یه حس غریبیه تا صبح بیدار موندن. یهو بیرون از خونه دیگه تاریک نیست، یهو چشمات خستهام ولی خوابت نمیبره، یهو دیگه هیچ انرژیای تو وجودت نمونده. انگار وسط ناکجاآبادم. انگار یه مشت لات بیسروپا تا میخوردم زدنم و انداختنم این گوشه. سیگارشونم حتی رو صورتم خاموش کردن. وقتی تا این موقع بیدارم انگار تو کثافت غرقم. وقتی ساعت ۱۲ عه این حسو ندارم نه. ۲ نه. ۴ نه. یهو میبینم ۶ عه. یهو میبینم هوا روشنه. قشنگ لاتای بیسروپا رو میبینم ته مغزم که دارن نزدیک میشن. سیگاراشونم تازه روشن کردن.
"The Friday evening"
Photo
یک ماهه میخوام از ایشون عکس بگیرم با نیستن یا همیشه دورشون یکی وایساده. این دفعه هم همین عکسو گرفتم پا شد رفت. حتی دقت کنین تو عکس سمت راست پاهاش مشخصه که در حال بلند شدنه.
🤣2
یک حالت دردی داره میچرخه تو تنم که با هر نفسم یه جاش تیر میکشه.
یک چیزی که در مورد خودم خیلی دوست دارم و سعی میکنم حتی بیشتر هم کنم این موضوع رو در خودم اینه که آدمها رو صفر و صدی نمیبینم و احترام و علاقهای که به آدما دارم نسبت به جایگاهی نیست که در زندگی من دارن، بیشتر نسبت به جایگاهیه که توی قلب من دارن.
👍1
یارو داره روضه میخونه میگه هر کی نمیتونه گریه کنه، گوشاشو بگیره.
🤣5