیت، به جای «ما»، «شما» یا «آنها» باشند. چی است که چندتا آدم را در کنارِ هم شیرازه میزند، یک «ما» میسازد؟
اولینِ شرطِ تشکیلِ «ما» وجودِ یک «من» است. این «من» دو خصوصیت دارد: ۱.کانونِ و محورِ مرکزیِ «ما»ست که حضورِ دیگری، حضور یک «او» یا «تو» را با خودش، در کنارِ خودش میپذیرد. ۲.«من» الزاماً راوی است.
شرطِ دومِ تشکیلشدنِ «ما»، به جز وجود یک من که در مرکز است و دیگری که همراهیاش میکند، ایده یا موضوعی بیرونی است که به عنوانِ بخشِ سوّم، [ناماش را در این متن شیرازه میگذاریم] اجزا را به هم میچسباند.
۳. «من» چهطور میتوانم وقتی هرگز از خودم بیرون نرفتهام، وقتی به عنوان یک آگاهی دائماً همراه و درونِ تنی واحد و ثابت در جهان بودهام و به واسطهی این تن جهان را تجربه کردهام، ادعایی دربارهی «ما» بودن بکنم؟ چهطور من بهعلاوهی یک منِ دیگر یک ما تشکیل میدهد، وقتی که هر من، جهانی شخصی است که انطباقی با من دیگر ندارد؛ وقتی که دوتا تنِ مجزا، تنِ «من» و تنِ «دیگری» نمیتوانند مثل حاصل جمعی، یک تن بشوند، این ما چطور در جداماندگی افراد از هم صورت میبندد؟
۳.۵. وقتی میلِ من ابژهای در جهان دارد، من ناگزیر با تنم به طرف آن ابژه خیز برمیدارم و در راه، «دیگری» را میبینم که دارد به سمت ابژهی من حرکت میکند، دو راه پیش رویم هست: ۱. یا مانعی بینِ ابژهی میلم و حرکت دیگری به طرف آن ابژه باشم ۲. یا حرکت دیگری را به طرف ابژهی میلِ خودم به رسمیت بشناسم.
در حالتِ اول، حالتِ ممانعت از حضورِ دیگری، مرزی بین من و دیگری ایجاد میکنم، آنوقت «شما/آنها» به وجود میآید: آدمهایی در طرفِ دیگرِ مرز. در حالتِ دوم، حالتِ پذیرش، «ما» تشکیل میشود. حرکتِ «من» و حرکتِ دیگری به طرفِ موضوعی بیرونی، طرفِ موضوعی مشترک، مایی تشکیل میدهد. بیاینکه من از خودم بیرون رفته باشم.
«ما» به واسطهی چیزی ثالث -شیرازه- قوام پیدا میکند. ابژهی میلانگیزی، دو یا چند «من» را به سمت «ما» شدن فرامیخواند.
من/ تو/ او _ ما/ شما/ آنها.
سهتای اول مفردند: اشاره به آدمی تنها. سهتای دوّم جمعاند: اشاره به دستهای از آدمهای تنها.
۲. «ما» چی است؟ هر دو یا چند نفری کنارِ هم، یک «ما» نیستند؛ یک جمعیتاند. ممکن است که این جمعیت، به جای «ما»، «شما» یا «آنها» باشند. چی است که چندتا آدم را در کنارِ هم شیرازه میزند، یک «ما» میسازد؟
اولینِ شرطِ تشکیلِ «ما» وجودِ یک «من» است. این «من» دو خصوصیت دارد: ۱.کانونِ و محورِ مرکزیِ «ما»ست که حضورِ دیگری، حضور یک «او» یا «تو» را با خودش، در کنارِ خودش میپذیرد. ۲.«من» الزاماً راوی است.
شرطِ دومِ تشکیلشدنِ «ما»، به جز وجود یک من که در مرکز است و دیگری که همراهیاش میکند، ایده یا موضوعی بیرونی است که به عنوانِ بخشِ سوّم، [ناماش را در این متن شیرازه میگذاریم] اجزا را به هم میچسباند.
