پاییز خیلی خوشگله اما نه وقتی که اول صبح با آبریزش بینی و چشم و سردرد و فین فین بیدار بشی و حتی سرما هم نخورده باشی.
هستی .
خدایی به چهره بیلور نمیخورد شریف باشه
کسکشی که توی چشمای برتی بود با لرد بیلیش برابری میکرد.
Spaceship (ER era)
کسکشی که توی چشمای برتی بود با لرد بیلیش برابری میکرد.
بنده تا لحظه آخر بهش اعتماد نداشتم و منتظر بودم یک کیری از جیبش بکشه بیرون و بکوبه تو صورتمون.
Forwarded from 𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉 (وکیل مدافع خانوادهی وانداویژن Era) (𝑨𝒔𝒉𝒐𝒌𝒂🩵)
و این آخرین باریه که شنیدیم «گل برای آرژانتین توسط لیونل مسی»
Forwarded from 𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉 (وکیل مدافع خانوادهی وانداویژن Era) (𝑨𝒔𝒉𝒐𝒌𝒂🩵)
Did we make it? Yes, we did.
عاشقشم رفت خونه ملت برای خودش کتری رو گذاشت روی گاز و ساندویچ درست؟😭
Forwarded from 405 Existence Not Found
این پیامو فوروارد کنید، بر اساس چنل و شخصیتتون بهتون یک برد مثل این از فعالیت هایی که میتونید بجای اسکرول کردن امتحان کنید پیشنهاد بدم.
اگه دوست داشتید جوین بشید؛
و اگر پرایوتین لینک بدین.
و اگر پرایوتین لینک بدین.
پرشین توییکس 😎
استاد واقعی باعث میشه با ذوق بری سر کلاسی که هیچ علاقهای بهش نداشتی.
محمدی من هنوز بهت فکر میکنم حتی با اینکه چهارسال از کلاست گذشته و فقط یک ترم باهات داشتم.
Spaceship (ER era)
یک قسمت دانلود کردم تا ببینم چی میشه.
قسمت اول رو دیدم.
به نظر سریال جالبی بیاد. برای بازیگرش meh هستم و دروغ نمیگم که براش افتادم یا هرچی چون به هر حال بلونده.
از اون دختر مو مشکیه اصلا خوشم نیومد بهم وایب آلیسون توی هوس رو داد.
و از یه جایی به بعد فقط داشتم به اون حرف خاتره فکر میکردم که میگفت تلاش کردن شخصیت جین رو از روی شرلوک کپی کنن.
به نظر سریال جالبی بیاد. برای بازیگرش meh هستم و دروغ نمیگم که براش افتادم یا هرچی چون به هر حال بلونده.
از اون دختر مو مشکیه اصلا خوشم نیومد بهم وایب آلیسون توی هوس رو داد.
و از یه جایی به بعد فقط داشتم به اون حرف خاتره فکر میکردم که میگفت تلاش کردن شخصیت جین رو از روی شرلوک کپی کنن.
داستان سیذارتا از جایی شروع میشه که همه اون رو پسری کامل و برهمن میبینن از دور همه چیزش بی نقصه و زندگی کامل و خوبی داره.
اونجور که نشون داده مبشه پدرش بهش افتخار میکنه، دوست صمیمیش تقریبا اون رو الگوی خودش میدونه و مثل سایه باهاش در حرکته و بقیه هم اون رو کامل میدونن.
اما سیذارتا وسط درسها و دعاها و کارهایی که انجام میده خوشحال نیست.
اون چیز درونی که دنبالش میگرده رو توی این کارها نمیبینه و اینهارو بیهوده میبینه.
خانواده و پدرش رو ول میکنه و همراه با دوستش به شمنهایی میپیونده که از اونجا عبور کرده بودن.
کنار اونها هم یاد گرفتن رو شروع میکنه و باهاشون همراه میشه اما باز هم اون حسی که میخواد بهش برسه رو پیدا نمیکنه حتی با اینکه روش شمنها رو کامل و به درستی فرا گرفته بوده و میتونسته همه کارهای اونها رو انجام بده.
در همون حین آوازه استادی به گوششون میخوره که داستان.هاش اونهارو کنجکاو میکنه.
وقتی به دیدن اون استاد میرن دوستش همراه اون فرد میمونه اما سیذارتا تصمیم میگیره اونجارو هم ترک کنه.
