روزای سخت و سیاهی رو می‌گذرونم، مثل همه‌ی آدمای دیگه‌ی این مملکت.
اما دارم زورم رو می‌زنم
یا به قول کافکا "من حال جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگ داشتن زندگی و منطق به خرج می‌دهم، می‌توانستم اهرام را برپا کنم."
هر سال این روزا، در آستانه‌ی تولدم، افکار سیاه هجوم میارن و حمله‌هاشونو شدیدتر میکنن؛ تمام بلاهایی که سال گذشته سرم اومده مرور ميشه و با روزای خوبی که داشتم میاد رو کفه ترازو و هر بار تاریکی از روشنی سنگین‌تره.
هر سال بیشتر میشه زندگی نزیسته‌م !
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده!
ساعت یک و نیم است. خسته­‌ام. باید بروم. از هیچ‌­ کس متنفر نیستم. برای دوست‌داشتن نوشته‌ام، ن­می­‌خواهم، تنها و خسته­‌ام برای همین می­‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­‌ای تاریک. من غلام خانه­‌های روشنم.


نامه‌ی خودکشی غزاله علیزاده
۲۴ رو هم تیک زدم.
عزیزم، به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم، نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم، با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی، چیزهای دست‌یافتنی، نه، چیزهای دمِ دست.

بهمن فرسی
عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچار جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدن صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کار ممکن است.

نامه‌ی خودکشی ویرجینیا وولف
تمام زندگی‌ام را، صرف ایستادگی در برابر میل به پایان دادنش کردم.
بر خلق‌الله نیز واجب‌تر است که در نخستین شب قبر نخستین سوالشان از ملائک این باشد؛
چه بود آن آه عمیق که حتی در مهمانی‌های شلوغ دست از گریبان ما نمی‌کشید؟

حسین صفا
کجا می‌شود نشان گمشدگانی را گرفت که خودخواسته پیدا نمی‌شوند؟

رضا زاهد
ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
راستش از تلاش برای رفع تنهاییم خسته‌ام و از خود تنهایی خسته‌تر!
هرمان هسه تو کتاب سیذارتا گفته بود "شاید تو از شدت جستجوست که چیزی پیدا نمی‌کنی!"
اما من هر دو حالت رو امتحان کردم.‌ دویدم و نرسیدم، نشستم و نرسیدم.
حسرت روزهای رفته و نگرانی فرداهای نیومده بهم فشار میاره.
نمی‌دانم چرا باید این‌قدر افسرده باشم، همان حس شرم‌آور و دلگیرِ «کسی دوستم ندارد» به سراغم آمده.

سیلویا پلات، یادداشت‌های روزانه
یک‌ سال پیش مثل امشب خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیگه بابابزرگ‌ نفس نمی‌کشید. دیگه نبود تا ما رو یادش نیاد. دیگه نبود که برامون شعر بخونه. از بودنش برامون فقط نقل قول حرفاش تو موقعیتای مختلف مونده.
ما برای همیشه دلتنگش میمونیم.
هیچ کار نمی‌کنم، خستگی کارهای نکرده را در می‌کنم. شده‌ام کارشناس برجسته‌ی اتلاف وقت.

شاهرخ مسکوب، روزها در راه
نمی‌دانم چه کسی هستم، به کجا می‌روم-
من همان کسی هستم که باید تصمیم بگیرد
و به این سوال‌های هولناک جواب بدهد.

سیلویا پلات، یادداشت‌های روزانه
سلام بر کسانی که معنی عشق را می‌دانند اما محبوبی ندارند.
برای من ترسناک‌ترین تصویر، تصویر خودمه؛ کسی که می‌تونستم باشم و نیستم.
...خسته از دستاوردهای ناچیز خود، خسته از تظاهر به قادر بودن، از خودِ قادر بودن، از انجام کمی بهترِ همان کار قدیمی، از کمی جلوتر رفتن در مسیر همان جاده‌ی تیره و کسالت بار قدیمی

گفتگوی ژرژدوتویی و ساموئل بکت