يكى از واحدهاى اندازهگیری طول سال نورى است. در مقياس كيهانشناسى اگر فاصلهى يك خوشه كهكشانى x سال نورى گزارش شود، به چه معناست؟
Anonymous Quiz
42%
نور این خوشه x سال در مسیر بوده تا به ما برسد.
23%
اگر همین الان فاصله خود و خوشه را در یک لحظه متر کنیم و تبدیل واحد کنیم میشود x سال نوری.
35%
همه موارد
#پند
داستان شیر و لقمه اول:
در بیشهای دور، جایی که مرز میان وحش و خیال باریکتر از همیشه بود، شیری زندگی میکرد. شیری که برخلاف تمامی شیرهای دیگر، قادر به حرف زدن بود. اما نه هر حرفی، بلکه حرفهایی که هر شنوندهای را به تفکر وادار میکرد.
روزی، انسانی جوان به نام امیرعلی از سر کنجکاوی یا شاید تصادف، پا به قلمروی این شیر گذاشت. امیرعلی جوانی بود جویای نام، اما سردرگم. او احساس میکرد جایی در زندگی ندارد، و حتی به خودش هم پاسخی برای این احساس نداشت.
شیر با نگاهی عمیق به او گفت:
• «جوان، چه چیزی تو را به اینجا کشانده؟»
امیرعلی که سوار بر موجی از احساسات و هورمونها بود، کمی مکث کرد و گفت:
• «نمیدانم. شاید دنبال پاسخی به گذشتهام میگردم. چیزی که تو اینهمه از طبیعت دیدهای، حتما میتوانی چیزی به من بگویی.»
شیر خندید، اما نه خندهای از سر تمسخر؛ خندهای که انگار به تلخی حقیقتی عادت کرده باشد.
• «من فقط یک شیرم. حتی وقتی حرف میزنم، در نهایت چیزی جز گوشت برای تو نیستم، درست مثل هر موجود دیگری. ولی تو، تو نمیدانی که چیستی. اگر مرغی، دسر یا حتی فقط یک لقمه… تو هنوز نمیدانی.»
امیرعلی، که از پاسخ شیر بهتزده شده بود، گفت:
• «اگر من هم فقط یک گوشت باشم، پس چرا اینهمه تغییر؟ چرا هر هفته خودم را نمیشناسم؟ چرا فکر میکنم عوض شدهام؟»
شیر سرش را تکان داد.
• «این ذات انسان است. اما به تو بگویم، من هم زمانی مثل تو فکر میکردم. هر لقمهای که شکار میکردم، دنبال طعمی بودم که هیچوقت دوباره نیافتم. لقمهای که روزی در جوانی در بیشهای خورده بودم. و حالا، حتی اگر گیاهخوار شوم، باز هم حسرت آن لقمه را میخورم.»
امیرعلی پرسید:
• «چرا گیاهخوار شدی؟ تو که همیشه شکار میکردی!»
شیر کمی مکث کرد و گفت:
• «گاهی زندگی تو را به سمتی میبرد که خودت هم نمیفهمی چرا. شاید از روی خستگی، شاید از روی پشیمانی. ولی همیشه بخشی از من به ذات اولیهام بازمیگردد. مثل وقتی که تو را مزه مزه میکنم و فکر میکنم، شاید تو همان لقمهای باشی که دنبالش بودهام.»
امیرعلی با ترسی پنهان گفت:
• «ولی من نمیخواهم خورده شوم.»
شیر لبخندی زد و گفت:
• «نگران نباش. من دیگر از خوردن خسته شدهام. اما اگر روزی ببینم که تحملت برایم سخت شده، نمیتوانم تضمین کنم. ذات شیر بودن همین است. مثل ذات انسان بودن تو، که همیشه در حال تغییر و تزلزل است.»
امیرعلی به فکر فرو رفت. او نمیدانست این گفتوگو او را به کجا میبرد، اما میدانست که پاسخ شیر چیزی بیش از یک درس ساده است. شاید خودش باید کشف کند که چه لقمهای از زندگی بوده، و آیا او نیز مانند شیر، همیشه در حسرت چیزی است که هیچگاه باز نمیگردد.
