Hidden Chat
https://t.me/TheFridayEvening/815 ایران کتاب و ۳۰ بوک رو ولی همچنان دوست دارم مخصوصا برای کتب های فانتزی هر خوان رو میپسندم
سیبوک عالیه
تخفیفم داره همیشه
فوقالعاده
تخفیفم داره همیشه
فوقالعاده
👌2
حس آدمی رو دارم که میخواسته کلیهشو بده به داداشِ آدمی که دوسش داره بعد دختره فهمیده داره بخاطر اینکه ازش خوشش میاد اینکارو میکنه بعد همهی مدارکشو پاره کرده داده دستش که نتونه کلیه بده.
🤣2
"The Friday evening"
تا وقتی فصل دوی سولو لولینگ رو شروع نکرده بودم نمیدونستم چقد دلم واسش تنگ شده.
وای کاش نمیکردم این کارو
وای
من بخاطر همین اصن میخواستم وایسم تا آخرش که اینجوری وسطش گیر نکنم
وای
من بخاطر همین اصن میخواستم وایسم تا آخرش که اینجوری وسطش گیر نکنم
"The Friday evening"
حس آدمی رو دارم که میخواسته کلیهشو بده به داداشِ آدمی که دوسش داره بعد دختره فهمیده داره بخاطر اینکه ازش خوشش میاد اینکارو میکنه بعد همهی مدارکشو پاره کرده داده دستش که نتونه کلیه بده.
خواستم بگم اگه اینو نگرفتین چی شد خیلی ناراحت شدم از دستتون
"The Friday evening"
This year was an absolute rollercoaster.
آقا این دقیقا ریکپ ۱۴۰۳ عه
ولی به صورت تیتروار هم میگم که درکش آسونتر باشه
فروردین اردیبهشت خرداد و تیر با همزمان با این که بهترین خاطرات زندگیمو ساخت ولی یه روزاییش بدترین حال عمرمو داشتم
مرداد تو یه آتیشسوزی بودم که رسما فکر کردم زندگیم قراره اینجوری تموم شه ولی با اینکه زنده موندم PTSD دهنمو گایید
شهریور باز خاطرات خوب واسم اتفاق افتاد و خیلی عملگرا بودم
مهر و روزای اول آبان آخرین روزایی بود که یه نوری هنوز تو قلبم داشت سوسو میزد.
از آخرای آبان به بعد دیگه نفهمیدم چی شد
گذشت. دانشگاه به بهترین شکل با دوستام داشت سپری میشد و حالی که داشتم با دوستام جوری بود که باید همیشه میبود انگار تازه با هم رفیق شده بودیم.
ولی از درون خالیترین بودم
رسید به بهمن و این تولدم یکی از بدترین حالتی زندگیمو داشتم.
کل بهمن و اسفند پر از دلتنگی و فکر و کمبود و ناکافی بودن گذشت ولی رد شد.
اون حسا هم رد شد و حس آزادی پیدا کردم هفتهی آخر اسفند.
و الان امیدوارم. خیلی امیدوارم به سال جدید چون که از اونجایی که خرافاتی هستم در این مورد و سال جدید قراره سال مار باشه(خودمم سال مارم).
هر ۱۲ سال این اتفاق میافته و خب این ۲۴ امین سال از زندگی من میشه و تا اونجایی که یادم میاد ۱۲ سالگی خوبی هم داشتم
و یه حسی بهم میگه اتفاقایی میافته که فکرشونو نمیکنم و انتظارشو ندارم و امیدوارم خوب باشه. فقط خداکنه این انتظارم دهنمو صاف نکنه.
ولی به صورت تیتروار هم میگم که درکش آسونتر باشه
فروردین اردیبهشت خرداد و تیر با همزمان با این که بهترین خاطرات زندگیمو ساخت ولی یه روزاییش بدترین حال عمرمو داشتم
مرداد تو یه آتیشسوزی بودم که رسما فکر کردم زندگیم قراره اینجوری تموم شه ولی با اینکه زنده موندم PTSD دهنمو گایید
شهریور باز خاطرات خوب واسم اتفاق افتاد و خیلی عملگرا بودم
مهر و روزای اول آبان آخرین روزایی بود که یه نوری هنوز تو قلبم داشت سوسو میزد.
از آخرای آبان به بعد دیگه نفهمیدم چی شد
گذشت. دانشگاه به بهترین شکل با دوستام داشت سپری میشد و حالی که داشتم با دوستام جوری بود که باید همیشه میبود انگار تازه با هم رفیق شده بودیم.
ولی از درون خالیترین بودم
رسید به بهمن و این تولدم یکی از بدترین حالتی زندگیمو داشتم.
کل بهمن و اسفند پر از دلتنگی و فکر و کمبود و ناکافی بودن گذشت ولی رد شد.
اون حسا هم رد شد و حس آزادی پیدا کردم هفتهی آخر اسفند.
و الان امیدوارم. خیلی امیدوارم به سال جدید چون که از اونجایی که خرافاتی هستم در این مورد و سال جدید قراره سال مار باشه(خودمم سال مارم).
هر ۱۲ سال این اتفاق میافته و خب این ۲۴ امین سال از زندگی من میشه و تا اونجایی که یادم میاد ۱۲ سالگی خوبی هم داشتم
و یه حسی بهم میگه اتفاقایی میافته که فکرشونو نمیکنم و انتظارشو ندارم و امیدوارم خوب باشه. فقط خداکنه این انتظارم دهنمو صاف نکنه.
