بله عزیزم، تراپی. اما روانشناسی که هرگز طعمِ تنهاییِ یک کوچهی بارانزده را نچشیده، قرار است درمانِ من باشد؟ آن که هرگز ندیده است دوریِ یک عزیز، چگونه میتواند روح را از بندِ خاطراتِ فرسایشیافتهاش بیرون کشد؟ به او میگویم: «درد دارم»، میگوید: «صبر کن، عشق میآید.» اما من نمیگویم که چه بسیار عشقهایی که آمدند و رفتند، و این درد، این دردِ لعنتی، نه به بوسهای کهنه التیام مییابد، و نه به آغوشی که بویِ خاکِ تازهی گورستان میدهد. روانشناس را چه غم که من در میان هزاران آدمِ سرگردان، تنها ماندهام و این دردِ جانسوز، مرا چون کرمی درونِ سیبِ پوسیدهای میخورد. به او میگویم: «دوستت دارم»؛ میگوید: «خودت چه؟» اما من که دیگر نمیدانم خودم کجا رفته و این روحِ درمانده، میانِ دو راهیِ بودن و نبودن، چه میکند.
"دست نوشته های یک اوراکل"
❤2🕊1
"Limit: تمام!
Answers here!🍎
از تعارف کردن سیگار بهم دست بردارید؛ من واقعا میکشم