۳. «من» چهطور میتوانم وقتی هرگز از خودم بیرون نرفتهام، وقتی به عنوان یک آگاهی دائماً همراه و درونِ تنی واحد و ثابت در جهان بودهام و به واسطهی این تن جهان را تجربه کردهام، ادعایی دربارهی «ما» بودن بکنم؟ چهطور من بهعلاوهی یک منِ دیگر یک ما تشکیل میدهد، وقتی که هر من، جهانی شخصی است که انطباقی با من دیگر ندارد؛ وقتی که دوتا تنِ مجزا، تنِ «من» و تنِ «دیگری» نمیتوانند مثل حاصل جمعی، یک تن بشوند، این ما چطور در جداماندگی افراد از هم صورت میبندد؟
۳.۵. وقتی میلِ من ابژهای در جهان دارد، من ناگزیر با تنم به طرف آن ابژه خیز برمیدارم و در راه، «دیگری» را میبینم که دارد به سمت ابژهی من حرکت میکند، دو راه پیش رویم هست: ۱. یا مانعی بینِ ابژهی میلم و حرکت دیگری به طرف آن ابژه باشم ۲. یا حرکت دیگری را به طرف ابژهی میلِ خودم به رسمیت بشناسم.
در حالتِ اول، حالتِ ممانعت از حضورِ دیگری، مرزی بین من و دیگری ایجاد میکنم، آنوقت «شما/آنها» به وجود میآید: آدمهایی در طرفِ دیگرِ مرز. در حالتِ دوم، حالتِ پذیرش، «ما» تشکیل میشود. حرکتِ «من» و حرکتِ دیگری به طرفِ موضوعی بیرونی، طرفِ موضوعی مشترک، مایی تشکیل میدهد. بیاینکه من از خودم بیرون رفته باشم.
«ما» به واسطهی چیزی ثالث -شیرازه- قوام پیدا میکند. ابژهی میلانگیزی، دو یا چند «من» را به سمت «ما» شدن فرامیخواند.
۴.هر ما یک شیرازهی بهخصوص دارد: مای دانشآموزان یک کلاس، به واسطهی درسی مشترک را خواندن صورت بسته، در همین حال، خردهماهایی درون این ما وجود دارد: مایی که به واسطهی اهلِ ورزش بودن کنار هماند، از طرفی مایی که در فاصلهی کلاسها سیگار میکشند کنار هماند. هر «ما» شیرازهای برای قوام دارد. لحظههایی هست که دو نفر به خودشان مشغول نیستند، با هم به چیزی بیرون از خودشان مشغولاند: دیدن یک چیز واحد، ساختن چیزی مشترک، انجام دادن یک کار جمعی.
وقتی به دیگری مشغولایم، درحال تجربهکردنِ «دیگری» هستیم، امّا وقتی با دیگری، به چیزی ثالث مشغولایم، این دقیقهها، لحظههای تجربهکردنِ «ما» هستند، به میانجیِ چیزی خارج از من و دیگری: شیرازه.
۴.۵. حالتِ استثنایی/ همخوابی: وقتی ابژهی بیرونی، موقتاً غایب است، دو نفر، باید دوئتی اجرا کنند که به نوبت، یکی نقش بخشِ سوم -شیرازه- را بازی کند: ابژهی میل باشد. تا شیرازه در فرصتِ مقرر، دوباره ظهور کند. حرکتِ ما ادامه پیدا کند. هر همخوابی، یک مای مچاله شده است.
اگر شیرازهی اصلی را در همخوابی، ارضای تنش جنسی در نظر بگیریم، در نهایت، این ارضا، پدیدهای فردی است. هر کدام از طرفین سکس دارد به سمت ارضای خودش حرکت میکند، نه به طرفِ یک نقطهی مشترک. بنابراین، برای حفظِ این کار -همخوابی-، باید هرکسی برای دیگری شیرازه باشد، ابژهی میل باشد، وگرنه همخوابی متوقف میشود.
