قبلا حس میکردم بر من مقدر شده که تا ابد تنها بمانم و این مرا به شدت غمگین کرده بود. این که تصورم از آینده همیشه یک زندگی یک نفره بود، خوفناک بود و آزار دهنده.
اما حالا که تنهایی را خودم انتخاب میکنم، دیگر ترسی ندارم؛ دیگر احساس نمیکنم رها شدهام.
اما حالا که تنهایی را خودم انتخاب میکنم، دیگر ترسی ندارم؛ دیگر احساس نمیکنم رها شدهام.
Beethoven - Fur Elise (Alfred Brendel)
Various Artists
به یاد جعبه موزیکای دوران بچگی.
«هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.»
از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
چرا تو اتوبوسهای بین شهری همیشه یک نفر هست که با صدای بلند آهنگ گوش میده و یا تو اینستاگرام میچرخه؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با تو این همون شهری نیست که من میشناسم، جاهایی میرم که هیچوقت نرفتم، از رازهایی حرف میزنم که هیچوقت با کسی نگفتم، با تو جاهایی رو میشناسم که پیشتر نمیشناختم و جاهایی رو که میشناختم بهتر...
فیلم شبهای روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
فیلم شبهای روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
نامهخوان
با تو این همون شهری نیست که من میشناسم، جاهایی میرم که هیچوقت نرفتم، از رازهایی حرف میزنم که هیچوقت با کسی نگفتم، با تو جاهایی رو میشناسم که پیشتر نمیشناختم و جاهایی رو که میشناختم بهتر... فیلم شبهای روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
همش حرف، حرف، حرف.. مسابقهی حافظ و مولوی با گوته و شکسپیر، حرفهای خوب، حرفای قشنگ بدرد نخور...
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم، اگه کسی بخواد حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه. من این حرفا رو باور کردم، اصلا باور کردنی هست؟! "توانا بود هرکه دانا بود" واقعا؟!
من با اینا غریبهام، با مجسمهی آدما، با آدمای مجسمه.. اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست داشتنی ترن، شاید میترسم، شاید خیالاتیم و میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور شن تا آخر عمر بهم دروغ بگن بهتره تنها بشینن و به چیزایی فک کنن که دوست دارن.. اینجا ساختمونا بیشتر از آدما حرف میزنن یا لااقل من حرفاشونو راحتتر میشنوم، یکی میگه قراره منو بکوبن و دوباره بسازن، یکی دیگه از طبقه های تازهاش میگه، این یکی دوست قدیمی منه، با تک تک آجراش حرف میزنم و فک میکنم اونم به هیچ ساختمونی اندازهی من نزدیک نیست. شعرای قدیمی رو تو گوش ساختمونای قدیمی زمزمه میکنم چون به نظرم با این حرفا جورترن.. روزا پیادهروی فایده نداره، صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه، باید صبر کرد تا شب بشه..
شبهای روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم، اگه کسی بخواد حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه. من این حرفا رو باور کردم، اصلا باور کردنی هست؟! "توانا بود هرکه دانا بود" واقعا؟!
من با اینا غریبهام، با مجسمهی آدما، با آدمای مجسمه.. اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست داشتنی ترن، شاید میترسم، شاید خیالاتیم و میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور شن تا آخر عمر بهم دروغ بگن بهتره تنها بشینن و به چیزایی فک کنن که دوست دارن.. اینجا ساختمونا بیشتر از آدما حرف میزنن یا لااقل من حرفاشونو راحتتر میشنوم، یکی میگه قراره منو بکوبن و دوباره بسازن، یکی دیگه از طبقه های تازهاش میگه، این یکی دوست قدیمی منه، با تک تک آجراش حرف میزنم و فک میکنم اونم به هیچ ساختمونی اندازهی من نزدیک نیست. شعرای قدیمی رو تو گوش ساختمونای قدیمی زمزمه میکنم چون به نظرم با این حرفا جورترن.. روزا پیادهروی فایده نداره، صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه، باید صبر کرد تا شب بشه..
شبهای روشن - ۱۳۸۱ ، فرزاد موتمن
نوشتن آزارم میده و ننوشتن بیشتر.
بعد از دقیقا سه ماه دوباره اینجام چون قراره به حرف دکترم گوش بدم :) چون وقتی خوب نیستم و پیام دادن به آدما رو "مزاحمت" تلقی میکنم و نمیخوام که اذیتشون کنم، میتونم اینجا بنویسم؛ برای شما که دورید و غریبه اما در عین حال نزدیک و آشنا
بعد از دقیقا سه ماه دوباره اینجام چون قراره به حرف دکترم گوش بدم :) چون وقتی خوب نیستم و پیام دادن به آدما رو "مزاحمت" تلقی میکنم و نمیخوام که اذیتشون کنم، میتونم اینجا بنویسم؛ برای شما که دورید و غریبه اما در عین حال نزدیک و آشنا
روزای سخت و سیاهی رو میگذرونم، مثل همهی آدمای دیگهی این مملکت.
اما دارم زورم رو میزنم
یا به قول کافکا "من حال جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگ داشتن زندگی و منطق به خرج میدهم، میتوانستم اهرام را برپا کنم."
اما دارم زورم رو میزنم
یا به قول کافکا "من حال جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگ داشتن زندگی و منطق به خرج میدهم، میتوانستم اهرام را برپا کنم."
هر سال این روزا، در آستانهی تولدم، افکار سیاه هجوم میارن و حملههاشونو شدیدتر میکنن؛ تمام بلاهایی که سال گذشته سرم اومده مرور ميشه و با روزای خوبی که داشتم میاد رو کفه ترازو و هر بار تاریکی از روشنی سنگینتره.
هر سال بیشتر میشه زندگی نزیستهم !
هر سال بیشتر میشه زندگی نزیستهم !
ساعت یک و نیم است. خستهام. باید بروم. از هیچ کس متنفر نیستم. برای دوستداشتن نوشتهام، نمیخواهم، تنها و خستهام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم.
نامهی خودکشی غزاله علیزاده
نامهی خودکشی غزاله علیزاده
عزیزم، به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختم، نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم، با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی، چیزهای دستیافتنی، نه، چیزهای دمِ دست.
بهمن فرسی
بهمن فرسی
عزیزترینم، تردیدی ندارم که دوباره دچار جنون شدهام. احساس میکنم که نمیتوانیم یکی دیگر از این دورههای وحشتناک را از سر بگذرانیم و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدن صداهایی کردهام و نمیتوانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را میکنم که به گمانم بهترین کار ممکن است.
نامهی خودکشی ویرجینیا وولف
نامهی خودکشی ویرجینیا وولف
بر خلقالله نیز واجبتر است که در نخستین شب قبر نخستین سوالشان از ملائک این باشد؛
چه بود آن آه عمیق که حتی در مهمانیهای شلوغ دست از گریبان ما نمیکشید؟
حسین صفا
چه بود آن آه عمیق که حتی در مهمانیهای شلوغ دست از گریبان ما نمیکشید؟
حسین صفا