@TheObs
داستان شیر و لقمه اول:
در بیشهای دور، جایی که مرز میان وحش و خیال باریکتر از همیشه بود، شیری زندگی میکرد. شیری که برخلاف تمامی شیرهای دیگر، قادر به حرف زدن بود. اما نه هر حرفی، بلکه حرفهایی که هر شنوندهای را به تفکر وادار میکرد.
روزی، انسانی جوان به نام امیرعلی از سر کنجکاوی یا شاید تصادف، پا به قلمروی این شیر گذاشت. امیرعلی جوانی بود جویای نام، اما سردرگم. او احساس میکرد جایی در زندگی ندارد، و حتی به خودش هم پاسخی برای این احساس نداشت.
شیر با نگاهی عمیق به او گفت:
• «جوان، چه چیزی تو را به اینجا کشانده؟»
امیرعلی که سوار بر موجی از احساسات و هورمونها بود، کمی مکث کرد و گفت:
• «نمیدانم. شاید دنبال پاسخی به گذشتهام میگردم. چیزی که تو اینهمه از طبیعت دیدهای، حتما میتوانی چیزی به من بگویی.»
شیر خندید، اما نه خندهای از سر تمسخر؛ خندهای که انگار به تلخی حقیقتی عادت کرده باشد.
• «من فقط یک شیرم. حتی وقتی حرف میزنم، در نهایت چیزی جز گوشت برای تو نیستم، درست مثل هر موجود دیگری. ولی تو، تو نمیدانی که چیستی. اگر مرغی، دسر یا حتی فقط یک لقمه… تو هنوز نمیدانی.»
امیرعلی، که از پاسخ شیر بهتزده شده بود، گفت:
• «اگر من هم فقط یک گوشت باشم، پس چرا اینهمه تغییر؟ چرا هر هفته خودم را نمیشناسم؟ چرا فکر میکنم عوض شدهام؟»
شیر سرش را تکان داد.
• «این ذات انسان است. اما به تو بگویم، من هم زمانی مثل تو فکر میکردم. هر لقمهای که شکار میکردم، دنبال طعمی بودم که هیچوقت دوباره نیافتم. لقمهای که روزی در جوانی در بیشهای خورده بودم. و حالا، حتی اگر گیاهخوار شوم، باز هم حسرت آن لقمه را میخورم.»
امیرعلی پرسید:
• «چرا گیاهخوار شدی؟ تو که همیشه شکار میکردی!»
شیر کمی مکث کرد و گفت:
• «گاهی زندگی تو را به سمتی میبرد که خودت هم نمیفهمی چرا. شاید از روی خستگی، شاید از روی پشیمانی. ولی همیشه بخشی از من به ذات اولیهام بازمیگردد. مثل وقتی که تو را مزه مزه میکنم و فکر میکنم، شاید تو همان لقمهای باشی که دنبالش بودهام.»
امیرعلی با ترسی پنهان گفت:
• «ولی من نمیخواهم خورده شوم.»
شیر لبخندی زد و گفت:
• «نگران نباش. من دیگر از خوردن خسته شدهام. اما اگر روزی ببینم که تحملت برایم سخت شده، نمیتوانم تضمین کنم. ذات شیر بودن همین است. مثل ذات انسان بودن تو، که همیشه در حال تغییر و تزلزل است.»
امیرعلی به فکر فرو رفت. او نمیدانست این گفتوگو او را به کجا میبرد، اما میدانست که پاسخ شیر چیزی بیش از یک درس ساده است. شاید خودش باید کشف کند که چه لقمهای از زندگی بوده، و آیا او نیز مانند شیر، همیشه در حسرت چیزی است که هیچگاه باز نمیگردد.
