برده ناخشنود!
https://www.aljazeera.com/opinions/2026/4/30/why-are-western-feminists-silent-on-the-war-on-iranian-women?fbclid=PAZXh0bgNhZW0CMTEAc3J0YwZhcHBfaWQMMjU2MjgxMDQwNTU4AAGnVcVLkUWM-DDQFHAyK974t3fP6Tser15MriFhR_PcHsffT0ewySSIVkmVNRk_aem_sAYXGiK2V3X72ixV61xm1g
از متن: «فمینیسم غربی زمانی بسیج میشود که خشونت بتواند به عنوان ظلم اسلامی یا سنت عقبمانده مطرح شود، اما زمانی که خشونت توسط قدرت تحت حمایت غرب تولید میشود، عقبنشینی میکند. با انجام این کار، از مواجهه با ساختارهای خشونت امپریالیستی که این شرایط را شکل میدهند، اجتناب میکند.»
GPN Teatime
Date: Monday, 4 May 2026
"US-Israel war on Iran: Without moral clarity on any side, can there be a solution for the Iranian people?” by Pooya Alaedini
“The War on Iran and the Neocolonial Politics of 'Humanitarian Intervention.'" by Azadeh Shabani
دوشنبه در جلسهی جیپیان دانشگاه کاسل من و پویا علاالدینی درباره جنگ اخیر اسراییل و امریکا با ایران صحبت خواهیم کرد، عنوان سخنرانی من این است:
جنگ با ایران و سیاست نواستعماریِ مداخلهی بشردوستانه!
Date: Monday, 4 May 2026
"US-Israel war on Iran: Without moral clarity on any side, can there be a solution for the Iranian people?” by Pooya Alaedini
“The War on Iran and the Neocolonial Politics of 'Humanitarian Intervention.'" by Azadeh Shabani
دوشنبه در جلسهی جیپیان دانشگاه کاسل من و پویا علاالدینی درباره جنگ اخیر اسراییل و امریکا با ایران صحبت خواهیم کرد، عنوان سخنرانی من این است:
جنگ با ایران و سیاست نواستعماریِ مداخلهی بشردوستانه!
https://neemaad.com/nmd10031712.htm
مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی
امید مهرگان مدرس علوم انسانی در دانشگاه نیویورک
از متن:
«بیش از هر زمان دیگری معتقد شدهام که ما، خصوصا وقتی وظیفه صدادادن به ستمدیده را بر گرده خود میبینیم، باید از جایگاه (به قول ستاره شهدایی) ستمدیدگی خودشیفته فاصله بگیریم و مسئولیت حکمرانیمان را بر عهده خود ببینیم. کاری سرشار از اشک و اضطراب: جمهوری اسلامی را گردن بگیریم. به قول محمد مهدی اردبیلی، محصول جامعه خود ماست. نمیدانم چگونه. اگر شانسی برای بازیابی چپ در برابر میل به خودزنی همگانی در کار باشد، باید از ناممکنترین جا آغاز کنیم...»
مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی
امید مهرگان مدرس علوم انسانی در دانشگاه نیویورک
از متن:
«بیش از هر زمان دیگری معتقد شدهام که ما، خصوصا وقتی وظیفه صدادادن به ستمدیده را بر گرده خود میبینیم، باید از جایگاه (به قول ستاره شهدایی) ستمدیدگی خودشیفته فاصله بگیریم و مسئولیت حکمرانیمان را بر عهده خود ببینیم. کاری سرشار از اشک و اضطراب: جمهوری اسلامی را گردن بگیریم. به قول محمد مهدی اردبیلی، محصول جامعه خود ماست. نمیدانم چگونه. اگر شانسی برای بازیابی چپ در برابر میل به خودزنی همگانی در کار باشد، باید از ناممکنترین جا آغاز کنیم...»
neemaad.com
مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی
فروختن جنگ علیه ایران به افکار جهانی و ایرانی ممکن نمیبود اگر جدایی «رژیم» از «مردم» اجرا نمیشد. جدایی سازمان سیاسی از ساختار اجتماعی. جدایی حامیان حکومت از شهروندان آزاد. یا، به زبان خیزشهای بهار…
«سوگواریناپذیر و نظریهپردازینشده: ایران و ساختار اروپامحورِ بیتفاوتی»
دانشگاه ارفورت
۲۲ می ۲۰۲۶
دانشگاه ارفورت
۲۲ می ۲۰۲۶
برده ناخشنود!