🍓6
Forwarded from My Spot (Erfan)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما برای این دوستمون مولکولبهمولکول از دیوار مذکور کم و با خوبیهاش بهش رجبهرج آجر اضافه کردیم، ولی باز هم ریخت رو سرمون. میدونی؟ خشت اولو معمار عزیز کج گذاشته بود.
خب یه عکس ساده برای اولین و آخرین کتاب ۱۴۰۳.
امسال به هیچوجه نتونستم خوب کتاب بخونم ولی حداقل با یه کتاب خوب سالو تموم کردم و بعدشم میریم واسه سال حدید و کتابای جدید.
یه ریویو کوچیک ازش میدم
باید بگم واقعا خوشحالم که هیچ ایدهای نداشتم از موضوع داستان و رفتم جلو و با هر موقعیت سورپرایز شدم. خیلی خوشحالم که اولاش که هایپ نبودم رو برای خودم برنامه چیدم تا برسم به پیک داستان. و واقعا از نحوهای که داستان تموم شد به شدت خوشحالم ولی منو تا مرز اشک ریختن پیش برد. خلاصه که یه جاهایی مغزم کاملا مثل تصویر روی جلد شد از بس که همهچی پیچید توی هم ولی تهش همهچی صاف و شفاف شد. اگر بخوام تشبیه کنم داستانو در کل یه جورایی میتونن شبیه به دارک باشه ولی نه آنچنان بازم.
خلاصه دمت گرم آقای کراوچ. ۹ از ۱۰
امسال به هیچوجه نتونستم خوب کتاب بخونم ولی حداقل با یه کتاب خوب سالو تموم کردم و بعدشم میریم واسه سال حدید و کتابای جدید.
یه ریویو کوچیک ازش میدم
باید بگم واقعا خوشحالم که هیچ ایدهای نداشتم از موضوع داستان و رفتم جلو و با هر موقعیت سورپرایز شدم. خیلی خوشحالم که اولاش که هایپ نبودم رو برای خودم برنامه چیدم تا برسم به پیک داستان. و واقعا از نحوهای که داستان تموم شد به شدت خوشحالم ولی منو تا مرز اشک ریختن پیش برد. خلاصه که یه جاهایی مغزم کاملا مثل تصویر روی جلد شد از بس که همهچی پیچید توی هم ولی تهش همهچی صاف و شفاف شد. اگر بخوام تشبیه کنم داستانو در کل یه جورایی میتونن شبیه به دارک باشه ولی نه آنچنان بازم.
خلاصه دمت گرم آقای کراوچ. ۹ از ۱۰
👍1
"The Friday evening"
۴) تصور کن کسی که خیلی خیلی دوستش داری یه گند بزرگی زده و یجورایی کارش زندگی تو روهم تحت تاثیر قرار داده. وقتی با گریه و ترس میاد سراغت چجوری باهاش برخورد میکنی؟
میدونی خیلی بستگی داره که کی باشه تو زندگیم و اون کاری که کرده رو خودم بهش گفتم نکن قبلش و گند بالا میاری یا نه
اگر نگفته باشم توی هر دو حالت تقریبا اهمیتی نداره اینکه زندگیمو تحت تاثیر داده و این اون قسمت به شدت تاکسیک من تو عاشق بودنه که از نظر خودم اصن معنی عشق همینه ولی حالا وات عور
آره داشتم میگفتم اگر واقعا خیلی دوسش داشته باشم اهمیتی نداره برام کاری که کرده و انقدی دوسش دارم که سعی کنم آرومش کنم و سعی کنم از اون حالت درش بیارم و مث همیشه امید واهی بدم که همهچی درست میشه
ولی اگه گفته باشم قبلش اعصابم خورد میشه چون معمولا تو زندگیم آدما(از خانواده و پارتنر و دوست و آشنا بگیر تا غریبه) به حرفم گوش ندادن و ۹۰ درصد اوقات به حرف من رسیدن و دیگه خستم از این موضوع و اول احتمالا بهش بپرم که خب من که گفته بودم چرا تهش اون کارو کردی ولی میدونی مغز من هر چقدم یه تایمایی دیوونه بشه زورش به قلب من نمیرسه(قبلا رسیده) و قطعا من بازم جوری برخورد میکنم که فقط اونی که دوسش دارم آروم باشه و حالش خوب باشه.
اگر نگفته باشم توی هر دو حالت تقریبا اهمیتی نداره اینکه زندگیمو تحت تاثیر داده و این اون قسمت به شدت تاکسیک من تو عاشق بودنه که از نظر خودم اصن معنی عشق همینه ولی حالا وات عور
آره داشتم میگفتم اگر واقعا خیلی دوسش داشته باشم اهمیتی نداره برام کاری که کرده و انقدی دوسش دارم که سعی کنم آرومش کنم و سعی کنم از اون حالت درش بیارم و مث همیشه امید واهی بدم که همهچی درست میشه
ولی اگه گفته باشم قبلش اعصابم خورد میشه چون معمولا تو زندگیم آدما(از خانواده و پارتنر و دوست و آشنا بگیر تا غریبه) به حرفم گوش ندادن و ۹۰ درصد اوقات به حرف من رسیدن و دیگه خستم از این موضوع و اول احتمالا بهش بپرم که خب من که گفته بودم چرا تهش اون کارو کردی ولی میدونی مغز من هر چقدم یه تایمایی دیوونه بشه زورش به قلب من نمیرسه(قبلا رسیده) و قطعا من بازم جوری برخورد میکنم که فقط اونی که دوسش دارم آروم باشه و حالش خوب باشه.
🤔1🍓1