@TheObs
رصد المپیاد نجوم
#پند داستان شیر و لقمه اول: در بیشهای دور، جایی که مرز میان وحش و خیال باریکتر از همیشه بود، شیری زندگی میکرد. شیری که برخلاف تمامی شیرهای دیگر، قادر به حرف زدن بود. اما نه هر حرفی، بلکه حرفهایی که هر شنوندهای را به تفکر وادار میکرد. روزی، انسانی جوان…
برای پارت دوم این پند زیر این پست درخواست بفرستید تا به حد نصاب برسد:
رصد المپیاد نجوم
#پند داستان شیر و لقمه اول: در بیشهای دور، جایی که مرز میان وحش و خیال باریکتر از همیشه بود، شیری زندگی میکرد. شیری که برخلاف تمامی شیرهای دیگر، قادر به حرف زدن بود. اما نه هر حرفی، بلکه حرفهایی که هر شنوندهای را به تفکر وادار میکرد. روزی، انسانی جوان…
#پند
#یونسی
امیرعلی به سکوت فرو رفته بود، گویی در دلش کشمکشی بهپا بود که هیچ کلامی نمیتوانست آن را بیان کند. نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را به هم فشرد. احساس میکرد که شیر، با هر کلمهای که میگفت، به او درسی عمیقتر از هر چیزی که تاکنون شنیده بود، میآموخت. اما همچنان سوالات بیپاسخ در ذهنش باقی مانده بودند.
شیر با چشمانی که گویی از هزاران سال تجربه سرشار بود، به او گفت:
• «تو نمیدانی، امیرعلی. نمیدانی که راه درست، همیشه از درون خودت میآید. باید به جایی برسی که دیگر به بیرون نگاه نکنی، بلکه فقط به درون خود بنگری.»
امیرعلی که کماکان در دنیای بیجواب و پیچیدهای غرق بود، بهآرامی پرسید:
• «پس چه باید بکنم؟ من هیچچیز نمیدانم. اگر نمیتوانم بیرون را تغییر دهم، چگونه درونم را میتوانم تغییر دهم؟»
شیر به آرامی نزدیکتر شد و در حالی که صدایش کمی نرمتر از قبل شده بود، گفت:
• «گاهی بهتر است بعضی چیزها را ندانیم، امیرعلی. وقتی در دنیای بیرونی همه چیز نامشخص و تغییرپذیر است، باید در خودت جستوجو کنی. گاهی لازم نیست همهچیز را بفهمی. فقط باید آنچه را که هستی بپذیری.»
این کلمات، مانند بادی ملایم که به درختی تکان میدهد، امیرعلی را لرزاند. احساس میکرد که درک تازهای پیدا کرده است، ولی هنوز حس سردرگمی در او باقی بود. در دلش سوالی کهنه داشت که نمیتوانست از ذهنش بیرون کند:
• «و اگر به جواب نرسیم؟ اگر نتواهم بفهمم که چرا در این دنیا هستم؟»
شیر مکثی کرد و سپس گفت:
• «جواب نرسیدن هم خودش بخشی از مسیر است. در نهایت، تو باید در این بیپاسخیها به آرامش برسی. شاید جواب نهایی هرگز نیاید، ولی مسیر جستوجو خود آن پاسخ است.»
همین لحظه بود که صدای گامهایی به گوش رسید. امیرعلی که متوجه حضور کسی جدید در آنجا شد، به سمت صدا چرخید و متعجب از اینکه چگونه کسی به اینجا رسیده بود، دید که یونسی، مردی که همیشه در جستوجوی حقیقت بود، وارد میشود. یونسی با نگاهی آرام و فلسفی به دو نفر نگاه کرد و گفت:
• «میخواهم چیزی به شما بگویم، امیرعلی. گاهی ندانستن، نه تنها به معنای عدم درک، بلکه به معنای پذیرفتن است. پذیرفتن اینکه زندگی به هیچوجه نیاز به توضیح ندارد، بلکه نیاز به تجربه دارد.»