Video
بخش اول:
من حدودا ۲۰ سالم بود که از دانشگاه برای تحصیل محروم شدم و ستارهدار شدم و مدتها درگیر بازجویی بودم تا بتونم اجازه پیدا کنم که فقط درس بخوانم تدریس و شغل هم که بالقوه منتفی بود! شرم دارم در مورد جزییات آن روزها صحبت کنم آن هم در این روزها که مردم سختیهایی از جنس دیگری دارند، اما هنوز هم برایم یک تراژدی طنزآمیز است که باید حتی این سوی دنیا هم توضیح بدهم که چرا در ریزنمراتم دو ترم محرومیت از تحصیل خورده است(طبق قانون در ترجمهی رسمی انگلیسی هم باید ذکر شود که دو ترم از تحصیل محروم بودهای!) بعد از جان کندن برای امکان تحصیل پیدا کردن، پیدا کردن کار معضل بعدی بود که محال بود و خود داستانی است پر از آب چشم!
افرادی از محیطهای آموزشی رانده شدند که تجربهی کسی چون من در مقابل آنان أساسا هیچ به شمار میآید اما نمیتوانم فراموش کنم آن روزهایی که من یک جوان کم سن و سال بودم!
***
یک مصاحبه از دکتر بهروز قمری تبریزی استاد دانشگاه ایلینوی را میدیدم در دفاع از ایران و علیه تجاوز نظامی امریکا و اسراییل و بعد هم یک مصاحبه با صادق زیباکلام استاد بازنشستهی دانشگاه تهران با رتبهی استاد تمامی!
قمری تبریزی، به دلیل ابتلا به سرطان پیشرفته اوایل انقلاب ایران در حالیکه زیر حکم اعدام بود از زندان آزاد شد، شرح خاطرات ایشان را میتوان در کتاب «یادی از اکبر» خواند!
ناخودآگاه این پازلها را کنار هم گذاشتم و این مصاحبهها را...
مقایسهی سرنوشت افراد راندهشده از ایران با جایگاه اساتیدی که بر کرسیهای تراز اول دانشگاههای ایران تکیه زدهاند، پرده از یک فاجعهی ساختاری در نهاد علم برمیدارد.
بعد از انقلاب فرهنگی چه کسانی را بیرون راندید و چه کسانی را فراخواندید؟! کمی تامل کافی است تا دریابیم این حجم از جوان سلطنتطلب و ویرانیطلب از کجا پدیدار شده است! قضیه خیلی ساده است و بینش عمیقی نمیخواهد همین ساختار گزینش دانشگاههاست که این جوانان را تربیت تاریخی میکند!
من حدودا ۲۰ سالم بود که از دانشگاه برای تحصیل محروم شدم و ستارهدار شدم و مدتها درگیر بازجویی بودم تا بتونم اجازه پیدا کنم که فقط درس بخوانم تدریس و شغل هم که بالقوه منتفی بود! شرم دارم در مورد جزییات آن روزها صحبت کنم آن هم در این روزها که مردم سختیهایی از جنس دیگری دارند، اما هنوز هم برایم یک تراژدی طنزآمیز است که باید حتی این سوی دنیا هم توضیح بدهم که چرا در ریزنمراتم دو ترم محرومیت از تحصیل خورده است(طبق قانون در ترجمهی رسمی انگلیسی هم باید ذکر شود که دو ترم از تحصیل محروم بودهای!) بعد از جان کندن برای امکان تحصیل پیدا کردن، پیدا کردن کار معضل بعدی بود که محال بود و خود داستانی است پر از آب چشم!
افرادی از محیطهای آموزشی رانده شدند که تجربهی کسی چون من در مقابل آنان أساسا هیچ به شمار میآید اما نمیتوانم فراموش کنم آن روزهایی که من یک جوان کم سن و سال بودم!
***
یک مصاحبه از دکتر بهروز قمری تبریزی استاد دانشگاه ایلینوی را میدیدم در دفاع از ایران و علیه تجاوز نظامی امریکا و اسراییل و بعد هم یک مصاحبه با صادق زیباکلام استاد بازنشستهی دانشگاه تهران با رتبهی استاد تمامی!
