"The Friday evening"
847 subscribers
1.06K photos
63 videos
456 links
Let's drown in our Friday evening.🌇
http://t.me/HidenChat_Bot?start=290769952

And if you need musics for escaping the reality🎧: https://t.me/Fridayeveningsplays

Challenges:
https://t.me/Eveningchallenges
Download Telegram
🍓2
"The Friday evening"
Photo
یک ماهه می‌خوام از ایشون عکس بگیرم با نیستن یا همیشه دورشون یکی وایساده. این دفعه هم همین عکسو گرفتم پا شد رفت. حتی دقت کنین تو عکس سمت راست پاهاش مشخصه که در حال بلند شدنه.
🤣2
جواب در خود سوال نهفته‌ است.
🤣1
یک حالت دردی داره می‌چرخه تو تنم که با هر نفسم یه جاش تیر می‌کشه.
یک چیزی که در مورد خودم خیلی دوست دارم و سعی می‌کنم حتی بیشتر هم کنم این موضوع رو در خودم اینه که آدم‌ها رو صفر و صدی نمی‌بینم و احترام و علاقه‌ای که به آدما دارم نسبت به جایگاهی نیست که در زندگی من دارن، بیشتر نسبت به جایگاهیه که توی قلب من دارن.
👍1
یارو داره روضه می‌خونه می‌گه هر کی نمی‌تونه گریه کنه، گوشاشو بگیره.
🤣5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Hidden Chat
ینی چی مسخزهسممسم
اگر فهمیدی به منم بگو
تقریبا تا مرز قهقهه رفتم.
🤣1
دلم می‌خواد برم تو بالکن دراز بکشم.
👍1🤝1
هنوز نرفتم ولی می‌رم.
🤨1
"The Friday evening"
هنوز نرفتم ولی می‌رم.
شاید بگید چرا؟
چون این مرد نمی‌گیره بخوابه و حوصله‌ی توضیح دادن اینو ندارم که چرا ۵ صبح می‌خوام برم تو بالکن و البته می‌دونم نمی‌فهمن و فقط حسمو قراره خراب کنه.
پس صبر می‌کنیم
😭2💔1
Mythological Beauty
Big Thief
So much more
To live your life
To walk the floor
To say goodnight
To leave your light on
Do you leave you light on?
از وقتی از شمال اومده بودم این موقع شب نرفته بودم تو هوای آزاد. ولی رفتم، گذاشتم باد سرد همونجوری که شاخه ها رو تکون می‌ده بخوره تو صورتم، گذاشتم بخار از دهنم بیاد بیرون وقتی نفس می‌کشم، گذاشتم یکم نیکو خودش باشه. موزیکمو گوش دادم، نفس کشیدم(چون سیگار نداشتم)، به آسمون نگاه کردم که دقیقا همونجایی بود که می‌گن "تاریک‌ترین لحظه‌ی شب دقیقا قبل از صبحه"، ماه رو شکار کردم. دراز نکشیدم کف بالکن ولی وایسادم تکیه دادم به لبه و سرما رو حس کردم. سرمای بهار رو. الان حالم خوبه مثل حال درخت جلوی خونمون که دو هفته‌ای می‌شه سبز شده.
❤‍🔥3👌1
دلتنگ شبای بابلسر شدم.
تو سرمایی که سوز نداشت و یه کاری می‌کرد از درون یخ ببندم، زیپ کاپشنمو تا ته می‌دادم بالا و پاکت بهمن نقره‌ای رو برمی‌داشتم و می‌رفتم زیر همون درخت روی همون نیمکت می‌شستم. اگه صدای سگا و زوزه‌ی شغالا نبود قطعا از سکوتش کر می‌شدم. ولی دوسش داشتم. دود تلخی که از ریه‌م برمی‌گردوندم، سرمایی که مث پنبه سر می‌برید، زوزه‌های شغالا؛ همه‌شونو دوست داشتم و دلم تنگ شده.
💔1