سیر تا پیاز زندگی را...
تنها با دیدن جنازه خودم بر لب جدول
در حالی که او نمیداند عزیز دلش خود را با یک چاقو خلاص کرده
میشود سر کرد.!
تنها با دیدن جنازه خودم بر لب جدول
در حالی که او نمیداند عزیز دلش خود را با یک چاقو خلاص کرده
میشود سر کرد.!
دلم پیش توست،
و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشتههایم
را بدهم، تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.
#Aletterforher
و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشتههایم
را بدهم، تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.
آلبر کامو
#Aletterforher
❤2
فعلا تمایلم به مرگ از تمایلم به یک آغوش گرم و یک لیوان قهوه بیشتره
❤3
"نبضِ خامـــوش اوراکـــــــــل"
«زخــــــــــــــمی از نـــــــــو» #Art #Sketchofday
آن بخش از وجودم که باید بداند چه حسی دارم، گویا کر و لال شده.
نمیفهمم میخواهم گریه کنم یا فریاد بزنم، تنها شوم یا در میان جمع غرق. یک لحظه دلم هوای یک آغوش گرم را دارد، لحظهای بعد فکر میکنم طناب دار به گردنم از هر دستی که مرا بفشارد، صادقتر است. نمیدانم تشنهی عشقام یا هوس مرگ کردهام. دلم میخواهد کسی باشد، اما نه برای حرف زدن، فقط برای سکوت کردن کنارم. میانِ بودن و نبودن، میانِ بغض و فریاد، میانِ التماس برای نوازش و دعا برای نابودی، گیر کردهام. هر چه هستم، نصفهام؛ هر چه میخواهم، ضدِ خودش را هم میخواهم. این همان نشانهی روشنِ سقوطِ احساسات من است.
نمیفهمم میخواهم گریه کنم یا فریاد بزنم، تنها شوم یا در میان جمع غرق. یک لحظه دلم هوای یک آغوش گرم را دارد، لحظهای بعد فکر میکنم طناب دار به گردنم از هر دستی که مرا بفشارد، صادقتر است. نمیدانم تشنهی عشقام یا هوس مرگ کردهام. دلم میخواهد کسی باشد، اما نه برای حرف زدن، فقط برای سکوت کردن کنارم. میانِ بودن و نبودن، میانِ بغض و فریاد، میانِ التماس برای نوازش و دعا برای نابودی، گیر کردهام. هر چه هستم، نصفهام؛ هر چه میخواهم، ضدِ خودش را هم میخواهم. این همان نشانهی روشنِ سقوطِ احساسات من است.
"دست نوشته های یک اوراکل"
🕊3
"نبضِ خامـــوش اوراکـــــــــل"
«فــــــــــــــرشـــــته» #Art #Sketchofday
دلم به حال خودم میسوزد. نه از سر خودخواهی، از سرِ درماندگی. انقدر به مرگ فکر میکنم که دیگر مرگ برایم یک فاجعه نیست، یک آرزوی خسته است. اما کاش شرایط ایجاب نمیکرد که بمیرم. کاش مجبور نبودم هر روز با خودم بگویم «ای کاش نبودم». کاش این جامعه، این آشفتگیِ بیسامان، این مزخرفِ جانفرسا، مرا زیر فشار خواستههای نرسیدنی له نمیکرد. میخواهم زنده بمانم، اما نه این جور زندگی. میخواهم نفس بکشم، اما نه در این هوا. به خودم میگویم: «بیچاره تو... آنقدر آرزوی مرگ داری که فراموش کردهای آرزوی زندگی چه شکلی بود.» کاش میتوانستم بدون این فشارِ مزمن، بدون این جامعهی به هم ریخته، فقط یک انسان معمولی باشم که به خواستههای سادهاش میرسد. اما نه. من ماندهام و این تناقضِ عجیب: دلم برای خودم میسوزد، اما دیگر نمیدانم سوختن به نفعِ من است یا مردن.
"دست نوشته های یک اوراکل"
❤2