«هیچ چیز راحتم نمی‌کند. نه دریا، نه آفتاب، نه درخت‌ها، نه آدم‌ها، نه فیلم‌ها، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام. نمی‌دانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمی‌دانم.»


از نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
چرا تو اتوبوس‌های بین شهری همیشه یک نفر هست که با صدای بلند آهنگ گوش میده و یا تو اینستاگرام می‌چرخه؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با تو این همون شهری نیست که من می‌شناسم، جاهایی می‌رم که هیچوقت نرفتم، از رازهایی حرف می‌زنم که هیچوقت با کسی نگفتم، با تو جاهایی رو می‌شناسم که پیشتر نمی‌شناختم و جاهایی رو که می‌شناختم بهتر...

فیلم شب‌های روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
نامه‌خوان
با تو این همون شهری نیست که من می‌شناسم، جاهایی می‌رم که هیچوقت نرفتم، از رازهایی حرف می‌زنم که هیچوقت با کسی نگفتم، با تو جاهایی رو می‌شناسم که پیشتر نمی‌شناختم و جاهایی رو که می‌شناختم بهتر... فیلم شب‌های روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
همش حرف، حرف، حرف.. مسابقه‌ی حافظ و مولوی با گوته و شکسپیر، حرف‌های خوب، حرفای قشنگ بدرد نخور...

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم، اگه کسی بخواد حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه. من این حرفا رو باور کردم، اصلا باور کردنی هست؟! "توانا بود هرکه دانا بود" واقعا؟!

من با اینا غریبه‌ام، با مجسمه‌ی آدما، با آدمای مجسمه.. اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست داشتنی ترن، شاید می‌ترسم، شاید خیالاتیم و می‌ترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور شن تا آخر عمر بهم دروغ بگن بهتره تنها بشینن و به چیزایی فک کنن که دوست دارن.. اینجا ساختمونا بیشتر از آدما حرف میزنن یا لااقل من حرفاشونو راحتتر می‌شنوم، یکی میگه قراره منو بکوبن و دوباره بسازن، یکی دیگه از طبقه های تازه‌اش میگه، این یکی دوست قدیمی منه، با تک تک آجراش حرف میزنم و فک میکنم اونم به هیچ ساختمونی اندازه‌ی من نزدیک نیست. شعرای قدیمی رو تو گوش ساختمونای قدیمی زمزمه می‌کنم چون به نظرم با این حرفا جورترن.. روزا پیاده‌روی فایده نداره، صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه، باید صبر کرد تا شب بشه..

شب‌های روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
Same as always
نوشتن آزارم میده و ننوشتن بیشتر.
بعد از دقیقا سه ماه دوباره اینجام چون قراره به حرف دکترم گوش بدم :) چون وقتی خوب نیستم و پیام دادن به آدما رو "مزاحمت" تلقی میکنم و نمیخوام که اذیتشون کنم، میتونم اینجا بنویسم؛ برای شما که دورید و غریبه اما در عین حال نزدیک و آشنا
روزای سخت و سیاهی رو می‌گذرونم، مثل همه‌ی آدمای دیگه‌ی این مملکت.
اما دارم زورم رو می‌زنم
یا به قول کافکا "من حال جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگ داشتن زندگی و منطق به خرج می‌دهم، می‌توانستم اهرام را برپا کنم."
هر سال این روزا، در آستانه‌ی تولدم، افکار سیاه هجوم میارن و حمله‌هاشونو شدیدتر میکنن؛ تمام بلاهایی که سال گذشته سرم اومده مرور ميشه و با روزای خوبی که داشتم میاد رو کفه ترازو و هر بار تاریکی از روشنی سنگین‌تره.
هر سال بیشتر میشه زندگی نزیسته‌م !
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده!
ساعت یک و نیم است. خسته­‌ام. باید بروم. از هیچ‌­ کس متنفر نیستم. برای دوست‌داشتن نوشته‌ام، ن­می­‌خواهم، تنها و خسته­‌ام برای همین می­‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­‌ای تاریک. من غلام خانه­‌های روشنم.


نامه‌ی خودکشی غزاله علیزاده
۲۴ رو هم تیک زدم.
عزیزم، به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم، نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم، با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی، چیزهای دست‌یافتنی، نه، چیزهای دمِ دست.

بهمن فرسی
عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچار جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدن صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کار ممکن است.

نامه‌ی خودکشی ویرجینیا وولف
تمام زندگی‌ام را، صرف ایستادگی در برابر میل به پایان دادنش کردم.
بر خلق‌الله نیز واجب‌تر است که در نخستین شب قبر نخستین سوالشان از ملائک این باشد؛
چه بود آن آه عمیق که حتی در مهمانی‌های شلوغ دست از گریبان ما نمی‌کشید؟

حسین صفا
کجا می‌شود نشان گمشدگانی را گرفت که خودخواسته پیدا نمی‌شوند؟

رضا زاهد
ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
راستش از تلاش برای رفع تنهاییم خسته‌ام و از خود تنهایی خسته‌تر!
هرمان هسه تو کتاب سیذارتا گفته بود "شاید تو از شدت جستجوست که چیزی پیدا نمی‌کنی!"
اما من هر دو حالت رو امتحان کردم.‌ دویدم و نرسیدم، نشستم و نرسیدم.
حسرت روزهای رفته و نگرانی فرداهای نیومده بهم فشار میاره.
نمی‌دانم چرا باید این‌قدر افسرده باشم، همان حس شرم‌آور و دلگیرِ «کسی دوستم ندارد» به سراغم آمده.

سیلویا پلات، یادداشت‌های روزانه
یک‌ سال پیش مثل امشب خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیگه بابابزرگ‌ نفس نمی‌کشید. دیگه نبود تا ما رو یادش نیاد. دیگه نبود که برامون شعر بخونه. از بودنش برامون فقط نقل قول حرفاش تو موقعیتای مختلف مونده.
ما برای همیشه دلتنگش میمونیم.