قمری تبریزی، به دلیل ابتلا به سرطان پیشرفته اوایل انقلاب ایران در حالیکه زیر حکم اعدام بود از زندان آزاد شد، شرح خاطرات ایشان را میتوان در کتاب «یادی از اکبر» خواند!
ناخودآگاه این پازلها را کنار هم گذاشتم و این مصاحبهها را...
مقایسهی سرنوشت افراد راندهشده از ایران با جایگاه اساتیدی که بر کرسیهای تراز اول دانشگاههای ایران تکیه زدهاند، پرده از یک فاجعهی ساختاری در نهاد علم برمیدارد.
بعد از انقلاب فرهنگی چه کسانی را بیرون راندید و چه کسانی را فراخواندید؟! کمی تامل کافی است تا دریابیم این حجم از جوان سلطنتطلب و ویرانیطلب از کجا پدیدار شده است! قضیه خیلی ساده است و بینش عمیقی نمیخواهد همین ساختار گزینش دانشگاههاست که این جوانان را تربیت تاریخی میکند!
بخش دوم:
کسانی در فضای امنِ دانشگاه تهران به مرتبه «استادتمامی» رسیدهاند که حتی از درک بدیهیات تاریخ سیاسی ایران عاجزند. این دردآور است که هزینههای مادی و معنوی این ملت، صرفِ برکشیدن چهرههایی چون زیباکلام میشود که از تریبون رسمی دانشگاه، آشکارا از جنایت علیه تمامیتِ انسانی ایران در فاجعه میناب دفاع میکنند؛ در حالی که سرمایههای واقعی انسانی کشور، به دلیل همان سیاستهای غلط، در گوشه و کنار دنیا به دنبال سرپناهی برای تداوم پژوهشهای دلسوزانه خود هستند.
این اساتیدِ برکشیده، چنان در پیلهی تحلیلهای سطحی خود محصور گشتهاند که گویی نمیدانند خصومت سیستماتیک و تاریخی قدرتهای استعماری با ایران، نه با سیاستهای جاری، که دستکم با کودتای ننگین ۲۸ مرداد علیه دولت ملی دکتر مصدق پیوند خورده است. آنها که آگاهانه حافظهی تاریخی ملت را بابتِ خوشآمدِ بیگانگان انکار میکنند، حتی واقعه ۱۶ آذر و به گلوله بستن دانشجویان را—تنها برای اعطای دکترای افتخاری به نیکسون پس از سقوط دولت ملی—فراموش کردهاند. شرمآور است که در قلب دانشکده حقوق و علوم سیاسی، کسی تدریس میکند که ریشههای عمیق استقلالطلبی ایرانیان را تا سطح لجبازیهای دیپلماتیک تقلیل میدهد و بر خونهای ریختهشدهی هموطنانش چشم میبندد.
شرافت آکادمیک و اخلاقی ایجاب میکند که حتی در اوج تضاد با ساختارهای قدرت، میان «گلایه از حاکمیت» و «تعهد به حقیقت ملی» تمایزی بنیادین قائل شویم. بسیاری از دلسوزانِ مردم ایران تمام خشم و بغضشان از حاکمیت را به تعبیر پدیدارشناسان «اپوخه» کردهاند و در پرانتز گذاشتهاند؛ نه برای فراموشی آن رنجها، بلکه برای آنکه اجازه ندهند زخمهای شخصی، مانع از دیدن حقیقتِ مظلومیت ملت ایران در عرصه بینالمللی شود. آنجا که پای «جانهای سوگواریناپذیر» کودکان میناب و تن پیدا نشدهی «ماکان»ها در میان است، وظیفه پژوهشگر نه خوشرقصی برای قدرتهای بیگانه، که شهادت دادن بر رنج مردمی است که همواره میان دو لبهی قیچیِ سیاستهای غلط داخلی و خصومتهای تاریخی خارجی قرار گرفتهاند.
