سرد بود.
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخههای حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباسشون بشه، درش نیارن یهوخت عریونشنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُختشون نیگا نیگا میکنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همهش.
من سردم بود همهش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که اینطوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفتوآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش میکردیم؟ باز نیگهمیداشتیم چشمامونو؟
چیه همهش پلک میزنی منو نیگا نیگا میکنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همینطوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا میکنی یا شوما تحصیلکردههای فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل میخندی...
شبیه اون دُکی شیشهای جدیده که برق میزنه و سید دلش رو بهش دوخته و میگه:
«من میدونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچوقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش میگم: «این پاییز جمشید نبود، سختمون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سختمون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سختمون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من میگم ' امسال موتورخونهی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که میخواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم میدادن که میبریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونهست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنهش تبر نمیخوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستونزدهی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر میکنن حالم داره باهاش خوب میشه وقتی حرف میزنم و راهنماییم میکنه چطوری سبز بشم ولی همه نمیدونن که چطوری بهش میگم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همهش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونهایهست که سید میگه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی میره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوشقامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمیکردم، کار سیده؟
هی میگه:
«میخوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش میگم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمیکنن، برفا سقوط میکنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کلهی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...
#فصـلسپـید
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخههای حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباسشون بشه، درش نیارن یهوخت عریونشنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُختشون نیگا نیگا میکنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همهش.
من سردم بود همهش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که اینطوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفتوآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش میکردیم؟ باز نیگهمیداشتیم چشمامونو؟
چیه همهش پلک میزنی منو نیگا نیگا میکنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همینطوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا میکنی یا شوما تحصیلکردههای فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل میخندی...
شبیه اون دُکی شیشهای جدیده که برق میزنه و سید دلش رو بهش دوخته و میگه:
«من میدونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچوقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش میگم: «این پاییز جمشید نبود، سختمون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سختمون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سختمون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من میگم ' امسال موتورخونهی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که میخواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم میدادن که میبریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونهست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنهش تبر نمیخوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستونزدهی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر میکنن حالم داره باهاش خوب میشه وقتی حرف میزنم و راهنماییم میکنه چطوری سبز بشم ولی همه نمیدونن که چطوری بهش میگم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همهش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونهایهست که سید میگه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی میره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوشقامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمیکردم، کار سیده؟
هی میگه:
«میخوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش میگم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمیکنن، برفا سقوط میکنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کلهی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...
#فصـلسپـید
بعضیوقتها با چیزی یادت میفتم و با اینکه جواب واضحه باز هم برام سوال پیش میاد که چطور تونستی؟
به چیزی که مال تو نیست نباید بنازی
اینطوری فقط از خودت یک احمق میسازی.
اینطوری فقط از خودت یک احمق میسازی.
بعضیجاها اتفاقا باید از عمد ببازی و بیای بیرون. اون باخت راه نجاتت میشه.
"كه چى؟"
اين سوالىست كه حالا در همهچيز از خود میپرسم. تصور نمىكنم كه به پوچى رسيده باشم اما خب دودستى هم به زندگی نچسبیدهام. خوشحال میشوم اما ذوقزده نه. هر دردى عادىست و هر خندهای عادیتر شايد نهايت زندگی همين است. شايد بيهوده آن را در ذهنم عظمت دادم.
اين سوالىست كه حالا در همهچيز از خود میپرسم. تصور نمىكنم كه به پوچى رسيده باشم اما خب دودستى هم به زندگی نچسبیدهام. خوشحال میشوم اما ذوقزده نه. هر دردى عادىست و هر خندهای عادیتر شايد نهايت زندگی همين است. شايد بيهوده آن را در ذهنم عظمت دادم.
- امیرطاها سِلکی
Forwarded from خالـق (- 𝐑𝐚𝐇𝐞𝐚𝐋)
خودت رو بهم بباز؛
این بار نیاز دارم که برنده باشم.
این بار نیاز دارم که برنده باشم.
از روزمرهم متنفر میشم وقتی تو لای اون گم میشی. بمون همینجا. پشت پلکهام.
بزرگوار، اینکه هرکی ناراحته و قیافهش توهمه، دلیل نمیشه شکست عشقی خورده باشه. شاید زیادی به جاجیشیش فشار آورده و دشوریش رو نگه داشته. مثبت باش.