در نتیجه، هر «ما»یی، شیرازهای دارد، امّا این شیرازه و هدف و موضوعِ سوّم الزاماً آشکار نیست. غیب میشود. استحاله پیدا میکند. یکی از حالتهای غیب شدنِ شیرازه، در همخوابی -بینیتِ باروری- و حالتِ دیگر در «ملّتشدن» است.
۵. همخوابی استثناست. امّا وقتی «ما» بیشتر از دو نفریم، و در حال همخوابی نیستیم، وقتی میفهمیم که ابژهی میلِ فرد با چشمبندی غیب شده اما همچنان فرد در تلهی «ما» مانده، تکلیف چی است؟ وقتی ما داریم در مساحتِ یک مای خالی میپلکیم، چه چیزی مانع از فروپاشیدنِ ما میشود؟
این حالت استثناییِ فقدانِ ابژهی میلِ فردی و در عینحال برپا ماندنِ سازهی خالیِ «ما»، استحالهی افراد به «ملت» است. ملت یک «ما»ی متورم است که همهی افراد موظفاند بیحضور ابژهی میل، منِ کانونیِ روایتگرش باشند و با این کار دیگری را همراه با خودشان تحمل کنند.
«ملت» یک نحوهای از «ما» است. یک ما که زیر دستور و سایهی دولتی مرکزی و شیرازهها و ابژههای میل مصنوعیِ دستسازش افراد را به هم جوش داده. ملت در عمل، جمعیتی است که در یک بازهی جغرافیایی، با آرمانِ حفظِ مرز به صورتِ «ما» قوام پیدا کردهاند. مایی خودخواه که هر خروج و هر فرآیند دیگریشدنی را پیشاپیش سرکوب میکند. رسالتِ هر ملت، ابژهی پنهانیِ میلِ هر ملت، حفاظت از ایدهی تمامیت ارضی و نگهبانی دادن از مرز در هر صورتی، در برابر هر تهدیدی است، طوری که انگار مرزهای امروز، قاعدههایی ازلیابدیاند. هر ملت در عینحال که بدونِ ابژههای میلِ فردیِ اعضایش، در خود مچاله شده، تکبهتک فراموش کرده که مرزهای جهان در طولِ تاریخ دائماً تغییر کردهاند. چیزی ملّی، چیزی جغرافیایی برای صیانت وجود ندارد. نمیشود بادی که میرود را با دست نگه داشت.
وقتی به دیگری مشغولایم، درحال تجربهکردنِ «دیگری» هستیم، امّا وقتی با دیگری، به چیزی ثالث مشغولایم، این دقیقهها، لحظههای تجربهکردنِ «ما» هستند، به میانجیِ چیزی خارج از من و دیگری: شیرازه.
۴.۵. حالتِ استثنایی/ همخوابی: وقتی ابژهی بیرونی، موقتاً غایب است، دو نفر، باید دوئتی اجرا کنند که به نوبت، یکی نقش بخشِ سوم -شیرازه- را بازی کند: ابژهی میل باشد. تا شیرازه در فرصتِ مقرر، دوباره ظهور کند. حرکتِ ما ادامه پیدا کند. هر همخوابی، یک مای مچاله شده است.
اگر شیرازهی اصلی را در همخوابی، ارضای تنش جنسی در نظر بگیریم، در نهایت، این ارضا، پدیدهای فردی است. هر کدام از طرفین سکس دارد به سمت ارضای خودش حرکت میکند، نه به طرفِ یک نقطهی مشترک. بنابراین، برای حفظِ این کار -همخوابی-، باید هرکسی برای دیگری شیرازه باشد، ابژهی میل باشد، وگرنه همخوابی متوقف میشود.