تفاوت بنیادین میان یک «حقوقبگیرِ آکادمیک» و یک «اندیشمند متعهد» در همین نقطهی تلاقیِ رنج و حقیقت روشن میشود. تاریخ معاصر ما شاهد بزرگانی است که علیرغم تحمل سهمگینترین بیدادها، هرگز ایران را با خوشآمدِ حاکمان یا بیگانگان معامله نکردند. وقتی از چهرههایی چون دکتر بهروز قمریتبریزی یاد میکنیم که زیر حکم اعدام بود، یا از ایستادگی صبورانهی پرستو فروهر سخن میگوییم، با سنجههایی مواجهیم که با وجود زخمهای عمیق از وقایع سال ۶۷ و قتلهای زنجیرهای، همچنان از «ایران» و ضرورت عدالت سخن میگویند. اینان کسانی هستند که هزینهی سنگین نقد را پرداختند، اما برخلاف اساتیدِ برکشیدهای که در فضای امنِ تهران نشستهاند، هرگز اجازه ندادند «بغض از حاکمیت» به «خیانت به ملت» بدل شود.
اگرچه صدای ما شنیده نمیشود آن هم در چنین فضای مسموم رسانهای! اما خطاب من به صاحبمنصبانی است که با فیلترهای گزینشیِ خود، دانشگاه را برای جولان چنین افرادی فراخ کردهاند:
کلاهتان را بالاتر بگذارید که خروجیِ دستگاههای نظارتی شما، اساتیدی هستند که در بزنگاههای تاریخی، علیه مردمِ خود حکم صادر میکنند.
ما که در دانشگاههای برتر این کشور و با پولِ همین مردم رنجدیده و محروم به رایگان تحصیل کردهایم، خود را تا ابد مدیونِ این خاک میدانیم و صدای این مردم خواهیم ماند؛ چرا که میان «نقدِ ساختار» و «فروشِ وطن» مرزی به بلندای شرافت وجود دارد؛ مرزی که اساتیدِ برکشیدهی ساختارهای گزینشی شما، مدتهاست از آن عبور کردهاند.
هر روز با خودم زمزمه میکنم که نه دست صبر دارم که در آستین عقل برم/ نه پای عقل که در دامن قرار کشم! به همین دلیل هم بعد از پایان فلوشیپم برمیگردم و در کنجی سر میکنم اما به قول آن پیرمردِ نازنین طبسی:
«شما هم خود دانید و مملکتتان!»
کسانی در فضای امنِ دانشگاه تهران به مرتبه «استادتمامی» رسیدهاند که حتی از درک بدیهیات تاریخ سیاسی ایران عاجزند. این دردآور است که هزینههای مادی و معنوی این ملت، صرفِ برکشیدن چهرههایی چون زیباکلام میشود که از تریبون رسمی دانشگاه، آشکارا از جنایت علیه تمامیتِ انسانی ایران در فاجعه میناب دفاع میکنند؛ در حالی که سرمایههای واقعی انسانی کشور، به دلیل همان سیاستهای غلط، در گوشه و کنار دنیا به دنبال سرپناهی برای تداوم پژوهشهای دلسوزانه خود هستند.
این اساتیدِ برکشیده، چنان در پیلهی تحلیلهای سطحی خود محصور گشتهاند که گویی نمیدانند خصومت سیستماتیک و تاریخی قدرتهای استعماری با ایران، نه با سیاستهای جاری، که دستکم با کودتای ننگین ۲۸ مرداد علیه دولت ملی دکتر مصدق پیوند خورده است. آنها که آگاهانه حافظهی تاریخی ملت را بابتِ خوشآمدِ بیگانگان انکار میکنند، حتی واقعه ۱۶ آذر و به گلوله بستن دانشجویان را—تنها برای اعطای دکترای افتخاری به نیکسون پس از سقوط دولت ملی—فراموش کردهاند. شرمآور است که در قلب دانشکده حقوق و علوم سیاسی، کسی تدریس میکند که ریشههای عمیق استقلالطلبی ایرانیان را تا سطح لجبازیهای دیپلماتیک تقلیل میدهد و بر خونهای ریختهشدهی هموطنانش چشم میبندد.
شرافت آکادمیک و اخلاقی ایجاب میکند که حتی در اوج تضاد با ساختارهای قدرت، میان «گلایه از حاکمیت» و «تعهد به حقیقت ملی» تمایزی بنیادین قائل شویم. بسیاری از دلسوزانِ مردم ایران تمام خشم و بغضشان از حاکمیت را به تعبیر پدیدارشناسان «اپوخه» کردهاند و در پرانتز گذاشتهاند؛ نه برای فراموشی آن رنجها، بلکه برای آنکه اجازه ندهند زخمهای شخصی، مانع از دیدن حقیقتِ مظلومیت ملت ایران در عرصه بینالمللی شود. آنجا که پای «جانهای سوگواریناپذیر» کودکان میناب و تن پیدا نشدهی «ماکان»ها در میان است، وظیفه پژوهشگر نه خوشرقصی برای قدرتهای بیگانه، که شهادت دادن بر رنج مردمی است که همواره میان دو لبهی قیچیِ سیاستهای غلط داخلی و خصومتهای تاریخی خارجی قرار گرفتهاند.