امیرعلی به یونسی نگاه کرد، در حالی که سوالات بسیاری در ذهنش همچنان سرگردان بودند. یونسی ادامه داد:
• «شما هر دو، در جستوجوی چیزی هستید که نمیتوانید پیدا کنید، چون این جستوجو هیچوقت به پایان نمیرسد. مهم این است که مسیر را طی کنید و در لحظه زندگی کنید.»
شیر به آرامی لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکان داد. امیرعلی، با وجود تمام سردرگمیها و سوالات بیپاسخ، احساس کرد که یک قدم به درک بهتر از خود و زندگی نزدیکتر شده است. او دیگر نمیخواست جوابهای قطعی داشته باشد. شاید حقیقت در بیجوابیها و ندانستنها باشد، شاید باید فقط به زندگی ادامه میداد، بدون اینکه تلاش کند هر چیزی را درک کند.
یونسی به او نگاهی کرد و گفت:
• «شاید بهتر است بعضی چیزها را ندانیم، اما آنچه که باید بدانیم، در دل زندگی و در دل تجربه نهفته است. تو باید آن را کشف کنی، نه از طریق سوالات بیپایان، بلکه از طریق پذیرش آنچه که در مسیر زندگی پیش میآید.»
امیرعلی نگاهش را به افق انداخت و با نفس عمیقی، احساس کرد که شاید در این لحظه، حقیقت را در قلبش پیدا کرده است. زندگی چیزی جز یک سفر نبود، سفری که در آن جوابها همیشه قابل دسترس نبودند، اما خود مسیر، پاسخهای خود را داشت.
@TheObs
#یونسی
امیرعلی به سکوت فرو رفته بود، گویی در دلش کشمکشی بهپا بود که هیچ کلامی نمیتوانست آن را بیان کند. نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را به هم فشرد. احساس میکرد که شیر، با هر کلمهای که میگفت، به او درسی عمیقتر از هر چیزی که تاکنون شنیده بود، میآموخت. اما همچنان سوالات بیپاسخ در ذهنش باقی مانده بودند.
شیر با چشمانی که گویی از هزاران سال تجربه سرشار بود، به او گفت:
• «تو نمیدانی، امیرعلی. نمیدانی که راه درست، همیشه از درون خودت میآید. باید به جایی برسی که دیگر به بیرون نگاه نکنی، بلکه فقط به درون خود بنگری.»
امیرعلی که کماکان در دنیای بیجواب و پیچیدهای غرق بود، بهآرامی پرسید:
• «پس چه باید بکنم؟ من هیچچیز نمیدانم. اگر نمیتوانم بیرون را تغییر دهم، چگونه درونم را میتوانم تغییر دهم؟»
شیر به آرامی نزدیکتر شد و در حالی که صدایش کمی نرمتر از قبل شده بود، گفت:
• «گاهی بهتر است بعضی چیزها را ندانیم، امیرعلی. وقتی در دنیای بیرونی همه چیز نامشخص و تغییرپذیر است، باید در خودت جستوجو کنی. گاهی لازم نیست همهچیز را بفهمی. فقط باید آنچه را که هستی بپذیری.»
این کلمات، مانند بادی ملایم که به درختی تکان میدهد، امیرعلی را لرزاند. احساس میکرد که درک تازهای پیدا کرده است، ولی هنوز حس سردرگمی در او باقی بود. در دلش سوالی کهنه داشت که نمیتوانست از ذهنش بیرون کند:
• «و اگر به جواب نرسیم؟ اگر نتواهم بفهمم که چرا در این دنیا هستم؟»
شیر مکثی کرد و سپس گفت:
• «جواب نرسیدن هم خودش بخشی از مسیر است. در نهایت، تو باید در این بیپاسخیها به آرامش برسی. شاید جواب نهایی هرگز نیاید، ولی مسیر جستوجو خود آن پاسخ است.»