نه بخاطر اینکه اون فرد استاد درستی نبوده اما بخاطر اینکه سیذارتا عقیده داشته که خرد و دانش چیزهایی نیستن که یاد دادنی باشند و لزومهی یاد گرفتن اونها تنها تجربه کردنه.
نمیخوام کل داستان رو تعریف کنم اما بقیهی داستان دربارهی اینه که سیذارتا واقعا توی دورانی که بعد از اون تصمیم نپیوستن به بودا میگیره هر زندگیای رو میگذرونه و حتی مثل بقیهی آدمها زندگی میکنه و وارد شهر میشه. کار میکنه و قمار میکنه و حتی معشوقه هم داره اما باز هم خوشحالی که میخواد هیچوقت باهاش همراه نمیشه.
روایت داستان به طور مداوم کشمکشهایی رو توی دورانهای مختلف زندگی و روشهای مختلف اون برای زندگی کردن رو نشون میده و اینکه توی هرچیزی و حتی تا لحظات پیری دست از گشتن و دانستن برنمیداره.
کتاب، واقعا کتاب قابل تاملیه و به نظر من یکبار خوندنش کافی نیست و حتی باید ترجمههای متفاوت رو امتحان کرد و با کلمات متفاوتتری خوندش تا شاید حتی چیزهای بیشتری هم بشه ازش فهمید.
اما خلاصه مطلب این بود که زندگیکردن چیزی نیست که بشه از استادها و کتابها و یا حتی چیزهای دیگه آموخته بشه و باید تجربه بشه.
و اینکه نه فکر نمیکنم لیوان چایی همه باشه.
اونجور که نشون داده مبشه پدرش بهش افتخار میکنه، دوست صمیمیش تقریبا اون رو الگوی خودش میدونه و مثل سایه باهاش در حرکته و بقیه هم اون رو کامل میدونن.
اما سیذارتا وسط درسها و دعاها و کارهایی که انجام میده خوشحال نیست.
اون چیز درونی که دنبالش میگرده رو توی این کارها نمیبینه و اینهارو بیهوده میبینه.
خانواده و پدرش رو ول میکنه و همراه با دوستش به شمنهایی میپیونده که از اونجا عبور کرده بودن.
کنار اونها هم یاد گرفتن رو شروع میکنه و باهاشون همراه میشه اما باز هم اون حسی که میخواد بهش برسه رو پیدا نمیکنه حتی با اینکه روش شمنها رو کامل و به درستی فرا گرفته بوده و میتونسته همه کارهای اونها رو انجام بده.
در همون حین آوازه استادی به گوششون میخوره که داستان.هاش اونهارو کنجکاو میکنه.
وقتی به دیدن اون استاد میرن دوستش همراه اون فرد میمونه اما سیذارتا تصمیم میگیره اونجارو هم ترک کنه.
نه بخاطر اینکه اون فرد استاد درستی نبوده اما بخاطر اینکه سیذارتا عقیده داشته که خرد و دانش چیزهایی نیستن که یاد دادنی باشند و لزومهی یاد گرفتن اونها تنها تجربه کردنه.
نمیخوام کل داستان رو تعریف کنم اما بقیهی داستان دربارهی اینه که سیذارتا واقعا توی دورانی که بعد از اون تصمیم نپیوستن به بودا میگیره هر زندگیای رو میگذرونه و حتی مثل بقیهی آدمها زندگی میکنه و وارد شهر میشه. کار میکنه و قمار میکنه و حتی معشوقه هم داره اما باز هم خوشحالی که میخواد هیچوقت باهاش همراه نمیشه.
روایت داستان به طور مداوم کشمکشهایی رو توی دورانهای مختلف زندگی و روشهای مختلف اون برای زندگی کردن رو نشون میده و اینکه توی هرچیزی و حتی تا لحظات پیری دست از گشتن و دانستن برنمیداره.
کتاب، واقعا کتاب قابل تاملیه و به نظر من یکبار خوندنش کافی نیست و حتی باید ترجمههای متفاوت رو امتحان کرد و با کلمات متفاوتتری خوندش تا شاید حتی چیزهای بیشتری هم بشه ازش فهمید.
اما خلاصه مطلب این بود که زندگیکردن چیزی نیست که بشه از استادها و کتابها و یا حتی چیزهای دیگه آموخته بشه و باید تجربه بشه.
و اینکه نه فکر نمیکنم لیوان چایی همه باشه.
❤1