تفاوت بنیادین میان یک «حقوقبگیرِ آکادمیک» و یک «اندیشمند متعهد» در همین نقطهی تلاقیِ رنج و حقیقت روشن میشود. تاریخ معاصر ما شاهد بزرگانی است که علیرغم تحمل سهمگینترین بیدادها، هرگز ایران را با خوشآمدِ حاکمان یا بیگانگان معامله نکردند. وقتی از چهرههایی چون دکتر بهروز قمریتبریزی یاد میکنیم که زیر حکم اعدام بود، یا از ایستادگی صبورانهی پرستو فروهر سخن میگوییم، با سنجههایی مواجهیم که با وجود زخمهای عمیق از وقایع سال ۶۷ و قتلهای زنجیرهای، همچنان از «ایران» و ضرورت عدالت سخن میگویند. اینان کسانی هستند که هزینهی سنگین نقد را پرداختند، اما برخلاف اساتیدِ برکشیدهای که در فضای امنِ تهران نشستهاند، هرگز اجازه ندادند «بغض از حاکمیت» به «خیانت به ملت» بدل شود.
اگرچه صدای ما شنیده نمیشود آن هم در چنین فضای مسموم رسانهای! اما خطاب من به صاحبمنصبانی است که با فیلترهای گزینشیِ خود، دانشگاه را برای جولان چنین افرادی فراخ کردهاند:
کلاهتان را بالاتر بگذارید که خروجیِ دستگاههای نظارتی شما، اساتیدی هستند که در بزنگاههای تاریخی، علیه مردمِ خود حکم صادر میکنند.
ما که در دانشگاههای برتر این کشور و با پولِ همین مردم رنجدیده و محروم به رایگان تحصیل کردهایم، خود را تا ابد مدیونِ این خاک میدانیم و صدای این مردم خواهیم ماند؛ چرا که میان «نقدِ ساختار» و «فروشِ وطن» مرزی به بلندای شرافت وجود دارد؛ مرزی که اساتیدِ برکشیدهی ساختارهای گزینشی شما، مدتهاست از آن عبور کردهاند.
هر روز با خودم زمزمه میکنم که نه دست صبر دارم که در آستین عقل برم/ نه پای عقل که در دامن قرار کشم! به همین دلیل هم بعد از پایان فلوشیپم برمیگردم و در کنجی سر میکنم اما به قول آن پیرمردِ نازنین طبسی:
«شما هم خود دانید و مملکتتان!»
و خوفُ الغُزَاةِ مِنَ الذِّكْرياتْ. عَلَى هَذِهِ الأرْض ما يَسْتَحِقُّ الحَيَاةْ!
محمود درویش
محمود درویش
برده ناخشنود!
کتاب «یادی از اکبر» دکتر بهروز قمری تبریزی https://t.me/TheDiscontentedSlave
از متن کتاب:
حاج آقا با خوشحالی گفت: «یکی از خواهران ما،» در حالی که کاغذی را بالا گرفته بود تا جلوی اعترافات خستهکنندهی روحانی را بگیرد، «درخواست جلسهای برای افشای جنایات آقای روحانی کرده است.»
حاج آقا مرد با اعتماد به نفسی بود و از خطرات نمیترسید. بنابراین، از زندانی ناشناس استقبال کرد و او را به روی صحنه دعوت کرد.
او بدن نحیفش را روی صحنه برد، استخوانهای شانهاش از زیر چادر سیاهی که بدنش را پوشانده بود، بیرون زده بود. به نظر میرسید چهرهی نحیفش حاج آقا را تکان میدهد.
او قبل از اینکه بتوانند او را به پایین بکشند، سریع شروع به صحبت کرد.
او با صدایی که با شکنندگیاش در تضاد بود، اعلام کرد: «اسم من منیژه هدایی است.»