در نتیجه، هر «ما»یی، شیرازهای دارد، امّا این شیرازه و هدف و موضوعِ سوّم الزاماً آشکار نیست. غیب میشود. استحاله پیدا میکند. یکی از حالتهای غیب شدنِ شیرازه، در همخوابی -بینیتِ باروری- و حالتِ دیگر در «ملّتشدن» است.
۵. همخوابی استثناست. امّا وقتی «ما» بیشتر از دو نفریم، و در حال همخوابی نیستیم، وقتی میفهمیم که ابژهی میلِ فرد با چشمبندی غیب شده اما همچنان فرد در تلهی «ما» مانده، تکلیف چی است؟ وقتی ما داریم در مساحتِ یک مای خالی میپلکیم، چه چیزی مانع از فروپاشیدنِ ما میشود؟
این حالت استثناییِ فقدانِ ابژهی میلِ فردی و در عینحال برپا ماندنِ سازهی خالیِ «ما»، استحالهی افراد به «ملت» است. ملت یک «ما»ی متورم است که همهی افراد موظفاند بیحضور ابژهی میل، منِ کانونیِ روایتگرش باشند و با این کار دیگری را همراه با خودشان تحمل کنند.
«ملت» یک نحوهای از «ما» است. یک ما که زیر دستور و سایهی دولتی مرکزی و شیرازهها و ابژههای میل مصنوعیِ دستسازش افراد را به هم جوش داده. ملت در عمل، جمعیتی است که در یک بازهی جغرافیایی، با آرمانِ حفظِ مرز به صورتِ «ما» قوام پیدا کردهاند. مایی خودخواه که هر خروج و هر فرآیند دیگریشدنی را پیشاپیش سرکوب میکند. رسالتِ هر ملت، ابژهی پنهانیِ میلِ هر ملت، حفاظت از ایدهی تمامیت ارضی و نگهبانی دادن از مرز در هر صورتی، در برابر هر تهدیدی است، طوری که انگار مرزهای امروز، قاعدههایی ازلیابدیاند. هر ملت در عینحال که بدونِ ابژههای میلِ فردیِ اعضایش، در خود مچاله شده، تکبهتک فراموش کرده که مرزهای جهان در طولِ تاریخ دائماً تغییر کردهاند. چیزی ملّی، چیزی جغرافیایی برای صیانت وجود ندارد. نمیشود بادی که میرود را با دست نگه داشت.
۶. هر «ما/ملّت» موظف است تا به کلّی خواست و میلِ افراد را فراموش کند. «ما» فراموش کردهایم که جمعیتها به صورت خلقالساعه به وجود نمیآیند و ساز و کاری اتمیستی در روند تشکیل شدن اجتماعها وجود دارد: هر جمعیت یک همپیمانی بین فردهاست، با ابژهی میل و شیرازهای مشترک. «جمعیت»ها موجوداتی هوشمند نیستند که آرمانسازی کنند؛ حتا آرمانهای جمعی هم در نهایت آرمانهایی فردیاند که تبلیغ شدهاند و تعمیم پیدا کردهاند. در بطن هر جمعیت، افرادی هستند/بودهاند/خواهند آمد که به جمعیتها آرمانها را از زبانِ جمع و نه از زبانِ خود، دیکته میکنند.
درواقع هر جور رفتنی به طرفِ ایدهی «جمعیت» باید برگشتی به طرف فرد داشته باشد، با این ترجیعبند که «هر ظلم و لطفی در حق جمعیتها را باید همچون ظلم و لطفی به افراد فهمید».
باید برای اعادهی فردیت، برای برگرداندن بار مسئولیت هرکس روی دوشهای خودش از آدم، از هر «من» جمعیتزدایی کنیم. ساختارِ هر «ما» را تجزیه کنیم و ابژهی میل ما را بیرون بکشیم، با تکتکِ ابژههای میلِ افراد مقایسه کنیم. شدتِ اختلافی که بین ابژهی میل فرد با ابژهی میل جمعیت/ما وجود دارد، معیارِ فاسد بودنِ تجمع است؛ تجمعی انباشته از افرادِ از-خود-بیگانه.