همین لحظه بود که صدای گامهایی به گوش رسید. امیرعلی که متوجه حضور کسی جدید در آنجا شد، به سمت صدا چرخید و متعجب از اینکه چگونه کسی به اینجا رسیده بود، دید که یونسی، مردی که همیشه در جستوجوی حقیقت بود، وارد میشود. یونسی با نگاهی آرام و فلسفی به دو نفر نگاه کرد و گفت:
• «میخواهم چیزی به شما بگویم، امیرعلی. گاهی ندانستن، نه تنها به معنای عدم درک، بلکه به معنای پذیرفتن است. پذیرفتن اینکه زندگی به هیچوجه نیاز به توضیح ندارد، بلکه نیاز به تجربه دارد.»
امیرعلی به یونسی نگاه کرد، در حالی که سوالات بسیاری در ذهنش همچنان سرگردان بودند. یونسی ادامه داد:
• «شما هر دو، در جستوجوی چیزی هستید که نمیتوانید پیدا کنید، چون این جستوجو هیچوقت به پایان نمیرسد. مهم این است که مسیر را طی کنید و در لحظه زندگی کنید.»
شیر به آرامی لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکان داد. امیرعلی، با وجود تمام سردرگمیها و سوالات بیپاسخ، احساس کرد که یک قدم به درک بهتر از خود و زندگی نزدیکتر شده است. او دیگر نمیخواست جوابهای قطعی داشته باشد. شاید حقیقت در بیجوابیها و ندانستنها باشد، شاید باید فقط به زندگی ادامه میداد، بدون اینکه تلاش کند هر چیزی را درک کند.
یونسی به او نگاهی کرد و گفت:
• «شاید بهتر است بعضی چیزها را ندانیم، اما آنچه که باید بدانیم، در دل زندگی و در دل تجربه نهفته است. تو باید آن را کشف کنی، نه از طریق سوالات بیپایان، بلکه از طریق پذیرش آنچه که در مسیر زندگی پیش میآید.»
امیرعلی نگاهش را به افق انداخت و با نفس عمیقی، احساس کرد که شاید در این لحظه، حقیقت را در قلبش پیدا کرده است. زندگی چیزی جز یک سفر نبود، سفری که در آن جوابها همیشه قابل دسترس نبودند، اما خود مسیر، پاسخهای خود را داشت.
@TheObs
Handbook_1403_1.pdf
1.1 MB
#آیا_میدانستید
دفترچهی رصد برای تمرین پاییز و زمستان
دفترچهی رصد برای تمرین پاییز و زمستان
Forwarded from SUT Twitter
#آیا_میدانستید
برای آینهی کروی داریم f = R/2 که نشان دهنده رابطه فاصله کانونی و شعاع انحنای آینه است.
این همان معادل رابطه عدسی سازان ولی برای آینه است.
@TheObs
برای آینهی کروی داریم f = R/2 که نشان دهنده رابطه فاصله کانونی و شعاع انحنای آینه است.
این همان معادل رابطه عدسی سازان ولی برای آینه است.
@TheObs
#آیا_میدانستید
ازین به بعد هشتگ #آیا_میدانستید به هشتگ #گاهی_بهتر_است_بعضی_چیزها_را_بدانیم تبدیل میشود.
با توجه به پیشنهاد بردیای بیتملق شاید هم #آ_گاهی انتخاب شود.
با تشکر،
مدیریت د اوبز
@TheObs
ازین به بعد هشتگ #آیا_میدانستید به هشتگ #گاهی_بهتر_است_بعضی_چیزها_را_بدانیم تبدیل میشود.
با توجه به پیشنهاد بردیای بیتملق شاید هم #آ_گاهی انتخاب شود.
با تشکر،
مدیریت د اوبز
@TheObs
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
المپیاد نجوم رو میخوام شروع کنم. منابعش چیا هستن؟
@TheObs
@TheObs
چرا ماه به زمین مقید است و نه به خورشید؟
Anonymous Quiz
29%
چون ماه درون فاصله حد روچ زمین است.
47%
چون نیروی گرانشی وارده به ماه از سمت زمین ببیشتر از سمت خورشید است.
9%
چون ماه سریعتر به دور زمین میچرخد تا به دور خورشید.