«من اینجا هستم تا از رفقایم که امروز نشان دادهاند مقاومت نمرده است، عذرخواهی کنم. افرادی مثل من که به اندازه کافی قوی نبودند که به خود و آرمانهایشان وفادار بمانند، مرده هستند. من اینجا هستم تا از برادرم که ماه گذشته اعدام شد عذرخواهی کنم، زیرا او نمیخواست قبل از مرگش بمیرد.» او بدون نفس کشیدن صحبت کرد و هیچ هوایی برای دیگران هم باقی نگذاشت.
نگهبانان با خشم فریاد زدند: «مرگ بر تو زن بدبخت!» صدای «هیس!» آمرانه و خودجوش سالن را ساکت کرد.
نگهبانان وحشتزده شدند. آنها فکر میکردند شورشی در شرف وقوع است. حاج آقا احساس میکرد به او خیانت شده است، اما وقتی نیمی از نگهبانان سالن را ترک کردند و درها را از بیرون قفل کردند، آرام ماند.
او با قاطعیت بیشتری ادامه داد: « امثال روحانی و من مردهایم، که ردای رهبری را بر تن داشتیم تا نقاط ضعف خود را بپوشانیم. من اینجا هستم تا اعتراف کنم که به رفقایم خیانت کردهام و از شما طلب بخشش کنم. من اینجا نیستم که اعمالم را توجیه کنم. من اینجا نیستم که موعظه کنم. من اینجا هستم تا به شما بگویم که رهبرانتان مردهاند، زنده باد مقاومت!»
https://t.me/TheDiscontentedSlave
حاج آقا با خوشحالی گفت: «یکی از خواهران ما،» در حالی که کاغذی را بالا گرفته بود تا جلوی اعترافات خستهکنندهی روحانی را بگیرد، «درخواست جلسهای برای افشای جنایات آقای روحانی کرده است.»
حاج آقا مرد با اعتماد به نفسی بود و از خطرات نمیترسید. بنابراین، از زندانی ناشناس استقبال کرد و او را به روی صحنه دعوت کرد.
او بدن نحیفش را روی صحنه برد، استخوانهای شانهاش از زیر چادر سیاهی که بدنش را پوشانده بود، بیرون زده بود. به نظر میرسید چهرهی نحیفش حاج آقا را تکان میدهد.
او قبل از اینکه بتوانند او را به پایین بکشند، سریع شروع به صحبت کرد.
او با صدایی که با شکنندگیاش در تضاد بود، اعلام کرد: «اسم من منیژه هدایی است.»
«من اینجا هستم تا از رفقایم که امروز نشان دادهاند مقاومت نمرده است، عذرخواهی کنم. افرادی مثل من که به اندازه کافی قوی نبودند که به خود و آرمانهایشان وفادار بمانند، مرده هستند. من اینجا هستم تا از برادرم که ماه گذشته اعدام شد عذرخواهی کنم، زیرا او نمیخواست قبل از مرگش بمیرد.» او بدون نفس کشیدن صحبت کرد و هیچ هوایی برای دیگران هم باقی نگذاشت.
نگهبانان با خشم فریاد زدند: «مرگ بر تو زن بدبخت!» صدای «هیس!» آمرانه و خودجوش سالن را ساکت کرد.
نگهبانان وحشتزده شدند. آنها فکر میکردند شورشی در شرف وقوع است. حاج آقا احساس میکرد به او خیانت شده است، اما وقتی نیمی از نگهبانان سالن را ترک کردند و درها را از بیرون قفل کردند، آرام ماند.
او با قاطعیت بیشتری ادامه داد: « امثال روحانی و من مردهایم، که ردای رهبری را بر تن داشتیم تا نقاط ضعف خود را بپوشانیم. من اینجا هستم تا اعتراف کنم که به رفقایم خیانت کردهام و از شما طلب بخشش کنم. من اینجا نیستم که اعمالم را توجیه کنم. من اینجا نیستم که موعظه کنم. من اینجا هستم تا به شما بگویم که رهبرانتان مردهاند، زنده باد مقاومت!»
https://t.me/TheDiscontentedSlave
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در باب ناجی سفید: روایتی از سخنرانی مارکو روبیو(از فایلهای کانال یوتیوب)
https://t.me/TheDiscontentedSlave
https://t.me/TheDiscontentedSlave
Audio
در باب ناجی سفید: روایتی از سخنرانی مارکو روبیو(از فایلهای کانال یوتیوب)
https://t.me/TheDiscontentedSlave
https://t.me/TheDiscontentedSlave