۷. ترجیح دادن کتگوریها و قالبهای جمعی، به جای خودِ «فرد» و دغدغهها و امکانهاش، یکجور وادادگی تاریخی در خاورمیانهست.
همواره وطن، ارتش، خانواده، مکتب، جنبش، و جمعیتها و آرمانهایی که دارند، نسبت به «یک فرد» در اولویتاند.
اگر به ده-پانزدهتا دولت-ملتِ حالِ حاضر در خاورمیانه نگاه کنید، توی این تقسیمبندیها، آدمها، دربارهی خودشان، و دربارهی فردیتشان، نه امکانی جز فرار دارند، نه حقی برای به دستآوردن. تعارضی تاریخی بین فرد و جمع، بین «من» و «ما» وجود دارد که همهچیز را به نفعِ «ما» و به ضررِ «من» بازتفسیر میکند. همه باید در اختیارِ «کُل» و ابژهی میلِ کل باشند؛ این دستورِ فرهنگ مستقر، خانواده، تحصیلات، هنر است. «فرد» یعنی تفرقه، یعنی خیانت. ارسطو در سیاست مینویسند آدمی که پلیس/شهر را ترک میکند، یا دیو است یا خدا. تمام پروسهی تمدن در تلاش برای اثباتِ نا-دیو/نا-خدا بودنِ انسانها بوده: سرکوبی نامرئی- بلعیدنِ من در ما.
از طرفی، اینجا، در خاورمیانه، همه عاشقِ ایدههای موهومی مثل «مرز»و «تمامیت ارضی»اند، بی اینکه اثر مستقیم یا غیرمستقیمی از این مفهومها توی زندگی فردی ببینند، بیاینکه فرصتی برای مقایسهی خواستهای فردیشان با خواستهای جمع داشته بوده باشند.
مرزهای خاورمیانه جعلیاند -مثل هر مرز دیگری در تاریخ- برای یک«فرد»که مسئولیت خودشو برعهده گرفته. چرا که یک فرد مستقل، هر طرفِ این مرزها، چیزی دورریختنی به حساب میآید.
«ما» در نهایت شرّی فینفسه نیست. «ملتشدن»، در معنای رمهوارگی و از دست دادنِ میل و ارادهی شخصی در برابر خواستی سیاسی، به مثابه یکی از نقابهای مختلفِ «ما»، سواستفاده کردن از تجمعِ افرادِ از-خود-بیگانه-شده است: صورتِ شریرِ «ما».
۸. ملت اسمِ رمزی برای سلبِ فردیت است. هروقت دچار شوقهای کاذب ملیمیهنی شدیم، هروقت با تصورِ «مرز» شروع به خودارضایی کردیم، از یک مسئلهی «زبانی» برای مداوا کمک بگیریم، به ضمایرِ گلآلود برگردیم و ضمیرها را از هم تفکیک کنیم. از خودمان بپرسیم:
«من» چرا دارم خودم را «ما» صدا میزنم؟
این شروعِ مسئولیتپذیری است، قدمِ اول به طرفِ «من» و به دوشگرفتنِ مسئلهی «من»، با تمامِ سرگیجهای که در برابرم است____ وقتی که هشتونیم میلیارد من/ملّتِ غیرجغرافیایی، هشتونیم میلیارد سرگیجهی حاصل از آزادی -شبیه به رقصی دستهجمعی- در کنار هم باشند، «ما» خاصیت تلهبودن را از دست میدهد، تبدیل به جشنوارهای -قابلِ ترک- میشود.
درواقع هر جور رفتنی به طرفِ ایدهی «جمعیت» باید برگشتی به طرف فرد داشته باشد، با این ترجیعبند که «هر ظلم و لطفی در حق جمعیتها را باید همچون ظلم و لطفی به افراد فهمید».