8%
چون نیروهای جزر و مدی وارده به ماه از سمت زمین بیشتر است.
8%
چون ماه همیشه یک سمتش به زمین است.
انحراف مداری زمین که ۲۳.۵ درجه است باعث ایجاد گشتاور به زمین از جانب نیروی خورشید میشود و حرکت تقدیمی را باعث میشود.
اگر این انحراف ۹۰ درجه میبود دوره تناوب حرکت تقدیمی چه میشود؟
اگر این انحراف ۹۰ درجه میبود دوره تناوب حرکت تقدیمی چه میشود؟
Anonymous Quiz
46%
بیشتر میشود
54%
کمتر میشود
رصد المپیاد نجوم
انحراف مداری زمین که ۲۳.۵ درجه است باعث ایجاد گشتاور به زمین از جانب نیروی خورشید میشود و حرکت تقدیمی را باعث میشود.
اگر این انحراف ۹۰ درجه میبود دوره تناوب حرکت تقدیمی چه میشود؟
اگر این انحراف ۹۰ درجه میبود دوره تناوب حرکت تقدیمی چه میشود؟
#سوال
چرا ماه به زمین از طریق نیروهای جزر و مدی گشتاور وارد میکند ولی عامل گشتاور حرکت تقدیمی نیست؟
و برعکس، چرا خورشید مقصر گشتاور حرکت تقدیمی ناشی از پخی زمین است ولی عامل گشتاور جزر و مدی نیست؟
در واقع دو نوع بازو در زمین برای ایجاد گشتاور داریم: پخی زمین و جزر و مد. خورشید به بازی پخی گشتاور وارد میکند و ماه به بازوی جزر و مدی.
@TheObs
چرا ماه به زمین از طریق نیروهای جزر و مدی گشتاور وارد میکند ولی عامل گشتاور حرکت تقدیمی نیست؟
و برعکس، چرا خورشید مقصر گشتاور حرکت تقدیمی ناشی از پخی زمین است ولی عامل گشتاور جزر و مدی نیست؟
در واقع دو نوع بازو در زمین برای ایجاد گشتاور داریم: پخی زمین و جزر و مد. خورشید به بازی پخی گشتاور وارد میکند و ماه به بازوی جزر و مدی.
@TheObs
قبلا طول مدت شبانه روز در زمین حدود ۶ ساعت بوده. عامل زغئیر این مدت به ۲۳ ساعت و ۵۶ دقیقه چیست؟
این دوره تناوب زمین به عددی ثابت میل میکند. به عنوان یک سوال جذاب میتونید طول رو بدست بیارید.
این دوره تناوب زمین به عددی ثابت میل میکند. به عنوان یک سوال جذاب میتونید طول رو بدست بیارید.
Anonymous Poll
9%
برخورد شهاب
45%
وجود ماه
3%
از بین رفتن دایناسور ها
4%
واکنشهای هستهای
22%
ویسکوزیته ماگمای درون زمین و جابجایی میدان مغناطیسی زمین
9%
سرد شدن هستهی زمین
8%
وجود جسم سنگین سوم که سیاره مشتری باشه
اگر به واسطهی افزایش گازهای گلخانهای یخهای زمین آب شوند چه میشود؟
Anonymous Quiz
18%
ماه دورتر میشود و طول روز در ماه کمترمیشود.
24%
ماه نزدیکتر میشود و طول روز در مال بیشتر میشود
35%
ماه دورتر میشود و طول روز در ماه بیشتر میشود
23%
ماه نزدیکتر میشود و طول روز در ماه کمتر میشود
چرا وقتی با گاز هلیوم صحبت میکنید صدایتان زیر میشود نه بم؟
Anonymous Quiz
54%
چون هوا چگالتر از هلیوم است.
4%
چون هلیوم مولکول دو اتمی دارد.
22%
چون جرم اتمی هلیوم کمتر از میانگین هواست.
6%
چون هلیوم خالص است ولی هوا مخلوط است.
14%
چون هلیوم درون ریه به دیاکسید کربن تبدیل نمیشود.