باید برای اعادهی فردیت، برای برگرداندن بار مسئولیت هرکس روی دوشهای خودش از آدم، از هر «من» جمعیتزدایی کنیم. ساختارِ هر «ما» را تجزیه کنیم و ابژهی میل ما را بیرون بکشیم، با تکتکِ ابژههای میلِ افراد مقایسه کنیم. شدتِ اختلافی که بین ابژهی میل فرد با ابژهی میل جمعیت/ما وجود دارد، معیارِ فاسد بودنِ تجمع است؛ تجمعی انباشته از افرادِ از-خود-بیگانه.
۷. ترجیح دادن کتگوریها و قالبهای جمعی، به جای خودِ «فرد» و دغدغهها و امکانهاش، یکجور وادادگی تاریخی در خاورمیانهست.
همواره وطن، ارتش، خانواده، مکتب، جنبش، و جمعیتها و آرمانهایی که دارند، نسبت به «یک فرد» در اولویتاند.
اگر به ده-پانزدهتا دولت-ملتِ حالِ حاضر در خاورمیانه نگاه کنید، توی این تقسیمبندیها، آدمها، دربارهی خودشان، و دربارهی فردیتشان، نه امکانی جز فرار دارند، نه حقی برای به دستآوردن. تعارضی تاریخی بین فرد و جمع، بین «من» و «ما» وجود دارد که همهچیز را به نفعِ «ما» و به ضررِ «من» بازتفسیر میکند. همه باید در اختیارِ «کُل» و ابژهی میلِ کل باشند؛ این دستورِ فرهنگ مستقر، خانواده، تحصیلات، هنر است. «فرد» یعنی تفرقه، یعنی خیانت. ارسطو در سیاست مینویسند آدمی که پلیس/شهر را ترک میکند، یا دیو است یا خدا. تمام پروسهی تمدن در تلاش برای اثباتِ نا-دیو/نا-خدا بودنِ انسانها بوده: سرکوبی نامرئی- بلعیدنِ من در ما.
از طرفی، اینجا، در خاورمیانه، همه عاشقِ ایدههای موهومی مثل «مرز»و «تمامیت ارضی»اند، بی اینکه اثر مستقیم یا غیرمستقیمی از این مفهومها توی زندگی فردی ببینند، بیاینکه فرصتی برای مقایسهی خواستهای فردیشان با خواستهای جمع داشته بوده باشند.
مرزهای خاورمیانه جعلیاند -مثل هر مرز دیگری در تاریخ- برای یک«فرد»که مسئولیت خودشو برعهده گرفته. چرا که یک فرد مستقل، هر طرفِ این مرزها، چیزی دورریختنی به حساب میآید.
«ما» در نهایت شرّی فینفسه نیست. «ملتشدن»، در معنای رمهوارگی و از دست دادنِ میل و ارادهی شخصی در برابر خواستی سیاسی، به مثابه یکی از نقابهای مختلفِ «ما»، سواستفاده کردن از تجمعِ افرادِ از-خود-بیگانه-شده است: صورتِ شریرِ «ما».
۸. ملت اسمِ رمزی برای سلبِ فردیت است. هروقت دچار شوقهای کاذب ملیمیهنی شدیم، هروقت با تصورِ «مرز» شروع به خودارضایی کردیم، از یک مسئلهی «زبانی» برای مداوا کمک بگیریم، به ضمایرِ گلآلود برگردیم و ضمیرها را از هم تفکیک کنیم. از خودمان بپرسیم:
«من» چرا دارم خودم را «ما» صدا میزنم؟
این شروعِ مسئولیتپذیری است، قدمِ اول به طرفِ «من» و به دوشگرفتنِ مسئلهی «من»، با تمامِ سرگیجهای که در برابرم است____ وقتی که هشتونیم میلیارد من/ملّتِ غیرجغرافیایی، هشتونیم میلیارد سرگیجهی حاصل از آزادی -شبیه به رقصی دستهجمعی- در کنار هم باشند، «ما» خاصیت تلهبودن را از دست میدهد، تبدیل به جشنوارهای -قابلِ ترک- میشود.